سوسیالیسم بدون دموکراسی !!؟ بخش دوم رحمت خوشکدامن

(در نقد نظر شادی مقدم )

تا اینجا روشن شد که رفیق شادی مقدم چه درکی ازدموکراسی و سوسیالیسم دارد . ونیز پی بردیم که او هیچ رابطه ای بین دموکراسی ( برای عموم ) و سوسیالیسم نمی تواند برقرارسازد ودر سوسیالیسم مورد ادعای او تنها برای کارگران دموکراسی وجود دارد . و توضیح دادم که اگرامتیازی برای طبقه کارگر قا ئل شویم اولأ طبقه کارگر را از متحدان طبیعی اش دور می کند . ثانیأ در بین طبقه کارگرشکاف می اندازد ثالثأ طبقه کارگر را به فساد و تباهی می کشاند .

ما کمونیستها این امررا پس از انقلاب اکتبر 1917 عملی کردیم و روشن شد که چه باتلاقی را برای طبقه کارگر بوجود آوردیم .

حال در این بخش از مقاله به دو موضوع زیر می پردازم :

1-      نظریه مارکسیستی در هم شکستن ماشین دولتی

2- نظریه مارکسیستی زوال دولت

نظریه مارکسیستی درهم شکستن دولت بورژوازی

 

نظریه مارکسیستی دولت در یک دوره و در جریان مبارزات کارگری تکمیل می گردد . در تعریف های اولیه که در نقد نظریه هگل در پیرامون دولت از سوی مارکس مطرح می شود ، هنوز ناروشنائی های وجود دارد . اما نکته مهمی که در همان سالهای 43 و 44 در نوشته های مارکس برجسته است ، ضد یت او با بورکراسی دولتی است . بطور نمونه در مقاله سهمی در نقد هگل ، او در مقابل نظر هگل که دولت را سرور جامعه می پنداشت ، دموکراسی واراده توده ای را پیش می نهد و از آن دفاع می کند. همین نظریه بعدها در مانیفست حزب کمونیست بیشتر بحث می شود و در کتاب هجدهم برومر که در سال 52 نوشته می شود ، با صراحت کامل تری بیان می گردد و می گوید : "تا کنون همه انقلابات بجای انکه این ماشین را درهم شکنند ، آنرا تکمیل کرده اند ." اما با این وجود هنوز نمی دانست که چه چیزی باید جایگزین آن شود .

مارکس و انگلس گرچه در تمام نوشته های این دوره بر این اعتقاد بودند که پرولتاریا باید خود را در ( نبرد برای دموکراسی ) بصورت طبقه ای متشکل برای کسب قدرت سیاسی سازمان دهد . ولی اینکه در مقابل این ماشین غول پیکر بوروکراتیک چه اقداماتی برای درهم شکستن آن باید صورت گیرد به خیال پردازی متوسل نمی شوند و طرح های خیالی ارائه نمی کنند .

تنها با تجربه کمون پاریس که کارگران در آنجا به مدت 72 روز حکومت می کنند ، نظریه شان تکمیل می گردد و به این نتیجه قطعی می رسند که : "ولی ، طبقه کارگر نمی تواند به این بسنده کند که ماشین دولتی به صورت موجودش بدست وی بیفتد و او فقط بکوشد که این ماشین را در جهت منافع خود ش به کار اندازد . "( ترجمه باقرپرهام ) بلکه باید آنرا درهم بشکند . و آنرا شرط مقدماتی هر انقلاب واقعأ خلقی می نامند .

اما چگونه می توان ماشین دولتی بورژوازی را درهم شکست ؟

آیا تنها با ازبین بردن نمایندگان سیاسی بورژوازی می توان به این هدف دست یافت ؟

آیا با انتقال آن از دستی به دستی دیگر می توان به چنین نتیجه ای دست یافت ؟

براستی کمون چه بود و چه کارهای انجام داد که برای مارکس و انگلس چنان ارزشمند بود که با جمع بندی از تجربه کمون به این نتیجه مهم دست می یابند و حتی آنرا به عنوان موضوعی بسیار مهم در پیشگفتار مانیفست در سال 1872 یعنی یکسال بعد از کمون پاریس می آورند و متذکر می شوند : "تجارب کمون که در آن برای نخستین بار پرولتاریا قدرت سیاسی را به مدت دو ماه از آن خود کرد ، این برنامه در جاهائی کهنه شده است . کمون همانا ثابت کرد که چرا طبقه کارگر نمی تواند ماشین دولتی حاضر و آماده را صرفأ تصاحب کرده و آن را برای منافع خود به کار بیاندازد (ترجمه از شهاب برهان ) .

برای پی بردن به این موضوع بهتر است به تجربه کمون رجوع کنیم .

کارگران در 18 مارس 1871 باسرنگونی بورژوازی قدر ت سیاسی را به دست می گیرند . آنها از همان روزهای اول اقدامات گسترده ای انجام می دهند که مهمترین آنها را می توان چنین بیان کرد : در روزهای اول گیوتین و وسایل شکنجه را به آتش کشید . و ارتش را منحل می سازد و بجای آن تسلیح همگانی را بر قرار می کند . کارگاههای بزرگ تولیدی را به تعاونیهای کارگری واگذار می کنند و کلیه بدیهی های کارگران رابه بانگ و همچنین اجاره خانه های عقب مانده را که کارگران قادر به پرداخت آن نبودند ملغی اعلام می نماید . و کار شبانه نانوا ها را ممنوع اعلام می دارد . و جدائی مذهب را از دولت اعلام می دارد . و به توسط کمیته مرکزی که همان چند روز اول قدرت را در دست خود متمرکز کرده بود انتخاباتی دمکراتیک برقرار می شود و طیف های گوناگون جامعه در انتخابات کمون شرکت می کنند و برای کمون پاریس انتخاب می شوند ، که اگر دقت کنیم به گونا گونی ترکیب متنوع کمون پی خواهیم برد . مثلا در همان اولین انتخابات که از سوی کمیته مرکزی برگذار می شود ، 86 نماینده انتخاب می گردند در میان این 86 نفر نماینده از کارگران تا خرده بورژواها ونیز بورژاها شرکت داشتند . بطوری که تنها 28 نماینده از میان کارگران بودند و بقیه به ترتیب 29 نماینده از بین خرده بورژوای بود و 8 نماینده از بین کارمندان بود و 21 نفردیگر از نمایندگان سیاسی بورژوازی بودند که از محلات حتی ثروتمند نشین پاریس انتخاب می شوند . همه اینها نشان می دهد که کمون پاریس بااقدامات گسترده خود پایه های بورکراتیک ماشین دولتی بورژوازی را نشانه می رود و با ایجاد نهادهای دموکراتیک وسیع بر علیه نهادهای بوروکراتیکی که قبل از کمون وجود داشت ، حمله می کند تا از این طریق مانع بازگشت مجدد آن گردد . از اینروست مارکس و انگلس در جمع بند ی شان از کمون پاریس به این نتیجه می رسند که نباید ماشین دولتی بورژوازی از دستی به دستی دیگر انتقال گردد ، بلکه باید آن را در هم شکست . کمون با اقدامات خود نشان می دهد که چگونه می توان این ماشین غول پیگر را ازپا در آورد .

انگلس در همین رابطه چنین می گوید : " کمون برای آن که به همین بلای اجتناب ناپذیر در همه نظام های پیشین ، یعنی تبدیل دولت و اندامهای دولتی از خدمتگزاری جامعه به خدایگان مسلط بر جامعه ، دچار نشود دو وسیله کار آمد را به کار برد . نخست این که گزینش همه مقامات در دستگاه های اداری ، قضایی وآموزشی را تابع انتخابات بر مبنا ی آرا ء عمومی کرد و ، در نتیجه ، بنا را بر این نهاد که آن مقامات در هر لحظه پس گرفتنی باشند . دوم این که دستمزد خدمات را ، از پائین ترین تا بالاترین آن ها ، معادل همان دستمزدی قرار داد که دیگر کارگران دریافت می داشتند . بالاترین دستمزدی که کمون پرداخت کرد 6000 فرانک بود . بدین سان ، جلوی مسابقه برای دستیابی به مقامات و مناصب اداری گرفته می شد ضمن آن که انتخاب شوندگان برای امور نمایندگی مردم دست و بالشان باز نبود و موظف بودند حدودی را رعایت کنند ."

در این جا انگلس توضیح می دهد که در هم شکستن ماشین دولتی بورژوازی به چه معنا می باشد . او بر این اعتقاد است که تنها ازطریق " قدرتی به راستی دموکراتیک " می توان به چنین هدفی نائل آمد . نه از طریق سیستم امتیازدهی که متاسفانه بعضی از رفقا چنین فکر می کنند ونمی توانند دریابند که با اینکار ماشین بوروکراتیک نوینی را بجای ماشین بوروکزاتیک قبلی می نشانند . از اینرو وقتی که مارکس وانگلس می گویند : " طبقه کارگر نمی تواند همان ماشین کهنه و بوروکراتیک را برای اداره جامعه بکار گیرد ،" و اولین اقدامش متلاشی کردن آن و جایگزین کردن دولتی که نماینده ملت باشد است . یعنی همان کاری که کمون پاریس انجام داد . چنین دولت دموکراتیکی است که نام آن دولت کارگری ( دیکتاتوری پرولتاریا ) است می تواند به " خدمت گذار جامعه " تبدیل گردد و در راستای از بین بردن نظام جهنمی سرمایه داری گام بردارد .

ما کمونیستها تنها با چنین درکی از درهم شکستن ماشین دولتی می باشد که می توانیم با تمام کسانیکه فکر می کنند تنها با نابود کردن نمایندگان بورزوازی ویا حتی تنها با مصا دره و اموال انها می توان ماشین دولتی بورژوازی را درهم شکست مرز روشنی داشته باشیم .

دولت کارگری و زوال آن

دومین نکته مهمی که باید به آن توجه داشت مسئله زوال دولت کارگری می باشد . در این رابطه باید به دو نکته توجه داشت :

1 - ما بر این اعتقادیم که طبقه کارگر برای ساختن جامعه سوسیالیستی میباید خود را به صورت طبقه ای در قدرت متشکل سازد . با این نظر ما مرز خود را با گرایش آنارشیستی که اعتقاد به الغاء هرنوع دولتی دارند روشن می سازیم . چرا که طبقه کارگر متشکل در قدرت بدون دولت نخواهد توانست برنامه های اقتصادی- سیاسی واجتماعی - فرهنگی خود را در دوره گذار به جامعه ای کمونیستی اجراء نماید .

2- ما بر این اعتقادیم که طبقه کارگر خواهان از بین بردن هر گونه سلطه طبقاتی می باشد نتیجه آنکه وقتی که طبقه کارگر خود را به صورت طبقه ای متشکل در قدرت سازمان می دهد ، با مشارکت وسیع توده های مردم در راستای از بین بردن " شری " که از گذشته به ارث رسیده گام برمی دارد . و این بدین معنا ست که طبقه کارگر برای تحکیم سلطه طبقاتی خود نیست که نیاز به"قدرت دولتی" دارد ، بلکه دقیقأ عکس آن ، برای از بین بردن آن ، نیاز به این" شر" دارد و از آنجائیکه قدرتش تجلی اراده اکثریت توده های جامعه می باشد ، دیگر دولت به معنای رایج مفهوم خود را از دست می دهد و از جایگاه آقای بر ملت ، به خادم و خدمتگذار ملت تبدیل می شود . مارکس و انگلس چنین اعتقادی را تقریبأ در همان نوشته های اولیه خود بیان کرده اند . بطور نمونه مارکس در فقر فلسفه به این موضوع اشاره می کند و چنین سئوالی را طرح می کند : " آیا این بدان معناست که پس از سقوط جامعه کهنه ، سلطه طبقاتی جدیدی بوجود خواهد آمد که منجر به قدرت سیاسی جدیدی خواهد شد ؟ نه . شرط رهایی طبقه کارگر الغاء همه طبقات است ، درست همچنانکه شرط آزادی رسته سوم ، آزادی نظم بورژوایی ، الغاء همه رسته ها و نظا مها بود . طبقه کارگر ، در مسیر تکامل خود ، اجتماعی جایگزین جامعه مدنی کهنه خواهد کرد که فاقد طبقات و تضاد آنهاست ، و دیگر ، باصطلاح قدرت سیاسی وجود نخواهد داشت ، زیرا قدرت سیاسی دقیقا مظهر رسمی تضاد در جامعه مدنی است ."

پس از تجربه کمون پاریس مارکس و انگلس بطور همه جانبه تری از این نظریه دفاع می کنند . تا جائیکه دختر مارکس (النومارکس ) نیز در مقدمه ای که بر نوشته کتاب کمون پاریس اثر "لیسگاره" (ترجمه بیژن هیرمن پور ) می نویسد، از همین موضع به کمون نگاه می کند : " تنها کافی نیست که مردم در مورد " قساوت های " کمون نظر روشنی داشته باشند . اکنون هنگام آن است که آن ها معنای واقعی این انقلاب را دریابند ؛ انقلابی که می توان در چند کلام خلاصه اش کرد : کمون به معنای حکومت مردم توسط مردم و اولین تلاش پرولتاریا برای حکومت بر خودش بود . کارگران پاریس وقتی در اولین بیانیه خود اعلام کردند که " می دانند وظیفه ی مبرم و حق مسلم آن هاست که از طریق تسخیر قدرت حکومتی زمام سرنوشت خود را در دست بگیرند " این معنی را بیان می کردند . استقرار کمون نه به معنای جایگزین کردن یک شکل سلطه ی طبقاتی با شکلی دیگر ، بلکه به معنای برانداختن هر گونه سلطه طبقاتی بود . کمون به معنای نشاندن تعاون حقیقی ( یعنی : کمونیستی ) به جای تولید سرمایه داری بود . "

از توضیح مختصر در بالا دو نتیجه می توان گرفت :

اول اینکه کمونیستها خواهان از بین بردن هر گونه سلطه طبقاتی هستند ، و چنین هدفی ندارند که بجای سلطه طبقاتی بورژوازی ، در راستای سلطه طبقاتی کارگران و تحکیم آن گام بردارند .

دوم اینکه طبقه کارگر برای رسیدن به جامعه غیر طبقاتی (کمونیستی) به" دولت " نیاز دارد وکمونیستها لغو آنرا بر خلاف آنارشیستها نه اولین اقدام انقلاب بلکه آخرین و نتیجه نهایی انقلاب کارگری می دانند .

این دو نتیجه به ظاهر متناقض به نظر می رسد ، ولی با اندکی دقت می توان پی برد که چنین نیست ، طبقه کارگر برای رسیدن به جامعه کمونیستی بالاجبار باید از چیزی که از جامعه بورژوازی " به ارث " رسیده استفاده کند ، اما تفاوت این دولت ( کارگری ) با تمام دولت های بورژوازی و ماقبل خود دراین است که دولت اکثریت جامعه است وبراساس انتخابات واقعا دموکراتیک همانند کمون انتخاب شده است و به مرور زمان با گسترش هر چه بیشتر دموکراسی خصلت سرکوب گری آن از بین می رود . تا به قول انگلس مرحله ای فرا خواهد رسید که با از بین رفتن طبقات ضرورت وجودی اش نیز از بین می رود .

با توجه به آن چه که گفته شد می توان چنین نتیجه گرفت که درهم شکستن ماشین دولتی بورژوایی و زوال دولت کارگری بدون دموکراسی رادیکال (توده ای ) غیر ممکن است . و هر راه دیگری چه با نیت خیر باشد و چه نباشد به سراب منتهی خواهد شد . خصوصأ این قضیه زمانی بیشتر اهمیت می یابد که بعضی از رفقا چنین تصور می کنند که بدون دموکراسی ( برای عموم ) می توان ماشین دولتی بورژوازی را درهم شکست . البته این رفقا از یک طرف درک غیر مارکسیستی و یا بهتر است بگوئیم ضد مارکسیستی ازدرهم شکستن ماشین دولتی بورژوازی دارند و می خواهند به شیوه ای بوروکراتیک که شدنی نیست به این هدف دست یابند . و از طرفی دیگر عملأ در جهت تحکیم سلطه طبقاتی دولت به اصطلاح کارگری می خواهند اقدام کنند و زوال دولت کارگری را به روز معشر حواله می دهند .

22/مارس2010 1/فروردین ماه 1389 ادامه دارد