شهاب برهان

 

جنبش ٨ ٨ ایران

رهبری، رهائی، رهائی از رهبری؟

١- خود- رهبری (بخش سه )

 

"جنبش رنگین کمانی " و مسأله رهبری

 

می گویند جنبش سبز، رنگین کمانی است، متکثر است، چند صدائی است. این ها را بعنوان مزایا و فضائل و نقاط قوت این جنبش مطرح می کنند. منظورشان از رنگین کمانی و چند صدائی این است که یک صدا و یک گرایش حاکم نیست و همه گرایشات می توانند ابراز وجود کنند و حرف هایشان را بزنند و به این خاطر هم تحسین اش می کنند. کذب محض!

اگر منظور این است که در جنبش اعتراضی ۸ ۸، همه طبقات و اقشار و همه گرایشات سیاسی شرکت داشته اند، فرض کنیم درست باشد ولی در کدام جنبش همگانی است که تقریباً همه شرکت نداشته باشند؟ معنای همگانی مگر غیر از این است؟ مگر در انقلاب سال ۷ ۵ تقریباً همه شرکت نداشتند؟ اما اگر منظور این است که در این جنبش همه توانستند با هویت طبقاتی، اجتماعی، یا با پرچم سیاسی و مطالباتی خود ابراز وجود کنند و حرف هایشان را بزنند و صدای همه آن ها شنیده می شد، این کاملاً غیر واقعی است. نه از جانب حکومت سرکوب و سانسور و نه از جانب سردمداران اصلاح طلب هیچ امکانی برای به میدان آمدن رنگین کمانی از گرایشات و پلاتفرم ها و شنیده شدن همه صداها داده نشد. ادعای رنگین کمانی بودن را بیش از همه خود سبزها جعل و تبلیغ کردند یعنی که همه رنگ ها هستند و آزاد اند، ولی عملا سبز را تحمیل می کردند. اصرار داشتند که فقط صندلی احمدی نژاد باید موضوع جنبش باشد و وقتی یکی گفت "جمهوری ایرانی"، چند صدائی ممنوع شد: " جمهوری اسلامی، نه یک کلمه کم تر نه یک کلمه بیش تر!". اصلاح طلبان گفتند: " رنگین کمان سبز"، که مردم را گول بزنند ولی رنگین کمان که فقط سبز نمی شود! معنای حرف شان در عمل این بود که بقول بچه۫ زرنگ ها: " مال تو را بخوریم، با مال من بازی کنیم"! اگر ملاک چند صدائی، تنوع مطالبات است، جنبش سبز همه جنبش های زنان، کارگران، نیروهای لائیک، ملی و غیره را در تک صدای نفرین بر "کودتای انتخاباتی" خفه کرد و صداهائی که قبل از انتخابات از این جنبش ها به گوش می رسید، خاموشی گرفت.

صیغهٔ " جنبش رنگین کمانی" از جهات گوناگونی به مسأله رهبری ارتباط پیدا می کند که از همه مهم تر، موضوع " خود- رهبری جنبش" است. کسانی که مدعی اند جنبش خودش خود را رهبری می کند و آن را بعنوان امتیاز و منبع امیدی نسبت با آیندهٔ جنبش می ستایند، یقیناً انتظار دارند که این خود- رهبری نتیجه ای بدهد و لابد به این موضوع فکر کرده اند و به این سئوال جوابی دارند که: بالاخره در نهایت، سرنوشت جنبش رنگین کمانی و چند صدائی چگونه تعیین می شود؟ هرکس این پرسش را در برابر خود بگذارد، قبل از هر چیز با این سئوال روبه رو می شود که: این رنگ ها و صداها در جنبش کدام ها هستند؟

گفتم که در یک تقسیم بندی خیلی کلی سیاسی، یک دسته سبزها هستند اعم از فراکسیون هائی از بورژوازی با نمایندگی و سخنگوئی ی جناح هائی از رژیم، یا مردمی که به هر دلیل زیر عَلَم سبز حسینی آن ها جمع شده اند؛ و دسته دوم، مجموعه سرنگونی طلبان، اعم از جریانات اپوزیسیون موسوم به برانداز، یا مردمی که هر کدام به سببی به یکی از این جریانات سمپاتی دارند یا مستقلاً در آرزوی خلاصی از شّر این رژیم اند. این مجموعهٔ در هم و برهم ( به معنی دقیق کلمه، یعنی مخلوط و متضاد) را مثلاً در طیف سرنگونی طلبان در نظر بگیریم."رنگ ها" این ها بوده اند: از بورژوا و خرده بورژوا و کارگر، از مرتجع و مترقی، مذهبی و بی دین، از مستبد و دموکرات، از کمونیست و سوسیال دموکرات و لیبرال و رفرمیست و انقلابی و ملی- مذهبی و فمینیست و مرد سالار و چپ و راست و حقوق بشری و ناسیونالیست و شووینیست و شاه چی و رجوی چی و ضد امپریالیست و نوکر امپریالیسم و غیره. این ها در اتوبوس "چند صدائی ی رنگین کمانی" ی براندازی کنار هم نشسته اند و قرار است این اتوبوس، " خود- راننده" باشد! تکلیف این جنبش برانداز چه می شود؟ می گویند معنی " خود- رهبری جنبش" این است که هیچکس رهبری دیگری را نمی پذیرد و هر فرد برای خودش رهبر است. بسیار خوب، با این تعریف، بازهم تکلیف این اتوبوس " هر کس خودش یک راننده" چه می شود؟!

گفته می شود جنبش رنگین کمانی و چند صدائی احتیاج به رهبری یا هژمونی ندارد وگرنه می شود تک صدائی، می شود همه با هم. اصلاً غرض از حلوا حلوا کردنِ جنبش رنگین کمانی و چند صدائی، همین مخالفت با رهبری و منع طبقه کارگر از تلاش برای کسب هژمونی است. البته ساده لوحی بیرون از اندازه ای لازم است تا آدمی خیال کند که اگر کارگران از کسب رهبری و یا هژمونی جنبش چشم بپوشند، دیگران هم مثل آن ها دست روی دست خواهند گذاشت!

جنبش شله قلمکار را می بینند و می گویند خود - رهبر و خود رهان است، ولی قادر به دیدن این نیستند که همین جنبش در متن یک نبرد طبقاتی چند سویه در جریان است و سرنوشت اش هم توسط همان رقم خواهد خورد. در جنبشی همگانی که تنها در مبارزه علیه ولایت خامنه ای یا اصل ولایت فقیه و یا حد اکثر تا دفاع از لائیسیته اشتراک دارد، "رنگین کمانی" از طبقات، و ملغمه ای از جریانات همساز و ناساز از راست و چپ و فاشیست و ناسیونالیست و مرتجع و انقلابی و فمینیست و مرد سالار و کارگر و سرمایه دار و هزار سفید و سیاه دیگر چگونه می تواند حتا فقط برای دموکراسی پارلمانی یا حقوق بشر ادعائی " خود رهبری " کند جز این که " رنگین کمان" بورژوازی که از تشکل و تدارکات بیش تر و از خام خیالی کم تری برخوردار است، طبقه کارگر و توده های مردم را به پشت گاری خود ببندد؟

 

جنبش سرنگونی و مبارزه طبقاتی با شکل فورومی؟

جنبش های جدید اجتماعی بعنوان الگوی جنبش های بی ساختار و بی رهبری به کار طرفداردان " خود- رهبری" نمی آیند چون همه آن ها با تنوع بی کرانی که دارند، از ساختارهای مشخص و اشکال و سطوح بسیار گوناگون رهبری برخوردار اند. (برای مطالعه تخصصی و تفصیلی و اهمیت حیاتی رهبری برای این جنبش ها رجوع کنید به آلدن موریس سوزانه ستگن بورگ رهبری در جنبش های اجتماعی - ترجمه ح. ریاحی سایت نشر بیدار). حتا جنبش های بی ساختار همانطور که جو فریمن آن ها را " استبداد بی ساختاری" نام داده است، بی نیاز از ساختار و رهبری نیستند: ایدهی"بیساختاری" فقط مانع شکلگیری ساختارهای رسمی میشود و نه ساختارهای غیررسمی... یک گروه غیرساختارمند همواره یک ساختار غیررسمی یا پوشیده دارد. این ساختار غیررسمی است که، مخصوصا در گروههای غیر ساختارمند، زمینهی شکلگیری نخبگان را به وجود میآورد ... مادام که ساختار گروه غیررسمی است، قواعد این که تصمیمگیری چگونه انجام میگیرد را صرفا عده کمی میدانند، و اطلاع داشتن از قدرت به کسانی محدود میشود که قواعد را فرا گرفتهاند. کسانی که قواعد را نمیدانند و برای عضویت در گروه گزین نشدهاند، باید در سردرگمی باقی بمانند؛ یا از وهم و پندارزدگی پارانویید رنج ببرند، از این که اتفاقی میافتد که از آن اطلاع کامل ندارند...هر چه یک جنبش بی ساختارتر باشد کمتر بر جهتگیری رشد و فعالیتهای سیاسی خود کنترل دارد... و الی آخر (جو فرید من استبداد بی ساختاری ترجمه ح. ریاحی سایت راه کارگر)

برخی از چپ ها اما تحت عنوان طرفداری از سوسیالیسم از پائین و دموکراسی مستقیم، جنبش های فورومی بین المللی را الگو قرار می دهند، جنبش هائی که با ارتباطات شبکه ای عمدتاً مجازی و به شکل افقی، خود مختار، بدون مرکزیت تشکیلاتی عمل می کنند، احتیاجی به رهبری ثابت ندارند، با توافق و هماهنگی عمل می کنند و رابطه میان اجزائشان بر گفتگو و عرضه گفتمان های مختلف در زمینه های مورد علاقه مبتنی است. جنبشی از جنبش ها، با رنگین کمانی از عقاید و گرایشات متکثر که با هم دیالوگ می کنند. این جنبش ها امتیازات و نقاط قوت انکار ناپذیری دارند اما مضمون و اهداف و عملکرد معینی دارند که تعمیم بیجای آن ها به هر جنبشی به صرف این که شکل دموکراتیک تری دارد، می تواند خسارات جبران ناپذیری به جنبش ها وارد کند.

جنبش های جهانی به شکل فورومی برخلاف آنچه عده ای می گویند، صرفا محصول وسائل ارتباطی انفورماتیک که ارتباطات شبکه ای را بصورتی انقلابی گسترش داده و آسان کرده است و یا نتیجه کهنگی اشکال پیشین سازمانیابی یا دموکراتیک تر شدن بینش تشکیلاتی نیست که بگوئیم هر جنبشی برای وفاداری به دموکراسی و به روز بودن باید از آن الگو بگیرد، بلکه این جنبش ها از لحاظ مضمونی و کارکردی واکنشی معین به گلوبالیزاسیون سرمایه داری اند که البته خود را با انقلاب انفورماتیک سازگار کرده اند و از آن استفاده می کنند ( و دشمنان تشکیلات حزبی از آن سؤ استفاده).

با پیشروی لیبرالیسم نوین یعنی با جهانی شدن دیکتاتوری بازار آزاد، دولت های ملی از تعهدات ملی خود پس کشیده و نقش کارگزار سرمایه های فراملیتی را در کشورهای خود بر عهده گرفته اند. آن ها نه دیگر سیاست گذار در چهار چوب " منافع ملی" بلکه مکلف به تأمین منافع سرمایه های فرا ملی در سیاست گذاری های ملی خود اند. وظیفه این دولت ها نه دیگر تنظیم باز تولید سود بین کار و سرمایه بر مبنای قوانین و قراردادهای داخلی بلکه تغییر این قوانین و قراردادها و زیر پا گذاشتن تعهدات اجتماعی در جهت هر چه مناسب تر کردن شرائط برای ارضای حرص سیری ناپذیر ( جوع ) صاحبان سرمایه و سهام و بورس بازان است. دولت های ملی موظف و متعهد شده اند امنیت شغلی نیروی کار کشور خود را از بین ببرند، تأمینات حقوقی و اجتماعی و بیمه های بازنشستگی و بیکاری و درمانی آن ها را خرد و خاکشیر کنند، سندیکا ها را متلاشی کنند و قدرت مبارزه و مقاومت و چانه زنی را از طبقه کارگر کشور خود سلب کنند و برای این کار، تا جائی که زورشان می رسد تکیه گاه های دموکراتیک مردم را درهم بشکنند. در کشورهای پیشرفته صنعتی هم امنیت شغلی از میان رفته و مشاغل پاره وقت و قراردادهای موقت با کاهش دستمزد و بیکاری میلیونی جای آن را گرفته است. هر اعتراض و مقاومتی با تهدید به انتقال سرمایه به کشورهای دیگر در هم شکسته می شود. آنچه احزاب حکومتی رقیب را از یکدیگر متمایز می کند، تاکتیک های متفاوت و سرعت در انجام " رفرم ها " ی نئولیبرالی است. پنجره پارلمان ها به جایگاه " بیلاخ" نشان دادن به خیابان ها تبدیل شده است. ( لابد انتظار دارید از بکاربردن این لفظ قبیح عذرخواهی کنم. کار را " نمایندگان مردم" می کنند و عذر خواهی اش را من باید بکنم!).

در چنین شرائطی مبارزه سندیکائی دچار دو تحول اساسی نسبت به سابق شده است. یکی این که جای مبارزه برای بهبود شرائط فروش نیروی کار و کاهش تنگناهای سیاسی و اجتماعی را مبارزه برای جلوگیری از بازپس گرفته شدن دستاوردهای یک و نیم قرن مبارزه طبقاتی کارگران و تلاش برای جلوگیری از وخیم تر شدن شرائط گرفته است؛ دوم این که سه جانبه گرائی دیگر پاسخگوی فشارهای سندیکائی نیست و جواب نمی گیرد؛ و این به دو علت: اول این که یکی از جانب ها که دولت باشد روز به روز از مدار سیاستگزار داخلی و تنظیم کننده رابطه کار و سرمایه در کشور خود دورتر می شود و در مذاکرات سه جانبه جز تحمیل دیکته های سرمایه های فراملیتی وظیفه ای برای خود نمی شناسد و کاری هم از دست اش برنمی آید؛ و جانب دوم که سرمایه دار باشد، در بیشرموارد شبح جهانگردی نامرئی است که هویتی شخصی و مقری جغرافیائی ندارد و غیر قابل دسترسی و مذاکره رو در رو است.

این تغییرات در سرمایه داری و در نقش دولت های ملی، از ثمر افتادن مذاکرات سه جانبه و تضعیف اهرم های مدنی فشار و تبدیل شدن پارلمان ها به دفاتر وکالت دولت های نئو لیبرال، بخشی از مبارزات و مطالبات را از عرصه های کشوری و ملی به عرصه جهانی متوجه ساخته و بجای دولت های ملی، نهادهای بین المللی را به مخاطب یا آماج تبدیل کرده اند. جنبش های اعترضی فراملی علیه بی عدالتی های ناشی از گلوبالیزاسیون و نظم نوین جهانی نهادهای حقوقی و سیاسی مرئی سرمایه بین المللی چون بانک جهانی، صندوق بین المللی پول، سازمان جهانی تجارت و کارگزارن دولتی آن ها همچون گروه ۸ و گروه ٠ ٢ و کمیسیون اروپا و بخصوص ایالات متحده آمریکا را بعنوان قدرت فائقه این نظام ناعادلانه و نظم نوین جهانی، آماج اعتراض و انتقاد قرار می دهند. مو ضوع اعتراضات یا مطالبات این جنبش ها طبعاً فراتر از مسائل خاص یک کشور رفته جنبه جهانی یا چند ملیتی دارند. متوقف کردن جنگ، درخواست بخشودگی بدهکاری‌های کشورهای مقروض، اعتراض به قوانین ناظر بر سازمان تجارت جهانی، انتقاد از سیاست‌های بانک جهانی و صندوق بین‌المللی پول، خواست برقراری مالیات برحرکت سرمایهٔ مالی و پرداخت‌ها بر بازار بورس ارز در سطح جهان (Tobin tax)، درخواست برچیدن نظام اقتصادی " برتون‌وودز"، مسأله آب آشامیدنی، زمین، جنگل ها، محیط زیست، نمونه های برجسته هدف های چنین جنبش هائی است که همه آن ها را در شعار مه الود " دنیای دیگری ممکن است" می توان خلاصه کرد، که شعار میانگین همه این جنبش ها ست.

هرچند این جنبش ها بسیار متنوع و متلّون اند که ارائه تعریفی جامع و مانع از آن ها را دشوار می کند، اما در شاخص هائی عمومی اشتراک دارند که مهم ترین آن ها را می شود چنین برشمرد:

این جنبش ها انتقادی و اعتراضی اند، هرگز در پی تسخیر قدرت سیاسی نیستند و در بلند پروازانه ترین حالت در پی تأثیر گذاری بر سیاست گذاری های اقتصادی و سیاسی در عرصه جهانی اند. افشاگری برای افکار عمومی و درخواست تغییر از صاحبان قدرت جهانی- صرفنظر از این که به این درخواست ها ترتیب اثر بدهند یا نه استراتژی این جنبش ها را تشکیل می دهد.

خط مشی این جنبش ها هم به تناسب اهداف آن ها، مسالمت آمیز، و روش های عمل سیاسی شان شامل راه پیمائی، آکسیون ها، کارناوال ها وفستیوال های خیابانی، نافرمانی مدنی، و هدف اصلی تحمیل گفتمان تغییر بر صاحبان تصمیم و سیاستگذاران و بعضاً دیالوگ به قصد اقناع آنان است.

مناسبات و مراودات درونی و مابین فعالین این جنبش های رنگین کمانی هم برحسب طبیعت همین اهداف و خط مشی، بر قبول کثرت گرایشات و مبتنی بر دیالوگ برای توافقی جمعی بر سر شعار واحد یا یک پلاتفرم حد اقلی حول آکسیون یا کمپین معین است.

این جنبش ها یک اعتراض مشترک و مقاومت سمبولیک و نمایشی در عرصه جهانی را به نمایش می گذارند. موضوعیت آن ها صرفا بیان خواست دنیائی عادلانه تر است بدون داشتن اهرمی برای تغییرات لازم برای خلق چنان دنیائی. همین و بس. این جنبش ها ی اعتراضی که در خواست ها و انتظارات شان از جنس مطالبه رفرم هائی در نظام اقتصادی و سیاسی حاکم بر جهان است، حتا اگر فراتر از اعتراض نمایشی و تبلیغ، کارآئی عملی هم داشته باشند، فقط یک شکل معین از مبارزه بخشی از قربانیان بی عدالتی و نابرابری در جهان هستند که نه جای مطالبات انقلابی واشکال رادیکال تر مبارزه را در تک تک کشورها تنگ می کنند و نه جای آنان را پر می کنند. آن ها را باید مکمل یکدیگر در نظر گرفتو نه رقیب و جایگزین یکدیگر. با وجود این جنبش ها، هزاران هزار موضوع مطالباتی و مبارزاتی در عرصه ملی همه کشورها سرجایشان هستند که راه حل و سازماندهی و هدایت می طلبند.

با پیدایش این جنبش های فورومی و وسائل ارتباطی مدرن، همه معانی و منطق تشکل و سازماندهی تاکنونی کهنه نشده و نیازهای سابق از میان نرفته اند. این جنبش ها و سازمان های جدید به مسائل و نیازهای مرتبط با جنبش های کلاسیک و حتا به رفع معایب و نواقص آن ها پاسخ نداده اند. تضادهای طبقاتی، مبارزه طبقاتی، صف مستقل طبقاتی، تشکیلات صنفی و حزب سیاسی موضوعیت و ضرورت خود را با پیدائی این ارتباطات الکترونیک و فعالیت های فورومی از دست نداده اند و مشکلات مرتبط با آن ها بر طرف نشده است. معایب جنبش های کلاسیک و سازماندهی های سنتی قابل انکار نیست و سؤ استفاده از آن ها هم کم نبوده است. اما این معایب هر چه باشند، این الگوی جنبش های بی ساختار یا الگوی جنبش های فورومی نمی تواند جایگزین جنبش های سیاسی و طبقاتی اقدامگر در مقیاس ملی باشد. تقلید از چنین الگوهائی و تعمیم آن ها کار را خراب تر هم می کند.

تا جائی هم که به استفاده از وسائل ارتباطی انفورماتیک مربوط است، گذشته از این که برخی ارتباطات و سازماندهی ها با چنین وسائلی ناممکن یا مغایر با مصالح امنیتی و امکانی برای دامگستری و نفوذ پلیسی در شبکه هاست، در اغلب کشورهای جهان این تکنولوژی دور از دسترس و امکانات مالی و آموزشی توده عظیم جمعیت است و تکیه افراطی بر این وسائل در مبارزه، بخش بزرگی از طبقه کارگر و توده های محروم را به حاشیه جنبش ها می راند و تحت الشعاع طبقات متوسط قرار می دهد.

همچنان که بالاتر گفتم، خود مختاری ("خود- رهبری"!) در شبکه های منفصل، در جنبش های آکسیونیستی ی موردی و زمان دار که هدف شان فقط انتقاد، نمایش اعتراض یا اعلام درخواست و مضموناً تبلیغی است، یا در سازماندهی کارهای خیریه ای، خدماتی محلی، فرهنگی و نظایر آن ها به کار می آید و نه در پیکار طبقاتی و مبارزه برای به زیر کشیدن یک دولت طبقاتی و حتا فقط سیاسی، که کار یک نبرد دراز مدتِ سراسری است و به یک استراتژی واحد و سراسری و سازماندهی نیروی اجتماعی لازم برای این پیکار، ترکیب سازماندهی علنی و مخفی و خیلی چیزهای دیگر احتیاج دارد. فوروم های جهانی همانطور که از نام شان پیداست، کارشان بحث و گفت و شنود عقاید و نظرات است. اقدامات عملی آن ها تدارک بحث و سازماندهی فوروم ها، ایجاد کارگاه های بحث و گروه های کاری و کنفرانس هاست که در آن ها نه کسی قصد اقناع کسی را دارد، نه قرار است روی چیزی رإی گیری شود، نه قرار است حاصل توافقات جمعی، اهرم یک اقدام اجتماعی و سیاسی باشد. با فوروم می توان در باره اعتصاب، کارگاه بحث تشکیل داد و کنفرانس برگزار کرد، اما نمی شود اعتصاب کرد و کمیته های اعتصاب تشکیل داد.

جنبش های فورومی عمدتاً بی ساختار اند و اگر ساختاری داشته باشند، همگی خصلت موقت و ناپایدار دارند و با اتمام فوروم، مثل چادرها و استندهای گاردن پارتی برچیده می شوند و تنها ارتباطاتی مجازی میان برخی از آن ها بر جا می ماند. تدارک و هماهنگی فوروم های جهانی از طریق ارتباطات شبکه ای صورت می گیرد که اولاً در زیر سرکوب نیستند و ثانیا با حکومت محلی در نمی افتند و سرنگونی و تغییر رژیم را در دستور ندارند. اما مبارزه طبقاتی را نمی شود تنها با سلاح های مجازی به پیش برد و دولت بورژوازی را نمی شود بطور مجازی سرنگون کرد.

جنبش های عدالت طلب بین المللی با وجود رنگارنگی و اختلافات زیاد در بین خود در مجموع یک طیف ضد دیکتاتوری بازار آزاد بر جهان و هژمونی ایالات متحده آمریکا هستند و اگر رگه های حاشیه ای جریانات ناسیونالیست راست افراطی، و برخی جناح های بورژوائی خواهان سهم عادلانه تر در بازار جهانی و نیز صاحب منصبان ناراضی از بی کلاه ماندن سرشان در خصوصی سازی ها را ( که از جنبش ضد گلوبالیزاسیون حمایت می کنند) کنار بگذاریم، جنبش عدالت طلب ضد گلوبالیزاسیون، اساساً یک جنبش چپ و دموکرات است. این جنبش را می توان رنگین کمانی نامید چون از یک طیف است. مناسبات درونی این طیف می تواند اساسا بر گفتگو و تبادل آرا مبتنی باشد. اما جنبشی عمومی نظیر جنبش ۸ ۸ ایران، مرکب از همه طبقات متضاد و نیز جریانات سیاسی مترقی و چپ و دموکرات و همچنین مرتجع و ضد دموکرات و تاریک اندیش، و گروه بندی های سیاسی قطب های متقابل از بورژوازی نئولیبرال تا کمونیست است. این ترکیب را نمی توان رنگین کمان به حساب آورد چون از یک طیف نیستند. در درون این جنبش و در زیر پوسته مبارزه با ولایت فقیه یا جمهوری اسلامی، یک مبارزه طبقاتی و یک مبارزه تاریخی جاری است. چنین جنبشی را جنبشی فورومی تلقی کردن، آن را جنبشی چند گرایشی و چند صدائی نامیدن، حتا اگر تحت عنوان طرفداری از سوسیالیسم از پائین و دموکراسی مستقیم باشد، در عمل نتیجه ای ندارد مگر تضادهای طبقاتی و تاریخی درونی آن را به دیالوگ میان اندیشه ها و آرا میان آن ها تقلیل دادن، مبارزه طبقاتی را مالاندن و سازش طبقاتی را جا انداختن و جنبش کارگری سوسیالیستی و دموکراسی خواهی حقیقی و رادیکال را به هژمونی بورژوازی و ارتجاع سپردن.

نسخه پیچی از جنبش های فورومی برای جنبش آزادی خواه و برابری طلب اکثریت مردم ایران به مذاق سه دسته ممکن است خوش بیآید: یکی جریاناتی که استراتژی کسب قدرت سیاسی توسط طبقه کارگر را نفی کرده و بر آن اند که نظام سرمایه داری را بدون کسب قدرت سیاسی و با انجام تغییراتی در فرهنگ و اخلاق طبقاتی خودمان و تحمیل منش و روشی غیر سرمایه دارانه و غیر طبقاتی بر کل نظام موجود، می شود قدم به قدم پشت سر نهاد؛ پس مبارزه طبقاتی و سیاسی پرولتاریا را باید با جنبش فورومی گفتمان ها جایگزین کرد؛ جنبشی رنگین کمانی و خود رهبر و بی نیاز از رهبری متمرکز و سراسری، بی نیاز از نقشه و برنامه و اراده واحد. دوم جریاناتی که سرنگونی را خشونت طلبی معنی می کنند و بر آن اند که با غالب کردن گفتمان مردم سالاری بر خشونت طلبان و قدرت مداران، می شود این رژیم را تغییر داد. و سوم، افراد خود محور لیبرال مسلکی که جنبش های نوین فورومی را پاسخ راضی کننده ای به ضد یت شان با تشکل حزبی و رهبری می یابند و از شنیدن لغات تشکل و کار جمعی و انضباط و تعهد و وظیفه، حالت خفگی به آن ها دست می دهد. هر سه این دسته ها جنبش های فورومی را بمثابه مدلی جایگزین مدل های تاکنونی که گویا دوران اش بکلی سپری شده است، معرفی می کنند. این جریانات با تبلیغ خود- رهبری جنبش، کار جریانات محافطه کار، ارتجاعی و رفرمیستی را آسان می کنند که در پی انداختن کمند رهبری خود بر گردن جنبش آزادی خواه و برابری طلب مردم اند؛ واین تازه در بهترین حالت است، چون سلاخی جنبشی کور سو و سراسیمه توسط رژیم آدمکشان، ممکن است بخت شکاراین طعمه را به آن ها هم ندهد!

 

در دنباله مطلب، موضوع " خود رهانی" مورد بحث قرار خواهد گرفت.