نقدی بر مقاله‌ی "مارکسیسم و انقلاب کارگری"

نوشته‌ی کیوان شفیعی
برهان عظیمی

توضیح وبلاگ: هفته‌ی گذشته مقاله‌ای از رفیق کیوان شفیعی منتشر شد با عنوان"مارکسیسم و انقلاب کارگری - رویایی کهنه اما تخدیر کننده، یا حقیقتی غیر قابل انکار و دست یافتنی؟" که رفیق برهان عظیمی هم نقدی بر آن مقاله انتشار دادند. ما در راستای سیاست‌های کلی این وبلاگ و در جهت تقویت فضای نقد و بررسی مارکسیستی این دو مقاله را منتشر می‌کنیم تا مورد قضاوت بهتری قرار بگیرد. از رفیق برهان عظیمی برای هم‌کاریِ رفیقانه‌اش سپاس‌گزاریم.

رفیق کیوان شفیعی ضمن سپاس از نوشته ات. نمی دانم که این نوشته بر مبنای ترجمه متنی است که از طرف فرد دیگری نوشته شده و بقول معروف ایرانیزه شده است یا افکار خود شما در پرتو خواندن متنی به زبان دیگر است؟
در هر یک از حالات البته مهم این است که شما... این را پذیرفته اید و ایده ها یتان را شجاعانه بصورت نوشته منظم کرده اید. که باید از شما برای زحمتتان سپاسگذار بود.
در هر یک از حالات البته مهم این است که شما این را پذیرفته اید و ایده ها یتان را شجاعانه بصورت نوشته منظم کرده اید. که باید از زحمت شما سپاسگذار بود.
رفیق کیوان، من با برخی از دیدگاه های شما موافقم ولی با برخی شدیدا مخالفم و برای همین ضمن تشویق شما در فکر کردن، ایده دادن و برای رسیدن به جهانی نوین و رادیکال دائما به عنوان یکی از طرفداران کمونیسم انقلابی و سوسیالیسم علمی معتقد نیستم که شایسته است برخورد به نوشته تان در همین حد باقی بماند.
بنا بر این با اتکاء به تنها سلاح مان، و اعتقاد به اینکه سلاح نقد تنها سلاح یک کمونیست انقلابی است در برخورد به عقاید غیر علمی و متناقض به پیشواز نظرات شما رفیق، در محیطی رفیقانه و بدور از برخوردهای رایج سکتاریسمی می روم.

پس با اجازه بدون حاشیه، نقادانه به عمق نوشته شما می روم.

١ ـ نوشته اید: "پیروان این نوع نگرش تا آنجا پیش می‌‌روند، که حتی به وجود و استمرار نگرشهای غلط مذهبی‌ و فرهنگی‌ در بین کارگران دامن زده و این کژی‌ها را به عنوان خلوص فرهنگی‌ پرولتاریا مورد تحسین و تقدیس قرار می‌‌دهند." این درست و با شما موافقم که پیروان چنان نگرشی غیر سوسیالیسم علمی چنان آموزه های غلطی (غیر مارکسیستی و طبعا بورژوازی) را در میان کارگران دامن می زنند. ولی شما خود نیز در ادامه نوشته تان نشان داده اید که نگرشی بجز همین که به "نقدش" پرداخته اید ندارید. و در توجیه فرهنگ غالب بر طبقه کارگر که بقول مارکس " فرهنگ بورژوازی غالب بر جامعه است" (همانطور که مارکس و انگلس در مانیفست کمونیست مطرح کردند، تا زمانی که جامعه به طبقات تقسیم شده است، ایده های حاکم در هر عصر، ایده های طبقه حاکمه آن جامعه است.) نوشته اید: " گرچه بی‌ شک، او ( کارگر- اضافه از من است) نیز مانند هر انسان تحت فشاری باید به مستمسکی پناه برده و عقده‌های فرو خورده‌اش را در جایی‌ بگشاید. او به مذهب، این بهترین افیون توده‌های طبقات تحت ستم پناه می‌‌برد چرا که هیچ یک از امور غیر متافیزیکی در جهت کمک به او نیست. او ممکن است به روی زن، بچه و عزیزانش دست بلند کند، چرا که فرصتی دیگر برای ابراز وجود بدو داده نشده و تو سری خوردن و توسری زدن هم در طول زمان به بخشی طبیعی و جدایی ناپذیر از زندگی‌ روزانه‌اش بدل گشته است. او ممکن است که در جایی‌ دست به آزار جنسی‌ و یا تجاوز بزند - معضلی شایع در بین همه طبقات اجتماعی - اما متفاوت برای او زیرا که از ابتدای سنّ بلوغ، کوچکی و حقارت و بی‌ ارزشی و بی‌ جذبه بودنش از نظر جنسی‌ بارها از طرف طبقات فرادستش در قالب توهین، جوک، کنایه، و نیشخند به او یادآوری شده است. او نسبتا راحت تر از دیگران ممکن است که وارد نزأع فیزیکی‌ شود چونکه راهی‌ جز این برای گرفتن حقش برایش نمانده و قوانین موجود نیز ساز و کار اجرائی چندانی برای او فراهم نکرده اند."
دیگر آنکه اگر بقول شما رفیق عزیز " کارگر به مشکلات خود و کشورش کاملا آگاه است" و یا بقول شما "او به لحاظ اجتماعی بسیار باهوش تر از این حرفهاست"، چگونه به وضعیت خود آگاه نیست؟ و بر مبنای تناقضات نگرش شما هم آگاه است و هم آگاه نیست؟ از زن ستیزی پیروی می کند، به افیون توده ها پناه میبرد وووو!
به عبارت دیگر چگونه است که طبقه کارگری که بنا به نگرش شما "در روند مبارزه‌اش تحت نگرشی مارکسیستی که افقی بس فراتر از بهبود در وضعیت دستمزد و رفاه را به او معرفی‌ می‌‌کند - یعنی‌ مبارزه علیه شکاف بین کار و سرمایه - به خوبی‌ فرا می‌‌گیرد."، نتوانسته اس و نمی تواند از درون روند مبارزه اش به عنوان یک طبقه در خود، خارج از چارچوب و فراتر از روند نهادینه شده روابط سرمایه داری را ببیند؟ هم به افیون توده ها( مذهب) پناه می برد، هم زن ستیز است، و هم به آزار جنسی و تجاوز دست می زند وووو؟
این تضاد نگرش سیاسی خود را چگونه توضیح می دهید؟ چگونه می توان با اتکاء به متدولوژی علمی آنرا حل نمود؟

٢ ـ متاسفانه، شما در تشریح دیکتاتوری پرولتاریا تا آنجا پیش رفته اید که از مارکس بدون نقل قول مستقیم و بدون اشاره به ماخذ و منبع نقل قول مارکس از قولش می نویسید: << تنها یک راه: قدرتمندانه ایستادن، جنگیدن، تغییر قوانین به نفع خود، متوقف کردن سرمایه داری از باز تصویب قوانین استثماری، و از همه مهمتر نظارت مستمر بر این روند رو به جلوی ورود به مرحله جدیدی از تعریف زندگی‌ و مناسبات تولیدی در جامعه. تمامی این روند به طور خلاصه در ادبیات کارل مارکس به "دیکتاتوری پرولتاریا" تعریف می‌‌شود.>>! و در ادامه نوشته اید که: "این دیکتاتوری کوچک‌ترین ارتباط و نزدیکی‌ با مفهوم کلاسیک دیکتاتوری در علوم سیاسی ندارد "! من از شما رفیق سوال می کنم که، آیا این مفهوم کلاسیک مورد نظرتان شامل نوشته متن کلاسیک مارکس و انگلس در تببین و توضیح دیکتاتوری پرولتاریا منعکس شده در "مانیفست کمونیسم" هم می شود؟
مارکس و انگلس بعدها با اصلاحیه ای که در "مانیفست کمونیست" بر مبنای تجربه کمون پاریس نوشتند تاکید نمودند که انجام تحولاتی اجتماعی رادیکال، آسان نيست و يك شبه و با فرمانی نمی توان آنها را عملی كرد. اآنها تشخيص دادند كه نياز به دوران گذاری است، دوران گذاری كه با ديكتاتوری طبقه كارگر و انقلاب مدوام رقم می خورد. تجربه كمون بر اين مسئله مهم پرتو افكند. آنها فهميدند كه بدون درهم شكستن كامل ماشين دولتی كهنه (بطور مشخص در هم شكستن ماشين بوروكراتيك - نظامی) و جايگزين شدن آن با قدرت دولتی كيفيتا متفاوت نمی توان اينكار را صورت داد.
بنا بر این؛ ديكتاتوری پرولتاريا یعنی كه طبقه پرولتاريا از اتوريته و قدرت بر آمده از انقلاب توده ها استفاده می کند تا بر نابرابريها، ستمگريها و استثمار و افکار و ارزش های کهن( تحولات اجتماعی رادیکال) فايق آيد و موجوديت بشر را بكلی دگرگون سازد.
اجازه دهید در این مورد بیشتر و عمیقتر بپردازم.
شما رفیق عزیز به عنوان روشنفکری " که نه یک شبه بلکه از قبل دوستی‌ واقعی‌ و خلوص نیّت خود را به او ثابت" خواهد کرد، در تشریح دیکتاتوری پرولتاریا نگرشتان فراتر از درکی اصلاح طلبانه و رفرمیسمی نرفته است(دیکتاتوری پرولتاریا را باید " اصلاحات بنیادین زنجیر وار هم نامید"). حتی با تاکید مکرر شما بر مقوله "اصلاحات بنیادین زنجیر وار" نتوانسته اید و نمی توانید شر خود را از مفهوم رفرمیسمی "دیکتاتوری پرولتاریا" خلاص نمایید! دیکتاتوری پرولتاریی که کسب قدرت سیاسی و درهم شکستن ماشین دولتی بورژوازی (تمامی موسسات نظامی، فرهنگی، سیاسی، اقتصادی و اجتماعی دولت طبقات سرمایه داری)- قبل از تسخیر قدرت سیاسی و نیز بعد از تسخیر قدرت سیاسی - را در نظر نداشته باشد، حداکثر برای گرفتن امتیازات یا بقول شما " " اصلاحات بنیادین زنجیر وار" برای متوقف کردن سرمایه داری از باز تصویب قوانین استثماری و...." تا بی نهایت تحت نظام سرمایه داری درجا خواهد زد! و این نگرش چیزی جز تشویق طبقه کارگر برای "تغییر قوانین به نفع خود"، باز تولید روابط سرمایه داری و بقای نظام تولیدی ارزش اضافه در پی مبارزه برای تحمیل تعدیلاتی به شکلی "منصفانه تر" و "انسانی تر"(!) بر طبقه بورژوازی نیست و نمی تواند هم باشد!
لنین در جریان رهبری انقلاب روسیه برای برداشتن نخستین گام بلندش، یعنی کسب قدرت سیاسی و تحکیم آن و قدم گذاشتن در جاده تحول سوسیالیستی، بر راهگشایی های علمی مارکس تکیه کرد و به تکامل علم زنده مارکسیسم ادامه داد. او از کمون پاریس و نیز از تجربه تاریخی جامعه بشری و گسترده تر از آن از تجربه دنیای طبیعی، درس های مهمی بیرون کشید. یکی از تکاملات مهم لنین منظم و مدون کردن این شناخت بود که وجود یک حزب پیشاهنگ کمونیستی در توانمند سازی توده های مردم برای دست زدن به مبارزه ای آگاهانه برای سرنگونی حاکمیت سرمایه داران و سپس پیشبرد تحولات ریشه ای در جامعه در جهت رسیدن به هدف نهائی استقرار کمونیسم در جهان، اساسی است.
به علاوه لنین شناختی را که مارکس از طریق جمعبندی از درس های تلخ کمون پاریس تولید کرده بود به کار بست و تکامل داد: در انجام انقلاب کمونیستی نمی توان به ماشین حاضر و آماده دولت کهن که به نظام سرمایه داری خدمت می کند اتکاء کرد؛ بلکه ضروری است که این دولت را در هم شکست و از کار انداخت و یک دولت نوین را جایگزین آن کرد. یعنی به جای آنچه در واقع دیکتاتوری طبقه سرمایه دار (بورژوازی) است، ضروری است که حاکمیت سیاسی طبقهء به پاخاستهء انقلابی، دیکتاتوری پرولتاریا، به مثابه نوع بنیادا متفاوتی از دولت برقرار شود. این دولت نوین به شکل فزاینده ای توده های مردم را درگیر پیشبرد تحول انقلابی جامعه خواهد کرد. لنین تاکید کرد که به دو علت اساسی، این دیکتاتوری انقلابی ضرورت دارد:
١ ـ جلوگیری از اینکه استثمارگران قدیم و جدید درون کشور و در سایر بخش های دنیا، مبارزه توده های مردم برای ایجاد یک جامعه و دنیای بنیادا" نوین و پیشروی به سوی تحقق چهار کلیت را شکست دهند و به خاک و خون بکشند.
٢ ـ تضمین حقوق مردم در هر مقطع، حتی با وجود نابرابری هایی که به درجات گوناگون میان بخش های مختلف مردم طی مراحل مختلف گذار سوسیالیستی به کمونیسم باقی خواهد ماند. و همزمان ادامه ریشه کن کردن و نهایتا پشت سر گذاشتن این نابرابری های اجتماعی، به مثابه هدف دیکتاتوری پرولتاریا؛ و رسیدن به نقطه ای که در سراسر دنیا تقسیمات ستمگرانه اجتماعی دیگر نتواند سر بلند کند؛ و دولت به مثابه یک ابزار نهادینه شده برای اعمال قوانین و حقوق دیگر ضروری نباشد؛ و خود دولت نیز جای خود را به خود ـ مدیریتی مردم بدهد که در آنجا دیگر، تمایزات و تخاصمات طبقاتی وجود نخواهد داشت.
همه دولت های پیشین به گسترش مناسبات استثمار و دفاع از آن، خدمت کرده اند؛ آن ها سلطه طبقات استثمارگر را به زور اعمال کرده، خود را علیه هرگونه تغییر اساسی در این مناسبات تقویت و تحکیم کرده اند. دیکتاتوری پرولتاریا بر عکس، از طریق الغای تمایزات طبقاتی و کل مناسبات خصمانه اجتماعی که به استثمار و ستم و بازتولید مداوم درگیری های مخرب در بین مردم می انجامد، در پی الغای نهایی خود دولت است. و برای ادامه پیشروی به سوی این هدف، دیکتاتوری پرولتاریا باید به شکل فزاینده ای توده های مردم را از بخش های مختلف جامعه به شکل موثری درگیر فرایند مدیریت جامعه و پیشروی به سوی هدف نهایی کمونیسم در سراسر دنیا کند.
طی چند سال کوتاهی که لنین در راس دولت نوین شوروی قرار داشت، گام نهادن در مسیر تحول اقتصاد و کل جامعه را رهبری کرد و به هدایت تئوریک و پشتیبانی فعال از مبارزات انقلابی در سراسر دنیا پرداخت. اما با مرگ لنین در سال ١٩٢٤ مصاف برای رهبری این فرایند در دنیای متخاصمی که تحت سلطه کشورهای قدرتمند امپریالیستی و سایر دولت های ارتجاعی قرار داشت، به دوش کسانی دیگر در حزب کمونیست شوروی، و مشخصا ژوزف استالین افتاد که به مثابه رهبر حزب ظاهر شده بود. این یک تجربه تاریخی بیسابقه بود: برای چند دهه، اقتصاد و نیز مناسبات اجتماعی به مفهومی گسترده (منجمله مناسبات بین زنان و مردان، و همینطور بین ملیت های مختلف)، نهادهای سیاسی، فرهنگ جامعه و جهانبینی توده های مردم دستخوش تغییراتی عمیق شد. استاندارد زندگی مردم در همه عرصه ها، منجمله در خدمات درمانی، مسکن، آموزش و پرورش و سوادآموزی، بهبود عظیمی یافت. ولی بالاتر از همه، قیود استثمار و بار سنت های هزاران ساله از دوش توده های مردم برداشته شد. در همه عرصه های زندگی و جامعه، دستاوردهای عظیمی حاصل شد اما جای تعجب نیست که محدودیت ها و کمبودها و اشتباهات واقعی بسیار نیز وجود داشت. بعضی از این ها به اوضاعی که اتحاد شوروی به مثابه تنها دولت سوسیالیستی دنیا برای چند دهه (تا بعد از جنگ جهانی دوم) در آن به سر می برد مربوط می شد. و بعضی دیگر به مشکلاتی که در زمینه دیدگاه، رفتار و روش کسانی که این فرایند را رهبری می کردند و مشخصا استالین وجود داشت. با در نظر گرفتن دورنمای تاریخی ضروری، و به کار بست یک رفتار و روش علمی و ماتریالیستی و دیالکتیکی، و در ضدیت با تحریف ها و بهتان زنی های ظاهرا پایان ناپذیر علیه سوسیالیسم و کمونیسم، می توان و می باید به این نتیجه روشن رسید که تجربه تاریخی سوسیالیسم در اتحاد شوروی (و بیش از آن در چین بعد از استقرار سوسیالیسم) قطعا مثبت بود؛ حتی با وجود جوانب منفی غیر قابل انکاری که باید عمیقا از آنها درس بگیریم.
این مائو تسه دون بود که برای چند دهه مبارزات انقلابی را در چین رهبری کرد. نقطه اوج این مبارزه، پیروزی مرحله اول این انقلاب با برقراری جمهوری خلق چین در سال ١٩٤٩ بود. برای فهم اهمیت عظیم این مساله لازم است توجه داشته باشیم که خِرَد ِ متعارف منجمله درون جنبش کمونیستی بر آن بود که در کشوری مانند چین نمی توان دست به انقلابی زد که به سوسیالیسم بینجامد و به بخشی از مبارزه جهانی برای تحقق هدف نهایی کمونیسم تبدیل شود. این چیزی بود که به واقع تحت رهبری مائو انجام شد. چین نه تنها یک کشور عقب مانده و عمدتا دهقانی بود (که این البته در مورد روسیه نیز به هنگام انقلاب ١٩١
۷ صدق می کرد) بلکه یک کشور سرمایه داری هم به حساب نمی آمد. چین تحت سلطه دیگران، یعنی کشورهای سرمایه داری امپریالیستی بود. اقتصاد و جامعه چین به طور کلی تابع دستور العمل های سلطه امپریالیست های خارجی بود. انباشت سرمایه در چین به همین امپریالیست ها خدمت می کرد. به همین دلایل، انقلابی که مائو در چین رهبری کرد به فوریت هدف سوسیالیسم را دنبال نکرد بلکه یک جبهه متحد گسترده را علیه امپریالیسم و فئودالیسم (و سرمایه بوروکراتیک را که متصل به امپریالیسم و فئودالیسم بود) بنا کرد. این انقلاب نه از راه تمرکز در شهرها و در میان طبقه کارگر قلیل العده، بلکه از طریق انجام یک جنگ درازمدت انقلابی انجام شد. پایگاه این جنگ در میان دهقان و در مناطق وسیع روستایی بود. این جنگ به شکل محاصره شهرها از طریق روستا و سرانجام غلبه بر نیروهای ارتجاعی در دژهایشان در شهرها و کسب سراسری قدرت پیش رفت و مرحله اول این انقلاب را به سرانجام رساند و راه را برای سوسیالیسم گشود.
ما همانطور که خود مائو تاکید کرد، این پیروزی علیرغم مهم و تاریخی بودنش، فقط گام نخست از یک راهپیمایی طولانی بود. چالش فوری مقابل پا، پیشروی در جاده سوسیالیستی بود؛ در غیر این صورت حتی پیروزی های اولیه انقلاب هم از دست می رفت. یعنی کشور بار دیگر تحت سلطه طبقات استثمارگر و قدرت های امپریالیستی خارجی قرار می گرفت. اما این همۀ ماجرا نبود. زمانی که فرایند ساختمان یک اقتصاد سوسیالیستی و انجام تغییرات مربوطه در سایر عرصه های جامعه به پیش رفت و مائو این تجربۀ اولیه را جمعبندی کرد، او به شکل فزاینده ای به ضرورت تدوین یک برخورد متفاوت به تحول سوسیالیستی نسبت به الگویی که در اتحاد شوروی پیاده شده بود، پی برد. برخورد مائو به این مساله به ابتکار عمل مردم در سطوح پایه ای و حیطه های محلی بیشتر میدان داد و بالاتر از هر چیز، از تاکید بیش از حد بر فن آوری کاست. هر چند که مائو تکامل فن آوری پیشرفته تر را امری بسیار مهم می دانست اما تاکید او در درجه اول و بیش از هر چیز بر ابتکار عمل آگاهانه توده های مردم بود. این برخورد در شعار انقلاب را درک کنید و تولید را بالا ببرید فشرده شد که خط راهنمای اساسی برای پیشبرد ساختمان اقتصادی به شیوه ای بود که به تحکیم پایه و اساس پیشرفت مداوم در جاده سوسیالیستی و تقویت متقابل تحول انقلابی روابط تولیدی و روبنای سیاسی و ایدئولوژیک بینجامد.

با تشکر از توجه شما
فعلا همین تا فرصتی دیگر ...

برهان عظیمی
یکشنبه، چهارم مهر
۱۳۸۹ برابر با بيست و ششم سپتامبر ۲۰۱۰