تشکیلات: نیازها و تئوری ها!

با نگاهی به تجربه كمپین یك میلیون امضا

پرسش و پاسخی با پگاه فهیمی

 

در بحث هایی كه در مورد شكل های سازماندهی و سازمانیابی جریان دارد، یك عده از مطلوب و ممكن بودن شبكه های افقی دفاع می كنند و آن را در مقابل تشكل ساختارمند و سلسله مراتبی و مشخصاً حزب پیشاهنگ كه كمونیست ها مدافعش هستند قرار می دهند. طرفداران شبكه معمولا به حزب كمونیستی انتقادهای بسیاری می كنند. می گویند:

-          حزب باعث تك فكری و تك صدایی است.

-          در حزب یك نظرگاه حاكم است و نظرگاه های دیگر سركوب می شوند.

-          روابط درونی اش بوروكراتیك و سركوب گرانه است.

-          هرمی و سلسله مراتبی است. مانع ابتكارات فردی می شود. آزادی فردی را سلب می كند.

یكی دیگر از انتقادها نسبت به حزب كه البته در سطح دیگری مطرح می شود اینست كه:

-          كمونیست ها می خواهند همه را مثل خودشان بكنند و انتخاب را از مردم بگیرند،  تمامیت خواه هستند و...

این انتقاد هر چند مستقیماً به روابط درون حزبی مربوط نمی شود ولی همپوشی هایی با آن دارد.

فكر می كنید كه در بحث از تشكیلات باید از كجا شروع كرد؟

به این بحث ها كه خیلی شاخ و برگ دارد و گسترده است از چه زاویه ای باید وارد شد؟

    اولین چیزی كه هنگام بحث از سازمانیابی و تشكیلات باید در نظر گرفت اینست كه شكل های متفاوت سازمان یابی را باید هم در ارتباط با اهداف مبارزه در نظر گرفت و هم مرتبط با مراحل مختلف مبارزه. البته هر شكل سازمان یابی به خودی خود خصوصیاتی دارد كه باید آن را بررسی كرد. این شكل و خصوصیاتش می تواند بر اهداف هم تأثیر بگذارد. ‌ولی از آن جا كه اصولاً این فرم ها در متن رسیدن به هدف یا اهداف خاصی مطرح می شوند خیلی نمی توان آن ها را به شكل مجرد بررسی كرد. ثانیاً، ما با این حقیقت پایه ای هم روبرو هستیم كه اصولاً در جامعه ی طبقاتی،  بی ساختاری ممكن نیست. هر چند نفری كه برای انجام كاری دور هم جمع می شوند یك ساختار بوجود می آید، این ساختار ممكن است كم و بیش انعطاف پذیر باشد ولی به هر حال موجود است. چرا كه انسان ها با هم متفاوتند، ضعف ها و توانایی های متفاوتی دارند، امكانات مالی و ذهنی متفاوتی دارند و نتیجتاً جایگاه و نقش های متفاوتی دارند. همه این تفاوت ها هم در جامعه ارزش گذاری می شوند و به قدرت تبدیل می شوند،  یا نمی شوند. افراد مساوی نیستند. سواد، فوراً تبدیل به سرمایه و قدرت می شود‏؛ دسترسی به امكانات فوراً تبدیل به سرمایه و قدرت می شود و اگر ساختاری برای محدود كردن این قدرت ها نباشد، بر خلاف آن چه ظاهر قضیه است، قدرتمندها قدرتمندتر می شوند و ضعیف ها ضعیف تر. در واقع ادعای بی ساختار بودن در زمینه ی سازماندهی به همان اندازه فریبكارانه است كه آزادی در سرمایه داری بازار آزاد ــ كه بر پایه استثمار و ستم بنا شده است و نتیجه ی حركت كمابیش خودبخودی اش همین جهانی است كه به ما به ارث رسیده.

 

خب‏! این ها درست. ولی ما می بینیم كه طرفداران شبكه (و شكلِ جنبشی مبارزه) برای اثبات نظرشان هم استدلال های تئوریك می آورند و هم خود را به پراتیك های به اصطلاح موفقی كه از سر گذرانده اند متكی می كنند و از آن ها الگو می سازند. یك نمونه اش در ایران جنبش سبز و قبل از آن كمپین یك میلیون امضاست. در جنبش سبز خیلی صحبت از آن شد كه شكل شبكه (منظور اساساً شبكه های دوستی / خانوادگی / كاری / همسایگی بود) خلاقیت ها را آزاد كرده و همه را به هر شكلی كه توانایی اش را دارند وارد جنبش می كند. افراد از كسی دستور نمی گیرند و خودشان تصمیم گیرنده اند. ضربه پذیری كم می شود. در اوایل هم كه می گفتند شبكه‏، رهبر ندارد. خود موسوی هم یك بار گفت من دنبال مردم می روم ...

    همین حرف ها كمابیش در مورد كمپین هم مطرح می شد. می گفتند ساختار افقی و غیر سلسله مراتبی كمپین طوری است كه هر گروه به روش خاص خود فعالیت كند و فردی یا گروهی و مرجعی نتواند در برابر روش و نوع فعالیت آن دیگری مانع ایجاد كند. اما واقعیات چیست؟

واقعیت اینست كه در جنبش اخیر‏، بسیاری از قشرهای جامعه فعال شدند. البته هر كس هم با ظن خود یار جنبش شده بود. عده ی زیادی با كل نظام مخالف بودند ــ حتی اگر لزوماً این را فرموله نمی كردند ولی نیاز و انگیزه سرنگونی جمهوری اسلامی بود كه امیدهاشان را روشن كرد و باعث شد كه خطر كنند. عده ی كمتری ضدیت شان بیشتر با جناح احمدی نژاد بود و با كل نظام مشكلی نداشتند. ظاهراً همه به شكل مساوی در جنبش شركت كردند. خیلی ها عكس و فیلم گرفتند و به رسانه های بین المللی فرستادند، اخبار را دنبال كردند، نظراتشان را در وبلاگ هایشان نوشتند، برای سایت های خبری مطلب فرستادند. هر چند همه اینها برای شتاب بخشیدن به جنبش مهم بود، ولی در نهایت چه چیزی جهت گیری و سرنوشت این حركت را تعیین كرد؟

یك جریان قوی كه شاید در ابتدای كار از سرریز شدن خشم مردم غافلگیر شده بود، رفت كه حركت مردم را رهبری كند و به آن جهت بدهد و این جریانی بود كه از لحاظ سیاسی دغدغه اش پس گرفتن اهرم های قدرت از كودتاچیان بود؛ می خواست نظام را حفظ كند؛ به خاطر موقعیت اجتماعی اش امكانات زیادی هم در اختیار داشت (امكانات و قدرت نیروهای طبقات حاكمه را نباید فقط در درون مرزها بررسی كرد). به علاوه‏، نیروی سازمان یافته ای كه خواستِ مردم را متبلور كند به طور جدی حضور نداشت. مردم، فردی شركت می كردند. فیلم هایشان را فردی برای رسانه ها می فرستادند. رسانه ها هم صاحب دارند. فیلم ها و عكس ها را بدون كامنت و به طور خنثی پخش نمی كردند (و نمی كنند). گروه های معدودی هستند كه رسانه های پر بیننده را در اختیار قرار دارند، یك عده حتی امكان دسترسی به اینترنت هم ندارند. طبیعی است آن عده كه رسانه ها را در اختیار دارند، نظرات خودشان را تبلیغ می كنند، سایت های هم نظران خودشان را معرفی می كنند، و از عكس هایی هم كه ملت با هزار مكافات و ریسك مصادره دوربین و دستگیری گرفته اند و با گذشتن از هفت خوان فیلترینگ و سرعت های پائین اینترنتی فرستاده اند، برای مقاصد خودشان استفاده می كنند. یك نمونه اش فیلم نجات دادن یكی از افراد نینجای گارد ضد شورش توسط برخی از مردم از دست برخی دیگر بود كه تا مدت ها بعد از واقعه، مرتباً پخش می شد و از آن برای تبلیغ عدم خشونت، عدم حمله به نیروهای سركوبگر، و تبلیغ برادری بین سركوب شده و سركوب گر استفاده می كردند.

 

به نظر می رسد كسانی كه خودشان پرچمدار عدم تشكل و سازمانیابی افقی و استفاده از شبكه های (بسیار كم قدرت و مجزای) دوستی و فك و فامیلی هستند، اغلب خود قدرتمندترین ابزار تأثیر گذاری بر فكر مردم را در اختیار دارند و از جمله از طریق همین ابزار،  رهبری خودشان را به مردم اعمال می كنند. بر خلاف تصور برخی، این افراد، فردی عمل نمی كنند، یعنی تشكل ها ساختارهای قدرت خودشان را دارند. ساختارهایی در سطوح مختلف برای تولید فكر، برای مشورت و تصمیم گیری، برای لابی گری، برای تأثیر گذاری بر جریانات سیاسی دیگر، برای به روز كردن سایت هایشان، برای جمع آوری خبر و ... برخی از این ساختارها رسمی اند و برخی غیررسمی،  ولی هیچ كدام از این افراد به تنهایی و بدون كمك ساختارهایشان، به این جایی كه هستند نمی رسیدند. برنامه ریزی هایی هم كه می كنند بدون این ساختارها قابل تصور نیست.

    همین طور است. در جنبش سبز حرف های زیادی در مدح بی ساختاری و فعالیت شبكه ای زده شد. همه این ها بر متن سیاستی بود با خواسته های بسیار محدود (در ابتدا ضد تقلب انتخاباتی). هم زمان این حرف را مرتباً تكرار می كردند كه این جنبش، ضد خشونت است و صلح آمیز است. اوایل كار حتی می گفتند شعار ندهید و سكوت كنید. همه این ها به هم ربط داشت: سیاست حاكم بر جنبش و رهبری جنبش / شكل سازماندهی جنبش. همین كه یك ارگان می گوید سكوت كنید یعنی، علیرغم تواضع دروغین، دارد رهبری سیاسی اعمال می كند. در واقع‏، تبلیغ بی ساختاری فقط از مسئولیت رهبران (یا نارهبران) در قبال مردم و پاسخ گویی شان كم می كرد و باعث می شد كه نقش مردم هم در این میان بسیار ناچیز شود. مردم وقتی تنها و جدا- جدا هستند دستشان به جایی بند نیست. در جنبش اخیر دیدیم كه چطور عدم سازماندهی مردم حول خواسته های خودشان، تمام خواسته های اكثریت مردم را در برابر شعار و خواسته ی موسوی و كروبی منحل كرد. یك نمونه اش این بود كه با وجود شركت وسیع و شجاعانه زنان در مبارزه كه نتیجه ی مستقیم نفرت زنان از نظام حاكم است، محض نمونه حتی یك شعار هم در زمینه ی حقوق زنان به گوش نرسید.

 

یكی از تبلیغاتی كه همیشه علیه كمونیست ها می شود قائل بودن به رهبری و رهبران است. طی جنبش اخیر هم خیلی تبلیغ شد كه به رهبر احتیاجی نداریم و مردم خودشان می توانند تصمیم بگیرند و رهبرت را در آیینه بیاب و از این حرف ها. در این مورد چه نظری داری؟

    این دوگانگی یا معضل را برخی فعالین جنبش زنان هم كه پرچمدار بی رهبری در جنبش زنان بودند بالاخره به زبان آوردند. بسیاری از فعالین جنبش زنان و به خصوص جریاناتی كه حول یك میلیون امضا جمع شده بودند خیلی صحبت از شبكه های افقی می كردند و همیشه می گفتند ما رهبر نداریم. ولی از همان ابتدا معلوم بود كه این واقعیت ندارد. یك عده از همان ابتدا به عنوان شخصیت به چشم می خورند و به حرفشان بیشتر اهمیت داده می شود. معمولاً هم این افراد اتوریته رسمی ندارند و به همین خاطر نه به كسی پاسخ گو هستند و نه ساختار رسمی ای هست كه ملزمشان كند چیزی را بگویند یا نگویند، ولی حرفشان بیشتر از بقیه برو دارد. وقتی هم كه خراب می كنند می توانند بیایند بگویند ما یك عده زن مظلوم هستیم و از ما زیاد انتظار نداشته باشید و تازه طلبكار هم بشوند (نمونه اش همان برخورد نوشین احمدی بعد از هشت مارسی كه توده ها آمدند و رهبران نیامدند). ولی وقتی كه جرس ایجاد شد، در محافل زنان رفرمیست صحبت این بود كه زنان هم باید در این جریان نقشی داشته باشند و با توجه به جوسازی كه در دفاع از بی رهبری (یا همه رهبری) كرده بودند با این مشكل مواجه شدند كه چطور و تحت چه گفتمانی یك عده را به عنوان نماینده جنبش زنان برای شركت در جلسات جرس معرفی كنند. بعد هم یك سری شان آمدند و با امید به كم حافظگی مردم گفتند چه كسی گفته جنبش زنان رهبر ندارد، رهبر دارد ... فعلاً هم این بیست، سی زنی كه هر از گاهی با زهرا رهنورد جلسه می گذارند عملاً تبدیل شده اند به نمایندگان و رهبران قشری از زنان. ولی بعید است كه این ها هیچ مسئولیت و پاسخ گویی در مقابل زنانی كه در سطوح مختلف در كمپین و غیره فعالیت می كنند داشته باشند.


هر جنبش و هر مجموعه ای از افراد علیرغم این كه اهدافشان چیست، به محض این كه بخواهند به طور جدی در زندگی جامعه دخالت گری كنند و محدوده ی كارشان از صحبت و آگاهی دادن (و در مورد كمپین‏
، امضا جمع كردن) تبدیل شود به مبارزه ای كه شاید بتوان یك چیز واقعی و ملموس از آن به دست آورد (در هر حدی) به نوعی نمایندگی احتیاج می شود. سؤالی كه پیش می آید این است كه این افراد چطور نماینده شده اند؟ كسی انتخاب شان كرده یا خود به خود نماینده شده اند؟ چقدر واقعاً از لحاظ ذهنی نماینده ی آن جنبشی هستند كه ادعای نمایندگی اش را دارند؟ چقدر حرف خودشان را می زنند و چقدر پاسخگو هستند؟ وجود رهبران یك واقعیت است و ناشی از تضادهای جامعه طبقاتی. حتی وقتی فعالین جنبش های اجتماعی نظیر صلح، محیط زیست و ... خواستار لغو رهبریت رسمی بودند با این مسأله مواجه شدند كه به هر حال آن مشكلاتی كه رهبران به آن می پرداختند و آن نقشی كه ایفایش لازم بود، از بین نرفته است و در عمل هم آن نقش توسط افراد و یا سازمان هایی پُر شد. لزوم این نقش نتیجه ی تقسیم كار اجتماعی موجود و نابرابری پایه ای انسان ها در این تقسیم كار است. نمی توان بر این واقعیت چشم بست. باید آن را به رسمیت شناخت، تضادهایش را شناخت و راه هایی تعبیه كرد كه رهبری به بهترین نحو كارش را انجام دهد و به آزاد كردن انرژی و ابتكار همه كسانی كه درگیر آن مبارزه خاص هستند كمك كند. به رسمیت شناختن رهبران به هیچ وجه به معنی قائل شدن كنترل كامل و اطاعت كوركورانه نیست. جلوتر به رهبری كمونیستی و تجاربی كه در این زمینه هست خواهیم پرداخت. ولی باید بدانیم كه اتفاقاً وقتی نیاز به رهبری و تضادها و نابرابری های موجود را به رسمیت بشناسیم بهتر می توانیم مانع عملكرد لجام گسیخته این نابرابری بشویم. تظاهر به برابری منجر به انحصار قدرت می شود.

 

برگردیم به مسأله تشكیلات و بحث های دیگری كه در این زمینه مطرح است. معمولاً تا اسم تشكیلات و ضرورت متشكل شدن وسط می آید، یك عكس العمل خود به خودی ایجاد می شود. این را به خصوص در مورد زنان می بینیم. این واكنش منفی به متشكل شدن را می توان تا حدی به حساب نفی خود به خودی ساختارهای موجود یا واكنش به آن ها گذاشت. زنان نه تنها (مثل مردان) در محیط كارشان تحت ساختارهای تنگ بورژوایی قرار دارند، بلكه محیط خانه و خانواده هم ساختاری برای سركوب زنان است. در جمهوری اسلامی هم كه به واسطه ی حجاب اجباری و جداسازی ها یك سركوب سیستماتیك و خفقان آور به همه این ها اضافه می شود. یعنی ساختارهای حاكم دارند به شكل های مختلف مردم و به ویژه زنان را خفه می كنند و طبیعی است كه وقتی به مبارزه با این ساختارها و محتوای آن ها بلند می شویم، واكنش خود به خودی این است كه ما از ساختار فراری هستیم، برای خلاص شدن از ساختار لطفاً برایمان یك ساختار دیگر نسازید!

    بله! من هم بارها این واكنش را حس كرده ام. حتی اگر خیلی ها آن را روشن به زبان نمی آورند و با این كلماتی كه گفتی بیانش نمی كنند. ولی نكته اینست كه بی ساختاری (و یا چیزی كه الان دارند فرموله می كنند، یعنی شبكه های شُل و وِلی كه در آن هر كس كار خودش را می كند) واقعیت ندارد. اگر عوام فریبی نباشد، توّهم است. بی ساختاری در واقع ساختار بی قدرتی مردم است. قدرت حاكم را از بین نمی برد. فقط توانایی به وجود آوردن تغییرات واقعی را از مردم سلب می كند.

چند سال پیش یكی از فعالین كمپین یك میلیون امضا به نام سارا لقمانی، مقاله ای نوشت در مورد مزایای جنبش با ساختار افقی و غیر سلسله مراتبی. البته خودش هم گفت كه این یك مدل ذهنی است. از مقاله بر می آمد كه انگار یك

عده بر خلاف سیاست های از قبل تعیین شده دارند حالت سلسله مراتبی ایجاد می كنند. بحث می كند كه هر گروهی می تواند در فضای متكثر فعالیت كند و هیچ گرایش فكری حذف نشود و غیره. اولاً واقعیت خود كمپین هم از همان ابتدا غیر از این بود. چون اولاً یك چارچوب فكری داشت (و البته ناگفته پیداست كه عده ای از ابتدای امر با تدوین پلاتفرم و چارچوب،  جهت كلی را تعیین كرده اند. این اسمش رهبری سیاسی است). هر گروهی هم نمی توانست در چارچوب كمپین فعالیت كند چرا كه پلاتفرم فقط علیه قوانین نبود، بلكه در آن اضافه شده بود كه اسلام با حقوق زن منافات ندارد. عده ای از زنان چپ كه جو گیرِ دمكراسی پلورالیستی كمپین شده بودند و یا آن را فرصتی برای كار زنان می دیدند، سعی كردند با شركت در كمپین و در حین امضا جمع كردن، برخی نظرات خودشان را نیز با مردم به بحث بگذارند. ولی اصل كاری ها مانع شده بودند. البته قانونا اصل كاری ای در كار نبود و قرار بود همه مساوی باشند ــ ولی خوب هر كس دو روز كار سیاسی كرده باشد می داند كه چنین چیزی واقعیت ندارد.


یك نكته در مورد سیاست حداقلی كه این قدر در موردش داد سخن می دهند. سیاست حداقلی چه در مورد كمپین و چه در مورد جنبش سبز، هیچ ربطی به خواسته های حداقل اكثریت مردم نداشت. لغو و تغییر قوانین ضد زن را شاید بتوان كف مطالبات زنان دانست؛ و این حداقلی است كه می تواند اگر نه همه ولی اكثریت زنان را در بر بگیرد. ولی وقتی كه متضاد نبودن اسلام با حقوق زن را مطرح می كنند، این دیگر كف مطالبات زنان نیست. بلكه سیاستی است برای متحد كردن جناحی از حاكمیت و به حقوق و منافع زنان ربطی ندارد. با واقعیت هم منطبق نیست. در مورد جنبش سبز هم همین طور،  یعنی وقتی كه در مخالفت با رژیم كودتا، فوراً اضافه می كنند كه نظام باید حفظ شود و راه خمینی دنبال شود و غیره، این حداقل خواسته ای نیست كه بتواند همه را متحد كند. بلكه تبدیل می شود به خواسته ای كه می خواهد حداقل ضربه را به رژیم وارد كند و یا صرفاً منفعت اقلیتی را تأمین كند.

 

مقاله ی سارا لقمانی را خوانده ام. مثال می آورد از این كه چطور گروهی در كمپین خواستند طبق نظرات خودشان بقیه را حذف كنند ولی به خاطر شكل شبكه ای و افقی كمپین نتوانستند. مثال چپ ها و لابی گرها را می زند و این كه هیچ كدام نتوانست دیگری را حذف كند. واقعاً فرم سازمانیابی كمپین چنین تأثیراتی داشت؟ 

    نه! این واقعیت ندارد. این بحث در مورد كمپین را می توانیم مقایسه كنیم با جوامع غربی كه بر اساس پلورالیزم یا تكثرگرایی سازمان داده شده اند. در كشورهایی مثل فرانسه یا آمریكا تقریباً همه نظرات و همه طبقات حق بیان و اظهار نظر دارند، ولی وقتی یك طبقه انحصار قدرت دولتی، رسانه ها و ارتش و پلیس و زندان و قوه قانونگذار و ... را دارد،  صحبت از مساوات كمی عوامفریبانه به نظر می رسد! در جنبش های همه با همی هم وضع به همین منوال است. ظاهر قضیه این است كه همه حق كار و اظهار نظر دارند و همه به اصطلاح برابرند ولی می دانیم كه به قول جرج اوورل همیشه یك عده بیشتر برابرند! آن عده ای كه بیشتر برابرند كسانی هستند كه دسترسی شان به قدرت بیشتر است، از امكانات بیشتری برخوردارند و یا به شكل های مختلف به یك ساختار غیر علنی قوی متصل هستند. كمپین هم استثناء نبود. چیزی نگذشت كه لابی گرها و سیاست هاشان كاملاً در كمپین دست بالا را گرفتند، چپی ها و زنان رادیكالی كه جذب كمپین شده بودند یا دفع شدند و یا عملاً تبدیل شدند به سربازان ساده سیاست های رفرمیستی و به غایت راست رهبری غیر رسمی / غیر علنی (ولی كاملاً واقعی) كمپین. ائتلافاتی كه بعداً توسط تصمیم گیرنده های اصلی كمپبن صورت گرفت حتی باعث راست تر شدن این جریان‏، به شكل تشكیل همگرایی زنان و شركت در انتخابات و غیره شد. آخرش هم كمپین با وجود گسترش نسبی اش و با وجود داعیه هایی كه در مورد مسأله زنان داشت، عملاً حتی نتوانست (باید گفت نخواست) یك شعار خاص زنان را در میان مردمی كه به خیابان آمده بودند و گوششان هم برای حرف های جدید باز شده بود جا بیندازد. این ها در مواقعی به حدی تنزل كردند كه اسمشان فعال زنان بود اما در تظاهرات تبلیغ مرجع تقلید آلترناتیو می كردند. بین رهبران كمپین دعوا بر سر این در گرفت كه اصلاً طرح مسأله زنان درون جنبش عمومی،  تفرقه افكنی است یا نه.

الان هم بسیاری از رهبران كمپین با زهرا رهنورد می نشینند و او را كرده اند رهبر ایدئولوژیك یا معنوی جنبش زنان!!!

    این هم باز نشانه نزدیك شدن به ساختارهای حاكم و جدایی از خواسته ها و شرایط اكثریت زنان جامعه است. البته عده ای از رهبران كمپین حتماً از همان ابتدا این گونه گرایشات سیاسی را داشتند (تفوق این نظر در عبارت حقوق زن با اسلام متضاد نیست عیان بود) ولی با استفاده از پرده ی ساتر بی ساختاری و یا ساختار افقی و بی سلسله مراتبی و سیاست همه با همی، امكان تأثیر گذاری جریان مخالف و افراد مخالف را كاملاً بستند و زنان جوان و پرشوری را كه برای فعالیت برای حقوق زنان به میدان آمده بودند یا پاسیو كردند و یا تبدیل كردند به سربازان پیاده ی این گرایش راست كه نهایتاً حقوق چندانی برای زنان قائل نیست. اگر چه كمپین در مطرح كردن برخی مشكلات زنان در سطح جامعه نقش داشت، اما خط رفرمیستی و سازشكارانه در جنبش زنان را به شدت تقویت كرد. آن جا كه بحث از تشكیلات است نیز، چیزی كه تجربه ی كمپین به اثباتش خدمت كرد این است كه همه با همی و بی ساختاری و عدم نیاز به سلسله مراتب در سازمانیابی و مبارزه ی سیاسی و اجتماعی، عوامفریبی است.

 

دلیل دیگری كه برای عدم نیاز به ساختار تشكیلاتی برای پیشبرد مبارزه آورده می شود، مسأله اینترنت است. یعنی واقعیت استفاده وسیع و همه گیر از اینترنت و انقلابی كه در ارتباطات به وجود آورده است. می گویند امروزه می توان از طریق انتشار اخبار و فعالیت ها در رسانه های حامی و استفاده بهینه از پست الکترونیک و سایت های اینترنتی کار هماهنگی را تا حد ممکن ساده کرد و دیگر چون گذشته نیازی به سازمانی پیچیده و عریض و طویل نداریم. این مسأله را چطور باید نگاه كرد؟

    این استدلال نیست‏، نوعی مغلطه است. به نظر می رسد طرفداران شبكه های بی ساختار می كوشند از تمام زوایا نقش تعیین كننده سیاست در فعالیت اجتماعی را پنهان كنند. واقعیت اینست كه اینترنت نمی تواند مثل خیابان در رویایی های برتولوچی به پنجره ات سنگ بیاندازد و از خواب غفلت بیدارت كند. مهمترین مسأله برای هر جنبش اجتماعی،  هر سازمان و هر جریان سیاسی تبادل اطلاعات و هماهنگی نیست بلكه تدوین خط و جهت گیری و تصمیم گیری است. البته اینترنت خیلی از مشكلات ارتباط گیری را كم كرده و ... حتی برخی تصمیم گیری ها هم می تواند از طریق شبكه ی مجازی انجام گیرد. ولی تغییر كیفی در روابط بین انسان ها ایجاد نمی كند. اساساً سرعت را زیادتر و خرج را كمتر می كند. (فعلاً به این مسأله نمی پردازیم كه با رشد تكنولوژی در متن سرمایه داری، نابرابری هم رشد می كند.) تصمیمات كماكان توسط افرادی معدود (بسیار معدودتر از افراد شركت كننده در یك جنبش و ...) گرفته می شود و بعد از آن، بقیه را با این تصمیمات هماهنگ می كنند. این ارگان های كوچك تصمیم گیرنده ممكن است از طریق اینترنت جلسه بگذارند ولی امكان ندارد هزاران و حتی صدها نفری كه به واقع درگیر مبارزه هستند بتوانند در یك جلسه مسائل اساسی و حیاتی جنبش را به بحث بگذارند و به نتیجه برسند. بعد از این كه تصمیمات گرفته شد آن وقت بله، هماهنگی از طریق اینترنت ساده تر است. یعنی باز هم همان دینامیزمی كه گفتیم عمل می كند. ممكن است بشود عمل امضاء گرفتن را هماهنگ كرد، ولی این كه امضاء را دقیقاً زیر چه متنی می زنیم بالاخره یك عده معدود تصمیم گرفته اند. در جنبش هایی هم كه از جریانات و سازمان های مختلف تشكیل شده همیشه نماینده های سازمان ها و شخصیت هایی كه به شكلی رهبران محسوب می شوند در تصمیم گیری شركت می كنند و این نمایندگی فقط در صورتی واقعی است كه ساختاری برای بحث و تبادل نظر،  با سایر شركت كنندگان در جنبش در سطوح مختلف و شركت دادن آن ها در تصمیم گیری ها به درجات مختلف موجود باشد. نبود این گونه ساختارها رابطه را بر خلاف آن چه ادعا می شود خیلی از بالا به پائین می كند.

 

نسبی بودن نقش اینترنت را در همین دوره اخیر هم دیدیم. هم جنبه ی مثبتش را از لحاظ اطلاع رسانی و امكان دور زدن پلیس سیاسی و هم محدودیت هایش را. برخی رهبران جنبش اخیر، چنان به اینترنت برخورد می كردند كه انگار جای همه چیز را می گیرد.  

    یادت هست یكبار كه انتظار می رفت بشود تظاهراتی سازمان داد (بعد از آن ۲۲ بهمن مشهور به اسب تروا)،  برخی رهبران سبز و برخی همفكرانشان در صدای آمریكا می گفتند اگر اجازه ی تظاهرات خیابانی ندادند اینترنتی یك كاری می كنیم؟ انگار می شود اینترنتی تظاهرات كرد. آن هم در كشوری مثل ایران كه هنوز خیلی ها به اینترنت دسترسی ندارند! البته می شود از طریق اینترنت سابوتاژ* كرد و آنارشیست های آلمانی هم گاهی از این كارها می كنند ولی تأثیراتش بسیار محدود است. بگذریم كه منظور رهبران سبز حتی سابوتاژ هم نبود.

 

اول صحبت ات گفتی‏، در انطباق با هدفی كه برای رسیدن به آن گرد هم می آییم، كوتاه مدت و یا دراز مدت بودن هدف و فراگیری اش، ساختارهای مختلفی ممكن است. خب! بحث ما بر سر ضرورت حزب پیشاهنگ كمونیستی است. حزبی كه برای رهبری انقلاب علیه نظام سرمایه داری / امپریالیستی حاكم لازم است. حزبی كه برای سرنگونی رژیم، برقراری دولت سوسیالیستی و رهبری جامعه و نهایتاً جهان به سمت جامعه ای رها از ستم و استثمار لازم است. جامعه ای بدون اختلافات طبقاتی. جامعه ای كه در آن حزب و دولت كه تبلور وجود طبقات در جامعه اند محو شده باشند. استدلال های عمده ای كه برای ضرورت حزب پیشاهنگ كمونیستی داری چیست؟

    قبل از این كه به مسأله حزب كمونیست بپردازیم خوب است یك چیز را روشن كنیم و آن این كه ما حزب (و سانترالیسم دمكراتیك) را تنها شكل سازماندهی نمی بینیم. حزب سازمان انقلابیون حرفه ایست و عملكرد خاصی دارد كه به آن خواهیم پرداخت. ولی مردم به شكل های مختلف حول خواسته ها و اهداف مختلفی گرد هم می آیند و حزب باید تا حد ممكن با این مجامع و سازمان ها رابطه متقابل برقرار كند والا نمی تواند نقش خود را ایفا كند. این ساختارها بسته به خواسته ها و شرایط شان شكل های متفاوتی به خود می گیرند. شوراها و یا اتحادیه ها (كارگری، معلمان، پرستاران...) به علت این كه همه شركت كنندگانش در آن از طبقه یا قشر خاصی هستند با یك نوع ضرورت مواجهند. جریانات و جبهه ها و جنبش هایی كه برای مبارزات فراگیرتری مثل حفظ محیط زیست شكل می گیرند و فعالین شان متنوع تر و حتی در مواردی جهانی هستند، ضروریات دیگری دارند. برخی به تمركز بیشتری نیاز دارند، برای برخی اشكال شبكه ای مناسب تر است. سابقه ی شكل گیری مبارزات هم در نوع سازمانیابی آن ها نقش بازی می كند. در اروپا و آمریكا اغلب جنبش های اجتماعی به شكل ائتلاف هایی از گروه ها و سازمان های مختلف از طریق نمایندگی عمل می كنند. ولی به هر حال در آن ها هم ساختارهای گوناگون، چه به شكل رسمی و چه به شكل غیر رسمی موجودند و دینامیسم عملكردشان هم همان است كه گفتیم.

 

در جنبش ایران، گرایشی وجود دارد كه هنگام صحبت از ایجاد تشكل های دمكراتیك و یا صنفی/ یا جمع هایی كه بر مبنای كارزاری یا موضوعی و مناسبتی تشكیل می شود، این طرح را جلو می گذارد كه احزاب و گروه های سیاسی نباید به این نوع تشكل ها راه پیدا كنند تا بتوان واقعاً مستقل عمل كرد. این گرایش را به خصوص در جنبش زنان و دانشجویی مشاهده می كنیم. این استقلال تا چه حد واقعی و درست است؟

    مقوله استقلال هم در نسبی بودن دست كمی از برابری ندارد. باید معنی استقلال را روشن كرد. آیا منظور عدم وابستگی است؟ مثلاً عدم وابستگی مالی / سیاسی به دولت ها یا سازمان های امپریالیستی و امثالهم؟ ولی معمولاً مشكلی كه در جنبش آزادیخواهی یا دمكراتیك ایران با آن مواجهیم چیز دیگری است و در تشكل ها یا جمع هایی كه حول خواسته های حداقلی و یا با ماهیت جبهه ای شكل می گیرد، استقلال بیشتر به معنی استقلال از احزاب و سازمان های اپوزیسیون مطرح می شود و این به نوعی، به عنوان استقلال فكری هم قلمداد می شود. گاهی اصرار می كنند كه حتی اگر تعلق سازمانی دارید هم به شكل فرد شركت كنید. البته این در صورتی است كه لطف كنند و افراد وابسته به یك سازمان خاص را كلاً ممنوع الورود نكنند. این گرایش البته در جنبش كارگری هم نفوذ دارد.  

علل مختلفی می تواند برای این جهت گیری وجود داشته باشد. یكی این كه ساختاری كه قرار است شكل بگیرد،  در واقع قرار نیست یك تشكل دمكراتیك مثل تشكل دانشجویی و زنان باشد، بلكه از دید پرچمداران استقلال قرار است یك سازمان سیاسی باشد كه می خواهد افراد را تحت لوای دمكراتیك دور خود و پلاتفرم خود جمع كند. بالطبع نمی خواهد فعالین جریانات دیگر را در كنار خود داشته باشد. ولی گاهی هم اصرار بر بحث استقلال، عكس العملی است به خطوطی كه در گذشته بر جنبش حاكم بود. یعنی خط به اصطلاح پشت جبهه ای. این خط كه به ویژه برخاسته از جنبش چریكی بود،  نقش مستقلی برای تشكلات توده ای و دمكراتیك قائل نبود، دینامیزم ها و نیازهای مستقل و متفاوت هر كدام را درك نمی كرد و همه چیز را در خدمت تداركات (مالی،  انسانی،  لجیستیكی و...) برای فعالیت چریكی می دید. این نگرش هم ربط مستقیم داشت به خط ایدئولوژیك حاكم بر جریان چریكی كه انقلاب را كار قهرمانان می دانست و نقش واقعی سرنوشت ساز برای مردم در انقلاب قائل نبود. تجربه دیگری هم كه معمولاً برای اثبات ضرورت استقلال از احزاب به آن رجوع می شود، تجربه ی داب است و نوع مناسباتی كه میان برخی از افراد آن با یك حزب سیاسی برقرار شده بود. ضربه ی امنیتی به داب و انشعاب هایی كه پیش از ضربه در میان دانشجویان چپ رخ داد را برخی از احزاب و فعالین جنبش به عدم استقلال تعدادی از رهبران داب نسبت می دهند كه بحثی یك جانبه و نادرست است و به جای این كه برای تحلیل از شكست و عقب گرد چپ دانشگاه به خط سیاسی حاكم بر این جریان منجمله بر داب رجوع كند، تضاد را در فرم ها و مسائل تشكیلاتی جستجو می كند و در نتیجه راه حل هایش هم بوروكراتیك و تشكیلاتی است.

باید این واقعیت را به رسمیت شناخت كه تشكل هایی مثل تشكلات دانشجویی،  كارگری،  زنان و ... به استقلال نسبی نیاز دارند به این معنی كه دغدغه هایشان، حتی وقتی كه با یكدیگر همپوشی هایی دارند، عیناً یكی نیست. یعنی این تشكل ها با تضادها و شرایط متفاوتی دست و پنجه نرم می كنند. اما باز هم این به معنای استقلال از سیاست های طبقاتی و ایدئولوژی ها نیست. در عصر ما هیچ فعالیت اجتماعی مستقل از سیاست نیست و نمی توان جنبش ها را در مقابل نفوذ ایده های سیاسی / طبقاتی گوناگون عایق بندی كرد. و مطمئنا نفوذ ایده های سیاسی در تشكل ها تحت تأثیر احزاب فعال در جنبش انجام می گیرد. چرا كه احزاب (هر چند به درجات مختلف) امكانات بیشتری برای فرموله كردن نظرات خود در زمینه های مختلف دارند. فعالین منفردی كه به هر حال در جریان نظرات مختلف قرار دارند بدون شك تحت تأثیر نظرات فرموله شده توسط احزاب سیاسی مختلف، و پاسخ های آنان به مسائل كلان سیاسی قرار می گیرند. حتی اگر بتوان در كوتاه مدت و در ابتدا جلوی ورود احزاب سیاسی را به جنبش های اجتماعی گرفت، تكامل مبارزه، و شرایط عینی و سیاسی، بعد از مدتی تأثیرات خود را بر افراد خواهد گذاشت و جهت گیری های متفاوتی اتخاذ خواهند كرد. و گاهی این جهت گیری ها چنان متفاوت خواهد بود كه به انشعاب و جدایی منجر خواهد شد. در واقع ممنوع كردن فعالیت جریانات مختلف فكری در جنبش های اجتماعی (البته با در نظر گرفتن شرایط مخفی و ملزومات آن) به  معنی عدم فعالیت آن ها نیست. این برخورد (اگر مغرضانه نباشد) هم غیر دمكراتیك است، و هم ایده آلیستی و در نهایت فرق چندانی با توهم بی ساختاری ندارد. فقط امكان مبارزات خلاق نظری حول مسائل مختلف سیاسی و راه حل ها را برای فعالین محدود می كند.

 

* سابوتاژ: خرابکاری؛ عمدتاً در کارخانه، معادن، راه آهن و غیره؛ تخریب پل ها، جاده ها و غیره. كلمه ای فرانسوی است و عبارت است از ايجاد سروصدا به وسيله سابوت (كفش های چوبی) اين اصطلاح ازآنجا پديد آمد كه كارگران كفش های چوبی خود را به منظور متوقف كردن كارگاه ها در درون چرخ ها می گذاشتند. در قبال چنين شيوه ای ضرب المثل چوب لای چرخ گذاشتن به ذهن متبادرمی شود.

نشريه دانشجويى بذر

 

بخش اول از نشریه ی دانشجویی بذر شماره ی پنجاه و سوم