شهاب برهان

 

جنبش ٨ ٨ ایران

رهبری، رهائی، رهائی از رهبری؟

١- خود- رهبری (بخش دو )

 

کل این مطلب دنباله دار زیر سه عنوان اصلی تنظیم شده است. خود- رهبری، خود -رهانی و خود- آموزی . برخلاف پیشبینی ام، بخش دوم از عنوان خود رهبری، که می خوانید، کمی مطول شد و برای آن که خسته نشوید، آن را به دو قسمت کردم. به این ترتیب، عنوان خود رهبری، شامل سه بخش می شود که در بخش اول موضوعات زیر مورد بررسی قرار گرفتند:

        گمراه کنندگی یک کاسه کردن جنبش اعتراضی مردم، لزوم تعریف و تفکیک جنبش سبز و ملاک تشخیص طرفداران آن.

        آیا حقیقت دارد که جنبش سبز رهبری نداشته و "هر فرد خودش یک رهبر" بوده است؟ وضع رهبری جنبش غیر سبز چطور بوده است؟

در نوشته حاضر که بخش دوم از عنوان خود رهبری، است، مضامین زیر مورد بررسی قرار می گیرند:

        آیا "هرفرد خودش یک رهبر"، به معنی "خود- رهبری" یک جنبش است و اصلاً رهبری جنبش سیاسی ( یا اجتماعی) از طریق "هر فرد خودش یک رهبر" ممکن است؟

        رهبری یعنی چه؟ آیا رهبری متمرکز با رهبری از بیرون جنبش، نخبه گرائی، فرماندهی از بالا یکی است؟

        " خود- رهبری" یعنی چه؟

و در بخش سوم از عنوان خود رهبری که با فاصله کمی منتشر می شود، دو موضوع زیر مورد بحث اند:

        مسأله رهبری در "جنبش رنگین کمانی، متکثر و چند صدائی"

        آیا مبارزه طبقاتی و مبارزه سیاسی برای سرنگونی دولت با جنبش فورومی شدنی است؟

 

چرا هرفرد یک رهبر، خود - رهبری جنبش نیست؟

 

برای پاسخ به این سئوال باید ببینیم رهبری چیست، "خود رهبری" چه معنی دارد و بخش سرنگونی طلب جنبش چه وضعی داشت و دارد؟

طیف بسیار متنوع و متضاد سرنگونی طلب، پراکنده ولی تا حدی با ارتباطات شبکه ای موازی و در دایره محفل، خانواده، آشنایان، دوستان و نیز ارتباطات مجازی حرکت کرد. این بخش برخلاف جنبش سبز که رهنمودها و شعارها را بصورت سازمان یافته و با تبلیغ متمرکز، پیش از آکسیون ها دریافت می کرد، فاقد رهبری متمرکز بود و شعارها و اقدامات اش غالباً حاصل ابتکاراتِ درجا و خلق الساعه افراد در قبال رویدادها و شرائط محیط ، و زمینه عمل و بروز تک افتاده و موضعی داشت و تنها پس از انتشار و انعکاس فیلم و عکس مربوطه از طریق اینترنت ( You tube و Face book ) بود که تا حدودی و در مواردی به حرکات بعدی الهام می بخشید یا سرایت پیدا می کرد. این واکنش های خلق الساعه و تصمیات فردی و اقدامات پراکنده و موردی را که مشخصه همه حرکات خود به خودی اند، نمی شود خود رهبری جنبش به حساب آورد. نام این پدیده، خود به خودی و نداشتن رهبری است.

لازم است تصریح کنم که هیچ جنبش خود به خودی ی بدون عناصری از رهبری وجود ندارد. در هر جنبش خود به خودی همیشه افرادی وجود دارند که در دایره ارتباطات خود که غالباً محدود و یا بسیار محدود است از آگاهی نسبی، کاردانی، ابتکار، هوشمندی و جسارت بیش تری نسبت به دیگران برخوردار اند و هنگامی که زمینه مساعد باشد، می توانند نقش محرک، تهییج گر و موتور حرکت را در دایره ارتباطی خود ایفا کرده و به دینامیسم آن جهت دهند. اینگونه آدم ها را در هر دعوای محله، در هر اعتراض دانشجوئی، در هر اعتصاب کارگران، در هر شورش زندانیان و در هر جائی که یک حرکت خود جوش جمعی به وجود آید می شود دید و در جنبش اعتراضی اخیر ایران هم بسیار از اینگونه آدم ها در دل جنبش بوده اند و هریک در دایره ارتباطی محدود و معین خود نقش آفرینی کرده اند، اما وجود این ها بر خود رهبری جنبش دلالت نمی کند. این ها را می توانیم میکرو رهبرانی در جنبش بدانیم ولی نه رهبری جنبش بمثابه یک کل. بگذارید برای روشن شدن موضوع مثالی بزنم. تعدادی کشتی را در منطقه ای طوفانی از دریا مجسم کنید که هر یک ملوانان و ناخدائی دارند و مستقل از هم در پی نجات از طوفان اند. ناخدای هر کشتی با همه درایت و کاردانی و تصمیمات و فرامین اش، هدایت کننده کشتی خود اش است و نه کشتی های دیگر. این کشتی ها جزایر شناور مستقل از یکدیگر اند و هریک به سمتی می روند و به مانوری دست می زنند که خود مناسب تشخیص می دهند. تنها چیزی که آن ها را به هم پیوند می دهد، طوفان است. اگر آن ها از طریق بی سیم با هم مرتبط شوند و تبادل نظر و مشورت کنند و به توصیه های ناخدائی متقاعد شده و یا از طریق اقناع عمومی همگی یک دستورالعمل یا تدبیر را بکار ببندند، تنها آنوقت است که می شود از هدایت جمعی کشتی ها حرف زد. مثل یک ناوگان جنگی یا تجاری که همه کشتی ها با نقشه و هدایت واحدی حرکت می کنند و هرکه هرکه نیست. منظورم از این مثال، جنبه فرماندهی اش نیست که بعضی ها بخواهند بُل بگیرند! منظورم جنبه فراگیری و دایره پوشش رهبری است. میکرو رهبران گمنام که در جنبش توده ای فراوان اند، جنبش را رهبری نمی کنند، هریک جزایر کوچک ارتباطی خودشان را رهبری می کنند. در بهترین حالت، آن ها با گسترش ارتباطات خود ( امروزه از طریق تلفن موبایل و فِیس بوک و غیره ) تنها شعاع دایره تاثیر گذاری خود را اندکی بزرگتر می کنند و نمی توانند تمامی جنبش را تحت پوشش بگیرند- و تازه اگر هم گرفتند، کل جنبش آن ها را تحویل نمی گیرد. نتیجه چیست؟ نتیجه این است که هریک از تکه های ریز و درشت جنبش در سمتی هدایت می شوند بی آن که هیچ عامل متحد کننده، هماهنگ کننده و همسو ساز برای کل این تکه ها وجود داشته باشد. رهبری جنبش الزاما بمعنی پذیرش هدف واحد و نقشه واحد و ستاد رهبری واحد از سوی همه نیست، ولی مادام که جنبش به اختیار آنارشی درونی خود رها شده و هیچ مکانیسم همسو و هماهنگ کننده ای ایجاد نشده است، از رهبری یا خود رهبری جنبش ( همچون یک کل یا مجموعه ) نمی توان سخنی گفت. ابتکارات و تصمیمات جزء جزء افراد پراکنده در حوزه های پراکنده اگر به همدیگر نرسند، به نحوی به یک بُردار یا منتجه نهائی تبدیل نشوند، و همچون راهنمائی عمومی به کل بدنه برنگردند، معنایش نه "خود رهبری" جنبش بلکه خودسری فعالان یک جنبش بی تمرکز و نامتحد خواهد بود.

 

خود رهبری یا بی رهبری جنبش؟

 

البته یک شعار، یک اقدام و یک ابتکار تک افتاده در گوشه ای از کشور می تواند از طریق انعکاس خبری آن یا ارتباطات، به شعاری عمومی یا اقدامی فراگیر در سراسر کشور تبدیل شود و چنین نیست که این ابتکارات و تصمیمات منفرد، محکوم به انزوا باشند، بخصوص با وسائل ارتباطی دنیای امروزی و پوشش خبری جهانی، شانس سرایت آن ها نسبت به گذشته ها بسیار بیشتر شده است و در همین جنبش ۸ ۸ ایران نمونه های بد و خوب از این پدیده کم نداشته ایم:( " نه غزه، نه لبنان/ جانم فدای ایران"،" نترسید نترسید، ما همه با هم هستیم "، " استقلال، آزادی، جمهوری ایرانی"،" رنگ سبز بهانه است / کل نظام نشانه است" ما زن و مرد جنگیم/ بجنگ تا بجنگیم" که سبزها زن را از آن حذف و به زبان بسیجی ها به جنگ عراق وصل کردند: " ما بچه های جنگیم/ بجنگ تا بجنگیم" ...) اما بحث من بر سر شانس یا امکان تسّری و سراسری شدن ابتکارات و شعارهای موردی و حادثی در گوشه و کنار کشور نیست، بر سر رهبری جنبش است و این گونه تسری ها و سراسری شدن ها با رهبری یا خود- رهبری جنبش یکی نیست. در امر رهبری، مسأله اصلی تنها سراسری شدن نیست، به کجا هدایت شدن یک کلیت است و به همین دلیل وقتی رهبری و حساب و کتابی در کار نباشد، ای بسا سراسری شدن شعارهائی خود به خودی، به زیان گرایش مترقی، آزادی خواه و برابری طلب در جنبش باشد.

وانگهی، فرض کنیم شعارها و اقدامات و رهنمودهای ابتکاری افراد به صرف این که فراگیر می شوند نقش هدایتگری یک جنبش را ایفا کنند. برای نمونه و مثال، همین شعار " استقلال، آزادی، جمهوری ایرانی" را همچون شعاری ابتکاری که لابد در جائی به فکر یک نفر رسیده و به زبان ها افتاده بود در نظر بگیریم. این " جمهوری ایرانی" یعنی چه؟ ممکن است تعابیر و تفاسیر مختلفی از آن وجود داشته باشد. مثلاً این که حکومت ایرانی ها جای حکومت "مهاجمان عرب" ( اسلام، آخوندها ...) را بگیرد؛ یا این که جمهوری آریائی نژادها مورد نظر بوده است ( ایران به معنی سرزمین آریائی هاست)؛ یا این که مبتکر آن اصلا ضد عرب یا شووینیست و نژاد پرست نبوده و فقط می خواسته صفت اسلامی را از آن حذف کند و جمهوری خالی را بگذارد و منظورش از پسوند ایرانی، چیزی شبیه جمهوری فرانسه، یا جمهوری آفریقای جنوبی بوده است. یا تعابیری دیگر. ا ولاً این شعار با کدام یک از این تعابیر به شعار جنبش تبدیل شده است؟ ثانیاً چه مرجعی پاسخگوی همین سئوال است؟! ثالثاً به چه دلیل تعبیر او برای جنبش معتبر است؟ رابعاً هر کدام از تعابیر را که در نظر بگیریم، انطباق شعار مفروض با استراتژی و خط مشی و اهداف جنبش چطور سنجیده شده و اصلاً آیا سنجیده شده است؟ فرض کنیم یک نفر دیگر هم شعار " استقلال، آزادی، جمهوری انسانی" را ابداع می کرد تا در شعاری هم وزن جمهوری اسلامی، غیر انسانی بودن جمهوری اسلامی و طلب یک جمهوری در خور شأن انسان را برساند. جنبش با چه مکانیسمی می توانست یکی از دو پسوند " ایرانی " و " انسانی " را بعنوان شعار خود انتخاب کند؟ وقتی هیچ امکان سنجش و گزین وجود نداشته باشد و شعارها و رهنمودها و اقدامات بصورت خود به خودی و تصادفی به پرچم و قطب نما و راهنمای جنبش تبدیل شوند، اسم اش " خود- رهبری جنبش " است یا نبودِ رهبری جنبش؟

هم طیف جنبش سبز و هم طیف جنبش غیر سبز، در درون خود جریان های سیاسی و طبقاتی گوناگون و متضادی دارند. این و آ ن شعار یا تاکتیک، کل جنبش را تقویت یا تضعیف نمی کنند، طبقات، اقشار، گرایشات سیاسی معینی در جنبش سبز یا غیر سبز را تقویت یا تضعیف می کنند. در شعار "یاحسین میر حسین"، شعارهای جمهوری اسلامی، مرگ بر حقوق ومنزلت انسانی زن، زنده باد خمینی و حمام خون دهه ٠ ۶ و قتل عام زندانیان در ۸ ۶ هم مستتراند. همین مثال اخیر، شعار " استقلال، آزادی، جمهوری ایرانی" در کمپ مقابل را در نظر بگیریم. این شعار، سلطنت طلبان، نژاد پرستان ضد عرب و شووینیست ها را در میان سرنگونی طلبان تقویت می کند. وقتی بجای " پوشش اختیاری " شعار می دهند: " حجاب اختیاری، حق زن ایرانی"، همه این ها اگر هم از پائین و شبکه ای و افقی و بدون فرماندهی از بالا باشد، اما ارتجاعی است! نگاهی به شعارهای گردآوری شده جنبش ۸ ۸ نشان می دهد که بغیر از شعارهای صریحاً سبز و در حمایت از موسوی و کروبی و شعارهای قدیمی اصلاح طلبان و بغیر از شعارهای ضد احمدی نژاد و حکومت، و مقداری شعارهای احساسی و تهییجی ی بعضاً با ارزش که اساساً به درد مقاومت و تقویت روحیه می خورند، بقیه هر چه هست شعارهائی یا بکلی خنثی است که هیچ بار اثباتی ندارد و نوری بر تاریکی پیش پای جنبش مردم نمی تاباند، و یا بکلی بی مایه است. تنها تعداد اندکی شعار با مضامین کلی در رابطه با آزادی و عدالت و دموکراسی به چشم می خورد که بیشترشان قدیمی اند. این نشان می دهد که طی یک ساله جنبش اعتراضی، رهبری جنبش سبز در هویت دادن به جنبش سبز، ترسیم چهارچوب های آن، مرز بندی با گرایشات مترقی و دموکراتیک و پاشیدن تخم دشمنی با چپ بطور عموم وجهت دهی به نیروهای خود موفق عمل کرده و توانسته است فراتر از رنگ نمادین سبز، پرچمی سیاسی را در پیشاپیش جنبش سبز برافرازد؛ اما در طیف سرنگونی طلب جز خلأ رهبری، سرگشتگی و هرج و مرج چیزی دیده نمی شود. آن ها حتا قادر به تفکیک صف ها و هویت های بین خودشان در جنبش اعتراضی نشده اند، یا همه شان جزو جنبش سبز حساب شده اند یا جزو باصطلاح "رادیکال" ها! این است نتیجه کاملاً ابژکتیو و واقعی " خود رهبری جنبش" و تمامی آنچه سازماندهی شبکه ای و ارتباطات مجازی بدون گوشت و استخوان، بدون هویت سیاسی و هویت طبقاتی، و تنها بر اساس اشتراک در نفرت از رژیم و امتیاز دسترسی به تکنولوژی ارتباطی مدرن به بار آورده است.

 

طبیعت رهبری و رهبری طبیعی

 

صرفنظر از این که رهبری، " خود- رهبری " باشد یا شکل و نوع دیگری، به هر حال باید از رهبری تعریفی به دست داد تا بشود در باره انواع و اشکال آن بحث کرد.

در تجرید کامل، رهبری را می شود اینطور تعریف کرد: سازماندهی نیرو برای اقدامی معین؛ یا سازماندهی حرکتی جمعی به سوی هدفی معین.

رهبری را به لحاظ طبیعت آن می شود به دو دسته کلی تقسیم کرد: یکی به خط کردن و راه بردن مردم برای کسب چیزی که خودشان برای آن به حرکت در نیامده و نفعی در آن ندارد و صرفاً وسیله قرار می گیرند؛ و دیگری زمانی که مردم، خود انگیخته برای کسب حقوق و منافع خود به حرکت در می آیند و هدایت جنبش آنان برای به دست آوردن خواسته هایشان در میان است. در تاریخ، ترکیبی از این دو خیلی بیشتر از این دو حالت خالص دیده شده است یعنی مردمی که خود انگیخته و خود مقصود به حرکت در می آیند ولی وسیله قرار می گیرند.

مضمون و محتوای رهبری به خودی خود از پیش تعریف شدنی نیست، رهبری باید به نیاز یا نیازهائی پاسخ بدهد. رهبری یک جنگ، رهبری یک ارکستر، رهبری یک تیم آتش نشان، و رهبری یک گروه پژوهشگر درمانی نیازهای متفاوتی را باید برآورده کنند و با چنین کارکرد و وظیفه مشخصی است که تعریف پذیر می شوند.

بحث مشخص ما در این نوشته روی رهبری سیاسی است، رهبری سیاسی یک جنبش توده ای. آنچه در این زمینه گفته می شود، در خطوط کلی شامل رهبری یک مبارزه طبقاتی کارگری هم می شود.

یک جنبش سیاسی یا طبقاتی چه نیازهائی دارد که رهبری جنبش باید آن ها را برآورده کند؟

اساس و محرک هر جنبشی لا اقل در مراحل آغازین، نیروی نفی است، واکنش به زور گوئی ها و فشارها و ستم ها و... و خیزش برای نفی وضع موجود. این تلاش برای نفی وضع موجود در مراحل آغازین جنبش، هنوز نفی ریشه ها و رفع علل پایه ای زورگوئی ها و ستم ها نیست و فقط دفع آسیب های مستقیم است. جنبش برای آن که محکوم به شکست نشود، به چند چیز اساسی نیاز دارد: یکی حرکت از نمود ها و علل بی واسطهٔ وضع موجود، به سمت اعماق برای خشکاندن ریشه ها. دوم، فراتر رفتن از نیروی نفی، و یافتن افق و قطب نمائی برای حرکت، یعنی داشتن تصویر و تصوری از وضعِ جایگزین وضع موجود. و سوم، فوت و فن مبارزه علیه وضع موجود و باز کردن راه به سوی وضعیت جایگزین.

این نیاز سوم کم اهمیت تر از دو تای دیگر نیست. مکانسیم های حفظ وضع موجود، جزئی از وضع موجود اند. نه تنها ابزارها ی سرکوب فیزیکی، انقیاد فکری و مغز شوئی برای ابدی نشان دادن وضع موجود از طریق رهبری فکری، فرهنگی، اخلاقی و ارزشی جامعه توسط طبقات حاکم در خودِ وضع موجود تعبیه و نهادی شده اند، بلکه در شرائط بحران و به جنبش در آمدنِ مردم، طبقات حاکم و دولت نیز برای زمینگیر کردن و به شکست کشاندن یا به سود خود کنترل کردن آن به بطور فوق العاده به دست به کار می شوند. آنان بصورتی هوشمند و سازمان یافته و متمرکز، بررسی می کنند، نقشه می کشند و به اجرا در می آورند. نه فقط نفی وضع موجود و کشش به سوی آینده ای بهتر بلکه همچنین شناخت این ابزارها و مکانیسم های بازدارنده دشمن و چگونگی مقابله با آن ها و خنثی کردن نقشه های ضد جنبش هم جزئی از نیازهای اساسی جنبش است. مقابله با نقشه های متمرکز دشمنان متشکل و سازمان یافته، به سیاست ها و نقشه های متمرکز و مشترک و سازمان یافته نیاز دارد و بدون آن و حتا در صورت ضعیف بودن آن، جنبش دربست در محاصره و منگنه دشمنان می افتد و خرد و متلاشی می شود.

رهبری جنبش، باید سه نیاز اساسی بر شمرده را برآورده کند. این که حاصل این رهبری پیروزی باشد یا نه، بحث دیگری است - موفقیت در تعریف رهبری نمی گنجد- اما بدون این رهبری، پیروزی محال و شکست، پیشاپیش تضمین شده است.

رهبری را عموماً با جبران نا آگاهی توده یکی می گیرند. نا آگاهی توده ای جای خود دارد و اهمیت وجود رهبری در ارتقای آگاهی توده ای موضوعی است که امروزه حاشای آن مُدِ روز است و در آخرین بخش این نوشته به آن هم خواهیم رسید. اما اگر تک تک جمعیت یک کشور روشنفکران آگاهی هم باشند، باز هم جنبش عمومی آن ها بی نیاز از رهبری نخواهد بود. رهبری تنها مقوله ای پداگوژیک نیست؛ رهبری جنبش تنها برای افشاگری و ترویج و بالا بردن سطح دانش سیاسی و آگاهی طبقاتی نیست بلکه کارکرد و وظائف عملی بسیار حیاتی برای حرکت و سرنوشت آن هم دارد. کار رهبری، هدایت جنبش است و هدایت جنبش مستلزم نقشه راه، تصمیم ها و تدابیر مشترکی برای کل جنبش. مضامین این تصمیم گیری ها فقط به تعیین شعارها و رهنمودهای عمومی محدود نمی شود و می تواند بسیار متعدد باشد، از اتخاذ استراتژی عمومی (صف آرائی ها، اتئلافات ...) تدوین برنامه و تعیین خطِ مشی، طراحی نقشه های عمومی اجرائی، تعیین تاکتیک های عمومی، و همچنین حل مسائل مربوط به سازماندهی کلان نیروها و غیره. این اتخاد تصمیمات و تهیه برنامه و نقشه خطِ مشی و استخراج تاکتیک ها و شعارهای عمومی و غیره اگر به کشف و شهود متکی نباشد، محتاج دریافت و تمرکز اطلاعات و داده ها از همه سطوح و مسائل، تحلیل و جمع بندی تجربه ها و نتیجه گیری از آن هاست. آیا این ها نیازهای یک جنبش سیاسی یا یک مبارزه طبقاتی - هست یا نه؟ آیا این وظائف و کارکرد رهبری در قبال کل جنبش، از " هر فرد یک رهبر" بر می آید؟ آیا شعارها و تاکتیک ها و نقشه های بی نهایت متعدد ابتکاری، فردی، محلی، موضعی و موردی که صرفاً از شرائط محلی آب می خورند و در همان محدوده و شرائط ویژه ممکن است پاسخ مناسبی به نیازها باشند، می توانند جای هر آنچه را که از شرائط عمومی باید استنتاج شده و به کل جنبش راه نشان دهند بگیرند؟ حتا اگر همه سکنه کشور فارغ التحصیل دانشکده علوم سیاسی اجتماعی هم باشند نمی توانند به شیوه "هرکس خودش یک رهبر"، جنبش را به سر منزل برسانند.

اما کسانی هستند که گوش شان به این حرف ها بدهکار نیست و عمد دارند چنین قلمداد کنند که رهبری متمرکز مساوی تصمیم گرفتن برای مردم بجای آن ها، قیم مآبی، فرماندهی از بالا، رهبری از بیرون، امر و نهی نخبگان به مشتی مطیع و گوش به فرمان به قصد سلب هویت انسانی آن هاست. تقی روز به می گوید : آن چه که به طبقات حاکم اجازه کنترل وبی اثرکردن جنبش ازطریق کنترل ازبالا و ازطریق "رهبران" و نمایندگان را می دهد،همانا خود پدیده "رهبری" است ( تقی روزبه - ازمیان درس های جنبش معلمان- جنبش به مثابه امر"خود رهان" یا به مثابه سیاهی لشکر) اما ذره ای نمی اندیشد که بدون "خودِ پدیده رهبری"، طبقات حاکم بر سر یک جنبش چه ها که نمی توانند بیاورند! نقد رهبران وابسته به طبقات حاکم چه ربطی به رد " خودِ پدیده رهبری"، یعنی رهبری از بیخ وبُن و با هر مضمون و شکلی دارد؟! چون دندان احتمال کِرم خوردگی دارد، پس دندان ها را بکشید! دندان بی دندان! ( "رهبر بی رهبر"- تقی روزبه)

منکر نیستم که رهبری متمرکز به این معنی هم وجود داشته است و هنوز هم دارد، اما این معنی را به هر رهبری متمرکز تعمیم دادن، بکلی مغلطه است. هر گردی گردو نیست. افقی یا عمودی و از پائین یا از بالا بودن، ابتکاری یا دستوری بودن، شاخص رهبری نیست. اگر سازماندهی و روابط تماماً افقی و بی سلسله مراتب باشد و ابتکارات فردی از همه سو مثل آب معدنی از پائین بجوشد ولی در کانال واحدی جریان پیدا نکند، به سیاست مشترک و اقدام متحدی برای کل جنبش منجر نشود، نتیجه اش هرز رفتن جنبش است. تروتسکی این موضوع را با مثال ماشین بخار توضیح داده است که اگر بخار در سیلندری هدایت نشود، در فضا پراکنده خواهد شد و پیستونی به حرکت در نخواهد آمد، هر چند که اصل، بخار است و سیلندر و پیستون بدون آن، آهن پارهٔ بی مصرفی بیش نیستند. (لئون تروتسکی- تاریخ انقلاب روسیه - نقل مضمونی از حافظه)

این تلقین بکلی گمراه کننده است که گویا تنها معنای تمرکز، تمرکز قدرت سلب شده از مردم در دست رهبران و نمایندگان جدا شده از آنان است. رهبری متمرکز عبارت است از تمرکزاطلاعات از وضعیت ها و داده ها و تجربیات، که لازمه اجنتاب ناپذیر تجزیه و تحلیل شرائط، جمع بندی تجربه ها و نتیجه گیری از آن ها برای کل جنبش است. تمرکز لازمه حتمی اتخاذ تاکتیک ها و اصلاح نقشه ها و بازگرداندن آن ها به حیطه عمل فراگیر است. بر آوردن این نیاز از فرد فردِ فعالین یک جنبش سیاسی ساخته نیست. تجزیه و تحلیل و برآورد و جمع بندی و تصمیم گیری برای تاکتیک ها از یک طرف و اتخاذ استراتژی واحد بعنوان افق تاکتیکها در یک شبکه بی تمرکز و با تصمیمات فردی بدون منتهی شدن به یک برآیند جمعی ممکن نیست. تمرکز، یعنی تلاقی نظرات، ابتکارات و تجربیات موردی، موضعی یا فردی، و استنتاج سیاست جمعی و عمومی از سنتز آن ها.

برای رد ضرورت رهبری، از جمله به ضربه پذیری رهبری متمرکز در شرائط استبداد و سرکوب متوسل می شوند و خطر تمرکز اطلاعات و غیره را یاد آوری می کنند. این خطرات، واقعی است و این یک مسأله کلاسیک است. اما آیا راه پرهیز از خطر ضربه به رهبری، پرهیز از خودِ رهبری و تن دادن به هلاکت جنبش است؟ جنبش سیاسی یا طبقاتی - از کدام بیش تر ضربه می خورد؟ ضربهٔ کدام یک محتمل و ضربه کدام یک حتمی است؟ برای کاهش احتمال ضربه به رهبری متمرکز همه راه ها بسته نیست و حتا سازماندهی شبکه ای و غیر هرمی مغایرتی با ایجاد یک رهبری سراسری برای جنبش و برآوردن نیازهای عمومی جنبش ندارد. این ها مسائل تکنیکی سازماندهی است که در صورتی می توان حل شان کرد که اصل ضرورت رهبری پیشاپیش مردود اعلام نشده باشد. وانگهی، مگر سازماندهی افقی و شبکه ای از ضربه مصون است؟ مگر حتا ارتباطات مجازی از دسترس و ضربات استبداد مصون است؟ نگاهی به سرنوشت سازماندهی جنبش چریکی سال های پنجاه و همینطور نگاهی به دستگیری های وبلاگ نویسان، به ضربات پیاپی بر فعالان کمپین یک میلیون امضإ و به تجربه همین جنبش ۸ ۸ ، برای گرفتن جواب، کافی است.

اما بهانهٔ قیّم مآبی. رهبری متمرکز و سراسری هم می تواند حاصل رهبری خود جوش و درون۫ پرورده در بطن جنبش باشد و هیچ تساوی ای بین رهبری متمرکز سراسری و جدائی از جنبش و آقا بالاسری نیست. رهبری متمرکز می تواند با شیوه استبدادی یعنی مثلاً فرماندهی یا فتوا، با شیوه بوروکراتیک مثلاً تصمیمات یکطرفهٔ کارشناسان از بالا، و یا به شیوه دموکراتیک صورت بگیرد، یعنی هم رهبرانِ دارای تجربیات و دانش سیاسی و مبارزاتی، در بطن جنبش پرورده شده و خود بعنوان بخشی از بدنه، پا در جنبش داشته باشند، و هم تصمیمات و سیاست گذاری شان محصول دموکراتیک ترین داد و ستد دو جانبه و سوخت و ساز با بدنه جنبش از طریق شیوه ها و ابزارهائی باشد که سطح رشد جنبش فراهم کرده و شرائط حاکم بر مبارزه اجازه اش را می دهد. این درست همان رهبری متمرکز دموکراتیکی بود توسط انترناسیونال اول صورت می گرفت و همچنین بخصوص در کمون پاریس جریان داشت.

         عکس قضیه هم صادق است. فیل هرس ویراستار نشریه ی دیدگاه انترناسیونالیستی و سایت Marxsite در نقد نظرگاه های جان هالووی به جنبش زاپاتیست ها اشاره می کند و می نویسد:

... و سرانجام، منبع اصلی الهام بخش هالووی یعنی زاپاتیست ها. مجامع مستقل و خودگردان روستا، بی تردید نمونه و سرمشق هستند، اما آن ها دقیقأ از چه چیزی مستقل هستند؟ مسلمأ نه از تشکل و رهبری سیاسی. جنبش زاپاتیست ها سه بخش دارد: مبارزان مسلح- ارتش آزادی بخش ملی زاپاتیستی (EZLN)؛ جوامع پایه در دهکده های کوهستانی؛ و سازمان پشتیبانی سراسری- جبهه آزادی بخش ملی زاپاتیستی (FZLN). "کمیته ی مخفی ِ انقلابی ِ بومی" رهبری سیاسی هر سه را بر عهده دارد، اعضا به درستی شناخته شده نیستند (به این معنا که مخفی اند)، و شخصیت کلیدی فرمانده مارکوس است. این همان رهبری یک تشکل سیاسی است، که با وجود رد آن توسط فرمانده و هوادارانش در واقع مشابه ی یک حزب سیاسی عمل می کند. شما می توانید کاملأ مطمئن باشید که اگر جوامع پایه، مسأله مهمی را مورد بررسی قرار می دهند، آن موضوع ابتدا در رهبری مخفی مستقر در جنگل مورد بحث قرار گرفته است. دموکراسی روستا کاملأ خودانگیخته نیست. ... به همین سان٬ (FZLN) بدون اجازه رسمی شخص فرمانده هیچ کاری را انجام نمی دهد. دموکراسی در(FZLN) کاملأ روشن و شفاف نیست و اگر(FZLN) یک حزب سراسری نشده است تا حدی به این خاطر است که مارکوس نمی خواهد کنترل خود را بر آن از دست بدهد.( فیل هرس، تغییر جهان- بدون کسب قدرت ؟ برگردان: نسرین ابراهیمی)

" خود- رهبری" یعنی چه؟

 

کسانی که از خود- رهبری جنبش ۸ ۸ دم می زنند درست به این اعتبار آن را چنین می نامند که رهبری متمرکز و سراسری نداشته و هر کس در فردیت و در قلمرو نفوذ خودش یک رهبر است. اسم این را می گذارند خود- رهبری جنبش! یعنی از دید آن ها خود- رهبری جنبش عبارت است از خود مختاری تک تک شرکت کنندگان در جنبش. یک چنین برداشتی از خود رهبری می تواند در کارهای فردی یا جمعی در حیطه هائی مثل کارهای خیریه، بسیج خدمات داوطلبانه در محلات، آکسیون های تک موضوعی با هدف واحد و از پیش معلوم برای همگان درست باشد، اما اسم آن خود مختاری است و نه " خود رهبری". چنین حرکاتی هم بدون رهبری متمرکز نیستند منتها رهبری متمرکز آن ها بصورت یک هدف عمومی از پیش تعیین شده یا یک رهنمود عمومی برای کل حرکت عمل می کند و افراد و واحدهای مستقل با پذیرش آن هدف یا رهنمود عمومی و در چهارچوب آن بطور خود مختار فعالیت می کنند. مثلاً پوشاک و آذوقه جمع کردن برای زلزله زدگان یا جمع آوری امضا ( نظیر " کمپین یک میلیون امضا" که در آن هدف - لغو قوانین تبعیض آمیز علیه زنان - و خطِ مشی عمومی - گفتگوی چهره به چهره با زنان ابتدا توسط مبتکرینی از پیش مطرح شده، تدریجاً مورد قبول تعداد بیشتری قرار گرفته و رهنمود عمومی کمپین شده و هر کس یا هر کمیته ای در گوشه و کنار کشور برای متحقق کردن آن با ابتکارات و امکانات خودش عمل کرده است. اگرچه فعالان این کمپین ادعا می کنند که رهبری متمرکزی ندارند، شکلی از رهبری متمرکز که همین رهنمود عمومی کمپین است، در هدایت این جنبش عمل می کند).

اگر کسی پیدا شود که بگوید جنبش سیاسی توده ای هم همینطور عمل می کند و مثلاً هر فرد در قالب هدف عمومی ( اصلاح رژیم یا سرنگونی آن ) بطور خود مختار عمل می کند، یعنی هر کس با نیرو و تصمیمات و ابتکارات فردی اش رژیم را اصلاح یا سرنگون خواهد کرد، در سلامت دِماغی چنین آدمی باید شک کرد.

و اما معنای " خود- رهبری"! این عبارت بکلی بی معناست، نه به این دلیل که چنین لغتی ابداع ایرانی هاست و در زبان های اروپائی وجود ندارد و خود مختاری Autonomie و تعیین سرنوشت به دست خود Self-determination هم هیچ ربطی به مقوله رهبری ندارند، بلکه به این دلیل که عملِ خود رهبری بی موضوعیت است. انسان می تواند خیلی از افعال را بر روی خود انجام دهد: خودش را بکشد، خودش را بیاراید کند، خودش را تقویت کند، خودش را قانع کند و الی آخر. اما خود را رهبری کردن بی معناست! انسان راه می رود ولی خودش را راه نمی برد، خودش را راهنمائی و هدایت نمی کند! رهبری یا راهنمائی، جائی موضوعیت می یابد که راه، شناخته نباشد. کسی که بخواهد خود را رهبری کند، یعنی راه را می شناسد و دارد راه را به خودش که آن را نمی شناسد نشان می دهد!

کسانی که از خود- رهبری جنبش حرف می زنند، با همین عبارت تلویحاً می پذیرند که جنبش احتیاج به رهبری دارد. ولی می گویند جنبش باید خودش خود را رهبری کند. اما جنبشی که نیاز به رهبری شدن دارد چگونه می تواند رهبری کننده خودش باشد؟ ظاهر حرف شان این است که منظور از خود- رهبری این است که شخصیت ها و نیروهای بیرون از جنبش و بیگانه با مردم، و احزاب بدون پایه توده ای، عقل منفصل و قیّم توده ها نشوند. بسیار خوب، راه اش " خود- رهبری" ناممکن و بی معنا نیست، راه اش به عرصه آمدن رهبری از درون جنبش است، رهبری درونی و ارگانیگ جنبش. این رهبری، یک حزب باشد، یک جبهه باشد، یک ستاد، یک کمیته منتخب، یک شورا باشد یا چیزی دیگر، بحث من نیست، اصل موضوع، ضرورت رهبری، امکان پرورش و شکل گیری رهبری از درون جنبش و بی معنا و ناممکن بودن " خود- رهبری" آن است.

چرا در ایران چنین رهبری ئی پا نگرفته است مستلزم بررسی جداگانه ای است، مسئله این است که آیا چنین رهبری ئی لازم است یا نه؟ و برای آن باید تلاش کرد یا نه؟ مدعیان "خود- رهبری" جنبش می گویند نه! و نه! آن ها فقدان رهبری را تهنیت می گویند چون بر این باور اند که توده ها خودشان بر راه و چاه آگاه اند یا خود به خود راه را پیدا می کنند. برای آن ها موضوع به این صورت مطرح نیست که: متاسفانه رهبری ئی برای جنبش پا نگرفته است و باید از هر امکانی برای شکل گیری آن استفاده کرد؛ برای آن ها موضوع به این شکل است که: خوشبختانه جنبش از شر رهبری خلاص است و هر امکان و فرصتی را که برای شکل گیری رهبری به وجود بیاید باید عقیم کرد. رهائی در رهائی از رهبری است؛ زنده باد خود- رهبری!

همانطور که در اوائل این نوشته گفته شد، جنبش سبز، بی رهبری نبوده است. عمدتاً بخش ضد جمهوری اسلامی مردم است که در سردرگمی، بی سامانی و گم گشتگی کامل است. بخش دیگری از مردم هم از روی توّهم یا جهل یا بی چارگی، در زیر عَلَم سبز حسینی جمع شده اند. نتیجهٴ " خود- رهبری " برای جنبش ٨ ٨ ایران همین است که در برابر چشمان ماست.

 

دنباله دارد