شهاب برهان

 

جنبش ٨ ٨ ایران

رهبری، رهائی، رهائی از رهبری؟

 

٢- « خود- رهانی »

جنبش ۸ ۸ ، جنبش رهائی بخش ؟

 

ادعای " خود- رهبری" جنبش ٨ ٨ را در بخش اول این نوشته بررسی کردیم. این جنبش را "جنبش رهائی بخش" هم دانسته اند. چند نمونه :

«... اهمیت جنبش رهائی بخش کنونی نیز در این است که ...». (ناصر کاخساز - آسیب‌شناسی سازمان سیاسی – سایت ایران امروز)

« جنبش سبز ... بیش و پیش از همه، جنبش رهائی است » ( داریوش همایون-  جنبش آگاهی و رهائی – سایت راه آینده)

« جنبش رهایی بخش  مردم ایران که به دنبال کودتای انتخاباتی جناح هارتر حکومتی ...» ( اوضاع سیاسی و وظائف ما – کنگره پانزدهم راه کارگر- کمیته مرکزی)

وقتی صحبت از جنبش رهائی بخش باشد، دو سئوال مطرح است: ١- رهائی از چه، ٢- دلائل رهائی بخش بودن جنبش.

چرا جنبش ۸ ۸ رهائی بخش بوده و رهائی از چه چیز را می خواسته است؟

ناصر کاخساز علت اش را در پشت کردن جنبش به احزاب سیاسی و رهائی از رهبری احزاب سیاسی دانسته است: « اهمیت جنبش رهائی بخش کنونی نیز در این است که غیرسیاسی بوده است. جوانان و زنان و طبقه‌ی متوسطِ گسترده شده، در عمل، راه را بر نفوذ سازمان‌های سیاسی بستند ... درست به همین سبب، برخلاف انقلاب ۵۷، در جنبش کنونی نه با شیدائی توده‌ای، که با شور ملی مواجه‌ایم. تضاد بین جنبش غیرسیاسی جوانان با سازمان‌های عمودی (یا حتا سایر سازمان‌های سیاسی) در حقیقت تضاد بین ذهن آزاد و ذهن از پیش سیاسی شده است».( همانجا )

 داریوش همایون میگوید: « آنها که از جنبش سبز انتظار براندازی این رژیم را داشتند خیالات خویش را در سر می‌پختند. جنبش سبز با تاکید خود بر عنصر آگاهی، بر گفتمان، بیش و پیش از همه، جنبش رهائی است. ما تنها امروز می‌توانیم با اطمینان بگوئیم که جامعه ایرانی در بخش بزرگ‌تر خود از جهان و جهان بینی نسل پیشین رها شده است ».( همانجا )

نقد نظرات ناصر کاخساز ها و داریوش همایون ها جا و مجال دیگری می خواهد. فعلاً ببینیم کمونیست هائی که جنبش ۸ ۸ را رهائی بخش می دانند چه می گویند و چرا می گویند؟

کنگره راه کارگر برای رهائی بخش دانستن این جنبش چه دلیلی داشته است؟ توضیح روشنی در سند سیاسی نیست. شاید هیجان زدگی از مبارزه ضد استبدادی بخشی از مردم بوده است، مبارزه ای ضد استبدادی که به شکل تعمیم یافته و غلّو آمیزی در سند از آن سخن رفته است.

نفس عبور از رکود سیاسی به یک جنبش، حادثه ای تاریخی و مهم است. پس از یک دوره طولانی رکود سیاسی و استیلای یأس، وقتی توده ها به ناگهان از جا کنده می شوند و در برابر حکومت درشتی می کنند، هیجانی شدید و قابل فهم فعالین سیاسی را فرا می گیرد که فقط کلام و بیان شان را حماسی و شور انگیز نمی کند بلکه متأسفانه برخی را از ارزیابی ابژکتیو و خونسردانه هم باز می دارد و همه چیز را از پشت ذره بینِ می بینند. درست در فاصله یک شب تا صبح، توده هائی که متوهم و مرعوب و خواب آلوده و محافظه کار دانسته می شدند، با بزرگنمائی و تعمیمی غیرواقعی به توده های هشیار، آگاه و قهرمان تبدیل می شوند. بی باکی، رادیکالیسم نام می گیرد و جنبش، پیش از این که چهار جهت جغرافی اش را بشناسد، می شود جنبش رهائی بخش! روانشناسی مردم استبداد زده چنین است. هرچه دیکتاتور حاکم و رژیم اش منفورتر و کینه در دل مخالفین اش انباشته تر باشد، به همان نسبت و بلکه بیش تر، جنبش علیه آن رهائی بخش تر، رادیکال تر و انقلابی تر جلوه می کند حتا اگر جنبشی ارتجاعی، ضد دموکراتیک و ضد انقلابی باشد. این روانشناسی و توصیفات هیجانی را حتا در جنبش ارتجاعی ۵ ١ خرداد خمینی هم دیده ایم.

ارزیابی سند سیاسی کنگره ۵ ١ از جنبش، تناقض چشمگیری با اطلاق صفت رهائی بخش به آن دارد: « در جنبش عمومی کنونی سه گفتمان اصلاح طلبی، لیبرالی و سوسیالیستی وجود دارد ... دراین میان گفتمان سوسیالیستی و ضد سرمایه ­داری علی ­رغم زمینه­ های اجتماعی طبقاتی وسیع در جامعه ی ما و بی اعتبار شدن سرمایه ­داری جهانی هنوز از موقعیت مناسبی نسبت به دو گفتمان دیگر برخوردار نیست».

پرسیدنی است که : چگونه می شود چنین جنبشی را رهائی بخش دانست؟! حالا از این سئوال می گذرم که:  در این جنبش  ( و نه بطور کلی در ایران یا در درون جنبش های کارگری وزنان و دانشجوئی و غیره یا وبلاگ ها، یا در دل و در کله آدم ها بلکه در این جنبش همگانی بعد از انتخابات که صحبت از آن است ) کجا گفتمان سوسیالیستی دیده شد؟ در کدام شعارها یا پلاکات ها یا صفوف به نمایش در آمد؟ از این سئوال هم می گذرم که مگر قرار است با گفتمان سوسیالیستی گفتمان های اصلاح طلبی و لیبرالی را قانع یا مغلوب کنیم؟ آمدیم با مسابقه گفتمان ها این ها را مجاب یا مغلوب کردیم، دولت را با چه سرنگون می کنیم؟ با گفتمان؟ مگر دعوا دعوای گفتمان هاست و سرنوشتِ «که بر که؟» در فوروم های گفتگو، سالن های کنفرانس و در مناظره گفتمان ها تعیین خواهد شد؟

یک دلیل احتمالی ی  اهدای مدال  "رهائی بخش" می تواند همان هیجان زدگی از خیزش غیر منتظره مردم  و شدت نفرت از رژیم باشد؛ احتمال دیگری هم هست و آن سُریدنِ ( بی جلب توجهِ) گرایشی در سند سیاسی است که نظری شخصی و با امضای شخصی تلقی می شود ولی هر از گاهی به شکل ظریف ( و باز هم بی جلب توجه) در اسناد کنگره ها و بیانیه های کمیته مرکزی می سُرَد و بطور غیر رسمی به نظر رسمی تبدیل می شود. نمونه ای از این نظر شخصی:

« ... درآن صورت بازهم به بهانه حفظ گستره جنبش وتداوم همراهی اصلاح طلبان حکومتی وغیرحکومتی باید جلوی آن ایستاد؟ واگربفرض چنین کنیم، دیگر چه چیزی ازخود فرمانی جنبش باقی خواهد ماند؟ ویا آنکه درکنشی ازنوع دیگر بایداز روند تعمیق خودرهائی و رادیکالیزه شدن جنبش توده ای دفاع کرد وآن را تقویت نمود ؟» ......« نگاه به جنبش به مثابه پدیده ای که دارای پتانسیل وظرفیت خودرهانی وخودحکومتی است» ... « ... چرا که هدف [ امثال میر حسین موسوی ] کنترل بر نبض تپنده جنبش،این اخگرسوزان و”خطرناک” نهفته درتاروپود جنش است: به مهمیزکشیدن آن نیروی سرکشی که اگربه حال خود رهاشود،می تواند گام به گام شالوده فراروی ازمقدسات وخط قرمزها را درجهت خودرهائی وخودحکومتی فراهم سازد» (تقی روزبه – جنبش با کدام گفتمان؟ - تأکیدات از من است)

نمونه دیگر:

« اگربه جنبش بنگیریم درهمین شش هفت ماه بسیاری ازبن بست و پیش فرض ها و دشواری هائی که زمانی مشکلی لاینحل انگاشته می شدند، کناررفته اند ... به اندازه ای که گوشه هائی از ظرفیت خود رهانی آزاد می شود و باندازه ای که مردم محیط اجتماعی خود را دگرگون می کنند انسان های جدید، جسورتر، آگاه تر و مصمم تر و با افق های تازه تری آفریده می شوند...» (تقی روزبه -  "اعمال رهبری" یا "خود رهبری"؟ تأکید از من است)

و یک بیان دیگر از صاحب همین نظر:

« مراد از جنبش اگر به معنای سیاهی لشکرنباشد، واگر به مثابه  یک امر خود بنیاد و دارای ظرفیت خودرهان فهمیده شود، خشت اول این سمت گیری را ازهمین حالا باید نهاد واگرازاین منظربه پویائی وگوهر رهائی بخش جنبش بنگریم، کلام نخستین آن چنین خواهد بود: رهبر بی رهبر». (تقی روزبه – از میان درس های جنبش معلمان، جنبش به مثابه امر"خود رهان" یا به مثابه سیاهی لشکر؟- شبکه دیدگاه - تأکیدات از من است).

هرچند جمله اخیر نه در باره جنبش ٨ ٨ بلکه در اسفند ۵ ۸ و در رابطه با تجمع معلمان در مقابل مجلس شورای اسلامی نوشته شده است اما به هر حال بینشی کلی را بیان می کند و جنبش ٨ ٨  باید بعنوان یک جنبش " رهبر بی رهبر" یا " خود- رهبر " بطور ویژه ای مصداق " گوهر رهائی بخشی" باشد همانطور که در پاراگراف های قبلی به صراحت بیان شده است!

 جنبشی که هنوز نشانه ای از توان رهائی نه از یوغ سرمایه و دولت بورژوازی بلکه حتا رهائی از شر " مقام معظم رهبری" را هم از خود بروز نداده است؛ جنبشی که دست بالا داشتنِ گفتمانِ اصلاح طلبی اسلامی و گفتمان لیبرالی در آن تصدیق شده و بر غیبت جنبش های اجتماعی با پرچم و مطالبات خود و بویژه بر غیبت جنبش کارگری همچون یک طبقه با پرچم سیاسی – طبقاتی خود تصریح شده است، جنبشی که عَلَم سبز حسینی در پیشاپیش و شعار یا "حسین، میر حسین" بر پیشانی۫ش دارد و نیروهای سوسیالیست که سهل است، حتا نیروهای مترقی و دموکرات هم نتوانسته اند خود را از زیر دست و پای مرتجعین رنگارنگ رهائی ببخشند، جنبش " رهائی بخش" ارزیابی می شود. رهائی از چه و رهائی بخش به چه دلیل ؟ پاسخ کنگره راه کارگر را به درستی نمی دانم ولی پاسخ ر. تقی روزبه روشن است: " سرکشی"جنبش. چون جنبش، خود را از شر رهبری رها کرده و " خود- فرمان" و " خود رهبر " شده است!  رهائی در رهائی از رهبری است، رهائی از "خود پدیده رهبری"!:

« آن چه که به طبقات حاکم اجازه کنترل وبی اثرکردن جنبش ازطریق کنترل ازبالا و ازطریق "رهبران" و نمایندگان را می دهد،همانا خود پدیده "رهبری" است» ( تقی روزبه - ازمیان درس های جنبش معلمان-  جنبش به مثابه امر"خود رهان" یا به مثابه سیاهی لشکر – تأکید از من است)

 

آیا خود رهانی، یک فضیلتِ انسانی است؟

اگر خود رهانی را به معنی تن ندادن به آقا بالاسر و رهبر و فرمانفرما و مترادف با " خود بنیادی" و "خود فرمانی" بگیریم، خود رهانی را به یک خصلت اخلاقی – فرهنگی، به یک فضیلت تبدیل کرده ایم. به این ترتیب، هر جنبنده ای که از فضیلت آزاد منشی، استقلال طلبی و سرکشی در برابر سلطه گر و مافوق و سلسله مراتب برخوردار باشد، عنصری " خود رهان " یا دارای ظرفیت خود رهانی پنداشته می شود. پس، خود رهانی فضیلتی می شود قابل تعمیم به همه جنبش ها، همه تشکل ها، همه آدم ها، در هر عصر و هر جامعه ای هرگاه که آن ها تن به اتوریته و مافوق ندهند.

آزادگی شریف ترین خصلت و نافرمانی در برابر سلطه گران، از بزرگترین فضائل انسانی است. به رفیق تقی روزبه هیچ خرده ای نمی توان گرفت که چرا این خصلت و فضیلت انسانی را می ستاید. اشکال کار او در این است که مسأله رهبری و رهائی جنبش ها را با مسائل خصلتی و فضیلتی قاطی می کند، رهبری را با ناجی و قیّم یکی می گیرد، بی نیازی از ناجی را بی نیازی از رهبری تلقی می کند و موضوع و هدف رهائی را رهائی از اتوریته و رهبر و رهبری می داند. اشکال بسیار بزرگ تر این است که ادعا می کند که در این کار، ملهم از ایده خود رهانی مارکس است، حال آن که ایده خود رهانی مارکس نه به خصلت و فضیلت شریف آزادگی و نه به رّد " پدیده رهبری" مربوط است و نه مضمون و هدف رهائی مورد نظر او، رهائی از قیّم و ناجی و رهبر است. ر. روزبه با درک بکلی غلط  و تفسیر خطرناک از ایده مارکس، برای جنبش ها و به نام مارکس، نسخه پیچی میکند که خودرهانی یعنی پرهیز از "خودِ پدیده رهبری"!  یک قطره از این آزادگی زهر آگین برای زمینگیر کردن هر جنبشی کفایت می کند. ایده خود رهانی مارکس را در سطور پائین تر بررسی خواهیم کرد، ولی پیش از آن طرح این سئوال هم لازم است که:

 

آیا خود رهانی یک غریزه است؟

استناد ر. روزبه به ایده خود رهانی مارکس از جمله به این شکل است:

« ... بدیهی است اگرکسانی توانا به رهائی خود باشند واگر رهائی کارگران تنها بدست خودشان ممکن باشد، پس بی شک چنین کسانی توان خود رهبری وخودحکومتی را نیز دارند وبطریق اولی توان تدوین برنامه رهائی خود را نیز» (تقی روزبه -  "اعمال رهبری" یا "خود رهبری"؟ )

مسلماً میل به رهائی ( رهائی از هر چه) میلی غریضی است اما آیا حرکت به سوی رهائی هم مثل حرکت بچه لاک پشت ها از تخم  به سوی دریا، غریضی است ؟ یعنی آیا هر کسی و از جمله کارگر به صِرفِ عطش رهائی، خود رهان است؟  آیا هر جمعیت و جنبشی و از جمله جنبش کارگری بخاطر غریزه میل به رهائی، ظرفیت "خود رهبری" دارد و بی نیاز از رهبری برای رهائی است؟ کلیه مشاهدات تجربی و تمامی تاریخ گواهی می دهند که چنین نیست و پاسخ این سئوال، منفی است چون نه میل به رهائی با توان خود- رهانی یکی است و نه میل به رهائی الزاماً خود - رهانی می زاید. علاوه بر تفاوتِ خواستن و توانستن، مسأله اساسی در قاب تاریخی و اجتماعی معین مطرح می شود: « رهائی ی که و از چه؟». به عبارت دیگر، رهائی یک مسأله مشخص است مثلاً رهائی بردگان از نظام برده داری، رهائی سِرف ها از نظام فئودالی، رهائی بورژوازی از حاکمیت اشرافیت فئودالی، رهائی طبقه کارگر از بردگی کارمزدی؛ رهائی کشوری مستعمره از حاکمیت اشغالگران، رهائی خلق ها از ستم و تبعیض ملی، رهائی مردم از استبداد سیاسی، رهائی زنان از نظام مرد سالار و الی آخر. هر رهائی معین برای آن که از یک میل و اراده به واقعیت تبدیل شود، فراهم آمدن زمینه ها و شرائطی لازم است. رهائی از یک سیستم، نیازمند دو عامل اساسی است: قدرت دفع آن و آلترناتیو نفی آن. همین که نظامات بندگی و بردگی و ستم های گوناگون قرن ها و قرن ها دوام آورده اند و همین که درزمانه خود ما جوامع بزرگ انسانی در سیه روزی و بدبختی دست و پا می زنند و غالبا برای رهائی از نکبت ها و ستم ها و بی حقی ها نه تنها خود را رها نمی سازند بلکه از امامزاده ای به امامزاده ای دیگر، از ارتجاعی به ارتجاع دیگر و از بند ستمگری به بند ستمگر دیگری پناهنده می شوند ثابت می کند که خود - رهانی در خمیره وفطرت انسانِ تشنهٔ رهائی نیست، که اگر بود، از زمانی که انسان روی دو پا راه می رود، انسانی در بند، در جهان وجود نمی داشت. خود رهانی مورد نظر مارکس اگر به معنای توکل نکردن به ناجی باشد - که چنین است، زمین و زمان شهادت می دهند که توده های در بند و تحت ستم عموماً و بطور قاعده برای رهائی خود چشم به راه ناجی اند و در تنگناها و از روی ناچاری به دنبال هر پوپولیست و شارلاتان عوامفریبی می افتند. این که مردم نباید به دنبال ناجی باشند به این معنی نیست که در واقعیت چنین اند یا فطرتاً "خود رهان" اند.

 

مارکس و ایده خود رهانی

آیا بررسی موضوع خود رهانی طبقه کارگر از دید مارکس به جنبش ٨ ٨ ایران که عنوان اصلی این نوشته است ربطی دارد یا یک بحث انتزاعی و خارج از موضوع است؟ این بررسی برای کسانی که افق شان تا لائیسیته و رهائی از شّر استبداد دینی و بلند پروازی شان تا سقف دو متری رهائی از استبداد بطور کلی یعنی دیکتاتوری خشن است، کاری بی ربط و انتزاعی و حتا انحرافی است؛ ولی برای کسانی که در پی هر جنبش سیاسی چشم به افق رهائی اکثریت عظیم جامعه از سلطه سیاسی و اقتصادی اقلیت بهره کش دارند، کاری است کاملاً مرتبط با ارزیابی و داوری در باره جنبش ٨ ٨ و ادعای رهائی بخش بودن آن.

*

برای نخستین بار مارکس در مقدمه «اساسنامه موقت» که در اکتبر ۴ ۶ ٨ ۱ برای بین الملل کارگری (انترناسیونال اول ) تهیه کرد، نوشت:

« نظر به این که

« رهائی طبقه کارگر باید توسط خود طبقه کارگر کسب شود ... »۱

در سال های بعد مارکس و انگلس به مناسبت های مختلف همین مضمون را منتها  با انشإهای اندک متفاوت و اغلب با لغاتی مترادف به یاد آورده و تکرار کرده اند. [بجای توسط خود طبقه کارگر کسب شود، کار خود طبقه کارگر باشد؛ بجای رهائی (Emanzipationنجات Befreiung)) ؛ بجای طبقه کارگر Arbeiterklasse)کارگران (Arbeiter)؛ بجای کار (Werkعمل( Tat) ].

در اوائل ۵ ۷ ۸ ١ مارکس در نقد برنامه گوتا بر این که عبارت منقول از اساسنامه بین الملل کارگری بصورتی " اصلاح " و از معنا تهی شده در بند ٤ برنامه گوتا گنجانده شده بود ایراد گرفته و عبارت اساسنامه بین الملل را به این شکل یاد آوری می کند: « نجات طبقه کارگر باید عمل خود کارگران باشد»٢  

بار دیگر در ۹ ۷ ۸ ١ در نامه ای چرخان خطاب به بِبِل، لیبکنشت، ب۫رِی۫ک و دیگران می نویسد : « ما در هنگام تاسیس انترناسیونال، ندای پیکار را به روشنی فرموله کرده ایم: " نجات طبقه کارگر باید کار خود طبقه کارگر باشد"»٣ 

انگلس نیز در سر سخن برای چاپ انگلیسی ٨ ٨ ٨ ١ مانیفست، عبارت « رهائی طبقه کارگر باید کار خود طبقه کارگر باشد »٤    را نقل می کند. 

_______________________________________

 ١- « In Erwägung, daß die Emanzipation der Arbeiterklasse durch die Arbeiterklasse selbst                                         erobert werden muß ... »  

٢   - « Die Befreiung der Arbeiterklasse muß die Tat der Arbeiter selbst sein. »

 ٣  - « Die Befreiung der Arbeiterklasse muß das Werk der Arbeiterklasse selbst sein. «

٤   - « … daß die Emanzipation der Arbeiterklasse das Werk der Arbeiterklasse selbst sein muß,… »

 

در همه این بیاناتِ اندک متفاوت به لحاظ کلمات مترادف، یک چیز مسلم است و آن اینکه در جامعه سرمایه داری سخن بر سر خود رهانی طبقه کارگر است و نه خود رهانی هیچ طبقه و قشر اجتماعی دیگری. مارکس و انگلس هیچگاه این موضوع را به غیر از طبقه کارگر تعمیم نداده و هرگز به هیچ شکلی از خود رهانی توده ها یا مردم یا خلق یا جنبش همگانی در جامعه سرمایه داری سخنی نگفته اند.

تا همینجا ببینیم ر. روزبه خود رهانی را که گویا به الهام از مارکس است، با چه دست و دلبازی برای هر جنبش و جنبنده ای نسبت می دهد:

(جنبش دانشجوئی ) :« چپ ها باید بدانند مقابله با هژمونی طلبی گرایشات راست نه ازموضوع هژمونی طلبی متقابل ورقابت برسرآن،بلکه ازمنظرنگاه یک سوسیالیست به جنبش [ دانشجوئی] به مثابه یک جنبش دارای ظرفیت خودرهان وبدورازنگاه ابزاری می گذرد »(۶ ١ آذر وآزمون جنبش دانشجوئی۷ – ٢ ١ – ۷ ٠ ٠ ٢ )

( ایضاً جنبش دانشجوئی): « ... گسترش دامنه جنبش خود بنياد وخود رهان دانشجوئی، بايد تمرين های معطوف به عمل اجتماعی براساس ساختارهای فراسلسه مراتبی خود را ازهمين امروز شروع کند». ( وقتی که رژيم دانشگاه را با پادگان عوضی ميگيرد». ۲۰۰۷-۰۴-۲۵ سایت اطلاعات.نت)

(جنبش معلمان ) : « مراداز جنبش اگربه معنای سیاهی لشکرنباشد،واگربه مثابه  یک امر خود بنیاد ودارای ظرفیت خودرهان فهمیده شود،خشت اول این سمت گیری راازهمین حالا باید نهاد واگرازاین منظربه پویائی وگوهررهائی بخش جنبش بنگریم،کلام نخستین آن چنین خواهد بود: رهبر بی رهبر».

( مردم بطور اعم): « خود رهانی و خود حکومتی مردم ». (چه کسانی می خواهند دربرهمین پاشنه بچرخد؟ ۸ ٢ - ٢ ٠ - ۵ ٠ ٠ ٢  -   سایت گویا)

( بازهم مردم): « اصولی چون خود رهانی و خود حکومتی مردم از نظر وی شعارهای توخالی بیش نیستند». (شوريدگی و دسته گل های تازه. ۸ ١ سپتامبر٣ ٠ ٠ ٢  سایت گویا)

( توده ها بطور اعم): « یک لحظه نباید فراموش کرد که قدرت جدا ازتوده ها منشأ همه شرها وسرآمدهمه ناکامی های جنبش های توده ای و خودرهان  است». ( جنبش به مثابه امر"خود رهان" یا به مثابه سیاهی لشکر؟ - ۹ ٠ – ٣ ٠ – ۷ ٠ ٠ ٢ سایت دیدگاه)

( مزد و حقوق بگیران و نیز غیر حقوق بگیران!): « بی تردیدسوسیالیسم  رهائی بخش که رهائی مردم وزحمتکشان را تنها بدست خودشان ممکن می داند و وظیفه کمونیستها ومدافعان استثمارشدگان( طبقه بزرگ مزدوحقوق بگیران ونیزغیر حقوق بگیران ) را درتقویت ظرفیت های خودرهانی آن ها،قهرمانان این راه پرشکوه راسخت گرامی می دارد ...» (بیانیه کمیته مرکزی سازمان کارگران انقلابی ایران ( راه کارگر ) به مناسبت  بیست و هشتمین سالگرد انقلاب ایران)

( و بالاخره انسان بطور کلی): «آیا براستی فروم وسازمان یابی جنبشی-شبکه ای فقط یک شکل است که می توان هم چون لباسی آن را به قامت هرپیکری دوخت؟. و یا آنکه درآن واحدهم شکل است و هم محتوا.ویابهتراست بگوئیم لباسی است برازنده ودرانطباق با انسان خود رهان و خودفرمان وبامناسباتی برابرانسانی وبدورازسلطه انسان برانسان ». ( تقی روزبه – جنبش با کدام گفتمان؟- تأکید از من است)

این حقیقت که معلم و پرستار هم جزو طبقه بزرگ کارگر اند، اشکال را برطرف نمی کند چون اولاً خود رهانی از دید ر. روزبه به همین ها محدود نشده به جنبش دانشجودی، به هر کس و جنبش و مردم و توده و انسان بطور کلی هم تسری داده شده است؛ و ثانیاً خود رهانی طبقه کارگر را به خود رهانی جنبش های دانشجوئی و پرستاران و معلمان و غیره تجزیه کردن و رهائی طبقه را در خود رهانی "پازلی" و قطعه قطعه طبقه کارگر پنداشتن، تفاوت فاحش تری با نظر مارکس در باره رهائی انتگرال پرولتاریا همچون یک کل را به نمایش می گذارد؛ و ثالثاً در همین خود رهانی "پازلی" هم خود رهانی مثلاً جنبش دانشجوئی اصلاً یعنی چه؟؟!

ضرورت خود رهانی و هدف خود رهانی

ضرورت خود رهانی و هدف خود رهانی دو چیز اند که بی توجهی به فرق آن ها بدفهمی ایجاد می کند. انگلس در سر سخن برای چاپ انگلیسی ٨ ٨ ٨ ١ مانیفست آنجا که توضیح می دهد به چه دلیل مارکس و او نه نام مانیفست سوسیالیستی بلکه مانیفست کمونیست را برگزیدند، در باره دو جماعت صحبت می کند که در سال ٧ ٤ ٨ ١سوسیالیست شناخته می شدند... و یکی از آن ها هم  « حکیم باشی های اجتماعی [ بودند ] که وعده می دادند بد بختی های اجتماعی از هر نوع اش را با وصله کاری بر طرف کنند بی آن که هیچ خطری را متوجه سرمایه و سود سازند»... « آن بخش از طبقه کارگر که به ناکافی بودن انقلابات صرفاً سیاسی آگاهی یافته و دگرگونی کامل جامعه را طلب می کرد، آن زمان خودش را کمونیست می نامید» ... « و چون ما از همان ابتدا بر این نظر بودیم که " رهائی طبقه کارگر باید کار خود طبقه کارگر باشد "، پس در این که از این دو نام کدام را انتخاب کنیم، نمی توانست جای تردیدی باشد».

با این توضیح روشن می شود که ضرورت خود رهانی طبقه کارگر از دید مارکس و انگلس، از آن رو بوده است که ناجی دیگری وجود ندارد. تا اینجای موضوع، به نفی ناجی و قیم مربوط است. اما هدف رهائی طبقه کارگر چیست؟ طبقه کارگر خود اش را از چه چیزی باید برهاند؟  از ناجی و قیم؟

 مارکس در اساسنامه انترناسیونال اول می نویسد:

« نظر به این:

«- که رهائی طبقه کارگر باید توسط خود طبقه کارگر کسب شود؛  

«- که مبارزه برای رهائی طبقه کارگر نه مبارزه ای برای امتیازات و انحصارات طبقاتی بلکه برای حقوق و وظائف برابر و برای نابودی هر سلطه طبقاتی است؛

«- که سلطه بر کارگر توسط مالک وسائل کار یعنی منابع زندگی، مبنای بندگی در همه اشکال آن است – همه بدبختی های اجتماعی، تخریب روانی و وابستگی سیاسی 

«- که به همین سبب، رهائی اقتصادی طبقه کارگر هدف بزرگ نهائی است، که هر جنبش سیاسی را، همچون وسیله، باید تابعی از آن ساخت؛ ...» ( تأکیدها از من است )

 انگلس می نویسد:

 «... تمامی تاریخ عبارت از تاریخ مبارزه طبقاتی بوده است، مبارزه میان استثمار شوندگان و استثمار کنندگان، طبقات حاکم و محکوم در مدارج مختلف تکامل اجتماعی؛ که این مبارزه حالا دیگر به سطحی رسیده است که طبقه استثمار شونده و تحت انقیاد ( پرولتاریا ) نمی تواند  خود را از طبقه استثمارگر و ستمگر رها کند مگر آن که همزمان، کل جامعه را برای همیشه از استثمار، از ستم و مبارزه طبقاتی رها سازد؛ این اندیشه بنیادی به تنهائی و به تمامی به مارکس تعلق دارد...» (انگلس - پیشگفتار بر چاپ آلمانی ٣ ٨ ٨ ١ مانیفست. لندن، ٨ ٢ ژوئن ٣ ٨ ٨ ١- تاکیدها از من است)

فکر می کنم مکث بیش تر روی این موضوع، فقط به طولانی شدن نوشته منجر می شود نه به روشن تر شدن موضوع. همینقدر کافی بود تا روشن شود که مّد نظر مارکس و انگلس از خود رهانی طبقه کارگر، خود رهانی  از استثمار، از ستم و سلطه طبقاتی است و نه خود رهانی از ناجی، - هر چند که گفتن ندارد که آن ها رادیکال ترین منتقد بوروکراسی، آقابالاسری و قیمومت هم بوده اند.  

 

خود رهانی، نفی رهبری است یا نفی ناجیگری؟

دیدیم که مارکس و انگلس، خود رهانی طبقه کارگر ( و نه مضمون و هدف رهائی را) معادل نفی ناجی گرفته اند. اما آیا آن را معادل نفی رهبری هم گرفته اند؟ آیا ناجیگری و رهبری یک چیز اند و خود - رهانی طبقه کارگر به معنی نفی رهبری طبقه کارگر به سوی رهائی هم هست؟ آیا وصلهٴ " رهبر، بی رهبر!" ( تقی روزبه) به این بزرگترین رهبران طبقه کارگر می چسبد؟ مارکس و انگلس خودشان رهبران طبقه کارگر  بوده اند ( هیچکدامشان هم به لحاظ شغلی کارگر نبوده و منشأ بورژوائی داشته اند و درست با همین نقش رهبری کننده شان به طبقه کارگر پیوسته اند). آن ها کمونیست ها را هم رهبر طبقه کارگر دانسته اند: « ... کمونيست‌ها با پرولترها چه نسبتی دارند؟ .... کمونیست ها از لحاظ نظری، امتيازشان بر بقيه توده پرولتاريا در روشن ‌بينی‌ی شرايط ، مسير و نتايج عمومی‌ی حرکت پرولتاريائی است» ( مارکس- انگلس، مانیفست کمونیست)

هر کسی حق دارد با نظر مارکس مخالف باشد ولی چون استناد رفیق روزبه به مارکس است، من هم مجبورم به او رجوع کنم وگرنه بسیار اند مارکسیست های بعد از مارکس که می شود از آن ها هم شاهد آورد. معنای جمله اخیر مانیفست این است که  جز کمونیست ها که بخش روشن بین طبقه کارگر اند، بقیه توده پرولتاریا نسبت به  شرايط ، مسير و نتايج عمومی‌ی حرکت خود روشن بینی ندارند. و این هم معنایش این است که  " خود رهبری" توده کارگر بدون روشن بینی، حرکت در تاریکی یا در اوهام و در  بهترین حالت دنباله روی از ره نشناسان خواهد بود و رهائی طبقه کارگر نیازمند انتقال روشن بینی به بقیه توده پرولتاریا است.

از نقش رهبری فکری مارکس و انگلس بگذریم؛ اگر، آنطور که ادعا می شود، منظور آن ها از خود رهانی طبقه کارگر، بی نیازی این طبقه از رهبری و حزب رهبری کننده بود، چرا آن ها به عضویت «اتحادیه کمونیست ها» در آمدند؟ چرا مأموریت اتحادیه برای تدوین مانیفست حزب کمونیست را پذیرفتند؟ چرا ویلهلم لیبکنشت در تأسیس  حزب کارگری سوسیال دموکرات آلمان در ۹ ۶ ۸ ١ از پشتیبانی مارکس بهره مند شد؟  چرا مارکس و انگلس انترناسیونال کارگری را به وجود آوردند که ارگان رهبری سانترالیزه جنبش های کارگری بود؟ چرا آن ها در هیچ اثری به هیچ شکلی مقوله رهبری طبقه کارگر را زیر سئوال نبرده اند و برعکس، غالبا بر ضرورت حزب تاکید کرده اند؟ چرا مارکس در نقد برنامه گوتا جزو آنهمه موضوعات متعدد، به موضوع رهبری که ابداً کم اهمیت تر از بقیه موضوعات نیست نپرداخت و « خودِ پدیده رهبری» را بمثابه عاملی « که به طبقات حاکم اجازه کنترل وبی اثرکردن جنبش ازطریق کنترل ازبالا و ازطریق "رهبران" و نمایندگان را می دهد»( تقی روزبه) مورد نقد قرار نداد؟ چرا مارکس در اساسنامه انترناسیونال که ضرورت رهائی طبقه کارگر به دست خود را مطرح کرده و نیز در همان نقد برنامه گوتا که بار دیگر به خود رهانی کارگران پرداخته، نگفته است که رهائی در رهائی از رهبری است؟ یک کلام نگفته که رهبری نفی خود رهانی یا به زیان خود رهانی طبقه کارگر است، یا رهبری، ناجیگری و قیمومت است؟

پاسخ این همه، ساده است: رهبری قیمومت نیست. طبقه کارگر باید رهائی اش را به دست خود اش کسب کند، اما در پیکار برای رهائی، به رهبری احتیاج دارد.

 

چرا باید رهائی طبقه کارگر به دست خود اش باشد؟

آیا خود- رهانی طبقه کارگر از یک ضرورت اخلاقی ناشی می شود؟ یعنی آیا مارکس و انگلس به این دلیل از رهائی طبقه  کارگر به دست خودش دفاع کرده اند که بگویند آن ها عقل منفصل لازم ندارند؟ آیا منظورشان این بوده که کارگران را از سرسپردگی به ناجی و قیّم و سلسله مراتب، منع، و به آزاد منشی و استقلال دعوت کنند؟ بی تردید آن ها چنین خصائلی را برای مبارزه طبقه کارگر در راه رهائی لازم دانسته و خواهان رشد و تقویت چنین خصائلی در کارگران بوده اند ولی دلیل آن که طبقه کارگر خود اش باید خود را رها کند، این نبوده است.

تا جائی که بحث اخلاق در میان است، اصلا نجات دادن فی نفسه و بطور مطلق مذموم و مردود نیست؛ اگر کسی بتواند کسی را نجات دهد مگر بد است؟ در شرائطی که کسی از نجات دادن خود ناتوان است، نجات اش به دست دیگری که این توان را دارد چه اشکالی دارد؟ تابو ساختن از نجات دادن کسی و قدسّیت دادن افراطی و به هر قیمت به استقلال " خود " می تواند به نتیجه گیری های احمقانه ای منجر شود مثل این که اگر کسی برای نجات غریقی که شنا بلد نیست دست دراز کند، به استقلال و " خود- رهانی " او دست درازی کرده است! یا باید خود اش خود را نجات بدهد یا باید خفه شود!

« من یاد گرفته ام که آدمی

« تنها هنگامی حق دارد به کسی از بالا نگاه کند

 « که برای برخاستن اش کمک می کند». ( وصیت نامه گابریل گارسیا مارکز)

از کشورهای دیگر خبر ندارم ولی در فرانسه امتناع از کمک به کسی که جان اش در خطر است جرم است و مجازات دارد. اگر طبقه کارگر نجات دهنده ای می داشت، دیوانگی که سهل است، جنایت کبیره می بود اگر می گفتیم این کار را نکن به غرور و غیرت کارگران برمی خورد؛ و یا بگذار کارگران چند قرنی زجر بکشند، بالاخره روزی خود شان را نجات می دهند! اما مسأله این نبوده است که ناجی برای طبقه کارگر وجود داشته، مارکس به کارگران گفته محل اش نگذارند و خودشان این کار را بکنند. مسأله این بوده و هست که چنین ناجی ئی برای طبقه کارگر وجود نداشته و نمی تواند وجود داشته باشد. رهائی طبقه کارگر، رهائی از مالکیت بورژوائی، از کارمزدی، کالا شدن نیروی کار، استثمار سرمایه داری، از تقسیم کار برده ساز، از جبر اقتصادی، از جامعه مبتنی بر طبقات و تضادهای طبقاتی و دولت و بوروکراسی ناشی از آن است. همه این اسباب ذلت، نکبت و اسارت را تنها طبقه کارگر می تواند برچیند، آن هم نه به این خاطر که شجاع تر و قوی تر و قهرمان است، بلکه به این خاطر که تنها طبقه ایست که تغییر بنیادی شرائط زیستی اش مستلزم براندازی بنیاد جامعه بورژوائی است . مارکس و انگلس رهائی پرولتاریا را رهائی سیاسی و اقتصادی  دانسته اند و نه رهائی از ناجی و قیم و عقل منفصل و آقابالا سر و رهبر و غیره.

هر طبقه و قشر غیر از طبقه کارگر در جامعه سرمایه داری، رهائی خود اش را در چیزهائی می جوید که دستیابی به آن ها در جامعه سرمایه داری ناممکن نیست. رهائی هیچ طبقه و قشری به رهائی پرولتاریا منجر نمی شود ولی رهائی پرولتاریا کل جامعه را رها می کند.  مارکس فقط بخاطر توان امحإ نظام کار مزدی برای سرمایه است که کارگر را رهاننده می داند و از همینجاست که رهائی کل جامعه را در رهائی پرولتاریا می داند. کارگران نه به دلیل آزادمنشی بیش تر یا استقلال طلبی بیش تر از دیگر اقشار جامعه ( که ابداً چیز قابل اثباتی نیست) بلکه فقط و فقط بخاطر جایگاه و موقعیت شان در ساختار سرمایه داری، بخاطر « گورکنان بورژوازی» بودن، بخاطر ظرفیت انحصاری امحإ مالکیت بورژوائی، کار مزدوری، جامعه طبقاتی و به همراه آن همه ستم های ناشی از آن است که شانس آن را دارند که خود را برهانند. پرولتاریا تنها نیروئی است که هم می تواند ناجی خود باشد و هم از این طریق می تواند ناجی کل جامعه و بطور کلی انسان باشد و کتاب پیشتاریخ بشری را ببندد.

 

آیا طبقه کارگر "خود رهان" است؟

ببینیم این عبارت « خود – رهان » از کجا در آمده است؟

ر. روزبه در تعمیم خود رهانی به غیر از طبقه کارگر متوقف نشده بلکه با بدعت بزرگتری، از اسم مصدر مرکب «خود رهانی»، صفت فاعلی « خود رهان» را ابداع کرده و این صفت فاعلی را همانطور که دیدیم با دست و دلبازی تمام برای جنبش دانشجوئی، جنبش معلمان، همه جنبش های فورومی، جنبش های شبکه ای،  برای مردم و برای توده ها بطور اعم و برای انسان بطور کلی نسبت داده است، صفتی که نسبت دادن آن حتا به طبقه کارگرغلط  است و دلیل اش را پائین تر توضیح خواهم داد.

اهمیت دارد به تفاوت مهم بین « خود رهانی » و  « خود رهان » توجه کنیم. قبل از هر چیز لازم است یاد آوری کنم که این دو عبارت فارسی از کجا آمده اند.

مارکس و انگلس هرگز عبارت « خود رهانی » ( به آلمانی   Selbstbefreiung به انگلیسی  Self-emancipation و به فرانسه  Autolibération) را در باره طبقه کارگر بکار نبرده اند. آنچه گفته اند همان جملاتی بوده است که در بالا نقل کردم. اسم مصدر مرکب « خود رهانی » به فارسی را من با الهام از ایده مارکس که « رهائی طبقه کارگر باید توسط خود طبقه کارگر کسب شود » در آوریل ۸ ۹ ۹ ١ در تجدید چاپ بروشور « معرفی نامه راه کارگر » به کار بردم١ . تا جائی که من می دانم، اسم مصدر فارسی « خود رهانی » پس از انتشار آن سند و تکرار آن در ادبیات راه کارگر وارد ادبیات کمونیستی ایران شده است که غالباً هم آن را به غلط بجای نون با همزه می نویسند. « خود رهانی» به معنی خود را رهاندن است، ولی خود رهائی، بکلی بی معنی است.

« خود رهانی » اسم مصدر مرکب است، فاعل ندارد و ممکن است فاعلی پیدا کند و فعل صورت بگیرد یا نگیرد مثل خود داری، خود نمائی. اما « خود رهان » صفت فاعلی است، یعنی صفت ثابت یک فاعل را وصف می کند مثل خود دار، خود نما. مارکس و انگلس نگفته اند طبقه کارگر خود رهان است، یعنی طبقه ایست با این صفت و خصوصیت، بلکه می گویند طبقه کارگر باید (به آلمانی muß) رهائی اش را خودش به دست بیاورد. آن ها خود رهانی را ذات و طبیعت کارگر و تقدیر جنبش کارگری ندانسته اند. حرف آن ها به روشنی و به سادگی این بوده است که طبقه کارگر اگر خود اش برای رهائی اش اقدام نکند، رهائی نخواهد یافت چون هیچ ناجی دیگری وجود ندارد. دقیقا همان پیامی که اوژن پوتیه در دوره کمون پاریس آن را در سرود انترناسیونال نوشت:  

                رهاننده برتری نیست              

                نه خدا، نه فرمانروا، نه سخنران.

                خودمان خود را رها کنیم، تولیدگران! ٢  

______________

١ -  سازمان کارگران انقلابی ايران ( راه کارگر) تشکيلاتی است کمونيستی که برای سرنگونی جمهوری اسلامی، برافکندن حاکميت سرمايه و برای استقرار دولت کارگری بمنظور انتقال از سرمايه‌داری به سوسياليسم و محو طبقات مبارزه می‌کند.
سازمان ما، خودرا از هريک از سازمان‌های ديگری که همين هدف‌ها را اعلام می‌کنند، به دلائل گوناگونِ برنامه‌ای، نظری، سياسی، راهبردی و رفتاری متمايز می‌کند، از جمله : مبارزه برای دموکراسی، حق تعيين سرنوشت، آزادی‌های بی‌قيد و شرط سياسی، حقوق شهروندی و آزادی‌های فردی، و آن‌ها را مطالباتی جدائی ناپذير از سوسياليسم دانستن؛ طرفداری از پلوراليسم سياسی و مخالفت با نظام تک حزبی؛ مخالفت با هر حکومت ايدئولوژيک از جمله مارکسيستی؛ مبارزه با فرقه‌گرائی با تأکيد نهادن بر اتحاد طبقاتی و نه ايدئولوژيک ميان کارگران؛ مبارزه با هرگونه قیّم مآبی، قهرمان سازی و رهبر تراشی برای طبقه کارگر با تأکيد بر دو اصل «خود رهانی‌» و « خودحکومتی» ؛ دفاع از جنبش مستقل زنان برای آزادی و برابری جنسی؛ ...

 

     ٢ - « Il n’est pas de sauveurs suprêmes 
     Ni Dieu, ni césar, ni tribun,
     Producteurs, sauvons-nous nous-mêmes !
«

که آن را با ترجمه فارسی ابواقاسم لاهوتی به این شکل می شناسیم:  « بر ما نبخشد فتح و شادی خدا نه شه نه قهرمان - با دست خود گیریم آزادی در پیکارهای بی امان» ( من این بند را در تناسب با امر رهائی اینطور تغییر داده ام: برما نمی بخشد رهائی خدا نه شه نه قهرمان – با دست خود گیریم آزادی در پیکارهای بی امان).

 

ادعای این که طبقه کارگر خود رهان است، خود رهانی را خصلت و طبیعت مقدّر کارگر تلقی کردن است و این می تواند از دو پیشفرض سرچشمه بگیرد که هر دو نادرست اند: یکی پیشفرض اخلاقی، یعنی این که خود رهانی فضیلتی است اخص کارگران؛ کارگران از همه آزاد منش تر اند و آزاد منشی یک فرهنگ و خصلت طبقاتی منحصر به کارگران است. و این هم یعنی که فرهنگ و منش آزادگی از استثمار شدن زاده می شود! اولاً تاریخ پر است از غیر کارگران آزاده و گردن کِش حتا از طبقه بورژوازی  که تسلیم زور و قلدری نشده و از زندگی یا سرشان هم گذشته اند. و همینطور کم نیستند در تاریخ، کارگرانی که تا به آخر عمر خود تسلیم بدبختی مانده و نیز حتا کارگرانی که خود را به کارفرمایان و دولت فروخته و به عمال دشمنان طبقاتی خود تبدیل شده اند. تا جائی که به رابطه فرهنگ و استثمار مربوط می شود، سَروِ آزادگی الزاماً در خاک ذلت و فلاکت نمی روید. رابطه بین فقر فرهنگی با فقر مادی، بسیار مستقیم تر است.

پیشفرض نادرست دوم به زجر کشی مربوط می شود و آن این که گویا واکنش در برابر استثمار و فقر و مجموعه محرومیت ها و دردهای ناشی از ستم طبقاتی، خود به خود و طبیعتاً کارگر را به عنصری خود رهان تبدیل می کند. واهی بودن این تصور را بدون قطار کردن نقل قول ها از تئوریسین ها و صاحبنظران قدیم و جدید هم می شود به عینه دید. کافی است دندان های اسب را بشماریم! کافی است این سئوال ساده را در برابر خود بگذاریم که: اگر کارگران نیروی خود رهان اند و بقول ر. روزبه به همین دلیل "چنین کسانی توان خود رهبری وخودحکومتی را نیز دارند وبطریق اولی توان تدوین برنامه رهائی خود را نیز دارند"، چرا کارگران اینهمه در تاریخ به لشکر نازیسم و فاشیسم و پرونیسم و اسلامیسم و غیره تبدیل شده اند؟ چرا از زمان پدیداری پرولتاریا و اقلاً در دو قرنِ نوزدهم و بیستم، کارگران نتوانسته اند خود را رها کنند؟! اگر کارگر، خود رهان می بود، عمر سرمایه داری از قرن هژده به نوزده، از نوزده به بیست و از بیست به بیست و یکم نمی کشید. همین واقعیت کافی است تا بفهمیم که "خود رهان" حرف بی ربطی است و خود رهانی طبقه کارگر شرائطی بیش از کارگر بودنِ کارگران لازم دارد. کارگر از شدت فشار الزاما انقلابی نمی شود، غالبا مثل خیلی از آدم ها ممکن است محافظه کار و چاپلوس و ذلیل و بنده صفت هم بشود تا بلکه شکم خود فرزندان اش را سیر کند؛ برای رفیق اش بزند تا کارش را از دست ندهد؛ تن به بردگی بدهد تا اضافه دستمزد بگیرد. کارگر ممکن است رهائی از ستم های سرمایه داری را در رهائی  از " خجالت پیش همسر و فرزندان" با دست زدن به خودکشی خانوادگی بجوید.

خود رهانی طبقه کارگر به تلاش آگاهانه و جهت دار انسانی علاوه بر موقعیت اقتصادی نیاز دارد. کارگر نه به واسطه استثمار شدن بلکه به واسطه متشکل شدن همچون یک طبقه و آگاهی بر منافع کل طبقه است که ظرفیت خود رهانی می یابد. می گویم ظرفیت، چون فقط با آگاهی بر منافع طبقاتی و تشکل بصورت طبقه، رهائی خود به خود حاصل نمی شود. این ها ملزومات خود رهانی اند. تا کسب رهائی هنوز دو عامل مهم دیگر لازم است : یکی عبور از آگاهی بر منافع طبقاتی، به آگاهی سیاسی طبقاتی یعنی هدف گرفتن قدرت سیاسی برای واژگون کردن نظام بورژوائی؛ و دوم پیروزی در پیکاری که برای این رهائی لازم است. رهائی طبقه کارگر آگاه و متشکل و انقلابی هنوز یک رهائی بالقوه و نسیه است. بورژوازی به شکست خود به خودی پرولتاریا دل خوش نمی کند و در تمام مراحل با هوشیاری و با همه وسائل اقتصادی، سیاسی، ایدئولوژیک و نظامی برای ممانعت از پیشروی کارگران به سوی پیروزی نقشه می کشد و کار متمرکز و سازمان یافته می کند. بخش قابل توجهی از سرمایه، در همین جهت صرف می شود. رهائی طبقه کارگر نه محصول خود به خودی وضع و جایگاه اقتصادی کارگران، بلکه موضوع یک جنگ تمام عیار و همه جانبه طبقاتی است. پیروزی در این جنگ، ستاد رهبری می خواهد، استراتژی، برنامه و نقشه می خواهد، تئوری انقلابی می خواهد، سازماندهی نیرو، تاکتیک و تدارکات و اطلاعات و تبلیغات می خواهد، همبستگی بین المللی می خواهد و غیره.

 کارگر با گرسنگی کشیدن و توسری خوردن انقلابی نمی شود. طبقه کارگر باید خود اش خود را برهاند اما خود رهانی طبقه کارگر امری خود بخودی نیست؛ کاملاً برعکس، خود بخودی دشمن خود رهانی است زیرا فاقد سه عنصر حیاتی برای خود رهانی است: آگاهی طبقاتی و سیاسی، تشکل بصورت یک طبقه، نبرد نقشه مند و سازمان یافته به سوی رهائی.

 

رهائی طلبی کارگری و رهائی طلبی روشنفکری 

 

ر. روزبه درک خود از خودرهانی را به مارکس نسبت می دهد اما:

§            مارکس فقط از خود رهانی طبقه کارگر در جامعه سرمایه داری حرف زده، ر. روزبه آن را به غیر از طبقه کارگر، به همه جنبش ها، به مردم، به توده ها، به انسان تعمیم می دهد.  

§            مارکس لزوم خود رهانی را در نبود ناجی، و هدف از آن را رهائی از سرمایه داری و جامعه طبقاتی دانسته، ولی ر. روزبه سبب و هدف را قاطی کرده و رهائی را رهائی از سلسله مراتب و آقا بالاسر و قیم تعبیر می کند و به این دلیل در هر کس و جنبش و جنبنده ای که ظرفیت گردن کشی در برابر آقابالاسر و فرمانده را داشته باشد، ظرفیت خود رهانی سراغ می کند.

§            مارکس ناجی و قیم را رد کرده و نه لزوم رهبری را؛ اما ر. روزبه رهبری را با ناجیگری و قیمومت یکی می کند و از خود رهانی، "خود رهبری" یعنی بی نیازی از رهبری را در می آورد.

§            مارکس برافتادن بهره کشی انسان از انسان را نتیجه رهانی پرولتاریا دانسته، ولی ر. روزبه می گوید چون سلطه انسان بر انسان باید بر افتد، پس انسان، خود رهان است. انسان خود رهان را هم به اجزای انسان یعنی دانشجو و زن و معلم و از جمله البته کارگر که گویا همه از ظرفیت خود رهانی بهره مند اند تقسیم می کند.

§            مارکس رهائی طبقه کارگر را بمثابه یک کل مطرح کرده و انقلاب کمونیستی و کسب قدرت سیاسی توسط پرولتاریا را گام اول و لازم برای رهائی طبقه کارگر دانسته است، و ر. روزبه رهائی را در پازلی از  خود رهانی جدا جدای جنبش دانشجوئی، خود رهانی معلمان، خود رهانی جوانان، زنان و غیره تصویر می کند.

§            مارکس از ضرورت خود رهانی گفته است، و ر. روزبه خصلت "خود رهان" را جعل می کند و آگاهی و تشکل و دست یابی به برنامه رهائی را محصول خود به خودی جنبش توده ای قلمداد می کند.

نتیجه: از دید ر. روزبه همه آدم ها و جنبش ها و کلاً انسان، خود رهان اند و ظرفیت بالقوه خود رهانی را دارند می ماند در عمل چه روش و منشی در پیشگاه اتوریته و مافوق و رهبری از خود نشان دهند. پایه این نگرش به ایدهٴ رهائی، اتوریته ستیزی روشنفکر آنارشیست است و نه سرمایه ستیزی پرولتری.

 

رهائی ایران و جنبش ٨ ٨

استبداد دینی تباه کننده ترین و ذلت بارترین استبدادهاست، اما استبداد دینی، استبداد خالص دینی و کلیسائی نیست، استبداد سیاسی است. استبداد دینی استبدادی است سیاسی که حربه مذهب را هم بر اسباب سرکوب و تحمیق افزوده است. رهائی از استبداد دینی باید به رهائی از استبداد سیاسی منتهی شود تا گامی به سوی آزادی های سیاسی برداشته شود. به همین دلیل، لائیسیته اگر چه از ارکان بی چون و چرای دموکراسی است، اما به خودی خود تنها عبای دین را بر قامت استبداد می دَرَد و کاری به خود استبداد ندارد. ریشه و آبشخور استبداد سیاسی در ایران امروز، دین و حکومت دینی نیست. استبداد سیاسی و از جمله شکل دینی آن، شیوه تصاحب و تضمین مالکیت سرمایه دارانه، مدیریت مناسبات بین طبقات و حراست از امتیازات و انحصارات باندهای حاکم و نظم مبتنی بر تبعیض های طبقاتی، جنسیتی، ملی در شرائط امروز ایران است. جنگ داخلی جناح های بورژوازی ایران خود را در شاخ و برگ اختلافات ایدئولوژیک و گفتمان های دینی و لائیک و جمهوری خواه و سلطنت طلب و قرائت ها از دین و مردم سالاری و عدالت و غیره استتار کرده است تا راحت تر بشود توده ها را در جنگی که مال آن ها نیست سربازگیری و درگیر کرد، رو در روی هم قرار داد و به جان هم انداخت.

دولت جمهوری اسلامی دولت بورژوازی حاکم ایران است. حاکمیت استبدادی سرمایه و مذهب در این دولت چنان در هم تنیده و ادغام شده اند که مبارزه خالصاً ضد حکومت دینی یا فقط ضد استبدادی بی آن که خدشه ای بر مناسبات مالکیت و طبقه حاکم وارد شود، تصوری عبث است. در این رژیم، مبارزه حقیقی و نتیجه بخش علیه استبداد سیاسی و حتا فقط برای لائیسیته، خواه نا خواه با مبارزه طبقاتی تلاقی و تماس پیدا می کند؛ نه تنها به این سبب که این رژیم مذهبی، سرمایه داری مقدسی است که خون زحمتکشان را حلال کرده می نوشد و بر زمین می ریزد، بلکه همچنین به این دلیل که دعوای بورژوازی لائیک با حکومت اسلامی، همچنان که کشاکش جریانات موسوم به اصلاح طلب و اصول گرای درون رژیم با یکدیگر، دعوائی درون طبقاتی بین جناح های مختلف بورژوازی بر سر تصاحب، انحصار یا تقسیم مالکیت و سهیم شدن در حاکمیت و رانت سیاسی یا قبضه قدرت است. همین جنبش سبز، یعنی بخش اصلاح طلب جنبش ٨ ٨، تجلی وجهی از همین کشاکش طبقاتی است که بورژوازی اپوزیسیون درونی رژیم با به دست گرفتن رهبری آن، گندم خود را بر پشت مردمی که عصیان علیه قدرت حاکم به حرکت شان در آورده است به آسیاب می برد؛ و بورژوازی واژگون شده از قدرت سیاسی هم با هورا کشیدن برای جنبش سبز، در سودای راه باز کردن به قدرت سیاسی با پیشمرگی همین مردم عاصی است.

درست است که مبارزه ضد استبدادی و برای دموکراسی به این اعتبار که برای حقوق شهروندی و مدنی است، مبارزه ای است همگانی، اما یک مبارزه بکلی فرا طبقاتی نیست و هر طبقه وقشری در جامعه سرمایه داری برای منافع و اهداف خاص خود اش هم در این مبارزه عمومی شرکت می کند. به عبارت ساده تر، در مبارزه سیاسی همگانی، دشمن، مشترک است و نه همه هدف ها و منافع طبقات و اقشار شرکت کننده در این مبارزه. هر کس می خواهد به دموکراسی و حقوق مدنی و حقوق بشر خود اش برسد!  اگر کارگران در این مبارزه بدون صف مستقل، بدون رهبری ضد سرمایه داری، به زیر پرچم دیگر طبقات رفته و غافل از منافع طبقاتی خود در یک جنبش عمومی مستحیل شوند، طبقه کارگر بازنده اصلی هر مبارزه سیاسی و مرغ عزا و عروسی این یا آن جناح بورژوازی خواهد بود، همچنان که تا به حال بوده است.

هم بورژوازی و خرده بورژوازی آگاه بر اهداف و منافع طبقاتی خود، و هم کارگران و زحمتکشانی که به نیت و امید یک زندگی انسانی و خلاصی از مشقات سرمایه داری به سربازان جبهه های متقابل بورژوازی تبدیل شده اند بصورت نا آگاهانه، در این جنبش همگانی درگیر یک مبارزه طبقاتی نیز هستند، اما این دومی ها نه درگیر مبارزه طبقاتی خودشان با طبقه بورژوازی، بلکه مبارزه در جبهه های متقابل بورژوازی و نهایتا علیه یکدیگر. متاسفانه این وضعیتی است که در شرائط حاضر شاهد اش هستیم.

رهائی ایران هم مثل هر جامعه بورژوائی، در رهائی از سرمایه داری است. این رهائی با خود رهانی طبقه کارگر ایران دست یافتنی است. اما طبقه کارگر ایران از سایه سر سرمایه داری استبدادی شاهنشاهی و اسلامی، نه تنها از هر سه لازمه حیاتی این رهائی، یعنی آگاهی طبقاتی و سیاسی، تشکل بصورت یک طبقه و رهبری نقشه مند پیکار طبقاتی در راه رهائی بازداشته شده است بلکه حتا کارگران در واحدهای کوچک و محدوده محلی هم از امکانات اولیه بلند کردن صدای خود و دفاع از حقوق پایه ای شان محروم گشته اند. این واقعیت، دو معنی دارد: یکی این که در جنبش ٨ ٨ ، کارگران ایران در موقعیتی نبوده اند تا مُهر طبقه خود را بر سرنوشت این مبارزه بکوبند؛ و دوم این که پیشروی طبقه کارگر در راستای رهائی قبل از هر چیز مستلزم عبور از لاشه استبداد ( نه فقط استبداد دینی) است. از این رو شرکت فعال ولی مستقل کارگران در نبرد برای برچیدن بساط استبداد، هرچند هنوز با رهائی سیاسی و اقتصادی طبقه کارگر فاصله دارد، گامی ضروری برای هموار کردن  راه آن است و در جریان همین مبارزه مستقل با استبداد است که کارگران ایران می توانند قدم هائی را برای تشکل یابی، آگاهی طبقاتی، اتحاد طبقاتی و عرض اندام بمثابه یک طبقه بردارند.

رهائی از سرمایه داری به جای خود، رهائی از استبداد و استقرار یک دموکراسی بورژوائی پایدار هم بدون فتح استحکامات و تکیه گاه های اقتصادی و سیاسی استبداد توسط کارگران و زحمتکشان و تداوم پیکار برای دموکراسی رادیکال جهت بازگشت ناپذیر کردن دستاوردها، امکان پذیر نیست. مسلم ترین و ابتدائی ترین شرط مؤثر و موفق بودن چنین پیکاری آن است که نیروهای حقیقتا ضد استبداد از زیر پرچم بورژوازی مدعی مبارزه با استبداد از هر قماشی خارج شوند و پرچم مستقل دموکراسی رادیکال را برافرازند. هرگاه چنین پرچمی برافراشته شد و هرگاه اکثریت جامعه حول چنین پرچمی جمع شد، تنها آن زمان می توان از « جنبش رهائی بخش»، از ظرفیت خود رهانی جنبش – به معنای محدود خود رهانی از استبداد – حرف زد.

این که برای به میدان آمدن چنین پرچمی چه باید کرد، همانطور که در آغاز این سلسله نوشته ها تذکر داه ام، موضوع این نوشته نیست. قصد من از این نوشته تنها روشن کردن این موضوع است که با وجود عناصر دموکرات انقلابی و سوسیالیست در متن جنبش ٨ ٨، اما غیر متشکل و ناتوان از بیرون کشیدن نیروی بالقوهٴ دموکراسی رادیکال از سنگرهای بورژوازی، آن جنبش را با هیچ حسابی نمی شود رهائی بخش حتا از استبداد تلقی کرد، مگر به معنای "رهائی" از همه ملزمات اساسی و حیاتی برای رهائی، یعنی آگاهی، تشکیلات و رهبری. وظیفه و مسئولیت کمونیست ها  تقدیس چنین وضعیت مصیبت باری تحت عناوین دهان پرکنی چون " خود- رهبری " و " ظرفیت خود- رهانی" جنبش نیست، چنین کاری بدتر از لالائی گفتن به وقت شیپور بیدارباش زدن است؛ این کار، کمک فعال به تداوم شرائط اسارت بار کارگران و تثبیت سلطه وهژمونی بورژوازی بر آنان، و کمک فعال به بی حریف ماندن استبداد است.

 

*

اعتقاد بر خود- رهبری و خود- رهانی توده ای بر این  اعتقاد مبتنی است که توده ها خودشان به آگاهی طبقاتی و سیاسی می رسند و " احتیاج به آموزگار ندارند "، و همچنین آن ها خودشان خود را سازمان ( یا به قول کسانی که از سازمان نفرت دارند: سامان ) می دهند و "محتاج سازمانده" نیستند.

قسمت بعدی، که بخش پایانی این سلسله نوشته هاست، در باره " خود- آموزی" توده ایست.