††††††††††††††††††††††††††††††††††††††††††††††††

††††††††††††††††††††††††††††† ††دو شخص و دو چهره : حاج ابوالقاسم و آقا بیگ

در شهر تبریز ، کمتر کسی بود که حاج ابوالقاسم جوان را نشناسد. وآقا بیگ شهیدی را فقطاهالی محله کوره باشی می شناختند. ایندو در فاصله نه چندان دوری ازهمدیگر زندگی می کردند .ولی یک واقعهتاریخی ، آندو را در مرحلهبعدی زندگی در تقابل هم قرار داده بود: جنبش فرقه دمکرات در آذربایجان.

همه می دانستند که حاج ابوالقاسم ، قبل از حکومت ملی در آذربایجان ،بصورت یک دوره گرد روی یک طبق بر روی سر خود ، سیب زمینی کبابی می فروخت و بعدا نیز توانسته بود یک دکه کوچکی برای همین شغل سیب زمینی فروشی بازکند.بعد از حمله ارتش شاهنشاهی به آذربایجان ، حاج آقا مدعی شده بود که حکومت ملی ، اموال اورا غارت کرده است و توانست بود که پولی از دولت برای جبران آن بگیرد. این سرمایه اولیه ، باضافهِ سرمایه شاهچی و چماقچی بودن او ، امکان رشد بعدی وی را فراهم ساخت ، و او نه تنها وفاداری خود به رژیم شاه را هرگز فراموش نکرد ، بلکه یکی از عوامل سرکوب و خدمتگزاری دستگاه سلطنت در تبریز بشمار می آمد. گاهی نیز خود را " بالا شاه " [1]می نامید ، و یا در بین کارگران قالی بافی خود چنین لقبیراشایع کرده بود.از نظر دانش ، تقریبا بی سواد بود و بسختی ممکن بود که در حد دوم ابتدائی چیزی را بتواند بخواند. بعضی از حرف ها و حرکات او مورد طنز و لطیفه گوئی تبریزی ها در مورد" بالا شاه " بود.فارسی حرف زدن او تقریبا مورد تمسخر همه بود و راست یا درست ، در باره او داستان های زیادی ساخته بودند. مثلا می گفتند ، حاج ابوالقاسم وقتی به تهران رفته بود ، هنگامی که میخواست سوار تاکسی شود ، پرسیده بود که " تاکسی زمین داری" ؟ یا به سلمانی گفته بود که " سرِ مرا چِهِل".[2] ولی بعد از سقوط حکومت ملی ، روزی حاج ابوالقاسم در رادیو تبریزی که حکومت ملی موسس آن بود، به نطق پرداخته واز آسفالت سازی خیابان های تبریز توسط حکومت ملی به انتقاد پرداخته بود که " بیائید بیبنید ، این قیرقوم است یا آن قیرقوم ، همه اش چاداخ چاداخ است". [3] یکبار نیز که بنا بود که بیاد بود سالگرد مرگ رضا شاه ، سخنرانی کند ، جمله ای را که برای وی نوشته بودند که " و روح آن مرحوم به آسمان پرواز کرد"، حاجی ابوالقاسم آنرا " و روح آن مرحوم به آلمان پروازکرد" خوانده بود. حاجی چندین بار نیزخود را کاندیدای مجلس کرده بود ، و لی نمیدانم چرا اورا هرگز به مجلس راه نداده بودند ، با وجود اینکه میدانیم کسانی مثل حسین اسحق نژاد معروف به " حسین قوقی" ، برادر" مال یوسف " را که عقلی بیشتر از حاج ابوالقاسم نداشت ،یکی دوبار از صندوق انتخابات در آورده بودند.شاید هم بی سوادی او در این زمینه نقشی داشت. یکبار به او گفته بودند که تو که سواد نداری ، چطور است که میخواهی نماینده مجلس بشوی؟ جواب حاج ابوالقاسم این بود که رضاه شاه هم سواد نداشت ، چطور است که او شاه شد و من نمی توانم نماینده مجلس بشوم؟

حاج ابوالقاسم برای خودش یک پدیده بود و باید انرا از محصولات فکاهی حمله ارتش شاه به آذربایجان بحساب آورد.با مزه تر اینکه همین آدم مورد تمسخر شهر، در داخل کارخانه قالی بافی خود در "سامان میدانی" ، برای خودش اطاق بازجوئی و شکنجه و داردسته شیپور و موزیک داشت و در مراسم سالانه حمله به آذربایجان در 21 آذر، دسته موزیک حاج ابوالقاسم ،به سه رنگپرچم ایران لباس می پوشیدند و همه کارگران قالی بافی نیز اونیفورم قهوه ای به تن کرده و رژه می رفتند. جلو صف نیز ، غالبا پسر او شاپور و یا برادرزاده اش جواد که پسر سیاه چرده ای بود و اندکی نیز می لنگید ، حرکت می کرد. می گفتند وقتی که جمعیت طرفداران صلح در تبریز ، در اطراف باغ گلستان جمع شده و یکی دو کبوتر سفید به علامت صلح آزاد می کردند، حاج ابولقاسم با قشون قهوه ای پوشش ، خود را به آنجا رسانده و در نرده های مقابل باغ ، شعار میدادند که " قوش اوچوردانلارا اولوم"![4] اگر کسی گذارش به " ساواک" شخصی حاج ابوالقاسم می افتاد ، بعد از نمد مال کردن طرف ، حاجی از او قول همکاری با خود را میگرفت و به حکمتِ کتک در تغییر عقیده آدم ها بیشتر از اعتقاد به خدا باور داشت. ولی یک روز ، مهندس توکلی ، پسرِ صاحب کارخانه های کبریت سازی و برق توکلی ، که بعدا به پست وزارت شاه نیز رسید ،با کارگران خود به کارخانه حاجی ابوالقاسم یورش برده و تمام کارگران بدبخت را چنان آش و لاش کرده بود که همگی می نالیدند و تا چند روز نایِ کار کردن را نداشتند ، وحاجی نتوانسته بود اقدامی علیه او بکند.

در مقابل ، آقا بیگ ، از تحصیل در حد پنجم یا ششم ابتدائی برخوردار بود و باتوجه به وجود بیسوادی بالا در محله کوره باشی ،او در زمره "روشنفکران" محله ما بحساب می آمد . او هرگز خود را به دم و دستگاه حکومتگران و ایادی آنها نزدیک نکرد. در زندگی ، انسانهائی وجود دارند که گِلِ اینگونه آدم ها را با خمیره دیگری سرشته اند و اگر در تبریز یک حرکتاجتماعی پیش می آمد ، احتمالا آقا بیگ نمی توانست خود را از آن کنار نگهدارد.آقا بیک زندگی ساده ای داشت و برای در آوردن نان عائله خود ، به انواع شغل ها از ترازو داری در نانوانی و بقالی و روزنامه فروشی و بلیط بخت آزمائی در یک دکه در نبش سینما پارک و مجاورت سینما متروپل ، روی آورده بود. در روزهای پایانی سال و نزدیکچهارشنبه سوری که به ترکی به آن " آخر چرشنبه آخشامی" می گفتیم ، مغازه بقالی او چراغانی می شد و انواع آجیل و باسلقوقو سجوق مراغه و میان پر آذرشهر و کشمش دیزماری ، در سینی های مسی بزرگ و آراسته،عابرین را به هوس خرید می انداخت.من با هر سه پسر ان او ، حمید و محمد و مجید دوست بودم و یکی دوبار نیز به خانه آنان در"دالی کوچه" که مثل خیلی از محلات قدیمی تبریز ، باریک و دراز ، شبیه روده گوسفند بود ، رفته بودم. آقابیگ، به " توده ای" در محله معروف بود و همیشه سعی می کرد که در رتق و فتق امور محله نقشی داشته باشد. انگ توده ای، فی نفسه برای جلب توجه آدمی مثل حاجی ابوالقاسم جوان کافی بود که روزی با دار ودسته چماق بدست خود به سراغ آقابیگ برود.

غروب یک روز سرد زمستان بود.من طبق معمول برای خرید نان سنگک به نانوائی در کوره باشی رفته بودم. ترزو داری در سنگک پزی ، صبح ها برعهده "گوی گوزحسن"بود که همیشه کتاب ترکی " هوپ هوپ " ، صابر علی اکبر زاده ، شاعر بزرگ و طنز نویس آذربایجان و همکار مجله ملانصر الدین رادر کنار سنگ و ترازوی خود داشت ، و عصر ها نیز آقابیگ پشت ترازو می ایستاد. آقا بیگ ، مردی با قامت متوسط و گونه های فرورفته ای از لاغری داشت و همیشه تر و تمیز لباس می پوشید و کراوات می زد. ولی وقتی پشت دخل وامی ایستاد ، لباس عادی به تن میکرد. من دوتا سنگک داغ بر روی استین دست خود انداخته و منتظر پرداخت پول نان بودم که حاجی ابوالقاسم با کلاه شاپوی شیک بسر و پالتوی پشمی ضخیم به تن و کروات زدهوارد مغازه شد . آقا بیگ وقتی چشمش به وی افتاد ، مثل شکاری که در تله گیر کرده باشد ، تقریبا خطر را حس کرد و مؤدبانه تعارف کرد که : حاج آقا بفرمائید!حاجی ابوالقاسم بی آنکه کلامی بر زبان آورد ، نزدیکتر آمده و بی مقدمه سیلی محکمی بر صورت آقا بیگ زد و در چشم بهم زدنی ، حدود شصت یا هفتاد نفر روی سر آقا بیگ ریختند و مشغول کتک زدن او شدند. همه اینها ، شاگردان قالی بافی او در "سامان میدانی" بودند که هر وقت لازم می شد ، حاجی از این قشون کشی ها برای قدرت نمائی و ارعاب مردم استفاده می کرد.بعضی از آدم ها ، سیخ قالی بافیکه برای تار و پود قالی از آن استفاده می شد ، با خود همراه آورده بودند و با آنها بر سر وبدن آقا بیگ می کوبیدند.آقا بیگ را در کوچه ، لخت کرده و پا برهنه ومشت و لگد زنان ، روی زمین مثل یک جنازه کشان کشانمیبردند. در مقابل سؤال اهل محل ، دسته چماق کش میگفتند که "این بی شرفتوده ایست"! من فکر می کردم که آقا بیگ حتما زیر کتک میمیرد. دو روز بعد ، آقا بیگ را آزاد کرده بودند و ما خوشحال بودیم که مرد بی نوا را دوباره زنده می بینیم. از اینکه آدم های" باشرف" حاج ابوالقاسم در شکنجه گاه خصوصی او چه بر سر آقا بیگ آورده بودند، من اطلاعی ندارم.

حاج ابوالقاسم ، بزرگترین کارخانه قالی بافی و پشم پاک کنی در تبریز را داشت و بخش مهمی از فرش های خود را به خارج ، و غالبا به آمریکا صادر می کرد.محل کارخانه قالی بافی او درسمت چپ " سامان میدانی " ، تقریبا در همسایگی محله امیره قیز ، و در مسیر گذر به ضلع جنوبی " دوه چی محله سی" و " قوری چای " قرار داشت .جلو در وروی کارخانه ، به میدانچه ی نسبتا بزرگی مشرف بود و یکی دو درخت توت و یک در خت " قره آغاج"[5] فضای سبز "سامان میدانی" را تشکیل می دادند.این یکی از و یژه گی های شهر تبریز در آنزمان بود که در هر یک از میدانچه های شهر، که تقریبا در منتهی الیه هر محله ای می شد آنرا مشاهده کرد ، دو سه درخت توت و یا " قره آغاج" کاشته بودند و اگر شهر ما ، قاعده و اصولی برای شهر سازی خود نداشت ، دستکم از کاشتن چند تک در خت در میدانچه ها، غافل نمانده بودند. در سمت راست میدانچه ، محوطه کاروانسرا مانند بزرگی وجود داشت که چندین کارگاه ، از جمله یک کارگاه " میتوچی" [6]را در خود جای داده بود و من یکی دوتابستان در هنگام تعطیلی مدارس ، در آنجا کار کرده بودم.

حاج ابوالقاسم در محله تِج احمدیلر ، در ته بن بستی طویل و در خانه بزرگی زندگی میکرد. سر بن بست نیز یک شیر آب قرمز رنگ چدنی وجود داشت که قبل از آب لوله کشی به خانه ها ، مردم محلات اطراف برای بردن آب به آنجا می می آمدند. بخاطر حاج ابوالقاسم ، شهر داری تبریز ، بن بست محل زندگی وی را که هنگامی که هنوز از آسفالت محلات خبری نبود ، و بیشتر کوچه ها خاکی و یا سنگی بودند ، آسفالت کرده بود. بهمین دلیل نیز جای ایده آلی برای " قاب بازی" ما بچه ها بود و هر وقت که حاج ابوالقاسم سر می رسید ، با قیافه عبوس و تبختر تمام ،لگد محکمی به " قاب" های ما میزد و هر کدام را به گوشه ای پرتاب می کرد. و یا اگر بچه ها در آنجا توپ بازی می کردند ، حاجی آنرا سوراخ می کرد. یک روز حاجی میخواست همین معامله را با " دلی موسی " بکند که " دلی موسی " که لال هم بود ، سنگ برداشته و حالت تهدید به کوبیدن آن به ماشین شورلت خیلی شیک حاجی را بخود گرفته بود و حاجی در برابر دیوانه کوتاه آمده بود. بعضی از بچه ها بعد از لگد پرانی حاجی به " قاب بازی" ، بیست یا سی متری دورتر گریخته و شعر های هجوی علیه او میخواندند:

حاجی ابوالقاسم ، حاج ابوالقاسم

انگوه باسیم،

قولاخ لاریوا زینقرو آسیم،

او زینقلداسین ، من قولاخ آسیم.[7]

گاهی ، شعر های هجو ، شکل رکیک تری داشت. ما نیز بشیوه خود از او انتقام می گرفتیم. ماجرا از این قرار بود که حاجی ، از هر یکی دوماه مهمانی خیلی بزرگی در خانه خود ترتیب میداد و از استاندار و فرماندار گرفته تا رئیس شهر بانی و سرتیپ و سرهنگ های ریز و درشت افسران رده های مختلف ارتش ، برای شکم چرانی بخانه او دعوت می شدند و برای ما فرصت گرانبهائی بود که بادِ بعضی ازده ها ماشینی را که تمام کوچه را تا ته پر میکردند ، خالی کنیم ، و یا جیپ های ارتشی را که غالبا سقف و بدنه شان از برزنت بود و در شان به آسانی باز می شد ، روی خلاص گذاشته و به بیست و سی متر دور تر هل دهیم.وقتی صاحبان و راننده های ماشین با شکم های خوش چریده و شنگول از مهمانی بیرون می آمدند ، با بهتوتعجب با لاستیک شبه پنچر روبرو می شدند و یا برای پیدا کردن جیپ خود ،هراسان به این ور و آنور نگاه می کردند.

حسین " جیغالا" که بخاطر جِر زدن همیشگی اش در هر بازی ، اسمش را " جیغالا" گذاشته بودند ، هم محله ای حاج ابوالقاسم ،در همان بن بست زندگی می کرد و تقریبا خانه شان دیوار به دیوار حاجی بود . یک روز دروسط تابستان که هوا خیلی گرم بود و حاجی طبق معمول مهمانی بزرگی داشت ، و هنوز کولر و هواکش، وارد خانه حتی آدم های پولدارهم نشده بود ، و پنجره های مهمانخانه برای جریان یافتن هوا باز بودند . درست در هنگام نهار ، حسین " جیغالا" مقدار ی مدفوع از مستراح در آورده و در قابلمه ای روی پریموس با اضافه کردن مقداری آب به آن ، انگار که میخواهد آبِ آبگوشت را بیشتر کند، شروع به جوشاندن"پوخ" در پای دیوار حاجی ، کرده بود. حال مهمانان محترم در هوای آلوده به تعفن در ظهر تابستان را می توان در نظر مجسم کرد که نمی دانستند که بوی نازنین از کجا برخاسته است. حاجی نیز نمی توانست تصوری از دلیل و منشاء ان داشته باشد.

حاجی ابوالقاسم در محله تج احمدیلر و کوره باشی ، هیچگونه مراوده و دوستی با کسی را نداشت. از آن فراتر ، خیلی از آدم ها با او چپ وچوله بودند.پسر میرزا ممد بقال ، که خانه شان در کوچه روبروی حاجی قرار داشت و مادر من از او ترشی کالک و بادمجان می خرید ، از آنجمله از آدم ها بود.پسر میرزا ممد بقال ، از لوطی های گردن کلفت و معروف محله ما بود و من یکی دوبار اورا در مغازه پدرش دیده بودم. یک روز پسر بزرگ حاجی ابوالقاسم که با دوچرخه هوس گشت وگزار در با غات اطراف محله منجم را کرده بود ، پسر میرزا ممد بقال ، دوچرخه وی را گرفته و بباغ نزدیک به پل منجم پرتاب کرده و بوی تجاوز کرده بود. این انتقام گیری " جاهلی" ، به قیمت جان او تمام شد. پسر میرزا ممد ، مدتها فراری بود و شب ها درباغ های اطراف پائین پل منجم مخفی میشد.ولی با توجه به روابطحاج ابوالقاسم با مقامات در تبریز ، حکم دستگیری و تیر علیه لوطی تجاوزکار صادر شده بود. یک روز محله ما بشدت شلوغ شد و جوانان و نوچه های پسر میرزا ممد بقال ، دربالا و پائین محله در رفت و آمد بودند.یک شب، یکی از پاسبان ها بنام " ایکی باشلی آجان" [8] ، اورا با تیر زده و کشته بود. بال و پر میرزا ممد بقال نیز دیگر شکسته شده بود.

زندگی بی افتخار حاج ابوالقاسم جوان ، فرجام خوشی نیز نداشت. در اواخر عمر دچار اختلال حواس و فراموشی شده بود.بعضی وقت ها ، پای دارِقالی می نشست و گره می انداخت و شایع بود که مدفوع خود را میخورد. وقتی مرد ، جسد اورا مخفیانه بردند و در قم دفن کردند . شاه پرست دیگری بنام " شاه باز " در محله دوه چی نیز که همدوره ای حاج ابولقاسم جوان بود ، گویا سرنوشت مشابه وی را پیدا کرده بود و هردو همراه با بیماری فراموشی ، به فراموشخانه تاریخ رفتند.

بعد از سقوط حکومت ملی در آذربایجان، پدیده بی سابقه شعبان بی مخ های محلی در هریک محلات تبریز شکل گرفت که تلکه گیر و تکیه گاه سلطنت در سرکوب و ارعاب مردم ، و مورد حمایت غیر مستقیم رژیم بودند. بخش مهمی از آنها همانند نسخه تهرانی خود ، طیب رضائی در بعد کودتای 28 مرداد ، دسته باشی در ماه محرم نیز می شدند و با قمه و قداره در صف مقدم دسته های " شاخصی واخصی" (شاه حسین و وای حسین) حرکت می کردند. پاره ای از آنها خود قداره کش نبودند ولی سردسته چماق بدست ها بودند که حاج ابوالقاسم معروف ترین آنها بود.

آقا بیگ در فقر نسبی زیست و با شان انسانی از جهان رفت. شاید کسان دیگری در محله کوره باشی در سی سال قبل ، خاطره های بیشتری از او داشته باشند.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 



[1] " شاه کوچک" یا نیمچه شاه.

[2] در زبان ترکی ، واژه " یِر" را ما به دومعنیمتفاوت زمین و جا بکار میبریم. همچنین ، به ترکی ، در مورد اصلاح سر ، فعل امر "قخ" بکاربرده می شود ، که در عین حال بمخنی عدد چهل نیز هست.

[3] ما به ترکی، آسفالت را "قیر قوم" یا قرقم" می گوئیم ، و چاداخ چاداخ بمعنی ترک برداشتن است.

[4] یعنی " مرگ بر آنهائی که کبوتر هوا می کنند"!

[5] درخت نارون

[6] میتوچی ، کارگاه دستی ریسندگی بود که دو فضای کاه گلیمستطیلی شکلی تقریبا بطول سی متر را شامل می شد و چندین چرج ریسندگیدستی بزرگی ، نخ ها خام را با تاب دادن به نخ مورد مصرف در قالی بافی ( بویلوق) تبدیل می کرد.

[7] حاج ابوالقاسم ، حاج ابوالقاسم ،بکوبم به مخت ، زنگوله به گوشهایت آویزان کنم، زنگوله ها جرنگ و جورونگ کرده و من صدای آنها را بشنوم!

[8] " پاسبان دوسر"