نگاهی با زاویه به " ترک انداختن در سرمایه داری و ستیز با دولت"

 

هادی ستار زاده

 

نیاز به ذکر این که ، همانطور " پیران آزاد" به نقل از "ژان هالووی" که کتابش پایانی ندارد،این قلم هم،ازآنجا که بر راستای این اعتقاد که هیچ امری حقیقت دائمی نیست ، آنرا گفتار پایان قلمداد نمی کند.

بیش از گفتگو،از تصرف دولت و از آن بر ضد خودش و زوالش، بایستی اندیشه تاریخی دولت و نقش آن در روابط و مناسبات تولیدی و و جایگاهش در روابط اجتماعی پرداخت. دولت سنگ آسمانی نیست، ازواقعیت زندگی انسان ها و روابط آنها سربلند می کند.بنابراین فراورده ایست زمینی و از نتایج مناسبات و روابط طبقاتی است. وظیفه اساسی آن دفاع از اقلیت صاحب مکنت در تمامی اجتماعات انسان ها که به گروبندی های طبقاتی در جامعه سازمان یافته اند. و با تصوری خیالی از استقلال وجودیش و باعباراتی همچون حکومت همگانی، ملی و قومی بر پاهایش ایستاده است. تا وظیفه اش را که همانا تنظیم روابط طبقاتی ، و دفاع اسمی از محدوه ملی چهره خود را آرایش دهد. اما در زیر این نقاب چهره واقعی خود دررا بر مشخص نمودن موقعیت فرد و گروه های اجتماعی ، در اشکال قانون مورد توافق شده،سرکوب فرهنگی و فیزیکی شورش گران پنهان می سازد.این دستگاه و بارگاه سلطانی با همه هدم حشم و عظیم و گسترده، به صورت قدرت سیاسی ، سلطه اجتماعی خود را از کانال های رنگ و رنگی اعمال میکند. و این سلطه به شکل کنترل و هدایت، و مدیریت،ماشین سرکوب و حساب رس بزرگ جیب مالکین است، می توان به یک جمعبندی رسید : که قدرت سیاسی باز نمای یک جامعه تقسیم شده و در یک نظام طبقاتی، اراده یک پارچه سهامداران خلع ید کننده گان مازاد تولیداز تولید کننده گان می باشد. در نتیجه آفریده ذهنیت هیچ بنی بشری نیست. بر این اساس ، ماهیت قدرت سیاسی از مناسبات و روابط انسان های یک اجتماع بشری نشأت می گیرد. نه قرار و مدار بین انسان ها وبر مبنای آن واگذاری حق نمایندگی از جانب آنها به دولت برای تنظیم صلح و حق داوری بین طبقات اجتماعی و دفاع از منافع ملی.اما واقعی ترین امر نمایندگی دولت دفاع از ارزش مبادله در یک جامعه طبقاتی بین سکه و نیروی کار زنده است و میدان داری کردن این بازارگرم در جوامع طبقاتی است. و با نگاهی به تاریخ، این نقش گاه در شمایل قیصر و گاه غرور ارثی امپراطور، یا در رنگ ردای آسمانی نمایندگان آسمان، و یا در طرح کراوات شرکت Armani .بر خلاف نظر نوشته " پیران آزاد" دولت متولد ژوئن 1651 ولویاتان آقای \هابز\ نیست. متولد زمانی است آدمی به ارزش کار و تولید و مبادله پی برد . در پی دست یابی به سنگ کیمیا است،که تاریخ جامعه انسانها مبدل به تصرف این ارزش می باشد و نبرد بین خدایان، بین زبیائی ،بین سرود بردگان،اندوه دهقان دختر بوده شده، ورژه سیمای کاردر خیابان، از این رو ست که "تاریخ تمام جوامع تا کنونی موجود تاریخ مبارزه طبقاتی بوده است" ( مارکس- مانیفست) و هدایت و کنترل و بیشبرد این مبارزات را همیشه دولت نتایج اقدامات خود را در به سمت کیسه زرمالکین علیه برده، دهقان، نیروی کار به عهده داشته است . چه نرم به شکل تقدیر و جه سخت جون نوک شمشیر. قاضی دادگاه چگونگی تصرف ارزش مازاد تولید است. دولت از طریق القا حقیقی بودن موجودیتش ،آنچنان که مارکس در کتاب نقد ایدئولوژی آلمانی به درستی بیان نموده: "تصویر وارنه حقیقت" صورت داده . قدرت سیاسی پنهان کننده حقیقت،بخشیدن مشروعیت به خود از طریق تقدس گرائی و یک پارچه سازی فرهنگی ( ایدئولوژی) چهره ملی به خود میگیرد. ( ژوژ سورل) شبهه پنهان شده در لباس فرشتگان ،ازعریان شدنش خود را حلق آویز خواهدکرد. با چهره ایی ناهنجار .هولناک خود روبرو می شود ... معلون خدایان و منفوتر مردمانم (سوفوکلس).

امر سیاست با تدبیر و خرد از منافع وجودی سر چشمه می گیرد. و این سیاست اعمال شده سلطه بر تمامی منفذ های اجتماعی رسوخ می کند . و قدرت و سلطه اقلیت ، از طریق دولت طبقاتی برهمگان تحمیل می گردد. سلطه در روابطه زن و مرد، فرزند با والدین، سلطه آموزشی در مدارس، سلطه قانون بر محیط کار سلطه در زندان بی حصار زندگانی عمومی . سلطه رااز زبان قدرت باید مقتدرات خدائی دانست و زندگی دیگران را تقدیر تفسیر کرد.

در نوشته "پیران آزاد شاهد سنگی آسمانی هستیم که بنام قدرت سیاسی دور از نظم و سیر تاریخی ،که بر سر آدمیان فرو می افتاد. چرا دولت را از سیستم مناسباتی بیرون نمی کشد. طرد دولت را و پیروز شدن بر آن را خاتمه مناسبات می بیند. اگر چه آرایشی از مبارزه طبقاتی مزین بخش نوشته است.

یکی از بیان نشده در مقاله مذبور، رابطه مناسبات یعنی تعیین کننده مقدماتی روابط اجتماعی و از آن سر بر آوردن دولت و سلطه آن یعنی خدای سلطه گر است " اگر از دولت کنار باشیم ،و آنرا باز سازی نکنیم، و در فضاهای بینی حرکت کنیم. و آنرا تصرف کنیم و و حاکمیت اجتماعی توده ای از پائین را بر قرار سازیم. قدرت سلطه یعنی سرمایه داری فرو می ریزد." این چکیده نوشته است که مورد نظر " پیران آزاد " است.و حاشیه های آن . و اینکه جدا سازی انسان از خودش و محصول کارش می توان روی آنها توافق کلی داشت. سئوال در این است اگر تحرک اجتماعی برای خلع ید شدگان از قدرت و برگردانده قدرت به خود آنها به واضح ترین شکل دلخواه و عمومی کردن سیاست قدرت نیست چه نامی می توان به صورت واقعی بر آن گذاشت؟ آیا دچار بازی با عبارات گرفتار دام شیک بودن آن نشده ایم؟.بخصوص زمانیکه ،این ستیز با قدرت سلطه از اهمیت مبارزه طبقاتی مایه دار تر کنیم! در این وضعیت راه حل تصاد های یک پروسه اجتماعی را نه در فرآیند طبیعی آنها بلکه نه دورنی بلکه بیرونی و تابع ذهنی جدا از هستی آنها فرض می کنیم. و بدین شکل نیمه ای از صفحه را سفید نگذاشته ایم؟

هستی اجتماعی که نظاره گر ویرانی و تیره بختی زندگی می شود و یا ارباب را در همه شئون زندگی خود حاضر و ناظر می بیند و چیزی که تولید می کند تعلق خاطر ندارد. این دیدن می تواند همگانی باشد، سرمایه آینده نگر هم گاهی گله از سیستم را دارد. اما آنکه به یعما برده می شود چیزی دیگری می بیند :رابطه ثروت را از کار، رابطه عریانی و گرسنگی را از پرخوری اقلیتی د ست در جیب می فهمد. و سر انجام به غیرنا عادلانه بودن این زندگی و روابط می رسد. حال مستقیم مانند، مردم هائیتی در مبارزات شان در دهه 90 و یا توسط دولت های کنترلی که معتقد بودند کارگران فقط در حد مسائل صنفی شان می تواند آگاه شوند. ( نوام چامسکی )این سلطه است که تعیین می کند چه بخوریم چگونه آمیزش کنیم، چه کسی را ستایش کنیم، زندگی در زیرسایه سلطه، به مانند سرنشینان یک اتومبیل هستند که از دورن آن همه چیز زبیا و دلفریب است آما به محض اینکه شیشه ماشین را پائین بکشند با تیره گی و سیاهی و با هیولا ی که همه جیز را همچون مه ی در بر گرفته روبر می شوند ، وحشت سر پای آنها را فرا میگیرد . سلطه که همان منطق انباشت پول است، همه جا و همه کس را تعقیب می کند. همه به دنبال پول، بنابراین بیش از اندازه بها دادن به یک نهاد اجتماعی و مبارزه با آن نباید از اهمیت مبارزه طبقاتی بکاهد و این مبارزه طبقاتی ملزومات و سازمانه ویژه خود می خواهد . و نمی توان سازمانی که از حقوق برابر برایزنان حرف می زند و در این راه مبارزه می کند. انتظاری چون مبارزه نیروی کار را داشت. هر چنددر نهایت در یک سنگر خواهند جنگید. اماعام کردن همه جریان های مبارزات اجتماعی ما را به توده انبوه مردم می رساند که سربر آوردن ارتجاع از دورن همین نگاه امکانی بالقوه است. و یا در ابر انبوه و پر باران مبارزه در فضای های مازاد سرمایه داری برای مبارزات که نفی سرمایه سنگر گرفته دیگر مبارزان گروه های را همتراز با اینگونه مبارزات حقیقی برپا داریم .و آشوب در صف بندی طبقاتی اینها را هم کاسه سازیم.

ما نمی دانیم به کجا!

هنگامی که مبارزه اجتماعی از " رویأ ی دور و دراز" فاصله می گیرد و به عمل، و برای آن نقش با اهیمت تری قائل می شویم و ارزش بیشتری داده می شود.و هدف عمل در زیرسایه خود تحرک پنهان می شود .به نوعی محدویت و حصار کشی وتوقف زمان میدان داده می شود و نوعی چرخیدن به دور خود بدون چشم انداز است. نوعی گرایش نظری اسطوره ای است . چرا که اسطوره تکرار و بی جشم انداز است و به هدف نمی رسد. این همان سفر نامشخص به " ماؤرای سرمایه داریست. ایا این نسبتی با آن " رویأی دور و دراز" در خود دارد. که می توان به جرات گفت نه چرا که آن رویأ اصول بنیادینی دارد که در شرایط کنونی نمی توان بدان پایبند نبود، و نوشیدن از دانش بشر و رویائی که همدوش آن در طول تاریخ همسنگر او بوده است و لحظه ترکش نکرده است.

در نوشته ای از "ویلیام بوث" برجسته ترین مبلغ رابطه اندیشه مارکس و ارسطو را مورد برسی قرار می دهیم.- می گوید: مارکس توجه عمیقی به تاریخ وفرهنگ یونان باستان داشت، و با بهره گیری از اندیشه های ارسطو در باره دو مفهوم ضرورت و فراعت به چه سیاستی دست یافت و سیاست را( نه تصرف قدرت سیاسی و حکومت گری) چگونه باز بینی می کند.

از دو مفهوم ضرورت و اوقات فراغت و یک اجتماع خانوار (Oisko Somnity) جدید مأخوذ از استنباد ارسطو در رابطه با ضرورت و فراعت است. و فراغت همان آزادیست، و مفهوم آزادی به معنای بدون ارباب است. و این آزادی می تواند فضائی برای کنش دمکراتیک در چارچوب خود قلمرو ضرورت باشد. تا آزادی کار و سازماندهی آن فعالیتهای اوقات فراغت را تضمین می کند." و از آنجا که محدوده آزادی را اقتصاد در اختیار انسان می گذارد و حوزه این آزادی را تعیین میکند بنابر این هدف مارکس " ایجاد خانوار گسترده " که دستاورهای نوین بشری را در خدمت غلبه کردن بر ضرورت اقتصاد می تواند باشد." نوعی همبستگی آزادانه، که در آن پیوند ها به اختیار خود عمل می کنند. برای رسیدن به چنین شرایطی ما نیازمند روابط ساده و اخلاقی بر پایه نفی اقصاد دستوری هستیم. و این نفی، همان نفی طبقه است" (مارکس) و این سیاست راه را برای گشایش همکاری، تبادل نظر به چالش گرفتن نظرات در زمینه حکومت کردن است" ( ارسطو) در این جا دیگر مبحثی از تصرف قدرت در میان نمی تواند باشد. چون هم طبقه به شکل کنونیش حذف و هم مفهوم قدرت سیاسی با تعریفیکه از آن در جامعه طبقاتی می شود متفاوت است. در واقع قدرت سیاسی در این شرایط می تواند اراده مردم باشد. آن تغییر ماهوی روابط انسانها با یک دیگراست و دولت و قدرت سیاسی کارگزاران اقلیت مکنت دار نیست. دولتی "کم هزینه" که کارش هماهنگی است نه اعمال نظر تحت هرعنوان و یا ایدئولوژی و در این موقعیت نیازی به ایدئولوژی نیست چون دولتی به آن مفهوم دیگر وجود خارجی ندارد. در بیان این شکل از حکومت مارکس چنین بیان میدارد" این عین دمکراسی یعنی حکومت مردم بر مردم است.که وظیفه اش بازگرداندن اعتماد نفس انسان، یعنی آزادی است. که باید در درجه اول مجددِآ در قلب مردما ن بیدار شود. و تنها همین آزادی می تواند/ می تواند- مجددا جامعه را به اجتماعی از انسانها قلمداد شده برای دستیبابی به عالیترین اهدافشان در قلب حکومتی دمکراتیک تبدیل کند." ( جنگ داخلی در فرانسه ) و این توصیف از رابطه همان" رویأی دور و دراز" است که ماهیتآ با جامعه طبقاتی و دولتش به نماینده گی اقلیت اجتماعی، که هم معمار و هم بنا و هم خریدار و هم فروشنده است. و از آنجا که نمی توان ساختاراجتماعی رااز تاریخ حذف کرد ولی تغییر ماهیت یک نهاد اجتماعی به چه شکل تصرف شود و چگونه و تحت چه ویژه گیها در هم شکند.و طریق کار بردی آن از جمله رسیدن به نفی دولت طبقاتی تعیین کند. تجربه کشور های حزب-دولت را باید از زاویه دیگر مورد نکوهش قرار داد. نه از زاویه سوار شدن و پیاده شدن بر ماشین دولت . فضای دولت دمکراتیک یعنی " دولت کم هزینه" که برگزیده و کارمندانی که از ترس پاسخگوئی به موکلان خود شب بی خواب می شوند. و ترس موردی ندارد که این دولت را دولت سوسیالیست نامید. آن هم نه سوسیالیسیم علمی، نخبه گرا و ناب گرا بلکه سوسیالیستی نفی گرا و نقاد خود در گسترده ترین شکل دمکراسی توده ای.

در باره خود رهائی نبایستی با ابهام صحبت کرد. " مأورای سرمایه داری" گنگ است.چرا که نقش دستاورد های اندیشه ها متمایل به چپ را به طور پنهانی نا دیده می گیرد.

برای روشن نمودن اینگونه برداشت از قدرت سیاسی بدون سرکوب و سلطه در راستای دمکراتیک ترین و وسیع ترین مشارکت مردمی به تاریخ سرک می کشیم و موجود زنده و تیپیک این گونه در هم تنیده گی قدرت و مردم، کمون پاریس را موردارزیابی قرار باید داد.

کمون پاریس، که توسط کمته مرکزی کمون سیاست خودرا مورد اجرا می گذاشت. آنچنانکه مارکس در کتاب جنگ داخلی مطرح می کند " کمون انقلابی بر ضد خود حکومت بود، حکومتی ارزن قیمت، و مبدل شده به ماموران ساده در خدمت مردم و برگزیده مردم و پاسخگوی در مقابل انها کمون گرایش کلی نوعی حکومت و راز حقیقی کمون این بود، اساسآ حکومتی بود، از آن طبقه کارگر و بر آمده از مبارزات طبقاتی تولید کننده گان بر علیه طبقات بهره مند از تملک ..... خلاصه شکل سیاسی سر انجام بدست آمده بود.

اگر با نگاه تعلق خاطردار به حقانیت لزوم بودن طبقات در جامعه و دولت را در نظر بگیریم کمون یعنی بی نظمی بی قانونی و زیر پا گذشتن تمامی مقدسات جامعه طبقاتی . اما واقعیت چنین می گوید که در دوران چند ماهه کمون کمترین جرم اجتماعی رخ داد. و تنها شور و شوق و درک از اقدام آگاهانه، کمون را در تاریخ ثبت کرد. آیا کمون قانون نداشت. نمایندگان در انتخابات مستقیم مردمی برگزیده نشدند این که " ما قانون را قبول نداریم بمثابه گلوله در تفنگ طرفداران سرمایه و جامعه های موجود است.

یکی موضوعات مطرح شده در نوشته، بیان فاکت هاست که در حوزه های کوچک دینای سلطه سرمایه نفس می کشاند. و تمرکز کردن روی " آزمون های در مقیاس خرد " امکانی که برخاسته از زمینه های محلی بومی و حد اکثر در چند کارخانه که کلیدی نیستند. اما میتوان دربرابر اقداماتشان سر تعظیم فرود آورد. و آنرا مورد نقد و ارزیابی قرار داد.حال فرض کنیم چنین روش هایی در پاریس و لندن و برلین یا نیویورک بیافتد. آیا واکنش حکومت سرمایه داری بی تفاوت خواهند بود و یا با آخرین سلاح این قعله ها و دژ های سرمایه داری توسط انسان های به حرکت افتاده تهدید شوند، به سرعت واکنش نشان خواهد داد و زنده شدگان را سر جایشان خواهند نشاند. و حتی اگر کشور ی فقیر و کوچک به تهدید سرمایه سر بلند کند. این نمونه ها نوعی سازمان های غیر انتفاعی است که می توانند در کنار سرمایه فعالیت کنند. و سرمایه هم آنها را تحمل کند. و در هند شاید نزدیک به بیست سال است که حزب کمونیست این فضا ها را پر میکند و سر آخر چی ،اشکال در ستایش ویا طرد اینگون اقدامات انقلابی نیست بلکه قانون عمومی حاکم بر تجربه های خرد را باید مورد کنکاش قرار داد. انچنان که اگر ما به روند پیدایش و تاریخچه ستم روا شده بر آین حوزه ها خود گردان و تضادهای موجود بیرونی ، دورنی این منظقه ها را مورد توجه قرار ندهیم دچار نگاهی رمانتیک به آنها می شویم. یعنی به جامعه های ساده و دهقانی که امری جز شکار ساده و تقسیم آن و برگزاری مراسم برای سلطه بر خدایان شر طبیعی کاری نداریم. با کشف فضا و تسخیر آن و یعنی زندگی نکردن در عصرارتباطات

انسان تحت ستم و خواهان رهائی است صورت واقع به خود خواهد گرفت بنا براین حرکت کردن در خیابان مبارزات طبقاتی کارگران و ستمت دهی به مبارزات آنها که هم بر علیه سرمایه می رزمد و هم نمانیدگی منافع عمومی جنبش اجتماعی را به عهده دارد قادر خواهیم شد بیش از تشکیل کمون های توده ای فرهنگ دمکراسی توده ای را گسترش بدهیم با منطقه خود با فرهنگ اجتماعی مردمی که در سنگر خود بر علیه حکومت بهر کشان مبارزه می کنند. در پایان سازمان یابی اساسی ترین حرفه مبارزات طبقاتی است شکل سازمانی را در یابیم نه نفی سازمان های توده ای را که حزب هم یک سازمان توده ای و دموکراتیک باشد. ساختار مدیریتی و کارشناسانه را در پیش پای تشکل های کارگری قرا ندهیم. و از تشکل پذیری طبقاتی که برخاسته از روند تولید مادی نترسیم ،ازرفتار و نگاه مان از بالابه فروستان باید ترسید. هنوز این گفتار و این کتاب باز است.