موقعیت کشورهای خاورمیانه بزرگ

در پروزه جهانی آمریکا

درآمد

جهان کنونی در شرایط پرهرج و مرج ، بی امنی و آشوب بسر می برد که تا این اواخراز انظار عمومی نامرئی و پنهان مانده بود . مردم عادی در کوچه و بازار چه در کشورهای توسعه یافته مرکز و چه در کشورهای توسعه نیافته پیرامونی از اوضاع بشدت ناراحت و خشمگین هستند . ولی آنها مطمئن نیستند که چه باید بکنند . خود هیئت های حاکمه بطور مرتب و حتی بی مهابا صحبت هائی به زبان می آورند که تا دیروز بیان آنها تابو و " حرام " محسوب می شد . به چندین فقره از این " سورپریزها " و حرف های " شوک " آور در ارتباط با منطقه مهم خاورمیانه در یکسال گذشته توجه کنید :

-          اعلام نتیجه انتخابات ریاست جمهوری در ایران و تظاهرات وسیع و گسترش یک جنبش همگانی از سوی مردم بر علیه آن

-          جروبحث های داغ و بروز اختلافات " جدی " بین دولتمردان آمریکا و اسرائیل ( بویژه بین اوباما و نتنیاهو ) بر سر مسئله فلسطین و ادامه ساختن شهرک های اسرائیلی در مناطق فلسطینی نشین منجمله در شرق اورشلیم .

-          انتشار اخیر ویدئو کشته شدن خبرنگار عراقی رویتر ( نمیرنوالدین ) توسط سربازان ددمنش آمریکائی در عراق در سال 2007.

-          مخالفت علنی و خشم آمیز حمید کرزای با ادامه حضور نیروهای نظامی آمریکا در افغانستان.

-          در پرتو بحران عمیق ساختاری نظام جهانی سرمایه و آشوب جهانی منبعث از آن این " سورپریزها " و " شوک ها " نه تنها خشم میلیون ها نفر از انسان ها در سراسر جهان را برانگیخته بلکه بیش از هر زمانی در گذشته مردم جهان بویژه مردمان کشورهای خاورمیانه را نسبت به نیت امپریالیستی و نامشروع آمریکا آگاه تر ساخته اند .

امروز اکثریت مردم جهان بخصوص در افغانستان و عراق بخوبی آگاه شده اند که حمله نظامی آمریکا به افغانستان و عراق تحت عنوان " صدور دموکراسی " برای مردمان آن کشورها ارمغانی جز ویرانی شهرها و روستاها ، تاراج منابع طبیعی و انسانی و رشد رواج نیروهای ارتجاعی بنیادگرا در پی نداشته است . در واقع هدف آمریکا از اشتعال جنگ های خانمانسوزش در افغانستالن و عراق و سپس گسترش آنها به پاکستان ، یمن ، سومالی ، سودان و... نه " اعطای " آزادی و دموکراسی بلکه هر چه محکمتر کردن موقعیت استراتژیک راس نظام در آن کشورها در جهت پیشبرد پروژه جهانی آمریکاست . در پروژه جهانی آمریکا ( ایجاد و تامین سلطه نظامی بر سراسر کره خاکی ) که به درجات گوناگون و متغیر از طرف " شرکا " ، متحدین و همدستان آن بویژه " اتحادیه اروپا " و ژاپن ، حمایت می شود ، خاورمیانه " جدید " و " بزرگ " استراتژیک ترین منطقه ژئوپلیتیکی محسوب می شود . چون خاورمیانه همراه با پاکستان و افغانستان در چهارراه " جهان قدیم " ( بین آفریقا ، آسیا و اروپا ) قرار دارد ، در نتیجه برای آمریکا آسان تر خواهد بود که بعد از " رام کردن " و کمپرادورسازی از آن منطقه به عنوان " سکوی پرش " و پایگاه عظیم نظامی نفتی علیه رقبای خود بویژه روسیه و چین استفاده کند .

طراحان پروژه آمریکا به تعدادی از کشورهای خاورمیانه "جدید" که به کشورهای "جلو جبهه" معروف شده اند ، مقام ویژه ای در محاسبات نظامی و سیاسی خود قائل هستند. البته امروز کلیه منطقه خاورمیانه جدید منجمله پاکستان شرایط تاریخی پر از آشفتگی ، بی ثباتی ، بحران ، پولاریزاسیون و یا "بالکانیزاسیون" را تجربه میکند. این شرایط که خود معلول سیاست های نظام جهانی سرمایه در آن منطقه بخصوص بعد از پایان دوره "جنگ سرد" است ، به آمریکا به عنوان سرکرده "امپراطوری آشوب" نظام جهانی احتمال پیروزی نظامی آسانی را وعده میدهد. ولی تجاوز نظامی و ادامه جنایات آمریکا در خاورمیانه ، کشورهای "جلو جبهه" (افغانستان ،پاکستان، عراق، فلسطین، لبنان، سوریه و ایران) را در موقعیت ویژه ای قرار داده است. در این شماره ، چند و چون جایگاه و اهمیت تعدادی از کشورهای جلو جبهه ( افغانستان و عراق ) را که هم اکنون مورد هجوم ، غارت و تخریب قرار گرفته و عملا بالکانیزه شده اند ، مورد بررسی قرار میدهیم . در شماره های بعد به توضیح اهمیت و جایگاه کشورهای جلو جبهه (فلسطین ، لبنان ، پاکستان، سوریه، و یمن و سومالی ) که با خطر هجوم ، تخریب و یا تجزیه و فاجعه بالکانیزاسیون روبرو هستند، می پردازیم.

 

اهمیت و جایگاه افغانستان

 

کشور افغانستان که همراه پاکستان ، خاورمیانه بزرگ و "جدید" را به تمدن جنوب آسیا (هندوستان) و شرق آسیا (چین) متصل میسازد، بهترین دوره شکوفائی تاریخ معاصر خود را در زمان "جمهوری کمونیستی " (١٩٨٩-١٩٧٥) تجربه کرد. این رژیم با اینکه حقوق دموکراتیک بویژه آزادیهای فردی را رعایت نمی کرد ، ولی به عنوان یک دولت به تمام معنی سکولار و تجدد طلب نظام آموزشی و پرورش عرفی را به کودکان پسر و دختر اجباری و رایگان ساخت. این رژیم به خاطر مخالفت جدی و شدید با بنیادگرائی مذهبی ، از حمایت مردم در جامعه برخوردار بود. اصلاحات ارضی کشاورزی این رژیم که هدفش تضعیف قدرت استبدادی رهبران عشایر بود، بالطبع با حمایت اکثر دهقانان روبرو گشت. این حمایت از طرف اکثریت دهقانان ، موفقیت دگردیسی در جامعه افغانستان را متحمل ساخت. این تجربه بی نظیر در تاریخ معاصر افغانستان هم از سوی رسانه های گروهی کشورهای "متروپل" غرب و هم از سوی بنیادگرایان اسلامی به عنوان استبداد "کمونیستی" و سکولار که مردم افغانستان آن را نمی خواهند، در اذهان و افکار عمومی جهان ترسیم گشت. اما واقعیت این بود که آن رژیم از محبوبیت قابل ملاحظه ای در بین مردم برخوردار بود. در واقعیت ، اینکه رهبران این تجربه بزرگ در افغانستان دهه ١٩٧٠ (چه انهائیکه به "حزب خلق" و چه آنهائیکه به "حزب پرچم" تعلق داشتند) خود را "کمونیست" خطاب کرده و محسوب میداشتند، جای تعجبی نیست. مدل و الگوی توسعه که در جمهوریهای آسیای مرکزی شوروی (همسایگان افغانستان) دست آوردهای قابل توجهی را برای مردمان آن جمهوری ها ببار آورد. در مقام مقایسه با فجایع و اوضاع فلاکت بار جاری در کشورهای پاکستان ،هندوستان و ایران به رهبران "کمونیست" افغانستان نشان داد که آنها نمی توانند تحت تاثیر و در حوزه نفوذ کشورهای امپریالیستی غربی برای مردم افغانستان ، رفاه ، تجدد و پیشرفت کسب کنند. بدون تردید ، دعوت "حزب پرچم " از شوروی که با مداخله نظامی خود در سال ١٩٧٩ به نفع آن حزب و بر علیه "حزب خلق" وارد عمل گردید ، بطور حتم تاثیر منفی در روند تجربه تجدد و رفاه و پیشرفت گذاشته و پروژه رژیم "جمهوری کمونیستی " را در نیمه راه با شکست مواجه ساخت. در دوره ١٩٧٩-١٩٨٩ آمریکا به طور اخص و متحدینش (اتحادیه اروپا و ژاپن) بطور اعم ، دشمنان اصلی تجددطلبان افغانی (کمونیست و غیر کمونیست) بودند . آنها در این دوره نیروهای بنیادگرا را که طبیعتا ضد تجدد، ضد کمونیست، ضد نظام آموزش و پرورش عرفی ( و ضد سکولار ) در افغانستان بودند ، علیه دولت جمهوری کمونیستی و "آتی ایست" بسیج و مسلح ساختند. مضافا ، در این دوره نهادهای مختلف دولت آمریکا بویژه "سیا" خانهای فئودال عشایر را که ضد اصلاحات ارضی و تجدد طلبی بودند، مسلح ساخته و طرفدارانشان را آموزش نظامی داد . طالبانهای پاکستان در این دوره با کمک سازمان امنیت پاکستان و حمایت و عنایت ضیاءالحق رئیس جمهور پاکستان (١٩٧٧-١٩٨٣) و رهبری معنوی بنیادگرایان وهابی عربستان سعودی آموزش یافته و سپس شاخه ای از آنان آماده انتقال به افغانستان گشت. بعد از عقب نشینی و خروج نیروهای نظامی شوروی از افغانستان در سال ١٩٨٩، دولت " کمونیستی " نجیب الله برای چندین ماه موفق شد که بطور قابل ملاحظه ای علیه یورش طالبانها در افغانستان مقاومت کند . ولی طالبانها با کمک نظامی پاکستان از یک سو و تهاجم خانهای عشایر در افغانستان از سوی دیگر، موفق شدند که آخرین سنگر مقاومت و بقایای دولت "جمهوری کمونیستی" را تسخیر کرده و نجیب الله را نیز اعدام کنند. مداخلات همجانبه آمریکا در افغانستان در سالهای بعد از پایان دوره جنگ سرد ، استقرار رژیم طالبانها توسط بنیادگرایان اسلامی و بالاخره حمله نظامی آمریکا و موتلفینش (بعضی از کشورهای عضو ناتو) در سال ٢٠٠١، افغانستان را بسوی نابودی برده و آن کشور را به میدان مداخلات ،رقابتها و "جنگ های نیابتی" تبدیل ساخت. به عقیده نگارنده بهترین گزینه برای حل مسئله افغانستان ، خروج فوری نیروهای نظامی و سیاسی امنیتی آمریکا ، کشورهای عضو ناتو و .... از افغانستان ، قطع هر نوع کمک توسط نیروهای فوق الذکر به متحدین و همدستان بومی خود و بالطبع پایان دادن به رقابتها ، تلاقی ها و جنگ های نیابتی در آن کشور است. به آنهائیکه از روی خوش نیتی میگویند که اگر نیروهای خارجی از افغانستان خارج گردند در آن کشور بعد و درجه آشوب عمیق تر و شدیدتر خواهد گشت و لاجرم مردم افغانستان تن به تحمل دیکتاتوری طالبانها ، خانهای عشایر و دیگر نیروهای تاریک اندیش و بنیادگرا خواهند داد ، باید گفت که عامل اصلی آشفتگی و آشوب در افغانستان،حضور نیروهای اشغالگر نظامی خارجی ها بویژه آمریکا در آن کشور است. بدین جهت است که اگر کشورهای عضو" ناتو" در آینده تحت فشار از طرف افکار عمومی مردمان کشورهای خود به خروج نیروهای نظامی از افغانستان تمایل نشان دهند، آمریکا که کارگردان اصلی پروسه آشوب و بالکانیزاسیون در افغانستان است، به هیچ عنوان حاضر نخواهد گشت که به حضور نظامی خود (که به نوعی ضامن بقاء و گسترش نفوذ نیروهای عقب گرای طالبانها و دیگر نیروهای بنیادگرا در آن کشور است.)،خاتمه دهد. در دهه های ٦٠ و٧٠ میلادی بویژه در سالهای ١٩٧٣ -١٩٧٩ مردم افغانستان در جاده بهترین امکانات در جهت کسب تجدد طلبی ،سکولاریسم و رفاه اقتصادی و اجتماعی به راه افتاده بودند. آمریکا در آن دوره عمدتا به جهت حضور ابر قدرت شوروی در صحنه جهانی از یک سو و وجود جنبش های کارگری و سوسیال دمکراسی در اروپا از سوی دیگر، نمی توانست جلوی این تحول و رفرم را در افغانستان بگیرد. در نتیجه دولت "دیکتاتور""جمهوری کمونیستی" موفق به دست آوردهای قابل توجهی در گستره های آموزش و پرورش ، بهداشت و طب ، ترویج رسانه های گروهی ، افتتاح مراکز عالی و آموزشی و پژوهشی سکولار و غیره گشت. ولی عملکردهای سیاسی نظامی آمریکا در افغانستان در سی سال گذشته برای چندین بار نشان میدهد که کشورهای غربی جهان اول(مرکز) عموما ظهور و حضور دیکتاتوری و استبداد نیروهای ضد تجدد و بنیادگرایان تاریک اندیش را که مطلقا ضد منافع غرب نیستند به دیکتاتوری کمونیستهای متجدد، سکولار و طرفدار رفاه عمومی بویژه در استراتژیکی ترین منطقه بزرگ خاورمیانه و اقیانوس هند ، ترجیح داده اند. در این امر افغانستان اولین نبوده و آخرین هم نخواهد بود.

 

موقعیت و جایگاه عراق

 

بعداز افغانستان ، عراق دومین کشور در لیست "کشورهای جلو جبهه" نومحافظه کاران است که هم اکنون مورد یورش نظامی ، غارت منابع و تخریب همجانبه قرار گرفته و عملا بالکانیزه شده است. مدتها پیش از حادثه مرموز ١١ سپتامبر ٢٠٠١ و حتی پیش از حمله نظامی عراق به کویت ، اشغال عراق توسط نیروهای نظامی آمریکا در لیست اولویت های هیئت حاکمه آمریکا در پیشبرد "پروژه قرن نوین آمریکائی " قرار داشت. این پروژه که نومحافظه کاران در دهه های ٨٠ و٩٠ میلادی در تهیه و تنظیم آن تلاش کرده بودند، در سال ١٩٩٨ به تصویب آنها رسید و مانیفست آنها قلمداد شد .علت تسخیر عراق کوچکترین رابطه ای با دیکتاتوری خونین صدام حسین و یا وجود سلاحهای کشتار همگانی نداشت. علت صرفا وجود نفت و موقعیت ژئوپلیتیکی کشور عراق در خاورمیانه بود. عراق نه تنها یکی از بزرگترین کشورهای نفت خیز جهان است بلکه کیفیت و مرغوبیت نفت آن کشور در گستره های تکنولوژی طبی و فنآوریهای هسته ای در سراسر جهان و حتی در مقام مقایسه با کشورهای عضو "اپک" بی نظیر است. مضافا ، کشور عراق در دهه های ٧٠ و ٨٠ میلادی موفق شده بود که کادرهای متعددی را در حیطه های تکنیکی ، فن آوری و علمی ،آموزش و تربیت دهد که قادر شوند که یک پروژه ملی کشوری جامع و فراگیر را تعبیه ساخته و به راه اندازند. این روند برای معماران پروژه قرن نوین آمریکائی خیلی خطرناک بود. در نتیجه نومحافظه کاران برای جلوگیری از توسعه این پروژه ملی ، دست به "تخریب سازنده" و جنگ تمام عیار علیه عراق زدند. به این معنی که طی بمباران های زیاد تمامی زیر ساخت آن کشور را تخریب کرده تا آنگاه مقاطعه کاران آمریکائی (هالی برتن و دیگر فراملی ها) بعد از هجوم به عراق با "منت تمام" با پول نفت غارت شده سازندگی را شروع کنند. دست اندازی به منابع بیکران و پر قیمت نفت عراق و منطقه نه تنها ، کنترل قیمت ، کنترل تولید و فشار بر رقبا ( و حتی شرکاء و متحدین ) توسط هیئت حاکمه آمریکا را تضمین و میسر می سازد، بلکه عراق فلاکت زده "سکوی پرشی برای بسط و گسترش آشفتگی و آشوب کنترل شده" در منطقه بزرگ خاورمیانه از یک سو و "تحدید" و حتی محاصره کشورهای بزرگی مانند روسیه ، چین و هندوستان از سوی دیگر می گردد.فراسوی این بررسی معلوم و روشن در باره علت حمله به عراق و اشغال آن کشور ، چندین سئوال جدی را باید مطرح و به بحث گذاشت، که مهمترین آنها عبارتند از :

١ چرا و چگونه آمریکا توانست یک کشور مهم را به آسانی تسخیر نماید؟

٢ شرایط جدیدی که امروز مردم عراق با آنها روبرو است کدامین هستند؟

٣ چه نوع عکس العمل هائی مردم عراق نسبت به این چالش از خود نشان میدهند؟

٤ چه راه حلی نیروهای دموکراتیک و مترقی میتوانند در مورد حل مسئله عراق عرضه کنند؟

شکست و عقب نشینی (ویا عدم مقاومت) صدام حسین و تسخیر نظامی عراق توسط نیروهای نظامی آمریکا و "موتلفینش" قابل پیش بینی بود. بعد از اشغال عراق ، مردم عراق با دشمنی روبرو شدند که تنها امتیازش توانائی در بمباران بدون تبعیض و قتل عام مردم غیر نظامی و غیر مسلح شهرها و روستاهای عراق بود. در تحت این شرایط تنها گزینه برای مردم عراق مقاومت مسلحانه در مقابل اشغالگر نظامی و قهار بود. رژیم صدام بویژه در سالهای ١٩٧٩ ١٩٩١، هر نوع وسیله ای دفاع توسط مردم عراق را از طریق تخریب سیستماتیک سازمانها و احزاب سیاسی (بویژه حزب کمونیست عراق ) از بین برده بود . اصلا جای تعجب نیست که این وضع باعث شد که مردم عراق در روزهای اول حمله نظامی آمریکا بدون مبارزه کشور خود را در اختیار اشغالگران قرار دهند. ولی این وضع چندان دوامی نیافت و مردم بعد از مدتی کوتاه وقتی که متوجه شدند که به عنوان یک ملت مورد تعرض قرار گرفتند به مقاومت قابل توجهی روی آوردند. آمریکای نومحافظه کاران وقتی که متوجه شد که قادر به کنترل کشور و غارت منابع نفتی که هدف اصلی حمله بوده نیست ، دست به بالکانیزه کردن کشور عراق زد. شاید تقسیم عراق به سه بخش (بین کردها ، اعراب سنی و اعراب شیعه ) از اول در پروژه واشنگتن بود. ولی آنچه شایسته ذکر است ، اینست که مردم عراق از همان اوان اشغال به مقاومت که بطور فزاینده ای گسترش یافت، دست زدند. این مقاومت علیرغم ضعفهای جدی که از طرف نیروهای مختلف درون مقاومت به نمایش گذاشته شده اند، باعث شده که آمریکا در قدم اول خود در وارد ساختن "ضربه اول" در خاورمیانه با ناکامی روبرو گردد. عدم پیروزی آمریکا در استقرار "ثبات" از طریق "دیکتاتوری وحدت ملی"، نشانی از شکست آمریکا در ایجاد عراق به عنوان یک سکوی مطمئن پرش در پروژه جهانی آمریکا است. عدم موفقیت آمریکا در ایجاد و تامین "ثبات" در عراق توسط یک دولت متمرکز دیکتاتوری وحدت ملی ،نومحافظه کاران حاکم در کاخ سفید را مجبور ساخته است که با کمک اسرائیل (تنها همدست مطمئن و بدون قید و شرطش) به تقسیم عراق دست بزند. امروز، نشان "جنگ داخلی" ورقی است که آمریکا با رو کردن آن ادامه اشغال نظامی عراق را مورد توجیه قرار داده و به حرکت خود مشروعیت میدهد. بدون تردید اشغال دائمی عراق یک وسیله استراتژیکی برای هیئت حاکمه آمریکا در پیش برد سیاست جهانی اش است : تنها وسیله ای است که توسط آن کاخ سفید قادر است که کنترل خود را بر منابع نفتی تامین سازد. البته نباید به ادعاهای حاکمین کاخ سفید که دائما برای تحمیق و فریب مردم آمریکا مبنی بر اینکه "به محض اینکه ثبات و نظم در عراق برقرار گشت ما آن کشور را ترک خواهیم کرد" کوچکترین اعتمادی کرد. باید به یاد داشته باشیم که معماران امپراطوری انگلستان که آموزگاران تاریخی نومحافظه کاران هستند، در دهه ١٨٨٠ به جهانیان بویژه مردم انگلستان ، مکررا میگفتند که اشغال و حضور آنها در مصر و سودان موقتی است. ولی تاریخ نشان داد که آنها تا سال 1956 کشورهای سودان و مصر را ترک نکردند. خود دولتمردان آمریکائی در سالهای ١٩٤١ تا ١٩٤٥ به مردم ایران دائما گوشزد می کردند که به محض خروج نیروهای ارتش سرخ از خاک ایران ، آمریکائیها نیز خاک ایران را ترک خواهند کرد. باز تاریخ نشان داد که نیروهای نظامی آمریکا نه تنها بعد از خروج نیروهای نظامی شوروی در سال 1946، خاک ایران را ترک نکردند بلکه آنها تحت رهبری ژنرال شوارتسکف، در سرکوب و قتل عام جنبش های ملی و دمکراتیک مردم کردستان و آذربایجان ایران در سال ١٩٤٦ و سپس در سرنگونی دولت ملی مصدق در سال ١٩٥٣ نقش اساسی بازی کردند و تا بحبوحه انقلاب ١٩٥٧ ایران را ترک نکردند. چون اشغالگران نمی توانند به آرزوی خود در عراق (استقرار ثبات و نظم توسط دیکتاتور " وحدت ملی " ) برسند در نتیجه مردم عراق را به قطب های کاذب سنی و شیعه و کرد تقسیم کرده و ادعا میکنند که کشور - ملت عراق یک پدیده مصنوعی بوده است. معماران پروژه جهانی آمریکا می گویند که سلطه ستمگرانه صدام حسین سنی بر مردم شیعه در جنوب و مردم کرد در عراق ریشه اصلی جنگ داخلی است که فقط از طریق اشغال نظامی آمریکا می توان از گسترش آن جلوگیری کرد. بر اساس این جناح بندی کاذب، دولتمردان آمریکائی ادعا می کنند که هسته اصلی مقاومت عراق چیزی غیر از چند گروه طرفدار صدام و اسلامیست های القاعده نیست. روشن است که سخنان و ادعاهای نومحافظه کاران پراز تحریف های تاریخی و تبلیغات دورغین است که با تاریخ تکامل ملی گرائی و مبارزات مردم عراق کوچکترین همخوانی ندارد. بعد از پایان جنگ جهانی اول ، دول فاتح متصرفات دولت عثمانی را در خاورمیانه بین خود تقسیم کردند. سوریه و لبنان به دولت فرانسه اردن و فلسطین و عراق نیز به دولت انگلستان واگذار گردیدند. از همان اوائل اشغال عراق، انگلیس ها با مقاومت مردم عراق روبرو گشتند. سیاستمداران انگلیس با همدستی ملاکین کلان بومی و بر اساس سنت امپریالیستی خود با ایجاد یک نظام سلطنتی موروثی که از خارج از مرزهای عراق به آن کشور صادر کرده بودند، موقعیت ممتازی را به نخبگان سنی در حاکمیت عراق اعطا کردند. ولی مردم عراق به هیچوجه از پروژه امپراطوری انگلیس حمایت نکرده و در دهه های ١٩4٠ و ١٩5٠ تحت رهبری حزب کمونیست و حزب بعث عراق به مقاومت خود علیه استعمار انگلستان افزایش دادند. این دو حزب، دو سازمان سیاسی اصلی بودند که در آن زمان مردم عراق را علیه رژیم سلطنتی بسیج کردند. مبارزات مردم در سال ١٩٥٨ به پیروزی رسیده و منجر به سرنگونی رژیم سلطنتی و استقرار یک دولت جمهوری مستقل و ملی تحت رهبری سرهنگ عبدالکریم قاسم گشت. ولی رقابت های خونین و قهر آمیز بین حزب کمونیست و موتلفینش در یک سو و حزب بعث عراق و موتلفینش در سوی دیگر از همان اوان پیروزی بالاخره منجر به کودتای ١٩٦٣ ، قتل عبدالکریم قاسم و استقرار رژیم بعثی گشت. در جریان این جابجائی ها و عروج بعثی ها به حاکمیت ، حمایت دولت آمریکا از بعثی ها نقش مهمی ایفاء کرد.پروژه حزب کمونیست عراق امکان تحولات دمکراتیک را در سیاست ها و اصول تشکیلاتی خود حمل می کرد ولی حزب بعث یک حزب اولتراناسیونالیستی بوده و از اصل پان عربیسم که اساسا ضد ملیت های دیکر ساکن عراق (کردها،ترکمن ها، آسوریها و...) بود، پیروی میکرد. حزب بعث عراق بویژه بعد از جدائی از حزب بعث عربی (سوریه) ، تحت تاثیر آموزشهای میشل افلق برای ایجاد "ملت عرب"، مدل پروس برای وحدت ملت آلمان را الگوی خود برای ایجاد ملت عرب قرار داد. در دهه های ٥٠ و ٦٠ میلادی ، بعثی ها موفق شده بودند که شمار زیادی از اقشار سکولار و مدرنیست و ضد بنیادگرا(ضد اخوان المسلمین) را در نهادهای متعدد و متعلق به حزب بعث بسیج نمایند. به محض تسخیر کامل حاکمیت، حزب بعث بویژه بعد از سال ١٩٧٩، با یک شیوه قابل پیش بینی به تدریج به یک دیکتاتوری که "نیمه ضد امپریالیست" بود ، تبدیل گشت. به کلامی دیگر، رهبری حزب بعث و در راس آن صدام حسین ، به این نتیجه رسیدند که بر حسب شرایط زمانی و تحت تاثیر فعل و انفعالات سیاسی در منطقه ، آنها می توانند با امپریالیسم امریکا که در منطقه به تفوق رسیده بود، مماشات کرده و با آن "مصالحه" کنند. این شیوه معامله که چندین بار بویژه در طول جنگ هشت ساله ایران و عراق به منصه ظهور رسید، صدام "خود مدار" و "خود بزرگ بین" را به این خیال واهی انداخت که حاکمین کاخ سفید او رابه عنوان همدست و "متحد اصلی" خود در منطقه پذیرا خواهند شد. بدون تردید حمایت آمریکا از رژِیم بعث در طول جنگ هشت ساله ایران و عراق (بویژه اعطای تسلیحات شیمیایی از طرف دولت رونالد ریگان به رژیم صدام در سال های ١٩٨٣-١٩٨٤) بیش از پیش صدام و یارانش را در اشتباهات و محاسبات خود به خطا انداخت . هیچوقت به مخیله صدام و یارانش خطور نکرد که آمریکا به حیله سیاسی متوسل می شود و پروژه ملی مدرنیزاسیون عراق قابل قبول امپریالیست ها نیست و کاخ سفید مدتها است که حمله نظامی و تسخیر عراق را در سرلوحه پروژه جهانی خود قرار داده است. آمریکا در سال 1990 با دادن "چراغ سبز" صدام را به "تله باز" ضمیمه ساختن کویت انداخت. بعد از" آزادی کویت" از دست نیروهای نظامی عراق، آمریکا با اعمال 10 سال تحریم همه جانبه علیه عراق موفق شد که بعد از ویرانی ها و تضعیف نیروی انسانی ، آن کشور را به آسانی برای اشغال نظامی آماده سازد. رژیم صدام را میتوان به علل زیادی محکوم کرد ولی صدام و همکارانش هیچوقت در دوران حکومت دیکتاتوری خود به اختلافات و تلاقی ها بین شیعه ها و سنی ها در عراق دامن نزدند. پس آن عاملی که امروز به تلاقی های فلاکت بار و خونین بین آنها دامن میزند چیست؟ بدون تردید ، در آینده بر ملا خواهد گشت که "سیا" ( و بدون شک "موساد" ) در اجرای این قتل عام ها دست دارند اما مضافا باید به این نکته توجه کرد که رژیم صدام با سیاستهای سرکوبگرانه و استبدادی یک "صحرای خشک و سوزانی" بوجود آورد که در آن قدرت طلبان بومی و میوه چینان صادره از خارج بعد از سرنگونی رژیم صدام و استقرار دولت کمپرادور تنها راه رسیدن به قدرت را در بکار بردن شیوه های فرصت طلبانه خونبار و جنایت کارانه ببینند. این قدرت طلبان چه رهبران مذهبی (شیعه و سنی) و چه نجبای قبایل و عشایر و تجار و نخبگان سیاسی وارداتی چون در بین توده های مردم منزلت و مقامی نداشتند. عموما خدمت به اشغالگر را خواهی نخواهی پذیرفتند. حتی تعدادی از علمای مذهبی و آیات عظام (سیستانی، حکیم و..) که در زمان رژیم صدام مورد احترام مردم بودند، محبوبیت و حتی "مرجعیت " خود را به تدریج از دست دادند. آیا در این صحرای سیاسی سوزان و خشک و دنیای جدیدی که جنگ امپریالیستی در آن بوجود آورده امکان دارد که نیروهای سیاسی ملی ، مترقی و دمکراتیک فرصت پیدا کنند که خود را دوباره سازی کرده و عراق را مجددا به عنوان یک "ملت دولت " واحد از فروپاشی و بلای بالکانیزاسیون نجات دهند؟ در گذشته های نه چندان دور، حزب کمونیست عراق در سالهای بویژه 1968-1957 موفق شد که اکثر نیروهای مترقی ، سکولار و برابری طلب را در جامعه عراق بسیج و متشکل سازد. در آن سالها ، حزب کمونیست در تمام مناطق کشور شعبه باز کرده و بین روشنفکران ، بویژه شیعه تبار ،موقعیت متوفقی اتخاذ کرد. حزب کمونیست در مقام مقایسه با دیگر سازمانهای سیاسی آن زمان نه تنها در عراق بلکه در کلیه کشورهای خاورمیانه یک نهاد اصالتا مردمی ، ضد امپریالیست و بالقوه دمکراتیک بود. ولی بعد از قتل عام هزاران نفر از اعضای رزمنده حزب در سالهای ١٩٨٢ ١٩٧٩توسط حاکمین مستبد بعثی و سپس سقوط و فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی در سالهای ١٩٨٩-١٩٩١ و بعدا بازگشت بخشی از اعضای روشنفکر حزب به عراق اشغال شده از تبعید به عنوان حامیان آمریکای اشغالگر ، این سئوال مطرح است که آیا حزب کمونیست عراق تقریبا برای همیشه از صحنه تاریخی سیاسی عراق در حال محو شدن است؟ این امر با اینکه اجتناب ناپذیر نیست، ولی خیلی امکان دارد. سرنوشت جنبش خلق کرد در کردستان (شمال عراق ) نه تنها شباهت کیفی به سرنوشت حزب کمونیست داشت بلکه سرنوشت آنها از خیلی جهات درهم تنیده شده بود. تا زمانیکه حزب کمونیست عراق همراه با دیگر نهادهای مترقی و ضد امپریالیست عراق در سالهای ١٩٦٣-١٩٥٨ دست بالا را درجامعه داشته و از موقعیت متوفقی دربین کارگران ،دیگر زحمتکشان و روشنفکران بهره مند بود، نیروهای کرد نیز متحدین طبیعی حزب بودند. ولی بعداز سرکوب و نابودی حزب و نیروهای مردمی و ملی توسط رژیم بعثی ، سازمانهای سیاسی کردستان نیز مثل کمونیستها نه تنها مورد سرکوب قرار گرفتند بلکه رهبران آنها نیز بعد از گذار از فراز و نشیب هائی "اخته " گشته و به کمپ حمایت و دفاع از سیاستهای تهاجمی و نظامی آمریکا پیوستند. در تحت این شرایط ، درجه و عمق مقاومت مردم علیه اشغال نظامی آمریکا که اصلا پیش بینی نشده بود، در اوان آغازش "معجزه آسا" به نظر می رسید. لیکن واقعیت این است که مردم عراق از همان هفته های اول اشغال کشورشان بعد از تجربه و چشیدن طعم جنایات آمریکا (ترورهای سیاسی، بمباران ، قتل عام ها ، شکنجه ها و ...) تنفر شدیدی نسبت به اشغالگران پیدا کردند. عملکرد این تنفر طبیعی نسبت به دشمن اشغالگر همانا گشودن "جبهه مقاومت ملی" بود ولی برخلاف جبهه های مقاومت گذشته ، این مقاومت هیچوقت نه اعلام موجودیت کرد و نه لیستی از رهبران ، نهادها و تشکلهای خود را معرفی کرد. با در نظر گرفتن این امر که دیکتاتوری رژیم صدام و سپس اشغال عراق در بهار ٢٠٠٣ زیر ساخت سیاسی ، اجتماعی و اقتصادی جامعه را در کلیت اش نابود ساختند، "بی چهرگی"، "عدم شناسائی "و "نامرئی"بودن به هیچ وجهه تعجب آور نیست. بدون آنکه ضرورتا در مورد علل بی هویتی این مقاومت "نامرئی" موافقتی بین تحلیل گران و صاحب نظران وجود داشته باشد، حقیقت این است که بی هویتی و بی چهره گی این مقاومت نامرئی ضعف بزرگی را در کنه و بطن خود حمل می کند که آن را شدیدا آسیب پذیر می سازد.، چرا که این آسیب پذیری باعث می شود که دشمن به آسانی مردم را به اجزاء و صف بندیهای کاذب تقسیم کرده و با جذب افراد و نیروهای فرصت طلب برای همکاری یک آشفتگی فراگیری را در جامعه عراق رواج دهد. در تحت این شرایط ، کدامین نیروهای جامعه موفق خواهند شد که بر این ضعف آسیب پذیر فایق آیند؟ در لحظات اول ،چنین به نظر می رسید که کمونیستهای رزمنده عراق (که در سالهای اشغال به تدریج از خارج بویژه ازلبنان و اردن ، به کشور خود برگشته و دقیقا سیاست و برنامه خودرا از رهبران حزب کمونیست عراق جدا کرده اند) بهترین کاندیدا برای پیشبرد این امر باشند. ولی متاسفانه در اذهان عمومی و در بین رسانه های گروهی آنهائیکه به اسم رهبران حزب کمونیست شناخته شده اند آن رهبرانی هستند که در یک جو آشفته و پریشان کوشش می کنند که همکاریهای خود با رژِیم پوشالی بغداد را مورد توجیه قرار داده و حتی به نوعی وانمود سازند که همکاریشان با برگزیدگان دشمن امکان دارد که به پیشرفت امر مقاومت مردم کمک کند.

 

جمعبندی و نتیجه گیری

 

علیرغم اخته شدن حزب کمونیست عراق و همکاری رهبران آن با دولت وابسته بغداد ، نیروهای دیگری مثل بقایای طرفداران عبدالکریم قاسم ، برادران عارف ، ناصریست ها و .... حضور دارند که امکان دارد که در آینده در جهت تشکیل یک جبهه به حرکت هائی دست بزنند. به هر حال ، با وجود ضعف هایش مقاومت مردم عراق در حال حاضر پروژه واشنگتن را (از نظر سیاسی و اگرنه هنوز از نظر نظامی ) در خاورمیانه با ناکامی روبرو ساخته است . دقیقا این امر متحدین وفادار آمریکا را در "اتحادیه اروپا" شدیدا ناراحت ساخته است.زیرا آنها می ترسند که شکست آمریکا ، ظرفیت و موقعیت خلق های کشورهای حاشیه ای (جنوب) را به قدری تقویت سازد که سرمایه فراملی جهانی شده (امپریالیستها ) را زیر فشار وادار سازند که به منافع دولت ملت های آسیا ، آفریقا و آمریکای لاتین احترام بگذارند.

جنبش مقاومت مردم عراق پیشنهادهائی را برای مذاکره مطرح ساخته که اگر مورد موافقت قرار گیرند به آمریکا فرصت خواهد داد که خود را از باتلاق عراق رها ساخته و نیروهای نظامی خود را از عراق خارج سازد. این پیشنهادات عبارتند از:

١ تشکیل یک دولت خودگردان چند ملیتی با حمایت شورای امنیت سازمان ملل در عراق .

٢ قطع فوری عملیات مقاومتی به موازات ختم مداخلات نظامی و پلیسی (امنیتی ) نیروهای اشغالگر در عراق.

٣ عزیمت و خروج تمامی نیروهای نظامی و غیر نظامی خارجی از عراق در عرض شش ماه بعد از انعقاد آتش بس.

جزئیات این پیشنهادات به تفصیل در نشریه عربی "المستقبل العربی" چاپ بیروت در شماره ژانویه 2006 انتشار یافته است.

سکوت و سانسور مطلق از طرف رسانه های دسته جمعی و گروهی در اروپا و آمریکا درباره این پیشنهادات گواه بر وجود همبستگی بین شرکای امپریالیست است. نیروهای مترقی و دمکراتیک اروپا و آمریکا وظیفه دارند که با سیاست های سه قطب امپریالیستی (امریکا ، اتحادیه اروپا و ژاپن ) مرزبندی شفاف کرده و از پیشنهادات مقاومت مردم عراق حمایت کنند. ترک کردن و تنها گذاشتن مردم عراق در مقابل دشمن برای بشریت زحمتکش و روشنفکران اروپا و آمریکا یک گزینه قابل قبولی نمی تواند باشد : زیرا این گزینه به تقویت این اندیشه خطرناک "که هیچ امیدی را نباید از مردم کشورهای غرب داشت" ، منجر می گردد. تقویت این اندیشه لاجرم به ارتکاب بیش از پیش عملیات غیر قابل قبول و حتی جنایتکارانه بخشی از اجزاء درون مقاومت منتهی می گردد. هر چه قدر زودتر نیروهای اشغالگر خارجی خاک عراق را ترک کنند. و هرچه قویتر نیروهای مترقی دمکراتیک در جهان از مقاومت مردم عراق حمایت کنند، به همان اندازه امکانات برای آینده بهتر برای مردم فلاکت زده و مقاوم عراق و برای بشریت زحمتکش جهان مهیا خواهند گشت.