آیا تناقض ذاتی بین آزادی بی قید وشرط اندیشه وبیان با اصل تجمع وتحزب وجود دارد(بخش2)؟

 

مقدمه:نوشته قبلی با همین عنوان،دردفاع ازآزادی بی قید وشرط اندیشه وبیان درتشکل ها و ازجمله دریک تشکل کمونیستی به نگارش درآمده بود ودرنقد گرایشاتی که آن را برنمی تابند. نوشته ر.شالگونی تحت عنوان اختلاف ما برسرچیست*1 یکی ازهمین گرایشات محدودنگرومدافع زدن قیدوبند برآزادی بیان واندیشه است.دراینجا ازمنظردیگری به دفاع ازآزادی اندیشه وبیان ونقد انگاره های محدودکننده و مورددفاع ر.شالگونی می پردازم:

گرچه پاسخ منفی به سؤال بالا درنزد باورمندان به دموکراسی واقعی ومدافعان آزادی وبرابری اجتماعی بدیهی بنظرمی رسد؛اما واقعیت آن است که رویکردهای دیگری وازجمله درمیان نیروهای مدعی چپ وجود دارد که آن را برنمی تابند وبا طناب پیچ کردن اندیشه آزاد با انواع اما واگرهای محدودو مشروط کننده،غامض کردن مصنوعی مساله، بااستناد به واقعیت های تحمیل شده سلطه طبقاتی وبالذات ناپایدار، آن را نشدنی عنوان می کنندومهمترازآن به جای پرداختن به این محدودیت های تاریخی میرا ومبارزه علیه آن،تداوم آن را تئوریزه می کنند و درعین حال با سیمای مدافع رهائی و آزادی در صحنه ظاهر می شوند! بی شک خیل مدافعانی که روبه گذشته ومحدودیت ها دارند همواره وجود داشته است، ولی وای به وقتی که مدعیان آزادی ورهائی هم به جرگه آن ها به پیوندند!. بهرحال پاسخ به این سؤال درمیان چپ ها،همواره چالش برانگیز وبحران آفرین بوده است.واقعیت آن است که هنوز درمیان چپ ایران، نقد درخوری نسبت به آنچه که از تجربه و تشکل وتحزب در"قرن بیستم وسوسیالیسم دولتی " صورت نگرفته است.یعنی نسبت به تجربه ای که حزب را جایگزین طبقه واراده وخواست فروشندگان نیروی کار واستثمارشوندگان نمود، وتشکل های مستقلشان را به زائده حزب ودراوج خود به زائده کمیته مرکزی و نهایتا به زائده اراده صدرکمیته مرکزی تبدیل کرد،نسبت به آن گرایشی که ماشین دولتی را (همان ماشینی که درعین حال قراربود درهم شکسته شود و داعیه درهم شکستن اش را نیزداشتند) به مثابه موتورمحرک پیشرفت ،پیش فرض خود داشت. برخی ازنیروها وسازمان ها هنوزهم به گزاره های کلیشه ای دراین مورد هم چون وحی منزل دخیل بسته اند.انگارنه انگارکه یک تجربه ناکام صدساله را درپشت سرخود دارند ودراین تجربه تاریخی گوئی هیچ درسی برای یاد گرفتن وجودندارد.همانطورکه گفته اند وقتی کسی تجربه را نادیده بگیرد ناگزیرازتکرارآن ( وازجمله اشتباهات وبعضا فجایع آن) است. وبرخی هم که وارد نقد گذشته شده اند،بطورخیلی کلی وسرسری با این تجربه برخورد کرده و دربهترین حالت به این حکم کلی که سوسیالیسم ودموکراسی جدازهم نیستند بسنده کرده اند. بدون آنکه به پی آمدها والزامات آن واقف ومتعهد شوند.جالب است که برخی ها برحسب ظاهر دربرنامه های خود ازآزادی بی قید وشرط اندیشه و بیان هم دفاع می کنند؛اما وقتی تصورشان را اندکی خراش بدهیم،معلوم می شود که حتی قادربه تحمل آن درمورد دوستان وهمسنگران دیرینه خود نیستند،تاچه رسد که در مورد دیگران آن رابپذیرند. بهمین دلیل دلیل وقتی پای عمل، ونه وعده ووعیدهای نسیه، برای رعایت آن درمناسبات فی مابین فرامی رسد ،آسمان وزمین را به هم می بافند تامانع ازتحقق آن بشوند.درچنین آزمونی است که معلوم می شود دیواره های دموکراسی وتحملشان تاجائی است که نظرموافق دیگران را بشنوند،وگرنه شیرازه موجودیت آنچه که به عنوان تشکیلات درذهن خود تنیده اند وبه مثابه اصول مقدس به پاس آن مشغولند، بهم می ریزد.دراین رویکرد رازماندن وفعال بودن درحذف دیگراندیشان وتوسل به انشعاب برای حفظ هژمونی و موقعیت انحصاری خود است؛*2 ونه درهمبستگی ناشی ازاشتراکات پایه ای درعین داشتن تنوع گرایشات. درچنین مواردی آنها رسمامدعی می شوند قلمرو تشکیلات وسازمان وحزب و.... مستثنا ازشمول آزادی اندیشه وبیان است و گویا مراد ازگنجاندن آن دربرنامه نیزبرای جامعه است وشامل مناسبات سازمانی نمی شود(مراجعه کنید به نوشته اختلاف ما برسرچیست).البته خوداین استدلالِ مبتنی بردوگانگی درون وبیرون به روشنی منطق شکننده وسست آنها را آشکارکرده وبرملاکننده جایگاه وکارکردحزب درنزدآنهاست. گوئی که حزب وسازمان دستگاهی است برای تولید انسان-رُبات ها، که جزاطاعت محض ازآن ها انتظاری نمی رود.انسان-رُباتی که مطابق این بینش، رسالت متحول کردن جامعه را نیزبرعهده دارد! گوئی که سازمان وتشکیلات، تافته ای جدابافته ازجامعه است و دیوارچینی بین آن ها وجود دارد.گوئی که این دوگانگی و تناقض من درآوردی را که البته ناشی اززیست فرقه ای ومکاشفات آن وگسست ازجنبش طبقاتی ودرخود بودن است می توان برای همیشه همچون اصول مقدسی حفظ کرد. والبته ازحق نمی توان گذشت که تنها با اتکاء به چنین اصولی است که می توان ازخلوص وهستی فرقه ای دفاع کرد. ودرست برهمین تصوراست که ر.شالگونی وهمنظران وی، نظرمخالف خود را "نه تشکیلات" نامیدند،وپس ازیک راه پیمائی سی ساله خشت تأسیس فرقه تازه و یک دست تری را که"دربرگیرنده نظرموافق من" باشد بنانهادند. بینشی که همواره نطفه جداسری وتقسیمات متوالی وبی پایان فرقه گرائی را درخودداشته است.البته بندپیچ کردن شیرازه حیات یک سازمان به یک نظر وبه قیدوبندها به معنی آن نیست که- آنگونه که ادعای می کنند- گویا درسطح جامعه و بیرون ازخود به آزادی بی قید وشرطو اندیشه وبیان واقعا باوردارند. چنین دوگانگی ناممکن است ومبین یک فراافکنی.برعکس مشت را باید نمونه خرواردانست: درآنجاکه قلمرو فعلی وانحصاری قدرت وسلطه آن ها محسوب میشود،وقتی آزادی اندیشه وبیان تحمل نشودبه طریق اولی درسطح جامعه هم وقتی پای عمل برسد تحمل نخواهد شد واحاله به آن نیزازباب نسیه بودن وفواید ژست آزادیخواهی است، که بویژه دردمدمه های فروپاشی اردوگاه مدعی سوسیالیسم یک نیازگریزناپذیربود. وگرنه کسی که آزادی را درمورد هم سنگران خودبرنتابد بطریق اولی آن را درمورد دیگران نیزتحمل نخواهد کرد. آزادی،یعنی(قبل ازهمه) آزادی برای مخالفان ودگراندیشان، مثل همه جا، این جا نیز معیارمعتبری است.باین ترتیب پای بندی به راهبرد رهائی بخش آزادی بی قیدوشرط اندیشه وبیان نه فقط بطورعملی نقض می شود بلکه بطورتئوریک هم نقض می گردد. آری این واقعیت دارد که خیلی ازمدعیان کمونیسم درآغازقرن بیست ویکم علیرغم ادعای وفاداریشان به دموکراسی وآزادی، اما هنوز آن را به مثابه مبنائی برای تنظیم مناسبات درونی درسازمان ها وتشکلات متعلق به خود نمی پذیرند .نظری، همانند ر.شالگونی، اصل تجمع داوطلبانه را مغایربا با آزادی بی قیدوشرط اندیشه وبیان می داند، وبهمین دلیل درنزد دارندگان چنین نظری اصل تشکل یابی با پذیرش آزادی بی قید وشرط اندیشه وبیان مانعه الجمع است و کسی که وارد تشکیلاتی میشود داوطلبانه ازاین حق خود صرفنظرمی کند. چنانکه مشهوداست،دراین رویکرد صرفنظرکردن داوطلبانه وهمراه "بارضایت" هرانسانی ازآزادی دراندیشیدن،یعنی سلب انسانیت ازخودبدست خود، تبدیل به یک فضیلت ستایش انگیز می شود!البته چنین دستگاهی را باید ماشین تولیدانسان مطیع خواند تا ابزاری برای سوسیالیسم ورهائی. چنین بینشی طبعا وجود چنین تجمعی را مهم ترازخود آزادی می داند.روشن است که چنین تشکیلاتی به هیچ وجه نمی تواند درخدمت گسترش وبسط آزادی بی حصراندیشه وبیان درجامعه وتقویت کننده پتانسیل خود رهانی وخودحکومتی باشد.برعکس هراندازه که بتواند چوب لای چرخ آن خواهد گذاشت.مطابق این دیدگاه گسترش سازمان یابی قاعدتا باید مترادف با ازدست دادن حق اندیشه وبیان بی قید وشرط باشد،وفرضا اگراین گونه سازمان ها وتشکل ها بتوانند آنچنان نیرومند وفربه شوندکه جمعیت وسیعی را درخود وپیرامون خود گردآورند،به همان میزان ازآزادی وابرازشأن انسانی خودمحروم خواهند شد. تکلیف آن دیگران را که خارج ازجرگه وحوزه نفوذ این گونه احزاب وسازمان ها باشند، توازن قوا ودامنه نفوذ آنها درکل جامعه تعیین خواهد کرد.

آزادی وسه فرایافت مارکس

درکشاکش تاریخی بین بافندگان قیدوبند به آزادی(دراینجا آزادی اندیشه وبیان) ورهاکنندگان ازاین قیدوبند ها، به گمان من، سه فرایافت مارکس واجد اهمیت است:

نخست این عبارت مشهورمانیفست که کارگران در مبارزه برای جهانی دیگر(جامعه غیرطبقاتی) بجززنجیرهای خود چیزی برای ازدست دادن ندارند. گزاره فوق مبین آن است که کمونیست برای تغییرواقعیت های جهان طبقاتی فقط می توانند باعبور ونفی آن ها ،نظام طبقاتی را باهمه وجوه گوناگون اقتصادی،سیاسی وفرهنگی اش(وازجمله قیدوبندهای اندیشیدن آزاد) پشت سرخود بگذارند. کارگران،این بردگان نظام مزدی وزنجیرشده به آن، تنها با انکارنظم جامعه موجود وگسستن زنجیرهای خود می توانند رهائی بدست آورندآ.بهمین دلیل قید "چیزی برای ازدست دادن ندارند" دراین عبارت موجزو ساده را باید چکیده ای ازدرک تاریخی- فلسفی -سیاسی مارکس دانست. بیانی که پیشاتاریخ طبقاتی بشر را ازتاریخ واقعی وانسانی او جدامی کند.جهانی که باید بدست انسان کنشگروبالغ تاریخ ودرنبردبا جهان کهنه وازجمله با منطق تداوم دهنده آن، بوجود بیاید.فاعل وسازنده این تاریخ خود انسان است که به مدد خود آگاهی و وداع با زنجیرهائی که وی را به جهان کهنه وطبقاتی وصل می کند، آن را بدست می آورد.دراین فراشد تغییرتوأمان شرایط وتغییرانسان ها، ازبرده به آزاد، ازهم جداناپذیرند.

دومین فرایافت مهم، درکی است که مارکس ازمقوله بسیارکلیدی رابطه فرد وجمع( وجامعه) ولاجرم ازمناسبات اجتماعی و کمونیستی بدست می دهد: دراین فرایافت آزادی وشکوفائی هرفردشرط آزادی وشکوفائی همگان عنوان می شود.درمناسبات بین فرد وجامعه یک رابطه دوجانبه فعال وسازنده و تولید وبازتولید وجود دارد که هیچ کدام ازآنها دیگری را حذف ویا درخود ادغام نمی کند. شکوفائی تؤامان هردو آنها هم چون ظروف مرتبطه درگرواین پیوند متقابل است که موجب تکوین انسان آزاد وهمبسته(فردیت و اجتماعی شدن آن) می شود ورابطه متقابل وتنگاتنک آنها مفهوم ومقوله فرداجتماعی را بوجودمی آورد. یعنی ازیکسو نه جمع گرائی مکانیکی ویک دست(ازنوع سوسیالیسم بدوی که حاوی سرکوب فردیت انسان و حذف بعدی ازانسانیت ولاجرم امری ناانسانی است) که موجب درک غیردموکراتیک ویک دست از جامعه وبطوراخص از طبقه ومبارزه طبقاتی فرارونده می شود؛درکی که تحت عنوان ادعای بیان اراده عمومی وحقیقت مجرد راه را برای سخن گوئی و متولی گری طبقه توسط این یا آن فرد واین یا آن حزب واین یا آن مستبد برگزیده بازمی کند. وازسوی دیگر فردیتی است جدا ازجمع،فاقد همبستگی انسانی وقرارگرفته دربرابرآن ومسلط برآن،که بیانگرفلسفه لیبرالیزم ومبتنی براصالت فرد است که مطابق آن جامعه حاصل جمع افراد مستقل وخود بنیاد است که درآن هرکس بدنبال سود وزیان خویش است. رویکردی که درمغایرت کامل با این واقعیت قراردارد که انسان اجتماعی ترین موجود طبیعت است(که بدون آن تبدیل به موجودی بدوی ومحکوم به فنا ونابودی می شود) ومهمترازآن درطول تاریخ وابستگی اش به اجتماع و هم نوعانش گسترش هم می یابد؛ درعین حال که فردیتش نیزدرحال غنا یافتن وگسترش است واین دودریک رابطه متعالی به مثابه فردآزاد وهمبسته، فردیت غنایافته و جمعی و جمع مرکب ازافراد آزاد، درتعامل متقابل هستند.در تکثرو وحدت ویکتاتی و اشتراک.

سومین فرایافت، تعریفی است که مارکس وانگلس ازکمونیستم به مثابه بخشی ازیک جنبش طبقاتی واقعا موجود دارند ونه به مثابه یک مکتب وآئین و مشتی اصول وتئوری ازپیش ساخته. مطابق این فرایافت کمونیست تنها درپیوند با جنبش طبقاتی کارگران و دردفاع ازمنافع عمومی آن(درمقیاس جهانی) قابل تعریف و شناسائی هستندودرست برهمین اساس فرقه فرقه شدن و ایجاد وافزودن فرقه تازه ای برفرقه های موجود ودررقابت با آن ها ، تدوین اصول ویژه وسنگرگرفتن درپشت دیواره های آن،ازاساس با تعریف آن ها از کمونیست ها ووظایف مترتب بر آنها درمغایرت قراردارد. اگر بدنبال یک شاخص پایه ای برای محک زدن به صحت وسقم ادعاها هستیم،همانا مقایسه کردارآنها با هدف بنیادین وتعریف شده کمونیستهاست:اینکه آیا تلاش آن ها معطوف به اتحاد بزرگ طبقاتی ورزمنده طبقه کارگر است یا تکه تکه کردن آن و پراکنده ساختن صفوف کمونیست ها وایجاد فرقه ای برای آویختن کلاه خود درآن.براین اساس حرکت برمدارهدف راهبردی اتحاد بزرگ ورزمنده استثمارشوندگان ویا درجهت مقابل آن، بوته مناسبی برای محک زدن به درجه صحت و سقم این گونه ادعاهاست. دربیان دیگری ازاین فرایافت می توان گفت:درشرایط پراکندگی طبقه وفعالین آن ونیروهای چپ،هربلوک وقطعه ای ازچپ تنها بادرنظرگرفتن خود به مثابه بخشی ازپازل بزرگ چپ اجتماعی ومعطوف به طبقه و تنها درترکیب باسایر قطعات، وبا حرکت دراین راستا ویاری رساندن به شکل گیری تصویرکلی پازل، خواهد توانست به وظیفه اصلی وتعریف شده خود نزدیک شود. وگرنه جزکوبیدن برطبل سرکردگی وخود محوری وفراخواندن نیروهای دیگر وازجمله خود کارگران به زیر چتر هژمونی خود کاری انجام نمی دهد.

براساس ملاحظات بالا،اتحاد بزرگ طبقاتی مستلزم عبورازفرقه گرائی وتمایزات خود ویژه این یا آن گروه مدعی سوسیالیسم ورهائی طبقاتی است.اما نه به معنی ادغام ویکدست شدن وانکارپلورالیسم،بلکه براس همبستگی برآمده از اشتراکات پایه ای ضمن پذیرش واقعیت تمایزات وتکثرها، وبراساس راهبرد شکوفائی آزاد فرد به عنوان شرط شکوفائی جمع .

بااین وجود اساسا آنچه که بنام سوسیالیسم تجربه شد نه فقط دربیگانگی باچنین فرایافت هائی قرارداشت، بلکه فراترازآن درتقابل وضدیت با آنها بود وحاصلش جزتضعیف موقعیت سوسیالیسم وطبقه کارگر دربرابرسرمایه داری نبوده است.ازهمین رو جنبه کاربردی دادن به این فرایافت ها درپرتوتجارب صورت گرفته اهمیت به سزائی داشته و ما را تشویق به یافتن درک های دیگری ازکارجمعی وسازمان یابی،وازرابطه فرد وجمع و فعالین آگاه با سایرافراد طبقه و بدنه جنبش کارگری می کند.

آن چه که به غامض بودن این مساله می افزاید،تناقضاتی است که درزندگی اجتماعی وعمل مشخص وجود دارد.یعنی باوجود آنکه به فرض شما به آزادی بی قید وشرط اندیشه وبیان باورداشته باشید،اما درهرحال درعمل محاط درجامعه طبقاتی وباهزاران قیدو بند وابسته ومشروط به آن هستید.وهمین مساله باعث می شودکه جهت گیری نوین ورهائی بخش دردل وضعیت حاکم،همواره بدرجاتی تناقض آمیز وهمراه با قیدوبندهای گوناگون باشد. این مساله درمورد پراتیک مشخص هرفردازجمله پراتیک خود مارکس دربرابرفرایافت های تاریخی زمان خود وی نیزواقعیت دارد.این مشکل حتی درعرصه استفاده از مقولات و کلمات ومحدودیت های آن به عنوان قالب هائی برای این گونه مفاهیم درحال تحول وحرکت نیز وجود دارد. پس واقعیت های تناقض آمیزهمواره وجود دارند وخواهند داشت؛ اما مهم آن است که آیا این واقعیت ها را تصدیق وتقدیس می کنیم وآنها را به سازوکارهای عملکرد خود تبدیل می کنیم و یا علیه آنها هستیم و دایما نقدشان می کنیم و درحال عبور ازآن هائیم. استدلال مغالطه آمیز دیگری دردفاع ازتراشیدن قید وبند به اندیشه وبیان آزاد همانطورکه درنوشته ر.شالگونی هم آمده،وجود دارد:اگراین حکم را بپذیریم که آزادی هرکس تاجائی است که آزادی دیگران را ولاجرم برابری دربرخورداری ازآزادی را نقض نکند، آنگاه گویا به برهان قاطعی برای دفاع از مشروط بودن آزادی بی قید و شرط،دست یافته ایم. دیگر می توان بسهولت مدافعان آزادی بی قید وشرط اندیشه وبیان را به لاهوتی گری وپرت وبلاگوئی متهم کرد. البته درپاسخ توسل به این حبل المتین،به تنگ اندیشان باید گفت قدری آهسته تربرانید: اولا این استدلال ربطی به مستثناکردن یک تشکیلات از آزادی اندیشه وبیان ندارد واگردرست باشد درهمه جا،چه درون تشکیلات وچه بیرون آن می تواند نافذباشد وارائه چنین دلیلی قبل ازهرچیزمبین آنست که اقامه کننده اش حتی دربیرون ازتشکیلات خودهم به آن باورندارد. وثانیا همانطورکه درعبارت قبلی وبراساس استنتاج از فرایافت های سه گانه مطرح شد، وجود عوامل بازدارنده محیط اجتماعی واقعیت دارند؛اما واقعیت های بالذات ناپایدار که علیه اش مبارزه می شود. بنابراین چنین تناقضات لاینحل فقط درنزد باورمندان وتمکین کنندگان به واقعیت های جهان طبقاتی و اصول مقدس نظم حاکم وجود دارد ونه درمنطق روندی که علیه نظم کنونی جریان دارد وبا آن درحال جنگ است.لاجرم تصدیق وتقدیس این گونه موانع وقید وبندهای تحمیل شده نمی تواند خدشه ای برنظرمقابل وارد کند، مگرآنکه بخواهیم تسلیم رئال پلتیک و منطق وجودی جوامع طبقاتی حاکم بشویم. ثالثا نکته اصلی درگزاره نقل شده بالا آنجاست که مطابق نتایج حاصل ازازفرایافت های سه گانه، مقوله آزادی بی قید وشرط اندیشه وبیان به اعتباربقاء وگسترش خود، وفقط باین اعتبار،خود را مشروط می نماید. باید آن را دررابطه غنا یابنده ودرحال گسترش آزادی متقابل فردوجمع و باعتبار فرایند درونی و خودانکشافی آزادی بیان واندیشه دریافت ونه قراردادن آندودربراهم وبه مثابه امرخارجی نسبت به هم.ازمنظرفردیت لیبرالی که درآن خودبنیادبودن وذاتی بودن فردیت، وتصادم بین منافع فردوجمع مبنای اصلی است؛البته الزامات برآمده از زندگی اجتماعی شراجتناب ناپذیری تلقی می شوند که باید به حداقل خود برسند. درچنین رابطه متضاد ومتناقض وآنتاگونیستی،بدیهی است که آزادی همواره باید با قیدوبندهائی برای حفظ شالوده نظام وباصطلاح "بقاء زندگی جمعی" همراه گردد.ولی ازمنظررابطه دوجانبه وخلاقانه فرد وجمع، ودرحالی که زندگی اجتماعی براساس همزیستی ارگانیک وپیوندمتقابل وخلاقانه آن ها گره خورده است، مساله به نحو دیگری مطرح میشود:میرابودن این قیدوبندهای تحمیلی ومتعلق به پیش تاریخ بشرودرجهت زدودن هرچه بیشترقیدو بند ازآزادی . البته ر.شالگونی این درک ازپیشرفت تاریخ را که گویا متضمن رهائی انسان وآزادی ازقیدوبندهاست به تمسخرمی گیرد. همه میدانندکه بین آزادی بیان واندیشه، وآزادی درتوهین وتهمت وترور شخصیت وامثال آن مرزهای روشنی وجود دارد ونمی توان آنها را بهم ریخت وازاین طریق به توجیه ضرورت قیدوبندزدن به آزادی اندیشه وبیان پرداخت. اولی برای اندیشیدن به مثابه شرط ضرور انسان بودن ولازمه رشد وتکامل او و جامعه است؛وحال آنکه دومی ازنوع سودای سلطه انسان برانسان است که موجب گسستن رابطه همبسته بین فردوجامعه می شود.بی شک وقتی ازقیدوبند برای آزادی اندیشه وبیان سخن به میان می آید،مرادقیدوبندهای بازدارنده است و نه آن ملاحظات وضوابط وموازینی که برای شکوفائی آن درنظرگرفته می شود وفاقد قیدوبندِ محدودکننده است.دریک کلام مقابله با سوء استفاده ازآزادی، نمی تواند خود آزادی را مخدوش نماید. ازسوی دیگرصحبت کردن ازوجود آزادی بی قید و شرط اندیشه وبیان درجهان موجود وآنچه که به تاریخ گذشته آن مربوط می شودونه به آنچه که درحال شدن است و آنچه که به تاریخ آینده تعلق دارد، تناقض آمیزومسأله برانگیزمی نماید؛اما این تناقض نه یک تناقض ذاتی ودایمی بلکه یک تناقض عملی وتحمیل شده است که توسط عوامل بیرونی وناشی ازجبرطبیعت وجهل انسان وهم چنین ازسلطه طبقاتی وشرایط حاکم برزیست او ناشی شده است که با مبارزه علیه آن به موزه تاریخ سپرده خواهد شد. بنابراین اگربه تاریخ بشری نه بصورت ایستا بلکه به صورت پویا ودرحال حرکت نگاه کنیم،خواهیم دید که ازیکسو این نوع تناقضات وقید وبندهای تحمیل شده دارای خصلت واپسگرابوده و دربرابرتوسعه آزادی وپیشروی انسان همواره سنگ اندازی می کنند،وازسوی دیگر درحال عقب نشینی ازسنگری به سنگردیگرهستند و این آذرخش آزادی است که می جرقد و براجبارها و ضرورت های کورغلبه می کند. بنابراین درک درست ازمقوله آزادی بی قید وشرط اندیشه وبیان را می توان تنها دربسترفرایند تاریخی آن و درکشاکش تلاشهای متضادی که ازدوسو برای به قیدو بندکشیدنش ویا رهائی از آنها، مشاهده کرد که حاصلش ظهورانسان به مثابه پرومته تاریخ است(پرومته شدن و خدای خویش گشتن). انسان وجامعه به اندازه ای که آگاه وتوانا می شود قیدوبندهای محدود کننده خود را می گسلد. باین اعتبارفرایند آزادی بی قید وشرط اندیشه وبیان امری است تناقض آمیزوحاصل کشمکش نیروهای ماند وعوامل مشروط کننده تاریخی با نیروها وعوامل پس زننده آن.ازهمین رو حل این تناقضات-آنگونه که فیلسوفان بدنبالش بوده اند- یک مساله نظری نیست بلکه امری است عملی که درپراتیک انقلابی و تغییرجهان وشرایط حاکم بر زیست انسان قابل حل است ودرجهت رهائی و آزادی انسان ازقیدوبندهای جامعه. آنچه که دراین میان مهم است این است که ما درکدام سوی این کشمکش قرارگرفته ایم.درسمت جهان کهن درهم تینده با جهل وسلطه وقیودات بازدارنده ، یا جهانی نوین و انسانی که آگاهانه برای خلق آن می کوشیم. آری انسان خدای خوداست و خویشتن را می آفریند. بهمین دلیل نکته اصلی نه توصیف آزادی بی قید وشرط اندیشه وبیان به مثابه امری موجود،مجرد وغیرتاریخی وبه مثابه امری فرااجتماعی ، بلکه به عنوان امری درحال موجودشدن است که توسط خود انسان خشت برروی خشت ساخته شود. البته اگرکمونیست ها بخواهند به ادعای خود مبنی برمبارزه علیه جهان طبقاتی موجود وپشت سرگذاشتن پیش تاریخ بشری وفادارباشند،باید خود بیش ازهرکسی ازقیدو بندهای طبقاتی جهان کنونی فاصله بگیرند وبرتارک آن از رهائی آزادی اندیشه وبیان از قید وبندهای محدودکننده دفاع کنند. آنان برای تغییرجهان موجود،خود بیش ازهرکسی به آن نیازدارند.کسی که ازمحدودیت ها ودهان بندزدن به اندیشه وبیان وازجمله درمورد هم سنگران خود دفاع کند، هنوزگرفتاردرتاروپود نظم جهان کهن و طبقاتی است وچنین کسی هرگزقادربه گشودن دروازه های جهان نوین ورها ازسلطه نخواهد شد. با این وجود، همانطورکه گفتم این مسأله چالش برانگیزاست و هنوزهستند بسیاری که ازبند ناف جامعه طبقاتی تغذیه می کنند وبا عقل سلیم آن می اندیشند و ازبایدها ونبایدهای آن فرمان می برند. وکم نیستند کمونیست هائی که تمکین به آزادی بدون حصرواستثنا را،لااقل درحوزه قلمروهژمونی خود(بخوانید منطقه حفاظت شده خویش)، اندیشه ای لیبرالی و خلاف مقدسات می انگارند. مقاله ر.شالگونی بنام "اختلافات ماچیست" دراصل دردفاع ازمشروط بودن آزادی اندیشه وبیان درتجمعات داوطلبانه نگارش یافته و نمونه جالبی است از رویکرد کسانی که از برقراری آزادی بی قید وشرط اندیشه درمجامع کمونیستی هراسناکند و آن را ناقض اصول تشکیلاتی می پندارند.اودراین نوشته برای مدلل کردن یافته های خود،حتی ازتوسل جستن به چراغ قرمزهای چهارراه ها نیزاباء ندارد.آن چه که او دراین قیاس ها و استنتاجات خود به آن توجه ندارد تمایزبین قیدوبندهای بازدارنده ومحدودکننده است با عوامل وضوابط وموازین واگربتوان گفت "قیودی" که گشاینده است.اگربتوان،آنگونه که ر.شالگونی انجام می دهد،آزادی اندیشه را با تردد درخیابان مقایسه کرد، بایدگفت،درمورد چراغ قرمزها فلسفه وجودیشان تضمین وتداوم تردداست ونه محدودکردن آن وحال آنکه درموردقید وبند اندیشه ها، فلسفه اش محدودکردن خود اندیشه است وایجاد مناطق استحفاظی برای سلطه گران.

به گمان من یکی ازعوامل مهمی که موجب میشود نیروهای چپ باوجود گستردگی خود وداشتن شرایط مناسب بالندگی، نتوانند درعین داشتن واقعیت پلورالیستی وچندگرایشی به یک نیروی احتماعی- طبقاتی اثرگذارتبدیل بشوند،همین رویکرداست. رویکردی هژمونی طلبانه که حتی دل بستن به آن درمورد کلیت این نیروها نیزمحل نقداست تاچه رسد به حلول آن درتک تک اجزاء پراکنده ای که هم چون خوره ای افتاده برپیکره چپ، باعث انشقاق مداوم صفوف آن شده وآن را به فرقه های کوچک و بی اثرترتبدیل می کند.چرا که هرکس وهرجریانی با تراشیدن اصول ویژه وکلیشه های مقدس،که دراصل چیزی جز دفاع از مرزها وهویت های فرقه ای نیست، بردامنه تفرقه وپراکندگی می افزاید.

2010-06-04

 

*1-

http://archives.rahekargar.org/congress/congress14/asnade-jodayi/20100125-01-jodayi-shalgoni.htm

 

*2- وقتی تنوع نظرات دراین گونه سازمان ها پیدامی شود،آژیرخطر به صدادرمی آید وهمواره چنین بوده است. جدائی ر. شالگونی وهم فکرانش نیزدرپی آژیرهمین خطرصورت گرفت!. درچنین سازمان هائی وقتی بین محتوا وهژمونی یک نظر شکاف پیدامی شود، ازدوحال خارج نیست: یا باید متناسب با واقعیت محتوای چندگرایشی به تنظیم مناسبات تازه،برابرحقوق ودموکراتیک بین آنها وهمکاری حول اهداف وپرنسیب های مشترک پرداخت؛پرنسیب هائی که برپایه اساسنامه موجود وجود هم داشتند، ویا آنکه با پرنسیب سازی های مصنوعی و تقسیم مجدد وانشعاب ،تلاش کرد که مجددا حوزه نفوذ انحصاری برای تأمین سرکردگی و حفظ موقعیت موردسوال قرارگرفته خود، بوجود آورد والبته بی توجه به منافع عمومی جنبش وآفت های ناشی از فرقه گرائی.روزازنو روزی ازنو: می توان مجددا به تبلیغ وترویج یک نظرمشغول شد تا روزی دیگر و انشعابی دیگر. مگرفلسفه وجودی این نوع فرقه ها بجزاین است؟بدیهی است که دراین جا منظورنه نفی حق انشعاب به طورکلی ویاانشعاب باصطلاح اصولی ،بلکه انشعاب های فرقه ای وتکه تکه شدن های عبث است که دربرابر کنش معطوف به اتحاد طبقاتی پرولتاریا و اتحاد بزرگ هواداران سوسیالیسم قراردارد. بانگاهی به برخی عملکردهای پس ازانشعاب این رفقا به خوبی می توان انگیزه انشعاب و ایجاد حوزه استحفاظی را درنزدآنان بهتردریافت:

اکنون آن ها براحتی می توانند منتظری را آیت انسان به نامند، بدون اینکه ازدرون موردپرسشی قرارگیرند.یا درمیزگرد رادیوئی رسما بگویند نمی خواهند به سبزها انتقادی بیان کنند ( درحالی که اکنون آش آنقد رشورشده است که فردی استحاله طلب و شناخته شده چون حسن شریعمتداری هم -ویکی ازشرکت کنندگان این میزگرد-دیگرنمی تواند ازابرازانتقاد دراین مورد خود داری کند.دردوره قبل ازانشعاب بی شک اختلافاتی حول مسائل مختلف وجود داشت؛ ولی پرنسیب سازی ازآن ها و طرح قید وبندهای تازه برای ممانعت ازبیان آزاد آن ها،مساله آفرین بود.هدف جزگل آلودکردن آب برای صید ماهی مرادنبود.مثلا دومورد ازاین اختلافات یکی حول کنترل تولید درمورد برخی کارخانه های ورشکسته بود ودیگری درمورد سازمان یابی نوع شبکه ای. کسی که اسناد منتشرشده انشعاب توسط آنها را بخواند خواهد دید که موضع گیری های تند آنها علیه دونوشته من درمورد هفت تپه و درمورد سازمان یابی شبکه ای ازجمله موارد مشاجرات بوجود آمده است. آنها پیرامون آن ها گردوخاک غلیظی راه انداختند وآسمان وزمین را بهم دوختند. دوموضوعی که باتعجب زیاد اکنون هردوتوسط خود این رفقا ظاهرا پذیرفته شده وحولشان موضع گیری نیز شده است؛ بدون آنکه به روی مبارک بیاورند که دعوایشان برسرلحاف ملا بوده است!.چرا که اولا، لابد چون اززبان خودی درمی آید دیگر مساله مهمی نیست و ثانیا برای موج سواری روی امواج جنبش لازم بنظرمی رسند!.

سازماندهی های ازنوع سلسه مراتبی وحول سردبیری های تک نفره وبدنه ای که وظیفه اشان پیاده کردن ورله کردن نظرات بیان شده متولیان سیاست است، جان مایه نگرش سازمانی آنها را که مبتنی بر تک صدائی و سلسه مراتبی است تشکیل می دهد.نگاه ابزاری به همه چیز دراین رویکرد موج میزند؛ فقط کافی است که درخدمت بسط حضورونفوذ سازمان باشد.حتا تحریف واقعیات مسلم تابعی ازاین نیازاست. مثلا اخیرا ر.شالگونی درمصاحبه ای که بایکی ازاحزاب چپ انگلیس به عمل آورده بود،به تحریف آشکار واقعیت پرداخت و خودوهمراهانشان را اکثریت، وبخش دیگررا اقلیت کوچک نامید!.