کدام گفتمان؟

نگاهی به سند کنگره 15 راه کارگر(هیئت اجرائی)*1 بخش3 وپایانی

دربخش اول ودوم درنقد این سند به جدائی سوسیالیسم ودمکراسی ودرک فراطبقاتی ازمبارزه ضداستبدادی پرداختیم واین که چنین رویکردی موجب مسخ سوسیالیسم و دموکراسی وتعویق مبارزه برای سوسیالیسم ازامروزتااطلاع ثانوی می گردد. واینک دربخش سوم به مجموعه چندین اشکال دیگر بطورفشرده اشاره خواهم کرد. ارزیابی ازعلت افت جنبش وضعف اصلی آن:

درسند چنین می خوانیم:"تجربه همین یک سال گذشته نشان داد که نبودِ زیرساخت ارتباطی وسازمانی منسجم یکی ازبزرگ ترین ضعف های جنبش ضد دیکتاتوری است. اگرشبکه های ارتباطی خود جوش، علنی و نیمه علنی، وبدون تمرکز نتوانند با سازماندهی زیر زمینی ِپرتحرک، فشرده ودارای ستون فقرات مرکزی تکمیل شوند، جنبش نخواهد توانست ازحد اعتراضات پراکنده و رویارویی های خودانگیخته بی نقشه فراتربرود وحتی اگر دوام بیاورد مورد بهره برداری نیروها وجریان های سازمان یافته ای خواهد بود که به پایه اجتماعی حرکت پاسخگو نیستند... چهارم پرداختن به اهمیت سازمان و توجه به اشکال سازماندهی منعطفِ متناسب با مرحله کنونی جنبش ضد استبدادی یک ضرورت حیاتی است. مخالفت با سازماندهی فشرده ومنسجم و بسنده کردن به شبکه هسته ها وتجمع های افقی باز و پراکنده و بنابراین علنی، جز تبدیل کارگران به زائده تشکل ها و تجمع های بورژوایی معنای دیگری ندارد. دفاع کردن ازاین نوع نگرش های مربوط به سازماندهی، مخصوصاً در شرایط یک دیکتاتوری بی امان بسیارخطرناک تراست.

نقد واقعیت اجتماعی یا موضع گیری ایدئولوژیک؟

سیکل معیوب اول مرغ یا تخم مرغ ازدیربازمشخصه رویکردی بوده است که رابطه بین پدیده ها را درحالت ایستا ،غیرتاریخی وپیوند یکسویه بین علت و معلول بررسی می کند و نه درحرکت ودرپویش ناشی ازرابطه متقابل پدیده ها.برهمین سیاق معمولا یک قافیه تکراری و کلیشه شده درحوزه مبارزات اجتماعی وجود دارد که استناد به آن مفتاح حل همه مشکلات بشمارمی آید. این قافیه تکراری وهمه جا صادق که همه راه ها به آن ختم می شود، چیزی جز "فقدان سازماندهی فشرده و سراسری وزیرساختهای ارتباطی ودارای ستون فقرات مرکزی" وامثال آن نیستند که به عنوان" علت اصلی ناکامی ها اقامه می شوند. اگرمردم چنان وبهمان بودند و اگرهرآینه بگونه دیگری سازمان یافته بودند و واگرآگاه ودارای رهبری و... بودند جنبش سرنوشت دیگری پیدامی کرد. البته این گونه ادعاها فاقد عنصرتحلیل به معنی واقعی خود هستند وهمیشه وهمه جاهم صادق هستند.ربطی هم به توازن نیرو و عوامل واقعی دخیل دروضعیت ندارند وبی اعتنا به تحولات تاریخی وجامعه. تنها احکام کلی وفراتجربی هستند که باید نتیجه گیری های مورد نظر را رقم بزنند. استخراج چنین احکامی ریشه نه درمتن یک نقدوتحلیل مشخص وواقعیت های زنده بلکه درمقولات انتراعی وعام وهمه جاصادق دارد وبهمین دلیل جایگزین تحلیل مشخص ونتیجه گیری های برآمده ازآن می شود. حتی این واقعیت هم که بسیاری ازناکامی ها ممکن است برغم وجود رهبری وسازماندهی صورت گرفته باشد نمی تواند خللی درانسجام این گونه احکام کلی وارد کند. چرا که بهرحال هرضعف وکاستی را می توان به همان ضعف عمده وحلال همه مشکلات احاله داد.اما درواقعیت امرهرآموزه وتجربه ای که ازبسترزمانی ومکانی خود منتزع شود،بجای آنکه درخدمت بسط وتحکیم تحلیل مشخص قرارگیرد جایگزین آن شود، به کلیشه واحکام آیه واری تبدیل می شود برای پنهان نگهداشتن فقرتحلیل وگریزازپژوهش وارزیابی مشخص.در این نوع استدلال ها وراهگشائی ها که درطی همین سه دهه اخیربه روشنی سترونی خود را درگشودن یگ گام واقعی به جلو بارها به نمایش گذاشته است، دلیل ناکامی وعدم پیشروی جنبش همواره به عاملی انتزاعی ودورازدسترسی مشروط می شود که خود پیش ازآنکه پاسخ معضل باشدبیان معضل و صورت مسأله است ولاجرم فاقد هرنوع راه گشائی واقعی.بنابراین درفرایند تحلیل مشخص تأکید براهرمی ناوجود وانتزاعی که قراراست تغییرجهان وشرایط زندگی به توسط آن صورت گیردهیچ نیست مگرطفره رفتن ازپاسخ واقعی به مسأله. درحقیقت وجود تشکل یا تشکل های مستقل وآگاه وسراسری کارگران وزحمتکشان ویا "یک سازمان سراسری منعطف وفشرده ومتمرکز" داده نیست و خود مشروط به پیش شرط ها ومجموعه شرایط وعواملی است که دروضعیت مشخص وجود ندارد وباهیچ وردی هم بوجود نخواهدآمد.چنانکه بیش ازسی سال وردخوانی حاصلی نداشته است.تنها می توان درقلمروممکنات ردپای آن را دروضعیت عینی وبسترتحولات هم اکنون موجود یافت ونیافت وصحتش را محک زد .امری که غالبا مستلزم کنارزدن کلیشه ها وتصورات پیشینی والبته خیره شدن به وضعیت ودیدن جوانه های موجود ودرحال تکوین درآن است.باید دید که نبض وطپش جنبش درکدام واقعیت های اجتماعی میزند.واقعیت هائی که چه بسا درتجربیات پیشین وجودنداشتند. بنابراین وظیفه تحلیل مشخص قبل ازهرچپز باید معطوف به آن باشد که با گرفتن کدام حلقه ها وجنبه هائی ازشرایط هم اکنون موجود ویا درحال بوجود آمدن می توان بسمت هدف های متعالی ترپیش رفت و در بلوغ وغناء جنبش وسازمان یابی آن تقش آفرینی کرد.چراکه تنها با توسل به واقعیت های موجودودرحال انکشاف و نه مقولات انتزاعی است که می توان جلورفت. درحقیقت باجایگزین شدن مفاهیم انتزاعی وپیشینی به جای تحلیل مشخص، هم آن مفاهیم به امری مهمل وآگاهی کاذب تبدیل می شوند و هم واقعیت ها مسخ می گردند *. بنابراین نکته اصلی در تحلیل مشخص،همچون پیشروی به سمت نوک قله، یافتن چاپاهای هم اکنون موجود درجنبش برای پیشروی بسوی اهداف رهائی بخشی است که البته خوداین اهداف نیزبی ارتباط با قوس های بلندتری ازهمان واقعیت های متحول اجتماعی نیستند. چنین امری البته مستلزم خیره شدن به واقعیت های درحال انکشاف وتشخیص گرایش های عینی ،مترقی ونو درتمایزبا گرایش ها و روندهای کهنه وماند است. یعنی رهاکردن خویش ازبختک کلیشه ها. با بیرون کشیدن نقد وتحلیل اززیرآوار کلیشه ها وبعضا تجارب کلیشه شده باید به نقد وتحلیل مشخص اعتبارمجددبخشید.چرا که تنها نقد واقعیت های اجتماعی است که راه پیشروی های واقعی را می گشاید.

نگاهی به عبارات نقل شده دربالانشان دهنده آنست که سند ازیکسو بجای یک تحلیل واقعی ازمعضلات چندوجهی جنبش آن را عملا به یک ضعف فنی تشکیلاتی وسپس یک نتیجه گیری مبهم ودلبخواهی تنزل می دهد(نه اینکه سازمان یابی یک امرفنی باشد،مناسبات اجتماعی انسان ها را هرگزنمی توان به امرفنی تقلیل داد، بلکه این نگاه به آن هم چون یک امرفنی است). وثانیا ازموضع بالا و ذهنیت جداشده ازواقعیت های جنبش به داوری آن پرداختن است، که لاجرم بی اعتنا به دست آوردها وراه گشائی ها وکورسوهائی است که برای یافتن گام های بعدی پیشروی دردل جنبش پرورده می شود.

درشرایطی که بقول خود سند این جنبش 9 ماه یعنی 270 روز دربدترین شرایط سرکوب پلیسی وسیطره یک رژیم به غایت هار ومجرب،به قولی نه ده روزکه دویست وهفتاد روزجهان ومنطقه را تکان داد، حتی اگر ازنظرصرفا فنی هم به مسأله نگاه کنیم پرسیدنی است به فرض(فرضی که وجود خارجی ندارد)تشکل های سفت وسخت مورد نظرشما سکان داراین جنبش بودند،دربرابررژیمی این چنین هاروخشن ومارخورده و افعی شده، چقدردوام می آوردند؟آیا حتی به جای 9 ماه،9 روزهم دوام می آوردند یا آنکه رژیم وارگانهای رنگارنگ وآموخته اش می توانستند درطی فقط چند روز همه آنها را تارومار کرده و جنبش را مأیوس وسرخورده نمایند؟(همانطورکه درطی سه دهه بکرات چنین کرده است).اصلا چرا نیروها وسازمان هائی که مدافع آن گونه سازمان یابی ودرجیب خود چنین نسخه های شفابخشی را داشتند، پس از سی سال حاشیه نشینی وادعاهای پرطمقراق دست بکارنشدند و نتوانستند درفرصتی استثنائی به مدت 27 روزطوفانی وارد صحنه شوند و بقول سند کنگره وظیفه" سازماندهی منسجم و دارای ستون فقرات مرکزی" آن را بوجود بیاورند واکسیر"عنصر آگاه"را به عنصر"خود به خودی" بیافزایند؟ وچرا اکنون با فروکش نسبی جنبش ازچنین موضعی طلبکارانه ونخوت آمیز دقیقا به نقطه قوت جنبش حمله می شود ؟ آیا درجهان پرشتاب امروز 9 ماه اعتراض زمان وفرصت کمی بود؟! این گونه رویکردها وحامیان آنها بجای آنکه گام های خود را با جنبش هم اکنون موجود(جنبشی که خود نیز ناسازه است ومتأثرازگرایش هاوگفتمان های متفاوت ودارای ضعف ونقصان) هماهنگ کنند، ازجنبش می خواهند که با گام ها ودرمحدوده پیش فرضهای آنها حرکت کند. ولی خوب است بدانیم که اگرقرارباشد مردم به میدان بیایند و ابتکارعمل بدست آنها باشد،وبه عنوان کنشگران اصلی صحنه ونه سیاهی لشکرتوده واروپیرواین یا آن جریان واین یا آن رهبرفرهمند، بخواهند رأسا بن بست وضعیت تباه کننده را درهم بشکنند وبه سیطره استبداددینی وسرمایه پایان بدهند، آنهم درجهان امروزین وباتکیه بر امکانات ارتباطی نوین،حتم بداریم که همین گونه والبته آزموده تر،دراین راستا عمل خواهند کرد وخود را بهمین گونه سازمان خواهند داد. یعنی به اشکالی ازسازمان یابی روی خواهند آورد که بیانگربیشترین خلاقیت،کنشگری واقدام مستقیم آنهاباشد وهیچ وقعی هم به موعظه هائی که بدلیل تغییرزمانه وشرایط زندگی،عمرشان سپری شده ومعنائی جزسلطه مردگان برزندگان وگذشته برآینده ندارد،نخواهند نهاد.تجارب تاریخی هم نشان داده اند که آنها دربحبوحه خیزش ها وقیام های خود چه بسا به خلق اشکال نوینی مبادرت کرده اند که پیش ازآن مطرح نبوده است.بی شک دراینجا غرض نه این یا آن شکل معین بلکه ماهیت سازماندهی مبتنی برمداخله ازپائین ودموکراسی هرچه بیشترومستقیم تر(برپایه آخرین دست آوردهای دردسترس)یعنی آن اخگرسوزانی است که می تواند اصیل ترین دستمایه خود پروری و خود رهانی و خود رهبری باشد. آنها درشرایطی که همه مدعیان سترونی وبن بست خود را آشکارساخته اند،با یورش به سدهای نظم وسلطه ای که دربرابرشان قدبرافراشته اند،بانک برمی دارندکه صاحب قدرت وثروت وملک وانسانیت ورهائی آنهایند.آنها هروقت مجال حرکت بیابند چنین می کنند وخواهان بازگشت قدرت وثروت وتمامی زندگی به منشأاصلی خودمی شوند.تنها دراینجا ودراین لحظه است، خواه خوش داشته باشیم یانه،باسوژه وسازمان یابی کیفیتا متفاوتی ازآنچه که با آن مأنوس امان کرده اند مواجه می شویم.اگرسخن ازسازمان یابی چنین سوژه ای درمیان باشد ونه "سوژه های بی بووبی خاصیتی" که درذهن خویش ساخته ایم یابرایمان ساخته اند، باید هرنوع سازمان یابی بتواندهمین سوژه واخگرسوزان را سازمان بدهد ودرخدمت غناء سوژگی آن باشد،و نه آنکه بخواهد دست وپایش را مجددا درپوست گردو به گذارد وسربفرمانشان کند.بااین وجود نخبه گرایان"محبوس درپیله های خودبافته" ومدعی آزادی ورهائی،با ابرازنگرانی از بالیدن این اخگرسوزان وبه تمسخرگرفتن اندیشه رهائی بادست خویش وتحقق خودحکومتی، آن را برنتابیده وبا انگ خودبخودیسم مورد تحقیرقرارمی دهند وحتی آن را لقمه پرچرب وچیل مناسبی برای بلعیدن دشمن وبورژوازی بشمارمی آورند. البته این گونه کسان خواسته وناخواسته با دفاع ازاصل تخطی ناپذیرهدایت و رهبری ازبالا وساختارهای متناسب با آن ،که گوئی مردم بدون سپردن زمام خود بدست آنان راه نجاتی ندارند، ولاجرم با دفاع ازشالوده تقسیم جامعه به طبقات وامتیازات نابرابرو تقسیم کارتبعیض آمیزو تبعیت آور،درواقعیت امر-خواسته ویا ناخواسته-به دفاع ازکیان جامعه طبقاتی برمی خیزند. وگرنه امروزه کیست نداند که چیدمان های توده وار وتبعیت آفرین درساختارهای هرمی-عمودی و کنترل شده، همواره بستر مناسبی بوده است برای سلطه طبقاتی و عروج شارلاتان های رنگارنگی هم چون هیتلروموسولینی وخمینی و یاعروج دیکتاتورهائی هم چون استالین وامثال وی.با اتخاذ چنین مواضعی بطوراجتناب ناپذیر این سؤال کلیدی دربرابراین گونه مدعیان سربرمی آورد که آیا براستی میخواهیم تقدیس کننده واقعیت ها"وعقلانیت" جوامع طبقاتی و مبتنی برنظام کارمزدی والزامات ساختاری متعلق به آن باشیم یا علیه آن؟وچرا باید این سان ازنضج دموکراسی مستقیم ومشارکتی بهراسیم ؟چراباید مدعیان رهائی وآزادی، نظر ورویکرد بورژوازی را درموردتشکل ها ویا دموکراسی به پذیرند وچرا باید براین استدلال پای به فشاریم که مسأله ما صرفا تکمیل دموکراسی بورژوائی است؟ گوئی که بورژوازی علیرغم پذیرش برخی انعطاف ها که بدلیل فشارازپائین برای حفظ موقعیت به آن تن میدهد، اماکل شاکله دموکراسی را مسخ وتهی ازمحتوا وتابع منافع خود نکرده ونمی کند ؟! وگوئی رازوارگی وازخودبیگانگی موجود دراین "دموکراسی" امرموهوم است و واقعیت ندارد و منطق آن برجدائی قدرت وثروت ازمولدین ثروت وبرسلطه بازاروسود بنانهاده نشده است؟ وگوئی که دموکراسی امری فراطبقاتی است؟!

درواقع سند مهمترین نقطه قوت جنبش را که موجب پیدایش بزرگترین وطولانی ترین جنبش سراسری وعمده سه دهه اخیر گردید نشانه گرفته است.وحال آن که وجود چنین نقطه قوتی بدلیل نقش برجسته ای که سازمان یابی شبکه ای-افقی درتداوم وپایداری غیرقابل تصورجنبش ودربسیج وتحرک ازپائین، آنهم درشرایطی که رژیم همه "سازمان ها"و"رهبران" را یا متلاشی وپراکنده کرده ویا به گوشه زندان و عزلت وانفعال وبعید و... رانده بود، عموما مورد اذعان بسیاری از تحلیل گران وناظران ولو دارای نگرش های مخالف این نوع سازمان یابی بوده است.ازاین رو انکاریکی ازبارزترین خصائص ونقطه قوت بزرگترین جنبش سه دهه اخیر،بزعم خود سند،معنائی جزتخطئه یک جنبش بی نظیرتوده ای ندارد. ناگفته نماند حتی رژیم که تمامی دستگاه های امنیتی و آدمخوارخود را براساس اشکال سنتی وشناخته شده مرکزی و ارتباطات عمودی سازمان داده بود، دربرابراین نوع ازازتباطات و سازمان یابی شبکه ای-افقی گیج و غافلگیرشد و پس ازیک دورگیجی وسرگردانی دربرابر شبحی که همه جا وجود داشت وهیچ جا نبود،ناتوان ازشکارفعالین وهسته ها وسازمان دهندگان واقعی که قابل دسترس نبودند ناچارشد که برای خاموش کردن آن به کشتارکوروهراس افکنی وتجاوز وپرتاب ازپل وانواع جنایت های جنون آمیزدیگر بپردازد. بخش دیگری ازتاکتیک رژیم را حمله به رسانه ها واینترنت و اس ام اس ها و نیز فعالین جناح رقیب خود تشکیل می داد. رژیم درتلاشی مذبوحانه ودراوج گیج سری حتی درحرکتی مضحک کوشیدکه این نوع سازمان یابی را حرام و غیراسلامی ومتعلق به جنگ نرم دشمن بداندکه البته بافتوای متقابل منتظری مبنی براینکه منافاتی با اسلام ندارد مواجه شد(به طنزشباهت دارد،اما گویا درنزداین بخش ازمذهبی ها،نوع سازماندهی ازامورات مباح انگاشته می شود،ولی ظاهرا درنزدبرخی ازچپ های "مؤمن وارتدکس"ما ازدسته محرمات!). آری این واقعیت دارد که نظم عمودی وسلسه مراتبی باذهنیت برخی چنان عجین شده وبه غریزه ثانوی آنها تبدیل شده که جهان بدون آن بی معنا وتهی می شود!اینکه بگوئیم جنبش بدلیل داشتن این گونه سازمان یابی بطوراجتناب ناپذیرمحکوم به پراکندگی وبی نقشه گی وابزاردست دشمن شدن است بیش ازآنکه ازواقعیت سرچشمه بگیرد ازهمان نوع رسوبات پیشینی سرچشمه می گیرد که درهرحال الگوهای ذهنی وازقبل تعیین شده وآئینی شده را مرکزعالم می پندارد وجزآن را کفرگوئی. بهرصورت، بدون این نوع آرایش نه واقعیت یک جنبش 9ماهه خیابانی وابتکارات وبداعت های آن با پژواکی تااین اندازه جهانی ممکن بودونه حتی بانظرخودسند درجای دیگر درمورد ابعادودست آوردهای جنبش ووجود شبکه های مستقل درمتن آن،هم خوانی دارد. چنانکه درجائی ازسند دررابطه با هدف های سرکوب توسط رژیم آمده است: " ثانیاً بالا بردن هرچه بیشتر هزینه شرکت درحرکت های اعتراضی برای درهم شکستن هسته ها وارتباطات مخالفان مستقل ازاصلاح طلبان که موتورهای دوام و رادیکالیزه شدن جنبش ضد دیکتاتوری بودند". همانطورکه ملاحظه می کنید دراینجا سند برشکل گیری ووجودهسته ها وارتباطات مستقل ازاصلاح طلبان به مثابه موتورهای دوام ورادیکالیزه شدن جنبش تأکیددارد که با ادعای دیگرآنها درمورد این نوع سازمان یابی و فقدان زیرساخت های سازمانی ویاآویزان بودن جنبش به اصلاح طلبان،به عنوان مهمترین علل فروکش جنبش وخطرتبدیل شدن آن به زائده بورژوازی درتناقض است. سند هم چنین بدلیل تأکید یک جانبه بر نبود ارتباطات وزیرساختهای مستقل وفشرده،آشکارا نقش عوامل مهم دیگری هم چون گفتمان واقدامات بازدارنده اصلاح طلبان را که ازقضا بامشاهده عدم تبعیت وتمکین مردم درصحنه عمل به بایدونبایدهای آنها وعبورازخط قرمزها وطرح مطالبات سیاسی ساختارشکن، فعال گردید نادیده می گیرد وبرتأثیروعملکرداین گفتمان والبته نارسائی های مربوط به رشد ناموزون جنبش نقشی قائل نیست.گوئی که ایجاد زیرساخت ها ربطی به جدال های درون جنبش وجوانب مختلف آن وازجمله شفاف شدن مطالبات وگفتمان رادیکال وخنثی کردن نفوذگفتمان اصلاح طلبی ندارد ومی توان یک شبه با تصحیح ذهنیت وکشف آن به عنوان ضعف اصلی بدان دست یافت.واین درحالی است که گفتمان اصلاح طلبی بامشاهده تعمیق جنبش نه فقط ازنظرسیاسی تاحدزیادی فلج ومنفعل گردید،بلکه درحوزه هایی به مقابله با جنبش وکنترل آن برخاست.وچنین است که سند بارویکردیک جانبه خود به استنتاجات نادرست وغلطی می رسد وبجای آنکه ازدلایل وقوع وتداوم نه ماهه این بزرگترین جنبش دربدترین شرایط سرکوب شروع کند ودرمتن آن به نقصانها وکاستی های آن برسد،ازنیمه خالی لیوان وبااستنادبه مقولات انتزاعی، شروع می کند.پیش فرض چنین متدی آنست که گوئی جنبش درهرنبردمشخص بی توجه به توازن نیرووشرایط حاکم برآن وبدون وجود پیش شرط های لازم،می تواند به پیروزی کامل برسد وبااین نگاه است که به کشف دلایل آن پرداخته میشود.درسطوربعدی بازهم به این نکته بازخواهیم گشت. اما این تصوروادعای سند که گویا سازمان یابی شبکه ای-افقی به معنی نفی هسته ها و شبکه های ارتباطی ونادیده گرفتن نقش فعالین وعناصرباتجربه و نبود هم آهنگی درصفوف جنبش است،ویاآنکه گویا کنشگران این گونه سازمان یابی الزاما درهرشرایطی محکوم به علنی کاری هستند ونظایرآن،نه ازملزومات ومختصات این نوع سازمانیابی و تعاریف آن محسوب می شود ونه درعمل چنین بود.ازهمین رو اساسا متأثرازپیشداوری درمورد این نوع سازمان یابی هاست تایک نقدواقعی به شیوه علمی.به عنوان مثال درجنبش اخیرباهمه نقایص وضعف ها ونومجرب بودنها، شاهد بکارگیری ابتکاراتی پیرامون فعالیت پیوند فعالیت مخفی وعلنی درمقیاس توده ای بودیم که ازجهاتی تازگی داشت وبه موازات گسترش سرکوب وتجربه جنبش بسط هم می یافت.چنانکه درگزارشات گوناگونی از صحنه هائی نبرد شاهد بودیم، گروه کثیری از تظاهرکنندگان چهره خود را به طرقی می پوشاندند ویا با مات کردن چهره ها در فیلم ها وعکس ها توسط همین هسته ها و فعالین وکنشگران جنبش تلاش می شد که امکان شناسائی وردگیری را بردشمن دشوارسازند و یا به نوبه خود به یافتن ردپا و شناسائی ومعرفی چهره های امنیتی وسرکوبگررژیم درخیابانها ویا اماکن فعالیت وزیست آنها پرداخته و به افشاگری وتهدیدمتقابل آنها می پرداختند.شعارنویسی بردرودیوارها واسکناس ها وده ها نمونه دیگردرخیابانهای تحت کنترل رژیم همه نشان دهنده آن است که جدا ازکاستی ها وضعف ها، به درجاتی تلفیق مخفی کاری با فعالیت علنی گسترده وجود داشت ونمی توان آن را نادیده گرفت.انتقاد به ضعف هادراین مورد نیزتازگی ندارد.چنانکه به نوبه خودمن نیزدرنوشته های آن زمان خود برخی ازاین نوع خطاها وعلنی کاری ناموجه را مورد انتقاد قرارداده ام. اما براین باورم که این گونه خطاها را نمی توان به حساب بیگانگی ذاتی این نوع سازمان یابی با ضرورت فعالیت مخفی گذاشت وباین بهانه آن را تخطئه کرد.درواقع خود سرکوب و رژیم پلیسی ضرورت رعایت این قبیل ضوابط را دربرابرهمه مبارزان قرارمی دهد وفعالان وکنشگران کم تجربه نیزکم وبیش ضرورت آن را درمی یابند.ازسوی دیگر اگرهماهنگی وارتباطات را صرفا درمحدوده همان اشکال ونظم پیشینی وآئینی شده ساختارهای هرمی وازبالابه پائین بدانیم، بطوراجتناب ناپذیرسازمان یابی افقی را "خودبخودی" ومحکوم به شکست خواهیم دانست.وحال آنکه مسأله اصلی نه انکار اهمیت هسته ها وشبکه های متنوعی ازفعالین و ضرورت ارتقاء هماهنگی و یا بی توجهی به سطوح گوناگون فعالیت علنی و مخفی درانی گونه سازمان یابی ،بلکه در نوع دیگری ازسازمانیابی ونوع دیگری ازمناسبات انسانی است که درآن هرکس بسهم خود یک کنشگروسوژه محسوب می شود ونه کنش پذیروابژه ومنتظررسیدن دستوروفرمان ازبالا.مسأله برسرآنست که بین مقوله سازمان یابی منحصر به یک نوع معین ومبتنی بر هدایت وکنترل ازبالا وساختارهای عمودی و سلسه مراتبی نیست وگذاشتن علامت تساوی بین آنها نادرست است.برعکس متناسب با تحولات وپیشرفت ها وآگاهی های اجتماعی، سازماندهی که به مناسبات انسان با انسان مربوط می شود به عنوان امرمحسوس وعینی درقیاس با هرمقوله دیگر بیشتردچارتحول می شود وبیش ازهرحوزه دیگری ازپراتیک اجتماعی وواقعیت های اجتماعی ودست آوردهای بشر تأثیرمی پذیرد. واین البته بالکل با بت واره شدن اشکال معینی ازآن، که ازقضا الگوبرداری ازمناسبات سلطه طبقاتی است، منافات دارد.ازجانب دیگراین نوع سازمان یابی مستلزم میدان دادن به ابتکارات ازپائین است و ازمصادیق عینی دمکراسی مستقیم ومشارکتی ازهمین امروز.ازهمین روپای بندی به آن درتمایز وتقابل کیفی با ساختارهای جوامع مبتنی براستثمارانسان ازانسان که درآن جدائی سوژه ازکنش آزاد وجدائی قدرت وثروت ازمولدین واقعی قانون حاکم برمناسبات انسانهاست،قراردارد. بی شک پذیرش این نوع سازمان یابی مستلزم باوربه برابری بین انسانها و به ظرفیت های نهفته درتوده های زحمت وکار وخلاقیت آنهاست. باوربه اینکه انسان موجودبالغی است که قادراست بااتکاء به نیروی جمعی خود بدون آقابالاسرورهبراعم از ولی فقیه و خداو شاه وهررهبرفرهمندو ودم ودستگاه مبتنی برتقسیم انسانها به مهتروکهتر ، زندگی خود را سازمان دهد وبه رشد وشکوفائی همه جانبه خود ادامه دهد. انسان موجودی است که قادربه ساختن خود وشرایط حاکم برخود و مشارکت فعال دراین فراینداست وبهمین دلیل سرمایه هیچ وقت قادربه تحمل چنین سوژه نقش آفرینی نیست.بی شک درتجربه ای که صورت گرفت نه این نوع سازمان یابی کامل بود ونه خالی ازالتقاط ها ونارسائی ها ولاجرم نه بی نیازازیک نقد جامع وهمه جانبه آن چه که صورت گرفت.حتی اگرکامل ترازاین هم بود به تنهائی نمی توانست حلال همه مشکلات باشد.نمی توان بدون فراهم کردن شروط کافی دیگر همچون رشد خودآگاهی و تقویت گفتمان آزادی وبرابری اجتماعی وشفافیت دراهداف وتاکتیک ها واستراتژی وگسترش همبستگی، صرفا با طرح یک بعدازماجرا به تبیین رویدادها و تحولات صورت گرفته پراخت.اما باید تأکید ورزیدکه هیچ کدام ازآنها اهدائی ونازل کردنی نیستند بلکه درمتن جنبش ودرآمیزش با آن وتجربیات آن وخود را بخشی ارگانیک وجدانشدنی ازجنبش ضداستبدادی-مطالباتی دانستن بدست آمدنی است.علاوه براین مگرما بارها نگفته بودیم که عدد بزرگ ومیلیونی را نمی توان درسازماندهی های سفت و غیرمنعطف جای داد؟پس چرا حالا شیپوررا ازسرگشادش به صدا درمی آوریم؟ وچرا ناسازه ترکیب آن با سازماندهی سفت ومتمرکزرا- که گویا باین ترتیب ناقص الخلقه بودن جنبش را برطرف می سازد- سرمیدهیم؟غافل ازآن که هیچ سوزن بانی نمی تواند دولوکوموتیو دارای جهات متفاوت را بهم چفت کند. نه فقط به لحاظ امنیتی وسیبل شدن دربرابردشمن وقراردادن لقمه پرچرب وچیل درجلوی دهان گرگ، بلکه مهم ترازآن برای خشکاندن یک دریا ابتکار وخلاقیت،که نمونه بیادماندنی ثبت لحظه پرپرشدن ندا ورله آن به جهان و وتبدیل آن به یک واقعه جهانی-تاریخی تنها یکی ازصدها وهزاران ابتکارآن است. چنان اتصالی به این می ماند که بخواهیم پاهای یک آهوی راهوار ودونده را درپوست گردو بگذاریم.یک باردیگرباید تأکید کرد که سخن اررابطه جدید وسازنده ومناسبات غیرهیرارشیک بین شرکت کنندگان درجنبش وبین واقعیت های جامعه طبقاتی چون عنصرآگاه وناآگاه وباتجربه وکمترباتجربه ونظایرآن درراستای مقابله با شکاف طبقاتی وممانعت ازبازتولید آن است ونه انکارنقش عنصرآگاه ونه نادیده گرفتن تنوعات وابتکارات فردی.هدف ایجاد رابطه خلاق وهمبسته بین فردوجمع است. بنابراین دراین نوع سازماندهی شبکه های ارتباطی وفعالین وپیشروان واقدامات هماهنگ وگسترش هماهنگی همه وهمه وجود دارند ولی نه ازنوع عمودی وسلسه مراتبی آن بلکه افقی و درسنخیت با هدف راهبری آزادی وبرابراجتماعی ودمکراسی مستقیم ومشارکتی. بشر محکوم نیست که هربارکه به پامی خیزدرهمان قالب مناسبات بتواره شده جامعه طبقاتی-کیش مناسبات عمودی- عمل کند وبا کپیه برداری ازآن و نهادینه کردن امتیازات موجود بجای سوسیالیسم وجامعه ترازنوین به بازتولید آنها به پردازد.برعکس مناسباتی که ازهمین امروزبنانهاده می شود باید بتواند رنگ وبوئی ازآنچه که برای ساختن فردا پیشنهادمی شود درخود داشته باشدو ازهمین امروز بتوان ردپای آن را مشاهده کرد ازهم اکنون درخدمت پرورش ظرفیت های معطوف به خودرهانی وخود حکومتی باشد وگرنه دره ای پرنشدنی بین آرمان وادعا با واقعیت وجود خواهدداشت.بی شک برنامه وطرح های ازقبل تهیه شده و رهائی بخشی وجودندارد ومدعیان آن را باید درزمره سوسیالیستهای تخیلی وفرقه گرا جای داد. تنهامی توان با جستجوی مشترک ومشارکت فعال دربسترویران کردن مناسبات کهنه ضدانسانی وبهره گرفتن ازتجارب صورت گرفته، گام هایی واقعی درراستای بنانهادن جامعه نو ومبتنی بربرابری اجتماعی برداشت.دراین میان آنچه بیش ازهمه قطعیت دارد و بطورمشخص دربرابرماست"آگاهی منفی" است. یعنی آگاهی ازآنچه که نباید تکرارشود که خودبه معنی رهائی ازاشکال مشخصی ازسلطه اندیشه های مسلط جامعه طبقاتی است. "آگاهی مثبت" برای ایجاد جهان نو اگر قراراست واقعا برنامه سازندگان سوسیالیسم باشد،باید بامشارکت ومداخله خود کارگران وزحمتکشان وسازندگان تاریخ درهرعصروزمانه ای ساخته وپرداخته شود.بدیهی است آنها خودخوب میدانندکه ازامکانات وتجربه ها و آگاهی ها وتخصص های موجود چگونه برای انجام این مهم سودجویند بدون آنکه خود را محکوم به پذیرش تبعات ناشی ازتقسیم کارهای نهادی شده جهان ناانسانی- طبقاتی بنمایند. بدون آنکه بخواهیم چالش های سمت گیری نوین براساس جستجو ومشارکت ازپائین وآزمون تمرین دموکراسی مستقیم را دستکم بگیریم، بااین وجود این نوع سازمان یابی که هنوزهم تکوین خود را به پایان نرسانده یکی ازمشخصات پارادایم جدید مبارزه برای آزادی وبرابری اجتماعی درپی تجارب و تحولات جهانی-تاریخی قرن گذشته و ازمشخصات جنبش های جدید است که اولین ضرب آهنگ آن درجنبش مه 1968 درآشکارشدن درون مایه سترون وپوسیده"سوسیالیسم دولتی وازبالا" دربلوک شرق وهم چنین تعمیق وتشدید بحران جهان سرمایه داری در بلوک غرب نواخته شد و درطی فرازهائی ازیک فرایند به پایان نرسیده،پاره ای ازمشخصات سیمای خود را به نمایش گذاشت و هم چنان درمتن ودر چالش با جهانی سازی و جهانی شدن شتابان،البته همراه با افت وخیز،به پیش می رود.بی شک با دوران گذارطولانی،دردناک وتوأم با افت وخیزی مواجهیم.بااین همه درمتن جهانی سازی شتابان توسط سرمایه داری وچالش های عظیمی که برمی انگیزاند ودرپی هرتکانه بزرگ بحران،شاهد جلوه بارزتری از وجوه گوناگون پارادایم جدید ورشدوشکوفائی فرایندهای متعلق به آن هستیم. بدیهی است که بدون بهره گیری ازدست آوردها وغنابخشیدن به آن ازطریق آزمون ومشارکت ونقد همه جانبه برای تغییرجهان، وبدون نیل به خود آگاهی تاریخی و ناظربه ژرفا وماهیت تحولات پیش رو نخواهیم توانست جلوتربرویم و مانع ازبازتولید وبازپروری نظام های طبقاتی ومبتنی برسروری بازار دردل جنبش های ضد جامعه طبقاتی گردیم،حتی اگرهمچون انقلاب بزرگ اکتبردرنبردی مهم به پیروزی برسیم.

ازجنبش باید آموخت

واقعیت آن است که جنبش های بزرگ توده ای هم چون کمون پاریس و انقلاب 1905 و1917 روسیه وجنبش مه 68 ویاانقلاب بهمن و یا همین جنبش نه ماهه سال گذشته حامل بسی پیام ها ودرسهای بدیع درحوزه های گوناگون وازجمله چگونگی سازمان یابی است که امری زنده وخلاق وغیر پیشینی می باشد.چه بسا پاسخ مستقیم وغیرمستقیم برای شماری از معضلات فکری وعملی انباشته شده وبی پاسخ مانده درطی چندین دهه و ازجمله چگونگی سازمان یابی ونظائرآن را بتوان از ِقبل خیره شدن به تحولات ودست آوردهای یک جنبش واقعا توده ای و عظیم بدست آورد ویا دستکم زمینه های دست یابی به آن را مشاهده کرد. چه بساکتاب پراتیک اجتماعی سرشارازحقایق بکروراه گشائی باشد که درمتون به نگارش درآمده نتوان یافت وباین اعتبارهرجنبش بزرگ علی القاعده حاوی نکاتی بیش ازیافته های قبلی است. اینکه گفته می شود یک گام عملی جنبش واقعی بهترازیک دوجین "برنامه" است ناظربرهمین واقعیت است.مارکس ازکمون پاریس فراگرفت ولنین نیز ازشوراها وانقلاب 1905 و1917 بسی آموخت والهام گرفت.اما نخبه گرایان خودشیفته ما که گویا مادرزادی فیلسوف وهمه دان بدنیا آمده اند ودرواقعیت امراسیرباید ونباید افق های محدود فرقه های خود ساخته اند،تنها می توانند به جنبش بیاموزند و گوئی چیزی برای آموختن ازاین مخزن سرشار از تجربه وابتکارات وجود ندارد. ودرست بدلیل وجود این گونه انگاره های نادرست درمورد جایگاه ونقش خویشتن، ودرک های کلیشه ای ازتجربه های گذشته، شمارقابل توجهی ازفعالین ونیروهای سیاسی سوسیالیست و دارای تجربه نتوانستند به سهم خود ازفرصت تاریخی و بزرگ نه ماهه،درحالی که خود حاکمیت نیزبرای مدتی گیج ودرمانده شده بود،دربرقراری پیوند سازنده وکارسازبا جنبش سود جویند و نیرو وتجربه واعتبار چپ را درجهت تقویت جنبش و ترمیم نقصان وضعف های آن بکارگیرند. آنها عموما واکنشی عمل می کردند و یا منفعل بودندویا حتی درجهت دیگری شنا می کردند.چرا که شکاف بین ذهنیت متأثرازتصورات والگوهای پیشینی و واقعیت های موجود،آنها را تاحدزیادی غافلگیرومنفعل ساخته بودوامکان کنشگری فعال ودوجانبه را ازآنهاسلب کرده بود.اکنون نیزنشانه ای حاکی ازدرس گیری ازآزمون بزرگ سپری شده -برآمد 9ماهه جنبش-برای مواجهه مؤثرتر با موج ها و خیزش های آتی، دیده نمی شود.بی شک درچنین شرایطی نقد واقعی جنبش که مستلزم ارجاع به خود واقعیت آن وعملکردش بدوراز پیش داوری ها و الگوهای پیشینی است، واجداهمیت است.

همانطورکه اشاره شد درک عمیق تردلایل اُفت جنبش را نمی توان صرفا ازطریق استناد به نقایص سازمان یابی توضیح داد.علاوه برآن وعلاوه برعامل سرکوب بیرحمانه وخشن، عوامل مهم دیگری نیزدخیل بودند:درمقطعی بدلیل فرادستی نسبی گفتمان اصلاح طلبانه وبدلیل پنچرشدن این جریان درپی تعمیق جنبش ونیزفشار اصول گرایان برآنها، بدلیل بی اعتنائی به مطالبات معیشتی وتبعیض جنسیتی وملی و...(که موجب رشد ناموزون ویک جانبه وشکننده جنبش می گردد)، تکیه یک جانبه برشکل معینی ازمبارزه( خیابانی ومبتنی برمراسم رسمی) وبی توجهی به سایر اشکال مبارزاتی مکمل، فقدان رسانه ها وابزارهای کلان و اثرگذارمستقل، وتاحدی آشفتگی وغافلگیری فعالان جنبش های اجتماعی ویا سنتی چپ درتنظیم رابطه مؤثروکارآیند با جنبش،همگی دست بدست هم داده و درافت جنبش بی تأثیرنبودند.بی شک ترمیم گسست های فوق می تواند تأثیرمهمی درکیفیت وپایداری خیزش های بعدی بگذارد.اما همه اینها مستلزم آن است که قبل ازهرچیزخود جنبش را به مثابه موجودی زنده وخلاق، ونوآور ودرس آموزبرسمیت بشناسیم ونخواهیم لباس ازقبل تهیه شده ای را بر قامت آن به پوشانیم .تنها باید بتوان آنچه را که مارکس درباره نقد نظریات فویرباخ ودرتزسوم آن فرموله کرده است وناظربرآن است که "معلم" خود نیازبه آموزش دارد را درخود به پرورانیم وبجای قراردادن ذهنیت خویش به مثابه نقطه عزیمت در کشف حقیقت، خود واقعیت ونقد آن را نقطه عزیمت قراردهیم. بدون برقراری چنین پیوندی بین ذهن وعین وبطور مشخص بین جنبش وفعالین چپ قادربه پیشروی نخواهیم بود.*2

اما علاوه برعوامل فوق، فاکتورمهم چگونگی امکان پیشروی جنبش درکشوری استبدادزده چون ایران را هم باید درنظرگرفت. چرا که تجربه ومنحنی ناظربربرآمد جنبش ها نشان می دهد که آنها قادرنیستند عموما دریک خط سیرصعودی ممتد تارسیدن به هدف خود پیشروی کنند.بلکه بصورت موج وارظاهرمی شوند وسپس بدلیل فضای سرکوب دچار فروکش نسبی ویاموقتی می شوند تاباتجدید قوا ویافتن فرصت بهتری درموج بعدی با ابعادی چه بسا نیرومندتر نمایان شوند. واین سیرنهایتا تابهم خوردن رادیکال توازن نیرو ورسیدن حاکمیت به آستانه فروپاشی کامل ادامه می یابد.بی شک تجارب بدست آمده وحوادث غیرقابل پیش بینی،درچگونگی بروز موج ها،زمان وشدت ودامنه ونظایرآن، تأثیرگذارند.اما تامادامی که شرایط عمومی یعنی ویژگی استبدادی وسرکوبگرانه ساختارقدرت و نیزچگونگی آرایش جنبش دچار تغییرات اساسی نشده باشد، باحتمال زیاد ما هم چنان با روند خیزش های موج وارمتناوب وچه بسا غافلگیرانه مواجه خواهیم شد.موج اخیر9ماهه البته ازموجهای قبلی بسی نیرومندتروطولانی تربودولی بهرحال،علیرغم افکندن لرزه برپیکرحاکمیت،هنوزفاقدتوانائی وظرفیت لازم برای درهم شکستن ساختارقدرت بود.

ضرورت تجدید آرایش جنبش سوسیالیستی

صرفنظرازعنوان جالب این بخش، درففسه های این غرفه همه جوردارو پیدامی شود. درواقع مجموعه ای ازتناقضات وآشفتگی ها وابهامات عنوان فوق را به یک تعارف بی خاصیت تبدیل کرده است:

اولویت بخشیدن به گفتمان "دموکراسی" وبارکردن وظیفه تقویت نیروهای دموکرات بردوش جنبش سوسیالیستی ومشروط کردن همکاری با دیگران به نظراین جریان درموردمبارزه ضداستبدادی*3عملا اتحاد هواداران سوسیالیسم را ازمضمون اصلی خود تهی ساخته است.علاوه برآن با تجزیه اتحاد هواداران سوسیالیسم به حوزه ها ووظایف گوناگون وجدا ازهم و موازی باهم باردیگرآن را بلامعناساخته وبه شیربی یال ودم واشکم تبدیل کرده است. باین ترتیب ما با رده ها وسطوح گوناگون ورنگارنگی ازفعالیت های جداگانه مواجهیم که ترکیب آنها درذهن خواننده تصویر شیربی یال ودم را بوجود می آورد:ازهمکاری حول "دموکراسی انقلابی" بابخشی ازچپ ها تا "ایجاد جبهه کارگری یا همکاری های منعطف (به نحوی که "حزب بی حزبان" کنار گذاشته نشود) ، وتاتشکیل فروم های بحث، وتا تلاش برای اتحاد حزبی که مستلزم وحدت های بیشتر و عمیق تری در میان جریان های هم گراست ،همگی درزیرتجدید آرایش جنبش سوسیالیستی ردیف شده اند،بدون آنکه رابطه آنها ودلایل ومعنای وجودی هرکدام ازآنها واولویت بندی آنها روشن شده باشد.درواقع این اتحاد بزرگ هواداران سوسیالیستی است که باواشدن قطعات آن بدین شکل ذبح شده و تکه پاره می شود. گرچه همانطورکه اشاره شد رابطه قطعات پیاده شده مبهم وکنگ است اما دراساس چیزی جز بازگشت ازایده اتحاد هواداران سوسیالیستی متکثروچندگرایشی به مدل قدیمی وتک گرایشی یعنی تشکیل حزب هم نظران با منظومه و زیرمجموعه ای ازتجمعات وتشکل های رنگارنگ نیست. برسرچگونگی تلاش برای شکل گیری یک جنبش سوسیالیستی مؤثر، ازدیربازجدالی وجود داشت بین دومدل: متمزکزکردن طرفداران یک گرایشی معین ومبتنی بر قرائت معینی ازسوسیالیسم باسودای تأمین هژمونی آن بردیگرگرایش های چپ ونهایتا برطبقه،ومدل تحقق یک تجمع یا جنبش کمونیستی بزرگ به عنوان بخشی فعال ازجنبش کارگری ازطریق تجمع حول چندین اشتراک پایه ای.همکاری پیرامون اشتراکات، ضمن برسمیت شناختن اختلافات وانجام دیالگوگ، وبطورکلی باسیمای یک چپ چندصدائی. بی شک طرفداران سوسیالیسم سنتی هم می توانستند به عنوان یکی ازصداها وگرایش ها درصورت پذیرش چندصدائی وهمکاری حول اشتراکات،ونه تحمیل رویکردهای خودبردیگران، بخشی ازهمین چپ سوسیالیستی متکثر باشند. اکنون اما به نظرمی رسد که درپی انشعاب، رویکرد نخست براین جریان غلبه پیداکرده است.آنها با ارزیابی ازعلل ناکامی تجربه صورت گرفته بازگشت به مدل نخست وسنتی را پیشه کرده اند. البته ازجریانی که بدلیل عدم تحمل چندصدائی وچندگرایشی، جدائی وپراکندگی بیشتر را برگزید،انتظاری بیش ازاین نمی رفت.

مثلت قدرت

-درمورد ساختارقدرت سیاسی وقدرت مسلط درآن، سند ازمثلث قدرتی صحبت می کند که شامل احمدی نژاد و خامنه ای و سپاه (وبقول سند دستگاه رهبری، سپاه پاسداران، وانتظاریون)است. دراین رویکرد عملا نشانی ازطیف نیروهائی که به اصول گرایان سنتی شهره هستند ودرقالب روحانیت و تشکل های وابسته به آن درمیان طیف اصول گرایان، ونیروهای مؤتلفه ویا گروه چهاردهگانه پیروان خط امام ورهبری وبخشی ازبازار ...حضوردارند وازبدوانقلاب بهمن تا بامروزهم یک پای مهم وثابت قدرت بوده اند، وجود ندارد. گرچه دردوره اخیر بخشی ازاین نیروها ازدولت ودستگاه مجریه تصفیه شده اند،اما فرادستی آنها درنهادهائی چون مجلس شورای اسلامی، قوه قضائیه ومجلس خبرگان وتشخیص مصلحت نظام وصف آرائی آنها دربرابرقوه مجریه برکسی پوشیده نیست.بی شک خامنه ای علیرغم یکه تازی و اعمال قدرت مطلقه وحتی نزدیکی اش به احمدی نژاد، صرفنظرازجاه طلبی های خود،درعین حال نیازهای یک نظام درمعرض خطر گرفته به ولایت مطلقه ومشت آهنین را بارضایت نسبی وبه نیابت ازآنها اعمال می کند.ازهمین رواوبخشی ازقدرت وجایگاه خود را مدیون همین نیروهای اصول گرای سنتی و ملقب به محافظه کاراست. سفرهای اخیروی به قم ونقشی را که برای حوزه وروحانیت درنظرگرفته ونیزانتقادهای غیرمستقیم اش به احمدی نژاد(نظیرانتقاد به اسلام منهای روحانیت ویا مخالفت با دورزده شدن وزارت امور خارجه وامثال آن) همین واقعیت را نشان میدهد.درچنین شرایطی هنوز تصفیه آنها ازنهادهای قدرت لااقل به طور کامل صورت نگرفته است وانجامش هم امرساده ای نخواهد بود ونمی تواند بدون تنش و بحران های حاد عملی شود.

2010-11-24 03-09-89 تقی روزبه

http://www.taghi-roozbeh.blogspot.com

*1-سندسیاسی این کنگره را می توانید درلینک زیرمشاهده کنید:

http://www.rahekargar.net/congress_15/congress_15_sanade_siasi.htm

*2-مایکل لبوویتزپیرامون فروپاشی،ابتذال ویاریزش تئوری درکتاب فراسوی سرمایه صفحه 56 نقل قول جالبی ازمارکس دراین رابطه نقل می کند: ریزش تئوری زمانی شروع می شودکه "دیگرنه خود واقعیت،بلکه یک دستگاه تئوریک ترتیب داده شده ازنظرات استاد به نقطه عزیمت تحلیل واقعیت تبدیل می شود،واقعیت به درون تئوری بلعیده می شود وبه این معنا تناقضات بین تئوری وواقعیت بااعمال خشونت بردومی سرکوب می شود.کاراستاد برای درک تئوریک واقعیت،حالابه عکس خود بدل می شود،یعنی تئوری به نقطه عزیمت تحلیل واقعیت مشخص تبدیل می شود واین به معنای ابتدال وتلاشی یک نظریه است"

*3-"سوم چگونگی رابطه با جنبش ضد استبدادی کنونی یکی دیگر از حوزه هایی است که بدون برداشتی واحد یا دست کم مشابه نمی توان به اتحاد چپ فکر کرد ...وهمکاری حول تقویت جریان دموکراتیک انقلابی درجنبش کنونی" به نقل ازسند کنگره 15این جریان