تغییر جهان- بدون کسب قدرت؟

تغییر جهان بدون کسب قدرت، معنای امروزین انقلاب: جان هالووی

 (۲)

فیل هرس

ترجمه­ى نسرین ابراهیمی

                                                                                                    

زاپاتیست­ها

آن­چه از قولِ يك فعال محلى بيان شده٬ حاوى برخوردى كاملاً ايجابى و پيشرو٬ و روى­كردى انقلابى نسبت به سرمایه­داری و دولت بورژوايى است. اما چگونه "ما"٬ مردم، فقرا، رانده­شدگان  می­توانیم "حکومت باشیم". گِره كار این­جاست. هر کس که  به این فعالان بگوید دقیقأ همان کاری را كنند كه در كارِ انجامش هستند و نه بيش­، زيان بزرگى به آن­ها رسانده است. توانايى آن­ها برای آن­كه دست به­كار تغییر روابط اجتماعی در سطح محلی شوند٬ به فرآيند سياسى در سطح ملى٬  کل روند "بولیواری" و بقاى دولت چاوز بستگی دارد. اگر چاوز به وسیله­ى ارتجاع محلی و امپریالیسم آمریکا به زير كشيده شود، این تجربه­هاى محلی قدرت­گیری مردم درهم شکسته خواهد شد. این نقطه ضعفی است که٬ ادغام نشدنِ روند محلی تغییر قدرت در مبارزه­ى سراسرى براى دولتِ بديل در سطح ملى، به­وجود می­آورد.

          مقاله­ای که در بالا به آن اشاره شد، اشاره­های جالبی دارد به درگیری میان کمیته­های بولیواری و بعضی فعالان محلی، که اولی­ها (کمیته­های بولیواری) آزردگی خود را از سیاست­های محلی بیان کرده و تلاش می­کنند که به زور در مبارزه آن­ها دخالت کنند. درگيرى­هايى از اين دست- که در آرژانتین هم اتفاق افتاد- بخش طبيعى و ناگزير [فرآيند] دگرگونى انقلابى هستند. این­ها در حقيقت بحث­هایی در پيوند با چشم­اندازها هستند. و طبیعی است که گاه برای برخى از فعالان، پروژه­ی عظیم تغییر كامل حکومت و دولت در مقایسه با وظایف عملی حل نیازهای مردم، اين­جا و اكنون، انتزاعى و آرمانى به نظر برسد. چنين نگرشى در اثر شيوه­هاى عمل به­راستى بوروكراتيك و دست­آموزكننده (manipulative) بعضی سازمان­های انقلابی و نه­چندان انقلابی چپ تقویت می­شود.

          با پذیرش این­که روابط اجتماعی می­تواند مستقیمأ و به­سادگی به­وسیله­ى شيوه­هاى عمل اجتماعی ستم­ديدگان دگرسان شود، هالووی گستره­ى استراتژی و بى­ترديد سیاست را يك­سر وامى­نهد. ماركسيست­ها موظف­اند به او بگویند که انقلابيان بایستی، از یک نظر، در پيوند با قدرت "مُبتدى" تلقى شوند؛ آن­ها بايد رموز و راه­كارهاى بسيار نكبت­بار حرفه­ى سیاست را بياموزند، كه بى­شك با خود پى­آمد­هاى منفى به­همراه دارد. به­راستى كه بسى خوب مى­بود که مستقیم به سوی روابط اجتماعی بديل، بدون وارد شدن به اين همه كار اندوه­بار و نفرت­انگيز ساختن احزاب و پيكار براى قدرت، پيش مى­رفتيم. اما همان­گونه که ارنست مندل مايل بود كه بگويد، بدبختانه چنين چيزى در "اين دنیای شریر ما" ناممكن است.

          سادگی محض هالووی در این مورد در بخش بسیار جالب مبارزاتِ "ضد- قدرت" خود را نشان می­دهد:

          "به دنیای اطراف­مان نگاه  كنيد، آن­سوى روزنامه­ها، آن­سوى نهادهای جنبش کارگری را بنگرید؛ شما می­توانید جهانى از مبارزه را ببینید: شهرداری­های خودمختار در چیاپاس، دانش­جويان در دانشگاه ملىِ مستقل مكزيك (UNAM)، باراندازان بندر لیورپول، موجى از تظاهرات بین­المللی علیه قدرت سرمایه­ى پولى، مبارزه کارگران مهاجر...، جهان آكنده از مبارزه­اى است كه آماج­اش رسيدن به قدرت نيست، بل­كه مبارزه عليه "قدرتِ مسلط" است...، جهان آكنده از مبارزه­اى است كه شكل­هاى خود­مختارى را گسترش و قوام مى­بخشد و دريافت­هايى از يك بديل را می­پروراند که جهان موجود چگونه باید باشد". (ص ۱۱۸)    

          خوب، تا حدی درست است. اما اگر ما رُویه­ی اين سه مبارزه­ مشخص را، که هالووی به آن­ها اشاره كرده، کنار بزنیم آن­گاه داستان کمی متفاوت می­شود.

          اول، باراندازان لیورپول. مبارزه­ى گروه نسبتاً كوچكى از كارگران كه، با اقدام­هاى هم­بستگى از سوى باراندازان و كاركنان كِشتى­ها در چند قاره، به نحوى مثال­زدنى بين­المللى شد. هر چند باید در نظر داشت که در پشت صحنه٬ چندین تشکل مارکسیستی بریتانیايی، وقت و انرژی چشم­گيرى را برای ساختن این مبارزه و ایجاد پیوند­هاى  بین­المللی صرف کردند. بدون این مداخله، این مبارزه چنان نمى­شد كه در عمل پيش رفت. شاید هالووی اطلاع نداشته باشد، اما من می­توانم اسم و شماره­ی تلفن انقلابيان اصلی را ارائه کنم که به طور تمام وقت در اين ماجرا شرکت داشتند.

          دوم، مبارزه­ى یک­ساله­ى دانش­جویان(UNAM) علیه تحمیل شهریه­ها (۱۹۹۸-۹). جان هالووی بایستی در اين مورد  بیش­تر بداند، زيرا بیش­تر وقت خود را در مکزیک گذرانده است. این مبارزه تقريبأ به وسیله­ی ائتلافى از گروه­های چپ افراطى مارکسیستی هدایت شد (به لحاظی باید بگویم منحرف شد). خوب يا بد، آ­ن­ها قادر شدند که به حمایت حدود پنج تا شش هزار از مصمم­ترين اعتصابيان متكى شوند که اينان خود دیگران را هدایت می­کردند. این مبارزه­ای بدون رهبری سياسى نبود؛ رهبری آن البته می­خواهد قدرت را به­دست گیرد، اما با توجه به خصلت چپ افراطی نیمه استالینیستی آن، شانسی برای موفقیت ندارد- بارى، اميدواريم كه چنين باشد.

          و سرانجام، منبع اصلى الهام­بخش هالووى یعنی زاپاتیست­ها. مجامع مستقل و خودگردان روستا بى­ترديد نمونه و سرمشق هستند، اما آن­ها دقیقأ از چه چیزی مستقل هستند؟ مسلمأ نه از تشکل و رهبری سیاسی. جنبش زاپاتیست­ها سه بخش دارد: مبارزان  مسلح- ارتش آزادى­بخش­ ملى زاپاتيستى (EZLN)؛ جوامع پایه در ده­كده­هاى كوهستانى؛ و سازمان پشتيبانى سراسری- جبهه آزادى­بخش­ ملى زاپاتيستى (FZLN). "کمیته­ى مخفی ِ انقلابی­ ِ بومی" رهبری سیاسی هر سه را بر عهده دارد، اعضا به­درستى شناخته شده نيستند (به اين معنا كه مخفی­اند)، و شخصيت كليدى فرمانده مارکوس است. این همان رهبری یک تشکل سیاسی است، که با وجود رد آن توسط فرمانده و هوادارانش در واقع مشابه­ى یک حزب سیاسی عمل می­کند. شما می­توانید کاملأ مطمئن باشید که اگر جوامع پایه، مسأله مهمی را مورد بررسی قرار می­دهند، آن موضوع ابتدا در رهبری مخفی مستقر در جنگل مورد بحث قرار گرفته است. دموکراسی روستا كاملأ خودانگيخته نيست.

 

مارکسیسم، علم، آگاهی

به همين­سان٬ (FZLN) بدون اجازه رسمی شخص فرمانده هیچ کاری را انجام نمی­دهد. دموکراسی در(FZLN) كاملأ روشن و شفاف نیست. و اگر(FZLN) یک حزب سراسری نشده است تا حدی به این خاطر است که مارکوس نمی­خواهد کنترل خود را بر آن از دست بدهد.

          با كمى پيش­گويى، دلايل جان هالووی علیه این­ ایده، که مارکسیسم نوعی علم است، شامل نكات عمده­ى زير است: 

۱- پس از انگلس، ماركسيست­ها از این دیدگاه دفاع كرده­اند که علم به طور کلی و مارکسیسم به طور اخص در پى شناخت عينى از جهان واقعى است. در مقابل، نظريه­ى انقلابی،  انتقادی و سلبى است؛ شناخت عينى ناممكن است.

۲- انگلس و به دنبال او مارکسیست­ها، از مارکسیسم يك فرجام­شناسى (teleology) ساختند- به اين معنا كه تاریخ  فرآيندى است با پى­آمدى ناگزير، یعنی سوسیالیسم. و اين به حذف و يا  كوچك شمردن نقش مبارزه مى­انجامد.

۳- با نگاه به حزب (یا پيشاهنگ پرولتاریا) به عنوان دارنده­ی دانش، که توده­ها از آن برخوردار نیستند، مارکسیست­های ارتدکس یک رابطه­ی اقتدارگرایانه و دست­آموزكننده میان حزب و توده­ها برقرار کردند. مقوله­ى آگاهی کاذب باید كنار گذاشته شود، ما همه قربانی بت­وارگی هستیم، از جمله مبارزان ماركسيست. از این­رو برداشت گرامشی از هژمونی نادرست است.

۴- با مطرح کردن يك هدف يا نقطه­ى پایانی برای مبارزه (يعنى سوسیالیسم يا کمونیسم)، مارکسیست­های ارتدکس به طور گريزناپذيرى مى­كوشند که مبارزه توده­ها را به­سوى هدف­هاى پيش­پنداشته "جهت داده" و هدايت كنند. مفهوم گسست انقلابی از "بیرون"  بر مبارزه تحميل شده است.

          پاسخ تفصيلى به همه­ى اين نكات یک کتاب طولانی لازم دارد، اما پاسخ اصلی­ که مارکسیست­های انقلابی بایستی به این لیست اتهام­ها ارائه کنند، این است که ما "مقصر نیستیم". هر چند برخی نکات خاص در انتقادها دارای عنصرى از حقیقت است، به­ویژه در پيوند با مارکسیسم انترناسیونال دوم، و "مارکسیسم" استالینیستی در سطح بین­المللی. اما بیش­تر کسانی که در جنبش حضور دارند و در مورد اين مسائل فکر می­کنند، از بسیاری از این نظرات دفاع نمى­كنند که توسط هالووی به مارکسیسم انقلابی نسبت داده می­شود.

          آیا مارکسیسم یک علم است؟ آیا علوم، شناخت عینی از جهان به­دست مى­دهند؟ آیا دست­یابی به چنين دانشى ممكن است؟ پيش از دادن چند پاسخ موقت به این پرسش­ها، بايد گفت پاسخ خود هالووی به آن­ها- لاى­روبى ایده­های مکتب فرانکفورت-  نمی­تواند پذيرفتنى باشد:

          "مفهوم بت­وارگی بر اِنگاشت منفی از علم دلالت دارد... از این­رو٬ مفهوم بت­وارگی بر وجود تمایز رادیکال میان علم "بورژوایی" وعلم انقلابی و انتقادی دلالت دارد. اولى، پايدارى روابط اجتماعى و هَمانَستى را مفروض و مسّلم مى­انگارد، و تضاد را هم­چون  نشانه­ى ناسازگارى منطقى تلقى مى­كند. از این منظر علم تلاشی است برای فهم واقعیت. در مورد دومی [علم انقلابی و انتقادی]، علم فقط می­تواند منفی باشد، نقدى  از ناراستى واقعیت موجود. هدف، فهم واقعیت نیست، بلکه درک (و از اين طريق، تشدیدِ) تضادهاى آن به­عنوان بخشی از مبارزه برای تغییر جهان است.  هرچه ما حضور شیی­وارگی را فراگیرتر دریابیم، علم به نحو كامل­ترى منفی می­شود. اگر شیی­وارگی بر همه چيز سايه انداخته باشد، آن­گاه كاملأ هر چيزى جايگاه مبارزه ميان تحميلِ گسستگى عمل با مبارزه­ى انتقادی- عملی برای ترميم و بهبود عمل است. هیچ مقوله­ای خنثا نیست". (ص ۱۲۲)

          اولین چيزى كه در باره­ى اين فراز روشن است، این ایده است که علمی که می­خواهد جهان را دریابد نمی­تواند تناقض را تحمل کند؛ از آن­رو كه نشانه­ا­ى از ناسازگارى منطقى در خود دارد. هر مارکسیستی به شما خواهد گفت که، اين نظر كه تناقض در واقعيت (و نه فقط انديشه) وجود دارد، گزاره­ى بنيادين معرفت­شناختى هر علم واقعی به شمار می­رود.

          به طور کلی، بحث­های هالووی بدیل­هاى کاملأ اشتباهى را مطرح می­کند. یک خوانش  از آن­ مى­تواند بُن­اِنگاره­ى (postulate) گسست مطلق میان علم  "انقلابی " و علم   "بورژوایی"  باشد؛ بدترين پى­آمد­هاى اين ايده، فرآورده­هاى عجيب­غريب ِ آکادمی شوروی بودند. ایده هالووی در مورد علم اگر به­طور منطقی دنبال شود به رد  نیلز بوهر یا آلبرت انیشتن مى­رسد؛ به این دلیل که بينش آن­ها در پيوند با نظريه­ى ذرات و موج، و يا نسبيّت، بخشی از مبارزه برای تغییر جهان نبودند.

          بیش­تر مارکسیست­ها استدلال می­کنند که علم در تولید شناخت می­بایست انتقادى و "دیالکتیکی" باشد، و بکوشد تناقض­هاى موجود در واقعيت، اجتماعى و هم­چنين طبيعى، را دریابد. پيدايش نظريه­ى آشوب (chaostheory)، به­شدت به اين روى­كرد "دیالکتیکی" يارى رسانده است و ضربه­ی جانانه­اى عليه دوپارگى­هاى كاذبى وارد كرده که فلسفه­ی بورژوايى میان جبرباورى و بى­علت­انگارى گشوده است. نظریه آشوب نشان داده است كه رخدادها مى­توانند مُعيّن و عليّت­پذير باشند، به عبارت ديگر مى­توانند ناشى از علت­هايى باشند كه مشخص و قطعى­اند؛ اما هم­چنین مى­توانند نتايج غيرقابل پيش­بينى، نامُعيّن و عليّت­نا­پذير به­همراه داشته باشند. اين بينش به­جاى آن­كه رديّه­اى بر انديشه­ى ديالكتيكى باشد، تایید آن، يا به عبارت دقيق­تر گسترش آن است(بحث گسترده­تر این موضوع­ها را در کتاب دانیل بن سعید، "مارکس برای زمانه ما "، می­توان يافت). اما واقعيت اين است كه ملاحظات نظريه­ى آشوب با نگرش پيش­بينى­پذيرى علمى نا­هم­ساز است كه از جانب انگلس در عبارتِ معروفِ "متوازى­الاضلاح ِ نيروها" بيان شد.

           برخى پى­آمدهاى ايده­هاى ما در باره­ى علم به­دنبال مى­آيد. گفتن این­که علم می­تواند شناخت از دنیای واقعی به­بار آورد همان چیزی نیست که می­گوید نتایج همه­ى رخدادها می­توانند قابل پیش­بینی باشند؛ نه به این دلیل که ما، بنا به تعريف، فاقد آگاهی کافی در باره­ى علت­ها هستیم. نظریه آشوب مرزهاى پیش­بینی را نشان داده است اما آن­ها قطعی نيستند. طيفى از پى­آمدهاى مُحتملِ بسيارى از روندهای طبيعى و اجتماعى را مى­توان پيشاپيش پيش­بينى كرد. اگر چنين نبود، علم يك­سر بى­فايده مى­نمود. ما هرگز نمی­توانسیم پل بسازیم، داروی جدید کشف کنیم یا در خیابان قدم بزنیم.

          جان هالووی قطب­بندى كاذبى میان علم مثبت و منفی، میان دانش و نقد بنياد مى­نهد. توليد شناخت واقعى از جهان، بى­آن­كه بخشى از مبارزه­ى انقلابى باشد، امكان­پذير است؛ همان­گونه كه توليد شناخت واقعى از روندهاى اجتماعى ممكن است، بى­آن­كه به اين درك فروافتاد كه واقعيت اجتماعى زير سلطه­ى  "قوانين عينى" غیرقابلِ نفوذ٬ با پى­آمدى ناگزير قرار دارد.

          از اين­رو٬ امروزه تعداد اندکی از مارکسیست­ها استدلال می­کنند که سوسیالیسم "اجتناب­ناپذیر" است، و تاریخ، پایان یا پى­آمدى پيش­پنداشته دارد. سوسیالیسم یک هدف است، یک آرمان است، که ما برای آن می­جنگیم؛ سوسیالیسم فرآورده­ى بازانديشى نظرى  است؛ اما فقط آن نیست. بازانديشى نظرى خود، بازتاب تناقض­ها در واقعيت يعنى مبارزه طبقاتی در جامعه سرمایه­داری است. عبارتى بد نقل شده از مارکس می­گوید، نظريه تمایل به واقعیت و(امیدوارانه) واقعیت گرایش به سوى نظريه دارد.

          جان هالووی مدعى است كه مارکسیست­ها گمان می­کنند که صاحب دانش عينى­اند  که توده­ها فاقد آن­اند:

          "انگاره­ى  مارکسیسم هم­چون علم، مستلزم تمايزگزارى است ميان آن­هايى كه مى­دانند با آن­هايى كه نمى­دانند؛ آن­هايی که آگاهی واقعی دارند و آن­هايی كه آگاهی کاذب دارند.... بحث سیاسی بر مسأله­ى "درستی" و "خط درست" متمرکز می­شود. اما ما چگونه درمی­یابیم (وآن­ها چگونه می­فهمند) که شناخت آن­هايی که می­دانند٬ درست است؟ چگونه مى­توان گفت كه حاملان آگاهی (حزب، روشنفکران، یا هرچه ) با فراتر رفتن از شرايط زمانى، مكانى و اجتماعى خود، به دانشى ممتاز از جنبش تاريخى دست مى­يابند.  شاید حتا از نظر سیاسی مهم­تر اين­كه: اگر تمايز ايجاد شده ميان آنان كه مى­دانند و آن­ها كه نمى­دانند؛ و اگر درك و دانش هم­چون امرى مهم در هدايت مبارزه­ى سياسى نگريسته مى­شود، پس رابطه تشکیلاتی میان حاملان آگاهی و دیگران (توده­ها) چگونه است ؟ آیا دانستن آن­ها برای هدایت و تعلیم توده­ها (به مفهوم حزب پيشاهنگ) است، یا انقلاب کمونیستی ضرورتأ کارِ خودِ توده­هاست (همان­گونه که کمونیست­های چپ مثل پانه کوک بر آن پاى مى­فشردند)؟

          ... انگاره­ى قوانین عینی، جدايی میان ساختار و مبارزه ايجاد مى­كند. در حالی­که، مفهوم بت­وارگی چنين القا می­کند که هر چیزی مبارزه است، که هیچ چیز جدا از تضادهای روابط اجتماعی وجود ندارد؛ انگاره­ى "قوانین عینی"، یک دوگانگی میان حركت ساختارى و عينى- مستقل از خواست مردم از یک­سو، و مبارزاتِ درون­زاد(subjective) برای یک دنیای بهتر از سوی دیگر، را القا می­کند". (ص ۱۲۲)

          هنگامى­كه مارکسیست­ها مى­گويند، يك ديدگاه معين، یا شيوه­اى از اقدام پیش­نهاد شده "درست" است؛ آن­ها از اين ره­گذر، به دانش عينى در اين باب، شأن مطلقى نمى­بخشند- يا دست­كم نبايستى چنين كنند. كلِ دانش[بشر] موقتى و ابطال­پذير است.  وقتی شيوه­اى از اقدام "درست" تلقی می­شود، [عبارتِ "درست"] بيان فشرده­اى از "مناسب­ترين[اقدام] در موقعيت" است. از سوی دیگر، وقتی مارکسیست­ها مثلأ می­گویند که "تهاجم به عراق نمونه­اى از [عمل­کرد] امپریالیسم است"، آن­ها در واقع به وجودِ مقوله­ای در واقعیت اجتماعی اشاره دارند كه شناختنى است و از راه تجريد نظرى آشكار مى­شود. هالووی بایستی موافق باشد که چنین روندی ممکن است، وگرنه كتاب­اش را نمى­نوشت.

          مارکسیست­ها مدعی نیستند که در مقابلِ آگاهی کاذب توده­ها، آن­ها از "آگاهی واقعى"(هر آن­چه  كه ممكن است باشد) برخوردارند. اما آن­ها مدعی هستند که نظريه­ى اجتماعی انتقادی امكان­پذير است، و می­تواند مفهوم­هايى را بپروراند که به ما کمک می­کنند تا توسعه­ى سرمایه­داری و مبارزه علیه آن را دریابیم. و این نظر هالووی که این امر ناممكن است، چرا که مارکسیست­ها خود محصول زمان و موقعیت­های اجتماعی مشخص­اند، آشكارا مضحک است. البته که مارکسیست­ها محصول زمان و موقعیت اجتماعی مشخص­اند، و مارکسیسم محصول روزگار و شرایط خاصى است. مفاهيم ماركسيستى موقتى هستند (نه دانش مطلق) و چارچوبی برای فهمیدن و عمل کردن در جهان پدید می­آورند. اين دريافت٬ مطلق یا "عینی"  نیست؛ بلکه ناقص و جانب­دار است. معیار باید این باشد که آیا این دريافت برای فهم جهان و اقدام بر پايه­ى  آن مفید است یا نه. و بطلان آن بايد در عمل و در مبارزه آشكار شود. اگر ما چنين ره­يافتى نسبت به نظريه­ى انقلابى نداشته باشيم آن­گاه نه تنها عرصه­ى استراتژی و سیاست، بل­كه تئوری را نیز به حال خود وامىنهيم. 

          اين باور هالووی که ما همه محصول شیی­انگارى و بت­واره­گرى هستیم،  ضرورتأ نبایستی او را به رد مفهوم آگاهی کاذب ره­نمون شود. به همين­سان، او مى­توانست بگويد كه ما همه دچار  آگاهی کاذب­ایم؛ که  در اين سخن هسته­اى از حقيقت وجود دارد. واقعيت اين است كه آگاهى برخى كسان بيش از ديگران كاذب است. شاید مايه­ى خنده شود، اما اگر هالووی آن را نپذيرد ما به طور واقعی وارد قلم­روى مضحكى مى­شويم. آیا جان هالووی واقعأ می­تواند بگوید که نظرات کسی که نژادپرست و ناسیونالیست است به همان اندازه­ى نظرات کسانی­که انترناسيوناليست­هاى انقلابى­اند، معتبر و موجّه است؟ نظريه­ى مارکسیستی ممکن است جانب­دار و مشروط باشد، اما مطمئنأ به درکی از جهان، که منتقد نظم اجتماعی موجود است، نزدیک می­شود؛ و نظرهايى در پيوند با تناقض­ها و امكان­هاى دگرگونى آن فراهم می­کند.

          خطر بزرگی در دیدگاه هالووی وجود دارد. با رد قاطع ایده­ى آگاهی کاذب، او مفهوم  ایدئولوژی به­مثابه­ى چیزی جدا از(اما  مرتبط با ) شیی­انگارى  و بت­وارگی را رد می­کند. دست­کم گرفتن ایدئولوژی، مانع از فهم دستگاه­هاى ایدئولوژیک سرمایه­داری مدرن می­شود؛ دستگاه­هايى که در تولید و تكرار دیدگاه­های طرف­دار سرمایه­دار و بت­واره شده  بسیار قدرت­مندند. نتیجه­ی ممکن ضعفِ ياد شده، منطقأ عدم درک اهميت مبارزه ایدئولوژیک، و ضرورت نبرد بی امان -  در تبلیغ، تهییج و هم­چنين  "نظریه"-  علیه ایده­های "کاذبی" است که به وسیله­ى رسانه­ها (و مراكز دانشگاهى) طرف­دار سرمایه­دار هر روزه تبلیغ می­شوند. اين مبارزه به­طور خودبه­خودى  در مقياسى ملى و كارآمد پديدار نمى­گردد، بل­که بایستی سازمان داده شود. این آن چیزی است  که لنین تلاش كرده بود در كتابى- كه بسيار تحريف شده- مطرح کند  که در سال ۱۹۰۲ نوشت. اما این داستان دیگری است.

 

نتیجه­گیری استراتژیک: جهانی بدون احزاب چپ

جان هالووی- بدون پوزش­خواهى- فاقدِ نتیجه­گیر­ىهای استراتژیک است. او می­گوید  "هیچ تضمينى براى نتيجه­ى خوش" وجود ندارد. متاسفانه، فقط در این­جا می­توانیم با او موافق باشیم. اما برخلاف منتقدان اخیر احزاب انقلابی، او سازمان­هاى بديل- جنبش­های اجتماعی، سازمان­های غیردولتی- را به­عنوان رقبايی برای تاج "شهریار جدید"[1] عَلم نمى­كند. او لزوم هماهنگ­سازى مبارزات و هم­كارى براى هدف­هاى مشخص، و يا ضرورت ستيزه­جويى سياسى را انكار نمى­كند. به هر رو،  او به سازمان­هاى جدید یا بدیل علاقه­مند نیست. از نظر او، ما بایستی به جنبش، نه هم­چون  تشکیلات،  بل­که به چشم  "سلسله­اى از روى­دادها" بنگريم كه از چرخه­ى تظاهرات ضد سرمایه­داری الهام گرفته است. همین و بس.

          خوشبختانه ایده­های هالووی، که پاره­اى از آن­ها رايج­اند، همه­كس را مجاب نخواهد کرد؛ اما اگر در اثر برخى پيش­آمدهاى نامنتظر چنين شود، پى­آمدهاى­اش فاجعه­بار خواهند بود: منحل کردن احزاب و سازمان­هاى چپ، و انحلال اتحادیه­ها­ى كارگرى؛ ناچيز شمردن انتخابات و صرف­نظر كردن از پيكار بر سر دولت. آن­چه که باقی می­ماند مبارزه  "قدرت خلاق" علیه  "قدرت مسلط" است.

          نه فقط این ایده­ها در چپ هژمونی پیدا نخواهد کرد، بل­كه لحظه­ای تأمل نشان می­دهد که تحقق آن­ها به لحاظ ساختاری نیز ناممكن است. تصور کنید، در جهانى بدون حزب، پنج یا شش دوست در بخش­های مختلف از یک کشور، در ائتلاف­هاى ضد جنگ درگير شوند، دور هم جمع شوند و راجع به سياست گفت­و­گو کنند؛ آن­ها درمى­يابند که نه تنها در مورد جنگ بل­که بر سر بسیاری مسائل، نظير نژادپرستی، فقر و قدرت سرمایه­داری توافق دارند. سپس، آن­ها تصمیم می­گیرند که  جلسات منظمی برگزار کنند و دیگران را نيز به نشست­هاى خود دعوت کنند. در ادامه، خبرنامه کوچکی هم برای  ارائه به رفقای­شان در ائتلاف­ ضد جنگ منتشر مى­كنند. طى شش ماه، آن­ها متوجه مى­شوند كه ده­ها نفر در جلسات­شان شركت مى­كنند، و تصميم به برگزارى يك كنفرانس مى­گيرند. بدين­سان، آن­ها در واقع یک حزب سیاسی تشکیل داده­اند. و روشن است که اگر هيچ كس ديگر در چپ، بديل ديگرى ايجاد نكند، آن­ها ظرف یک­سال صدها عضو خواهند داشت. از این­رو، تا زمانی­که کارهايی که بر عهده حزب است انجام نشده باقی مانده است، نمی­توان از حزب انقلابی صرف­نظر کرد. هر چه زودتر، بهتر است.

 

فيل هرس ويراستار نشریه­ى دیدگاه انترناسیونالیستى  و تارنماى(marxsite )است.             

http://www.marxsite.com

 

  

  

 



[1] - "شهريار جديد" نامى است كه آنتونيو گرامشى با الهام از"شهريار" اثر مشهور ماكياولى٬ بر حزب طبقه كارگر نهاد. مترجم