دولت کارگری یا دولت ایدئولوژیک ! (2) رحمت خوشکدامن

( بازهم در نقد نظر رفیق شا دی مقدم )

درمقاله قبلی ام بنام "دولت کارگری یا دولت ایدئولوژیک !" در جواب به نوشته ( رفیق شادی مقدم ) روی دوموضوع تکیه کردم : 1- مارکس و انگلس از بکارگیری اصطلاح دیکتاتوری پرولتاریا چه منظوری داشتند . 2- دولت کارگری با دموکراسی بیگانه نیست ودر جامعه سوسیالیستی به شکلی کاملتر برای تمام شهروندان وجود خواهد داشت . و گفتم که اولأ رفیق شادی مقدم دیکتاتوری پرولتاریا را شکلی از حکومت می داند . ثانیأ رفیق چون دیکتاتوری پرولتاریا ( دولت کارگری ) را چنین می فهمد ، هیچ گونه رابطه ای بین آن و دموکراسی نمی بیند وهر صحبتی ( از دموکراسی) را در دوره دولت کارگری ، دفاع از منافع بورژوازی می بیند . اینها چیزهای بود که درآن مقاله به آنها پرداختم .

رفیق شادی مقدم در جواب به مقاله ام و بجای نقد این برداشت از نظریه مارکس که من فکر می کنم درست ترین باشد ، مجددأ با همان شیوه قبلی نقل و قو لهای از (مارکس و انگلس و لنین ) برای نقد این نظرمی آورد . بدون آنکه اندک تعمقی نماید و ببیند که مفهوم آنها چیست .

اما با همه این احوال رفیق برای رد این نظرروی یک موضوع انگشت می گذارد و آن اینکه پایه گذاران مارکسیسم گفته اند " دولت چیزی جز ابزار سرکوب یک طبقه بر علیه طبقه دیگر نیست ."و اگر تمام نوشته رفیق را زیرو رو کنید ، جز این چیز دیگری نمی توانید بیابید . این موضوع چه دررابطه با نوشته قبلی رفیق و چه دررابطه با نوشته اخیرش صادق است . اوبر اساس چنین درکی از دولت به این نتیجه می رسد که درجامعه سوسیالیستی آزادی های سیاسی وجود ندارد و صحبت از دموکراسی و از جمله آزادی بیان و حق رای و.. نمی تواند مفهوم داشته باشد . چرا که " دیکتاتوری پرولتاریا یعنی حاکمیت زور و قهر بر علیه بورژوازی و ارتجاع"است ." و واضح است اعمال قهر و زور در دولت کارگری یعنی تحمیل عقاید طبقه کارگر بر دشمنانش و اندیشه هایشان "می باشد . (نقل از رفیق)

بنابراین پر واضح است که به قول رفیق دو دیدگاه کاملأ متفاوت رودروی هم قرار دارند یکی دیدگاهی که براین اصل استواراست که سازماندهی سوسیالیسم بدون دموکراسی در حد خواب وخیال باقی خواهد ماند و دیدگاه دیگر( و به ظاهر چپ ) که رفیق آنرا نمایندگی می کند ، که می گوید سازماندهی سوسیالیسم هیچ ربطی به دموکراسی ندارد و وقتی که از دولت حرف می زنیم خود بخود دیگر دموکراسی جایگاه و مفهومی ندارد . از اینرو برای رسیدن به یک نتیجه معین ، راهی جزء رجوع دوباره به نظرات بنیان گذاران مارکسیسم نداریم .

میدانیم که در جامعه اولیه چیزی بنام دولت هنوز وجود نداشت و انسانها از طریق روابط جنسی و خویشاوندی به شکل گروههای اجتماعی بزرگی زندگی می کردند . این گروههای اجتماعی بشکل کمون وجود و براساس اصل خویشاوندی تشکیل می شد ند . درچنین جوامعی تولید جنسی (تولید و باز تولید زندگی بلافصل) بر تولید اقتصادی مقدم بوده است . یعنی از یک سو به وسایل میشعت زندگی ، غذا لباس ومسکن و ازسوی دیگر تولید مثل خودانسان اهمیت داشت . در چنین ساختاری افرادی برای هدایت کمون که نقش سرکرده ( کمون ) را برعهده داشتند براساس روابط خویشاوندی مشخص می گردید . ضرورت این موضوع از آنجا بود که هر گروه اجتماعی به علتهای متعدد از جمله برآوردن نیازهای خوراکی ازطریق شکار و کارهای کشاورزی و کارهای آب رسانی و نیز درگیری با گروههای دیگر و همچنین اختلافات درونی خودشان و به چنین اقتداری در گروه نیاز داشتند . از طریق این اقتدار سازمانیافته که نقش سازماندهنده منافع مشترک کمون را بعهده داشت تمام امورات کمون پیش می رفت وتنظیم و هدایت می شد . در چنین شرایطی هنوز انسانها در مقابل قوای طبیعت ناتوان بودند و به شکل اولیه ونیمه وحشی بسر می بردند و مثل حیوانات خوار ومفلوک بودند و طبیعی بود که از توان قدرت تولیدی نسبتأ کمی برخوردار باشند .اما چیزی که یکی از مشخصه های اساسی این دوره را تشکیل می دهد ، غایب بودن طبقات اجتماعی ووجود داشتن نوعی برابری در بین آنها بود . منافع مشترک همین کمون های اولیه در درون شان باعث آن می شد که از همان ابتدا برای تنظیم و حفظ و پاسداری از آن افراد معینی برای اینکار انتخاب گردند . که این افراد از طریق کمون کنترل می شد . ونیز تمام امور کمون از منازعات تا سازماندهی ( و دیگر مسائلی که در کمون وجود داشت ) بعهده شان بود . اما براساس پیدایش اولین تقسیم اجتماعی کار، نیروهای تولیدی به مرور زمان افزایش می یابد ورشد نیروهای مولده به مرحله ای می رسد که با مناسبات کمون اولیه نمی تواند تناسب داشته باشد ، پس بناچار مناسبات جدیدی را طلب می کند و این یعنی به هم خوردن مناسبات کمون اولیه و پیدایش مناسبات جدید و بوجود امدن طبقات . ودر چنین جامعه ای دیگرمناسبات انسانها بر اساس رابطه جنسی و خویشاوندی نیست که سازماندهی میگردد ، بلکه تولید اقتصادی عملا مبنای سازماندهی قرار می گیرد . و کارکردهای اولیه ای که از طریق افراد در کمون وجود داشت بتدریج پیچیده می گردد و این عناصر از وظیفه خود که دفاع از منافع مشترک کمون بود فاصله می گیرند و با رشد تولید و انباشت اولیه سرمایه بیش از پیش از پایه اولیه خود (کمون) مستقل می گردند . هم زمان با این تغیرات ، جامعه به طبقات تقسیم می گردد و دو طبقه اجتماعی بوجود می اید . طبقه استثمارگر و استثمارشونده بوجود می آید .

بربستر چنین وضیعتی است که چیزی بنام دولت که به ظاهربرفراز سرجامعه وبرای تنظیم و کنترل طبقات متخاصم و درگیر باهم بوجود می آید . اما علی القاعده از منافع طبقه مسلط اقتصادی دفاع می کند . "بنابراین ، دولت از ازل وجود نداشته است . جوامعی بوده اند که بدون دولت سرکرده اند ،و از دولت و قدرت دولتی هیچ تصوری نداشتند . در یک مرحله معین از تکامل اقتصادی که لزومأ به تقسیم جامعه به طبقات مربوط بود ، دولت به علت این تقسیم ، به صورت یک ضرورت در آمد ." " واز آنجا که دولت از نیاز به تحت کنترل داشتن تناقضات طبقاتی برخاست ،ولی از انجا که در عین حال در میان تنازع این طبقات بوجود آمد ، بنابراین علی القاعده دولت طبقه قوی تر و از نظر اقتصادی مسلط ، است ؛ طبقه ای که ازطریق همین دولت ،از نظر سیاسی هم طبقه مسلط می شود ، وبدین طریق وسیله جدیدی برای مطیع کردن و استثمار طبقه ستمدیده به دست می آورد ."(ازکتاب منشاء خانواده و.. ترجمه رفیق مسعود احمدزاده به ترتیب از ص249 و 246 )

بنابراین چیزی که از نوشته های آنان استنتاج می شود ، بر این اصل استوار است که دولت در جامعه طبقاتی نقش پاسداری از منافع طبقه مسلط اقتصادی را بعهده دارد . و تمام کارکرد دولت عملأ در تثبیت همین موضوع است . اما هر دولتی تشکیل شده از دسته های مسلح و زندانها و... که دولت های بورژوازی ، از این ابزارسرکوب برای تثبیت وضعیت سیاسی و اقتصادی استفاده می کنند . البته باید یادآوری کرد که استفاده از آنها بسته به دامنه دموکراسی در هر کشوری کم ویا زیاد می شود . مثلأ استفاده از ابزار سرکوب در کشورهای که دیکتاتوری های فردی و یا حزبی وجود دارد ، با کشورهای که از طریق دموکراسی و حق رای مردم اداره می شوند ، فرق دارد . واین فرق را نمی توان نادیده گرفت . اما آیا هر دولت بورژوائی می تواند تنها با تکیه بر ابزار سرکوب جامعه را سازمان دهد ؟ چنین چیزی غیر ممکن است . هردولتی برای توجیه کارکردش تلاش خواهد کرد که مردم را بسوی خود جلب نماید و طرفداری مردم یا حداقل بیطرفی مردم را سازمان دهد . هر دولتی که تنها تکیه اش بر ابزار سرکوب از قبیل نیروهای مسلح و ارتش و... باشد نخواهد توانست برای مدتی در قدرت باقی بماند . بهر حال برای توده های مردم در دراز مدت قابل تحمل نخواهد بود . تجربه تمام دولت های که برای اداره جامعه تنها به شیوه سرکوب تکیه کردند اثبات گر این ادعا می باشد . البته طبیعی نیز است که هیچ دولت عاقلی چنین نخواهد کرد . چرا که حتی دیکتاتور ترین دولتها نیز نهایت تلاش شان این است که برای سرکوب توده ها از ابزارهای تبلیغاتی برای مشروعیت بخشیدن به خود استفاده کنند . بنابراین سازماندهی هژمونی و حقانیت بخشیدن به کارکرد دولت مسئله مهمی است که در تئوری دولت باید در نظر گرفت . اما جدا از این وظیفه ا صلی (پاسداری از منافع طبقه مسلط اقتصادی ) دولت وظایف دیگری دارد ، این وظایف می تواند ، درظاهر امرهیچ سودی برای دولت نداشته باشد . اما وظایفی است که نمی تواند نسبت به آنها بی توجه باشد . که تیتر وار آنها را می توان نام برد . مثلا بهداشت برای عموم شهروندان و مبارزه بر علیه بیماری های واگیردار و یا تلاش برای کمک رسانی به مناطقی که بر اثر حوادث طبیعی از جمله سیل وزلزله ویران شده اند . و یا دفاع و پاسداری از مرز های ملی ، و یا میانجی گری در رابطه با اختلافات درونی خودشان و خنثی کردن تضادهای درونی خودشان که تبدیل به تضادهای آنتاگونیستی نگردد . اینها وظایفی است که در کنار وظیفه اصلی دولت و آن هم پاسداری از منافع طبقه مسلط اقتصادی به عهده دولت در قدرت می باشد . چرا که با انجام این کارها ست که رضایت توده ها را می تواند اندکی جلب نماید . ودر واقع بدون انجام این کارها دولت موفقی برای حفظ منافع اقتصادی طبقه مسلط نخواهد بود و عملا نارضایتی توده ای را بر علیه خود شدیدتر سازمان می دهد . نتیجه انکه چنین کارهای نیز بطور غیر مستقیم در خدمت منافع طبقه مسلط اقتصادی در جامعه خواهد بود .

با توجه به توضیحی که داده ام دولت با یک وظیفه مواجه نیست بلکه با مجموعه ای از وظایف روبرو است که باید آنها را انجام دهد . رفیق شادی مقدم این مجموعه وظایف را نمی بیند و فقط با برداشتی نادرست از پایه گذاران سوسیالیسم علمی به تکرارسروته بریده نظرات انها پسنده می کند ومی گوید " دولت چیزی نیست جز ماشین سرکوب یک طبقه توسط طبقه دیگر ، در جمهوری دمکراتیک نیز دولت همین نقش را ایفاء می کند و نقش دولت کمتر از سلطنت مطلقه نیست ." (به نقل از نوشته رفیق) و از این بیان انگلس که در زیر آنرا بررسی خواهیم کرد چنین نتیجه می گیرد وقتی که دولت از سوی آموزگاران مارکسیسم چنین فورموله می گردد . او این حق را به خود می دهد که چنین اظهار نظرکند : " وقتیکه میگویم دولت کارگری و دیکتاتوری پرولتاریا ، دیگر بحث آزادی برای عموم ، یک تناقض و در واقع نفی آن دولت است ." او نمی تواند طور دیگری فکر کند و فقط می گوید سرکوب ، سرکوب ، سرکوب . و تمام وظایف دولت را تااین حد تنزل می دهد . و متاسفانه چنین می اندیشد که برای ساختن جامعه سوسیالیستی دیکتاتوری پرولتاریا باید هر صدای مخالفی را بیرحمانه سرکوب کند ، تا سازش ناپذیری و پیگیری خود را بر علیه دشمنان پرولتاریا به ثبوت رساند و اگر غیر از باشد دولت مورد نظر یک دولت کارگری نیست . او برای دولت یک وظیفه می بیند و ان نیز سرکوب است .

آیا می توان بدون دموکراسی به سوی سوسیالیسم گام برداشت ؟

تئوریسین های بورژوا همیشه تلاششان براین بوده که چنین وانمود سازند که مارکسیسم با دموکراسی بیگانه است . ومیگویند وقتی که از مارکسیسم صحبت می کنیم دیگر نمی توان از دموکراسی حرفی به میان آورد . چرا که مارکسیسم در ضدیت با دموکراسی قرار دارد . و برای اثبات این ادعا تمام مسائلی را که بعد از انقلاب اکتبر خصوصأ دوره استالین گذشت را مثال می آورند . دوره ای که براستی هیچ حق و حقوق شهروندی در جامعه وجود نداشت و تنها یک نظرو یک حزب و یک فرد تمام قدرت را به نام طبقه کارگردر دست داشت .

این موضوع گرچه بیانگر گوشه های از حقیقت است و ما نمی توانیم خود را از کمونیستهای استالینیستی کاملأ جدا سازیم و بگویم که آنها از ما نبودند . چنین چیزی شاید در شرایط کنونی که اشتباهات و جنایات استالین آشکار شده بتوان براحتی تشخیص داد و گفت ، اما در آن دوره قابل تشخیص نبود . خصوصأ که غالب کمونیستهای دنیا نیز چنین تصورمی کردند ، راه استالین درست است و هر نظر مخالفی را( مثل رفیق شادی مقدم ) بورژوائی می دانستند که برای نابودی روسیه تلاش می کنند . اما جدا از تمام جنایاتی که در آنجا بنام سوسیالیسم صورت گرفته با نگاهی به مبارزات کارگران از زمان پیدایش سرمایه داری تاکنون همه جا مارکسیستها درمبارزه برای دموکراسی وآزادی های سیاسی و حق وحقوق شهروندی پرچم دار بوده اند . زیرا مارکسیستها بر این اعتقاد ند که دموکراسی پرولتری یعنی فراتر رفتن از دموکراسی بورژوائی است ، بر بستر واز درون همان دموکراسی بورؤژوائی است که دموکراسی پرولتری زاده می شود ، نه چیزی بر فراز آن وماوراء آن و بیگانه با آن . این موضوع بدین مفهوم است که سوسیالیسم مفهوم دیگری غیر از دموکراتیزاسیون جامعه در تمام حوزه های سیاسی- اقتصادی و اجتماعی نیست . بطور نمونه در کشورهای که توانستند بر اثر مبارزات و جانفشانی توده های مردم بعضی از حق و حقوق شهروندی را بدست آورند . مثل آزادی تشکل و آزادی بیان و آزادی انتخابات و.... آنها را نمی توان در جامعه سوسیالیستی در تقابل با دموکراسی کارگری قرار داد وازبین برد . چنین درکی از دموکراسی کارگری در واقع نفهمیدن آن است . و چنین اشخاصی نمی دانند که دموکراسی کارگری چیست و فقط به یک سری جملات حفظ شده اکتفا می کنند بدون آنکه انرا درک نمایند . آنها فکر نمی کنند که اگر طبقه کارگر در تحقق همین دموکراسی بورژوازی پیگیری از خود نشان دهد،ومحدودیتی برای آن قائل نباشد ، مفهوم آن دموکراسی کارگری است . آنها نمی توانند این مهم را دریابند که که هم دموکراسی بورژوائی و هم دموکراسی کارگری ازاین نظر باهم وجه اشتراک دارند تفاوت شان در این است که بورژوازی در متحقق کردن آن از خود ناپیگیری نشان می دهد و تا آنجای با آن موافق است که منافع طبقاتی اش به خطر نیفتد . و اگر بخواهد دموکراسی از چهارچوب های بورژوائی فراتر رود ، برای از بین بردن آن از هیچ شیوه ای کوتاهی نخواهد کرد . حال آنکه پرولتاریا دقیقأ با پیگیری بر سر مسائل دموکراتیک است ، که می تواند به مقصد و هدف خود دست یابد ، چرا که در " نبرد برای دموکراسی " و " سوسیالیسم " چیزی جز زنجیرهای خود ندارد که از دست دهد . طبقه کارگر هدفش ساختن جامعه دمکرات و آزاد است ، تا بلکه بتواند از طریق اراده جمعی برای از بین بردن نابرابرها ی سیاسی اقتصادی گام بردارد .

رفقای که وظیفه طبقه کارگر را ساختن سوسیالیسم می دانند و چنین تصور می کنند که می توان بدون دموکراسی به چنین هدفی نائل آمد بدون آنکه خود آگاه باشند ، سوسیالیسم را به روز نامعلوم حواله می دهند که از آسمان نازل خواهد شد . این رفقا در واقع بدتر تجدید نظر را در مارکسیسم انجام می دهند . و چنان مارکسیسم را بیگانه با دموکراسی جلوه می دهند که باور کردن آن مشکل می باشد .

آیا پذیرش دموکراسی با دولت طبقاتی در تناقض قراردارد ؟

متاسفانه بعضی از دوستان مارکسیسم (ازجمله رفیق شادی مقدم ) براین باورند که نظریه طبقاتی دولت( مارکس ) با دموکراسی در تناقض قرار دارد . آنها در توضیع این موضوع عملأ از همان موضعی که ضد مارکسیستها صد و شست سال در مبارزه نظری برعلیه مارکسیستها بکار می گیرند ، به موضوع نگاه می کنند . این دوستان تنها بر اساس اینکه مارکس و انگلس روی مفهوم طبقاتی دولت تاکید کرده اند ، چنین نتیجه ای می گیرند .

این مسئله که مارکسیستها به چیزی بنام دولت خلقی و فراطبقاتی اعتقاد ندارند ، واقعیتی است . اما پذیرش این موضوع ونقد وتحلیل دولت از این زاویه ، هیچ ربطی به این نظریه ندارد که ما به اراده توده ای و دموکراسی اعتفادی نداشته باشیم و آنها را در تناقض با نظریه مارکسی دولت بدانیم . و مثل بعضی از رفقا (همانند رفیق شادی مقدم ) چنین تصور کنیم که وقتی از دولت کارگری حرف می زنیم خود بخود دیگر دموکراسی مفهوم نخواهد داشت . اگر چنین می بود حداقل یک نوشته می باید از آنها بر علیه این موضوع وجود داشته باشد . و این خود اثبات گر این ادعاست که برداشتی که رفقا از مفهوم طبقاتی دولت و مسئله قهر سازمان یافته می کنند نادرست است . برای روشن شدن این موضوع اندکی بیشتر توضیح می دهم .

همانطور که اطلاع داریم نظریه مارکس در باره دولت چیزی بوده که در روند مبارزه طبقاتی و در جریان مبارزات کارگری تکامل می یابد . آنها (مارکس و انگلس ) در نوشته های اولیه شان هنوز به چیزهای کلی در مورد دولت اکتفا می کردند . اما دو نکته در نوشته های اولیه که بعدها نیز اهمیت شان همچنان حفظ شد وجود داشت که عبارت بودند از : آلف : در نقد نظرات هگل به این موضوع اشاره می کردند که دولت نمی تواند از منافع کل جامعه پاسداری کند . ب : دولت شری است که باید نابود گردد . این دو نکته تا لحظه آخر زندگی شان همچنان در نظرات آنها جایگاه ویژه ای داشته است . اما برای این دونکته که کارکرد طبقاتی دولت چگونه است و اینکه این شر چگونه از بین خواهد رفت ، پاسخ روشنی نداشتند . تنها پس کسب تجربه کمون بود که به این نظر قطعی دست یافتند که "طبقه کارگر نمی تواند به این پسنده کند که ماشین دولتی به صورت موجودش به دست وی بیفتد و او فقط بکوشد که این ماشین را در جهت منافع خود ش به کار اندازد ."(ترجمه باقر پرهام - ص 106) ونیز اینکه " دولت ، در واقعیت امر ، چیزی جز ماشین سرکوب یک طبقه به دست طبقه ای دیگر نیست و این حقیقتی است که در جمهوری دموکراتیک و نظام پادشاهی ، هر دو ، به یکسان مصداق دارد ."(ازهمان کتاب ص 46)

بنابراین تنها پس از کمون پاریس نظرات آنها ( مارکس و انگلس ) تکامل می یابد . ولی همانطور که در بالا گفتم بعضی از دوستان در همین دونکته مهم مارکس و انگلس را تعریف می نمایند . برای روشن شدن این موضوع بهتر است که به یکی از با ارزش ترین نوشته های آندو یعنی نوشته انگلس ( مقدمه ای بر مبارزه طبقاتی ) بپردازیم . انگلس در این نوشته روی همین دونکته مورد بحث متمرکز می شود . او در مورد اینکه دولت کمون با دولت های بورژوازی یکسره متفاوت است و طبقه کارگر نمی تواند ماشین دولتی بورژوای را برای اداره جامعه استفاده کند . می نویسد : کمون یکسره به این نتیجه رسید که طبقه کارگر ، پس از دست یافتن به قدرت ، نمی تواند جامعه را به کمک همان ماشین دولتی گذشته اداره کند ؛ این طبقه کارگر ، برای آن که سلطه طبقاتی خودش را که به تازگی به چنگ آورده بود دوباره از دست ندهد ، می بایست ، از یک سو ، آن ماشین سرکوب گذشته را که علیه خود او به کار گرفته شده بود از میان بردارد ، ولی ، از سوی دیگر تدابیری اتخاذ کند که قدرت تفویض شده به گماشتگان و کارمندانی که خود او برای اداره جامعه مامور می کرد ، همواره وبدون استثناء ، پس گرفتنی باشد ."( ازهمانجا ص 43 )

بنابراین اول نکته که در این بیان انگلس ، باید بخاطر سپرد این است که وقتی می گوید که طبقه کارگر نمی تواند از همان ماشین دولتی بورژوازی که تاآنموقع وجود داشته به همان شکل استفاده کند ، بدین معنی می باشد که آنرا باید بشکل و مضمون دیگری سازمان دهد که چیزی یک سر متفاوت با دولت های بورژوازی باشد . یعنی که بتواند از آقای کردن بر مردم به خدمتگذار آن تبدیل گردد . " کمون برای آن که به همین بلای اجتناب ناپذیر در همه نظام های پیشین ، یعنی تبدیل شدن دولت و اندامهای دولتی از خدمتگزاری جامعه به خدایگان مسلط برجامعه ، دچار نشود دو وسیله کار آمد را به کاربرد . نخست این که گزینش همه مقامات در دستگاه های اداری ، قضایی و آموزشی را تابع انتخاب بر مبنای آراء عمومی کرد و ، در نتیجه ، بنا را بر این نهاد که آن مقامات در هر لحظه پس گرفتنی باشند . دوم این که دستمزد خدمات را از پائین ترین تا بالاترین آن ها ، معادل همان دستمزدی قرار داد که دیگرکارگران دریافت می داشتند . "( ازهمانجا ص 45 ) همانطور که می بینیم برای در هم شکستن ماشین دولتی بورژواری و تبدیل آن به خدمتگذار مردم اولأ کمون باید به آرای مردم تکیه می کرد . و هر لحظه بر اساس تصمیم مردم دوباره قابل عزل باشند . ثانیأ حقوق مساوی را برای همه اعضاء کمون یکسان در نظر می گرفت . تنها از این طریق ممکن بود که پایه های قدرت بورژوازی درهم شکسته شود . انگلس از این قدرت دولتی ( دولت کمون ) بعنوان قدرتی که براستی دموکراتیک می باشد ، یاد می کند . و برای اطلاع بیشتر در این باره می گوید که در بخش سوم کتاب جنگ داخلی فرانسه ، مارکس بطور مفصل در این باره صحبت کرده است .

انگلس در دنباله همین نوشته با کسانی که اعتقاد خرافی وفلسفی که بعضی از فیلسوفان در مورد دولت می اندیشند و فکر می کنند که دولت یعنی " تحقق فکرت " یا ملکوت خدا در روی زمین می دانند . مرزبندی بسیار روشنی می نماید و بر خصلت طبقاتی دولت تاکید می کند . و در دنباله همین نوشته بر علیه کسانی که فکر می کنند که جمهوری دموکراتیک دیگر مفهوم طبقاتی ندارد ، می گوید : " در حالی که دولت ، در واقعیت امر ، چیزی جز ماشین سرکوب یک طبقه به دست طبقه ای دیگر نیست و این حقیقتی است که در جمهوری دموکراتیک و نظام پادشاهی ، هر دو ، به یک سان مصداق دارد ؛ خلاصه این که ، دولت ، در بهترین حالت ، شری است که پرولتاریای پیروز در پیکار برای به دست آوردن سلطهء طبقاتی خود ، آن را [از گذشته ] به ارث می برد ، شری که پرولتاریا ، درست مانند کمون پاریس ، از مضٌار آن در کوتاه ترین زمان رها نخواهد شد مگر آن گاه که نسل تازه ای از مردم ، که در شرایط اجتماعی تازه و آزادانه ای به بار آمده اند ، چندان توانایی بیابند که بتوانند تمامی این زباله بر انباشته ای را که دولت نام دارد بروبند و از پیش پای خود بردارند ."

خلاصه او در آخر همین مقدمه ازاینکه سوسیال دموکراتهای عامی از شنیدن کلمه دیکتاتوری پرولتاریا به وحشت افتاده بودند ، برای آنکه از وحشت آنها کاسته شود ، می افزاید :" سوسیال دموکرات عامی ، که اخیرأ واژهء دیکتاتوری پرولتاریا دوباره به گوش اش خورده ، از شنیدن آن به وحشتی سلامت بخش دچار شده است . بسیار خوب ، آقایان ، خیلی مایلید بدانید این دیکتاتوری چه گونه چیزی است ؟ نگاهی به کمون پاریس بیندازید ، خواهید دید که این همان دیکتتوری پرولتاریاست . "

من فکر می کنم این نقل وقولها احتیاج به هیچ تفسیر و توضیحی ندارد . از جمع بندی بالا می توان خیلی واضح نتایج زیر را گرفت :

1-دولت کارگری ، دولتی است دموکراتیک که بر آرای مردم استوار است . چنین دولتی نمی نواند برعلیه دموکراسی باشد ، بلکه دقیقأ عکس آن است و بدون وجود دموکراسی مفهوم نخواهد داشت .

2- دولت کارگری گرچه شر است . و از نظر طبقاتی هنوز هم حاکمیت یک طبقه بر علیه طبقه دیگر را سازماندهی می کند ( ازطریق اراده توده ای) . ولی شری که از همان ابتد راه زوال طی می کند و بر خلاف دولتهای بورژوازی ماشین دموکراتی را سازمان می دهد که پایه های قدرت دولتی بورژوازی را نشانه رفته و شرایط را برای در هم شکستن ماشین دولتی بورژوازی فراهم می کند . و آنرا ازجایگاه خدای به زیر می آورد و " تبدیل به خدمتگذار مردم " می کند . و بقول انگلس دیگر دولت به معنی خاص نیست .

3- دولت کارگری ، همان دیکتاتوری پرولتاریا است . و دراینجا بطور آشکار انگلس از بکار گیری آن و اینکه کمون پاریس را مثال می آورد ( دولتی که دموکراتیک ترین دولت بود وبر آراء مردم تکیه داشت ) به مضمون طبقاتی دولت اشاره می کند ، نه از شکل حکومتی . حتی چنین اشاره ای می کند که مارکس در بخش سوم کتاب جنگ داخلی در فرانسه بطور مفصل در این باره صحبت کرده است . اگر دقت کنیم در تمام این کتاب حتی یکبار هم نیز مارکس از کلمه دیکتاتوری پرولتاریا استفاده نمی کند . که حتی همین موضوع نیز خود به تنهای توضیح دهنده این موضوع است که آنها از نظر طبقاتی دولت کارگری را مثل تمام دولت های دیگر دیکتاتوری می دانستند نه در شکل آن .

4- دولت کارگری ، از نظری طبقاتی حاکمیت اکثریت زحمتکشان بر علیه اقلیت استثمارگر است . و این حاکمیت وظیفه اش ساختن سوسیالیسم است و آنرا نمی توان بدون آرای اکثریت ساخت . طبقه کارگر بدون پشتیبانی اکثریت مردم نه تنها نخواهد توانست سوسیالیسم را بسازد ، بلکه حتی قادر نخواهد بود ، در دراز مدت قدرت دولتی را حفظ نماید . دولت کارگری زور سازمان یافته برعلیه اقلیت استثمار گر است . از این معنای طبقاتی این مفهوم حاصل نمی شود که ما از فردای انقلاب کارگری دربدر با میکروسکوب بدنبال بورژوا و گرایشات بورژوائی بگردیم و هر جنبد ه ای را و هر اعتراضی را که بر علیه دولت کارگری صورت می گیرد سرکوب نماییم ، بلکه طبقه کارگر با ایجاد نهادهای دموکراتیک در تمام حوزه های سیاسی - اقتصادی اجتماعی فرهنگی به پایه های بورژوازی حمله می برد . ما از این طریق ، تنها از این طریق قادر خواهیم بود برای ساختن جامعه ای که رشد آزاد هر فرد رشد آزاد همگان باشد گام برداریم . دریک کلام دولت کارگری ، دستاوردهای جامعه بشری را از بین نمی برد بلکه آنها را متکاملتر می گرداند . هر موضع گیری غیر از این جامعه را به سمت دیکتاتوری و خفقان دیگری سوق خواهد داد . این نظر که آزادی بیان و تشکل و اعتصاب و اعتراض و در یک کلام دموکراسی .. ... زمانی بوجود خواهد آمد ، که جامعه طبقاتی از بین رفته باشد . همانند آن ماند که مثل مذهبی ها وعده آخرت بدهیم و مردم را به صبر و تحمل دعوت کنیم . رفقای که چنین اعتقادی دارند ، باید به این سئوال پاسخ دهند . وقتی که تضادهای طبقاتی ازبین می رود ، و جامعه کمونیستی ایجاد می گردد ، دیگر آزادی بیان و تشکل و اعتصاب و اعتراض چه مفهومی خواهد داشت ؟ آیا باازبین رفتن جوامع طبقاتی این گونه مسائل که در جامعه طبقاتی مفهوم و جایگاه ویژه ای دارند ، جایگاه و اهمیت خود را از دست نخواهد داد ؟

رفقا ! ما برای رسیدن به جامعه غیر طبقاتی است ، به دموکراسی به معنای وسیع آن نیاز داریم .

آنجا که انگلس با دولت آزاد خلقی مرز بندی می نماید ، چنانکه توضیح دادم جنبه طبقاتی دولت را در نظر دارد نه یک کلمه بیشتر و نه یک کلمه کمتر.

مسائلی که در بالا آمد خط فکری است که در تمام نوشته های مارکس و انگلس وجود دارد . وآنها نمی توانستند طور دیگری بیندیشند . و هر برداشتی غیر از این از نظرات آموزگاران بزرگ طبقه کارگر برداشتی نادرست و خطاست ، که نمی توان از آن دفاع کرد .

حال باتوجه به توضیحاتی که در بالا آمد ببنیم که رفیق شادی مقدم که بر بدترین نوع تفسیر از نظرات مارکس استوار است ، چه می گوید . نظرات رفیق با توجه به نوشته اش به قرار زیر می باشد . او می گوید : "وقتی میگویم دولت کارگری و دیکتاتوری پرولتاریا ، دیگر بحث آزادی برای عموم - ، یک تناقض و در واقع نفعی دولت است . " حال اگر از رفیق سئوال شود چرا ؟ او پاسخی جز این ندارد که بگوید : " دیکتاتوری پرولتاریا یعنی حاکمیت زور و قهر برعلیه بورژوازی و ارتجاع ، هدف از این اعمال قهر و زور هم در نهایت رسیدن به جامعه ای برابر و آزاد و یک سان است ."

در اینجا که بدفهمی از نظرات مارکس بطور آشکاری خود را نشان می دهد . مارکس از قهر سازمانیافته صحبت می کند ، رفیق ما از قهر و زوری که با بیرون آوردن شمشیر برایش مفهوم می یابد . و جالب اینجاست که می گوید از طریق همین قهر و زورگوئی به جامعه برابر و آزاد می توان رسید . آخر در کدام یک از نوشته های مارکس و انگلس مسئله و مفهوم قهر تا این اندازه تنزل داده شده که شما انرا می دهید . رفیق عزیز ! اگر شما چنین نظری دارید، این حق مقدس شما ست . ولی حداقل چنین نظری را به مارکس نچسبانید . و چنین کودکانه نظرات آنها را فورموله نکنید که بگویید : " واضح است اعمال قهر و زور در دولت کارگری یعنی تحمیل "عقاید " طبقه کارگر بر دشمنانش و اندیشه هایش . "(نقل از نوشته رفیق)

برای اطلاع شما یادآوری این نکته لازم است که آنها در هیچ حوزه ای به این موضوع اعتقاد نداشتند که از طریق زور می توان عقاید را به دیگران تحمیل کرد . کافیست موضع گیری آنها را در رابطه با مسئله مذهب بیاد آورید . که چنین اعتقادی داشتند که اگر از طریق زور کسی بخواهد با مذهب مبارزه کند کاری جز به خطر انداختن وضعیت خود و تقویت مذهب نخواهد کرد . ویا در مورد تحمیل سوسیالیسم از طریق یک دولت پیروز مند سوسیالیستی به ملت دیگر که می گفتند کاری جز به خطر انداختن وضعیت دولت پیروزمند نخواهد کرد . قهری که مارکس و انگلس در باره آن صحبت می کنند و چیزی که شما فکر می کنید ، بکلی متفاوت است . بر اساس چنین تفاوت درکی است که برای خودتان احکام صادر می کنید و مرا متهم به راست روی می نمایید . رفیق عزیز ! تئوری که شما از آن دفاع میکنید، شکست آنرا ما تجربه کردیم . این تئوری مهمترین شاخص آن این است که بلاجبار می خواهد از بالای سر طبقه کارگر و برای طبقه کارگر سوسیالیسم را از طریق به چهار میخ کشیدن اراده کارگران و زحمتکشان ، سازماندهی کند . از درون چنین تئوری های چیزی بیرون نخواهد آمد . یکبار بدرازای یک قرن ما آنرا تجربه کردیم. و مسیر رفته را نباید تکرار کرد . رفیق عزیز ! تجربه را تجربه کردن خطاست .

سر آخر !

رفقای که چنین نظراتی را تبلیغ می کنند ، می توان به دو دسته تقسیم کرد : دسته ای که چنین اعتقادی دارند که تاکسب قدرت ما می توانیم به این گونه مسائل اعتقاد داشته باشیم .و آنرا به عنوان سکوی برای بالا رفتن ، به سوی قدرت در نظر می گیرند . و چنین فکر می کنند که پس از کسب قدرت دیگر احتیاجی به آن ندارند . و بنام طبقه کارگر و دولت کارگری باید آنها را حذف و سرکوب کرد . دسته ای دیگر که رفیق شادی مقدم نیز جزء آنها است ، چنین اعتقادی را نه در اوضاع کنونی و نه پس از کسب قدرت از سوی طبقه کارگر پذیرا هستند . گرچه هر دو نظر به کجراه می روند و برای اثبات نظراتشان مارکس را به چهارمیخ می کشند . و هر برداشت نادرستی را به او وصل می کنند . ولی در شرایط کنونی دسته دوم حتی برای مبارزات دموکراتیک مردم و برای خواستهای دموکراتیک از آزادی زندانیان سیاسی تا آزادی بیان واندیشه و لغو اعدام و....... درکنار توده های زحمتکش مردم قرار ندارند . و تنها در حد یک بیرون گود نشین باقی خواهند ماند . براستی که وقتی چنین اعتقادی وجود نداشته باشد که سوسیالیسم از طریق همین مبارزات دموکراتیک قابل تحقق است . دیگر ضرورتی نیز برای مبارزه برای خواستهای دموکراتیک باقی نخواهد ماند . وجه اشتراک این دو دسته بی اعتمادی مطلق به قدرت طبقه کارگر و اراده اکثریت است . آنها براین امر باور ندارند که طبقه کارگر خود قادر به رهائی خود خواهد بود ، البته این رفقا شاید با شنیدن این موضوع دادو فریادراه بیندازند و خودشان را طرفداران دو آتشه کارگران جلوه دهند ، اما واقعیات سرسختند ! وقتی که آنها چنین اعتقادی دارند که دولت کارگری در تقابل با دموکراسی قرار دارد ونمی توان از دموکراسی حرفی به میان آورد ، نمی تواند مفهوم دیگری داشته باشد . چرا که اراده طبقه کارگر تنها از طریق همین ( بقول شما )دموکراسی بازی می تواند به مرحله اجرا ء درآید . واین نظریه که دولت کارگری دولت اکثریت استثمارشونده بر علیه اقلیت استثمارگر است ، می تواند معنا یابد . و یا اینکه راههای تحقق این موضوع برای شما ارزش و اهمیتی ندارد .وبر این اعتقادید که تنها طرفداری نظری از این موضوع کافیست . ویا اینکه فکر می کنید منظور مارکس این بوده که دولت کارگری یعنی دولت اکثریت کارگران . و دموکراسی بازی تنها در بین طبقه کارگر مفهوم دارد . و از اینرو بقول رفیق شادی مقدم باید دیگر اقشار و ... را سرکوب کرد . اگر چنین می اندیشید ، چگونه می توانید انتخابات کمون پاریس را که نیروهای بورژوائی نیز در آن محدودیتی نداشتند و حتی نمایند گانی نیز از آنها درکمون حضور داشتند ، توضیح دهید ؟

رفقای عزیز ! چنانکه در بالا گفتم چنین نظراتی هیچ ربطی به مارکس ندارد . مارکس وقتی از دولت کارگری به عنوان دولت اکثریت نام می برد و می گوید که برای اولین بار در تاریخ بشری دولتی پدید خواهد آمد که حکومت اکثریت کارگران و زحمتکشان بر علیه اقلیت استثمارگران است ، قبل از هر چیز از موضع بدست آوردن هژمونی بود که به این مسئله نگاه می کرد . و تحقق این امر نیز از طریق کار آگاه گرانه و بکارگیری تمام ابزارهای دموکراتیکی که موجود است ، عملی شدنی است . اگر غیر از این بیندیشیم باید صبر و حوصله پیشه کنیم تا در هر جامعه سرمایه داری ابتدا طبقه کارگر از نظر کمی به اکثریت تبدیل گردد . و بعد از دولت اکثریت سخن بمیان آوریم .

نتیجه آنکه هر دودسته از این رفقا بدون آنکه خود نسبت به این موضوع آگاه باشند ، جاده صاف کن دولت های ایدئولوژیک هستند . البته با یک تفاوت که نظر رفیق شادی مقدم به بدترین دسته از طرفداران دولت ایدئولوژیک تعلق دارد . که حتی از هم اکنون ، که هنوز طبقه کارگر در قدرت نیست ، می خواهد از نگاه ایدئولوژیکی دست وپای او را به زنجیر کشد .

2010/2/15 26/بهمن ماه 1389