"اعمال رهبری" یا "خود رهبری"

شکاف بین مردم و شعارهای ساختارشکن با گفتمان جریاناتی که درچهارچوب نظم کنونی و مرمت آن عمل میکنند، مانند بیانیه اخیرموسوی یا بیانیه 5 نواندیش دینی ویا نامه مهندس سحابی و سایرحامیان این  رویکرد وازجمله شبه اپوزیسیون های خارجه نشین،اکنون به یکی ازچالش های مهم جنبش تبدیل شده است.
جریاناتی که دوختن پاپوش "اعمال رهبری" را مؤثرترین شیوه برای سربفرمان کردن جنبش وقراردادن دست وپای آن درپوست گردو بشمارمی آورند.

دوستانی درپانویس نوشته من تحت عنوان بیانیه موسوی ودردسرهای عبورمردم، آن را توضیح واضحات دانسته وبخشا ازمنظرجستجوی برنامه ای پاسخ گوبرای روشن کردن چه باید کرد. بی شک کسی نمی تواند اهمیت برنامه وچه باید کرد را منکرشود وآن مطلب هم به این معنا درمقام ارائه آن ها نبوده است.بنابراین مساله برسرانکار اهمیت آن نیست. اما سوال این است که درک ما ازبرنامه چیست و به " برنامه وچه باید کرد واقعی" و پاسخ گوبه به نیازهای یک جنبش چه گونه می توان دست یافت؟. آیا ازفرازسر جنبش وازلابلای کتابها وتوسط یک جریان یا عده ای "نخبه" می توان به آن دست یافت یا اینکه برنامه یک جنبش را تنها می توان ازدرون آن وتوسط خردجمعی آن  بدست آورد؟ والبته نوع نخست و میزان کارآئی اش را بیش ازچندین دهه است که توسط یک دوجبن "برنامه وچه باید کردها" توسط فرقه های گوناگون آزموده ایم. مگرآزمون چندین دهه وتدوین چند دوجین برنامه و ادعای رهبری و.. لازم است تا معلوم شود که دودی ازاین کنده ها برنمی خیزد؟   پس اگرخود جنبش وتجربه وخرد آن منشأ زایای این برنامه ها وچه باید کرد ها است ،تنها تمرکزبرآن وپراتیک وخرد آن است  که می تواند درکنارالبته تجارب تاریخی ،به این نیازپاسخ دهد.واین به معنای آن است که  برنامه تغییرجهان را تنها می توان درجریان تغییرجهان و ازدرون پراکسیس معطوف به آن بدست آورد ونه ازبیرون. واگرچنین است پس این همه سرگشتگی ها وسردرگمی ها ازکجا سرچشمه می گیرد؟ آیا براستی باورداریم که گویا چشمه گوارائی وجود دارد که اگردستمان به آن بند بشود سیراب ابدی خواهیم شد؟ آیا تئوری وبرنامه نابی وجود دارد که گویامی توان آن را کشف کرد وبکارگرفت؟ به گمان من این سرگشتگی بیشتر بخاطرپیش فرض ها وبعضا کلیشه هائی  است که عموما درما وجود دارند و با خودحمل می کنیم .آن ها به مثابه حجابی بین ما و واقعیت ها عمل می کنند ومانع گره خوردگی اندیشه وعمل اجتماعی وپراکسیس می شوند. گرچه این  پیش فرض ها به ناگزیر با فرایند انکشاف جنبش بیش ازپیش رنگ می بازند ولی این هنوزبه معنی نادیده گرفتن جان سختی بقایای آن نیست.اگراین پیش فرض ها وانگاره های روسوب کرده درخودمان را به کناری نهیم واگرنخواهیم  ازورای این منشورها به جامعه و معنای رویدادها بنگریم، آنگاه خواهیم دید که نفس وجود یک جنبش-بیش ازیک دوجین "برنامه" ازپیش تدوین شده ارزش مداقه وبررسی داشته وخود حاوی عناصری از برنامه  وجهت گیری های واقعی ومهترازآن حاوی چگونگی دست یابی به آن است.آنگاه روشن خواهد شدکه جنبش حاوی بسی درس ها ورهنمودهای گرانبهائی است که باحضورانتقادی  وخیره شدن درآن ،  هم به نقاط قوتش وهم نقاط ضعفش،  آن حلقات پیشروی را که می توان وباید بدست گرفت فراچنگمان قرارمی دهد. لازمه اینکارالبته قبل ازهرچیزتقویت خصیصه یادگیری ازجنبش است و مصداق آن  گفته مارکس (نقل به معنا) که  آموزگارقبل ازآنکه آموزش دهد خود باید بیاموزد.

 درآن نوشته من بطور کوتاه یکی ازاین پیش فرض ها یعنی  نظری  که جنبش را هم چون پیکروتنی می پندارد که گوئی بخودی خود فاقداندیشه وشعور وخلاقیت است ولاجرم درجستجوی یافتن سر برای آن است(وناگفته نماند بسیاری ازنخبگان خود ویا فرقه خود  را درمقام سربه تصوردرمی آورند )  بویژه  ازمنظربورژواها ومفسرین رنگارنگ آن مورد نقد قرارداده ام.  ضرورت "اعمال رهبری" وتقدیس بیانیه 17 میرحسین موسوی ازاین منظربیانگرهمین رویکرداست.دومین نکته مهم  مطرح  شده درآن نوشته برجسته کردن عنصرانقلابی جنبش یعنی آن اخگرسوزان وفرارونده ای است که قراراست  توسط اعمال رهبری هدف گرفته وکنترل ومهارگردد. اکنون ترس عجیبی ازیک جنبش بی مهار و برافروخته ترشدن آتش پرومته نهفته درآن، بسیاری را دربرگرفته است.ومتأسفانه باید گفت که  کثیری ازمدعیان رهائی مردم نیز دراصل "اعمال رهبری" با بورژوازی ومصادره کنندگان قدرت ازمردم هم صداهستد.  آیا براستی ما مدعیان دفاع ازدموکراسی رادیکال و مشارکتی می خواهیم درکنترل این اخگرسوزان-ونه دربازگرداندن قدرت به منشأ اصلی خود- با بورژوازی رقابت کنیم؟ گیرم که به شیوه "انقلابی" وتأمین سیطره خویش وفرقه خویش برجنبش.اما مگرما عمیقا برظرفیت خود رهانی مردم و رهائی آن اکثریت عظیم  بدست خود باورنداریم وآن را دایما در سرود انترناسیونال برزبان نمی آوریم؟!  ولی متأسفانه این اصل مادرومادراصل ها،که باید الهام بخش همه برنامه ها و تاکتیک ها  واستراتژی ها باشد، هرگزجایگاه واقعی  وبایسته خود را درذهن وعملکرد ما ندارد ولاجرم اصلی است مهجوروراکد.آری جنبه کاربردی ندادن به آن،  گمشده اصلی ماست ومنشأ سرگردانی ودرهم آمیزی. بدیهی است  اگرکسانی توانا به رهائی خود باشند واگررهائی کارگران تنها بدست خودشان ممکن باشد،پس  بی شک چنین کسانی توان خود رهبری وخودحکومتی را نیز دارند وبطریق اولی توان تدوین برنامه رهائی خود را نیز. این اساسی ترین خط تمایزمدافعان آزادی و برابری اجتماعی ودموکراسی رادیکال  یعنی باورمندان جهانی ازنوع دیگر  با همه کسانی است که درچهارچوب قواعدهمین جهان، گیرم با اصلاح وتبصره ای به آن ، می اندیشند و عمل می کنند.جایگزین ساختن اعمال رهبری برمردم بجای اعمال رهبری مردم برخود، آن بندنافی است که ما را با نظام های طبقاتی وساختارقدرت مبتنی برسلطه انسان برانسان، مرتبط می کند. ولی اگرما بدنبال اعمال رهبری نیستیم، واگرخود مردم راشایسته "خود رهبری" می دانیم ، اگرحامل تجربه و آگاهی و پتانسیلی هستیم،می توانیم وباید که آن را درخدمت  فرایند خود رهانی بکارگیریم ونه تحکیم زنجیرهای بردگی.یعنی در فعلیت بخشیدن هرچه بیشتراین ظرفیت های بالقوه  و تثبیت وگستراندن دامنه  این اخگرسوزان. به خاموشی گرائیدن این اکسیرحیات وکنترل آن، به معنی مرگ یک جنبش وتبدیل شدن آن به ابزارسلطه انسان برانسان ودرخدمت فرادستان است. والبته درسوی مقابل، انتقال تجربه مبارزات  مردمان دیگر،کمک به بررسی ونقد وجمع بندی  تجربه خود توده ها که منبع غنی وبی پایان خود آموزی آنها بشمارمی رود وگفتگو ودرمیان نهادن آنها والبته اقدامات بی شمار عملی وتقویت کننده  دیگری درهمین راستا ،بخش مهی ازهمان برنامه ای خواهد بود که بدلیل همان حجاب پیش فرض ها، سرگشته بدنبالش هستیم وهم چون جنگلی آن را ازپشت درختان جستجومی کنیم. چرا که نقویت و تداوم هستی یک جنبشِ خود بنیاد درواقع جان مایه برنامه ما به مثابه یک کمونیست باورمند به خودرهانی کلیه مزدوحقوق بگیران وهمه استثمارشدگان خواهد بود.والبته به موازات آن افشاء گفتمان های دیگری که دراندیشه اعمال رهبری وخاموش کردن  گوهراصلی جنبش می باشند،نیزبخش  دیگری از این برنامه  را تشکیل می دهد.تلاش باهمه وجود مان برای آنکه جنبش قبل ازآنکه  هم چون انقلاب بهمن 57 سترون شود، وعمدتا ازدرون، چنان بالیده وتناور بشود که باین سادگی ها دشمنان مردم نتوانند آن آتش نهفته  وموتورپیش برنده را خاموش سازند،بخش بسیارمهمی ازیک برنامه واقعی را تشکیل میدهد. یعنی  بالیدن آن تنه ای که مولد واقعی برنامه ورویش بی کران شاخ وبرگ روبه آفتاب خواهد بود. ماسعی می کنیم که همبستگی همه زحمتکشان را حول باوربه توان و ظرفیت خود رهائی  وخود حکومتی و ایجاد نهاد ها وارگان های اقتدارمستقیم خودشان تقویت کنیم.درهرلحظه وازهم اکنون ودربسترآزمون خود.

 اگربه جنبش بنگیریم درهمین شش هفت ماه بسیاری ازبن بست و پیش فرض ها و دشواری هائی که زمانی مشکلی لاینحل انگاشته می شدند، کناررفته اندو البته دشواری ها و سوالات و ابهامات جدیدی که لازمه دیالتیک پیشروی است،بوجود آمده اند. به اندازه ای که گوشه هائی از ظرفیت خود رهانی آزاد می شود و باندازه ای که مردم محیط اجتماعی خود را دگرگون می کنند انسان های جدید،جسورتر،آگاه ترومصمم تروبا افق های تازه تری آفریده می شوند.آری ماجنبشی هستیم که درحال عبورازحاکمیت واصلاح طلبان(طرفداران ولایت مشروط) ومهمترازآن، ازخودمان هستیم!

 ما همه ومطلقا همه  یعنی کارگران وجوانان و دانشجویان ومعلمان و پرستاران وزنان و... وهمه مدافعان سوسیالیستی وباورمندان به جهانی دیگر، جملگی در دامن نظام سرمایه داری چشم  به جهان گشوده ایم وازهمان لحظه تولد باهزاران تاروپودهای مرئی و نامرئی ،رنجیرشده به آنیم.بااین وجود چاره ای نداریم جزآنکه  درمتن همین جهانی که به آن زنجیره شده ایم وازخلال خیزها ونافرمانی های خود ودرفرایند تغییرجهان پیرامون، خویشتن را تغییردهیم.تداوم هفت ماه حرکت باهمه  کاستی وضعف ها و ... بخوبی چگونگی رهائی یعنی تولید نیرو و بهره گیری ازآن برای پیش رفتن را، دیالتیک حرکت و رهائی را، نشان می دهد.هرگونه ادعای مکاشفه وتدوین برنامه بدون مشارکت درجنبش   توده های تاریخ ساز،وبدون درنظرگرفتن دیالکتیک آزاد شدن ظرفیت های تازه  برای پیشروی ودرجدائی ازآن، حاصلی جزتراوشات ومکاشفات فرقه ای وآنچه که آن را باید کمونیزم آئینی خواند نصیب امان نخواهدکرد.چرا که برنامه واقعی ازدرون سبزجاری زندگی ونبرد مردم برای تغییرخود و شرایط حاکم برخود بیرون  می  تراود ونه ازدرون کتابها ومتون ویازوایای ذهن تجریدی. یک باردیگرباید تأکید کنم که اگروجود ظرفیت خودرهانی  مردم واکثریت بزرگ کارزوحمت را  می پذیریم به ناچار این را نیزمی پذیریم که مردم خود قادر وتوانا به خلق برنامه واهداف حرکت خویش هستند. واگربرنامه چیزی است که باید توسط مردم اجراشود و اگرمردم خود تصمیم  گیرندگان برسرنوشت خود هستند، بنابراین سازندگان تدوین کنندگان واقعی برنامه هم ، هم چنان که اجراکنندگان آن،خود آنها هستند. مشکل ما وسرگشتگی ما ازآن جا است که درمورد جهانی ازنوع  دیگرمی خواهیم با همان ملزومات وداده ها ومنطق جهان طبقاتی و ساخته وپرداخته بورژوازی بیاندیشیم، ونه آنکه نقد و تصورات خود را  درحین تغییرجهان ودرمتن آن بدست آوریم ویا به بوته آزمون بگذاریم. وبنابراین است که درجدائی امان، جزهمان جهان موجود را بازتولید نمی کنیم.

اگربه مردم به مثابه سوژه های تاریخ سازبنگریم که برای تجدید بنای زندگی به یغمارفته خود به پاخاسته اند، مردمی که ازدل ناتوانی ها و گسستن  تدریجی  زنجیرهای بسته شده به دست و پای خود سربرمی آورند وبه تدریج ظرفیت های بالقوه خود را بالفعل می کنند،آنگاه با درک وعملکرد دیگری ازبرنامه و رهبری وسازمان یابی ونحوه رهائی مواجه می شویم.  دراین معنا برنامه یعنی فعلیت بخشیدن به  این ظرفیت ها،دست یابی به بلوغ خود رهبری،توان ترسیم مطالبات خود وچگونگی دست یابی به آنها ،خود را به مثابه یک سوژه فعال و انسان خود رهان پروردن  و ساختن سوسیالسیم بدست توانای  مردم زحمتکش وهمه استثمارشدگان.

آیا با چنین پروژه ای بی وظیفه می شویم؟! این البته یک سوال مضحکی است که اوج سرگشتگی و بدترازآن داشتن وظیفه از ِقبل بی وظیفه کردن مردم، تهی کردن آنها و تبدیلشان به پیکره های بی شعوری که با اتصال به شعوری والا و بیرون ازخود،واجد ارزش می شوند،نشأت می گیرد. رویکردی که درنهایت خود پهلوبه پهلوی همه ایدئولوژی های واپسگرا می ساید. این نگرش البته ربطی به سوسیالیسم رهائی بخش ندارد. با این وجود  وجود دارند و نقش آفرینی می کنند. امری که مقابله  باآن وتلاش برای خشکاندنش وجه دیگری ازبرسمیت شناختن این اکسیرحیات درونی جنبش  را تشکیل می دهد. پس ما بی وظیفه نیستیم و وظایف بیکران وخطیری دربرابرخود داریم.اما وظایفی ازسخ دیگر و ازجنس رهائی انسان بدست خود.

همانطورکه ملاحظه می کنید اگرهمین دوفقره یعنی نقد "اعمال رهبری" برجنبش بجای "خود رهبری" ولاجرم اجتناب از کپیه بردازی از آن وهم آوازشدن با بورژوازی، و هم چنین اهمیت خطیر نگهبانی ازاین آتش افروخته پرومته وارش وآن شعله های  اخگرسوزان را  دریابیم مهمترین سرفصل برنامه خود را درلحظات خطیرکنونی دریافته ایم:تهدیداتی که هم  توسط دشمن رودر روصورت می گیرد وهم مهمترازآن توسط پایگاه های نفوذی آن درعقبه جنبش، درگفتمان های دیگر،درصفوف وباورها و ازطریق زنجیرهای مرئی و نامرئی سلطه  غیرمستقیم ودرمیان صفوف جنبش وازجمله در ترفند کمند"اعمال رهبری" برای شکارو دفن  "جرثومه های رشد یابنده خود حکومتی و خود رهانی". فرقی هم  نمی کند چه  حسن شریعتمداری ها وبیژن حکمت ها وسحابی ها و موسوی ها و... آن را تحت عنوان ضرورت لحظه حاضربرای مقابله با ساختارشکنی فرموله کنند، یا هرآینه توسط  یک مدعی چپی که درسودای اعمال "رهبری انقلابی" خود برجنبش، مشغول رقابت با آن باشد

تقی روزبه