آیا جنبش نیازی به رهبران دارد؟

 

 

کولین بارکر

نسرین ابراهیمی

پرسش من این است که آیا [پذیرش] رهبری، الزاما نخبهگرائی است؟

"ما نیازی به رهبران نداریم". "ما طرفدار وسیعترین دموکراسی مشارکتی هستیم- رهبری بر سر راه آن قرار میگیرد". "رهبران خیانت میکنند، تنها تودهها قابل اعتماد هستند". این ایدهها را امروزه در اغلب جنبشها میتوان مشاهده کرد.

به نظر من آنها گرفتار اشتباهی هستند که البته بسیار قابل فهم است.

یک قرن پیش، برخی از چپها نظیر، دانیل لئون و رزا لوکزامبورگ، مشکل جدیدی را که از رشد تشکلات جنبش طبقه کارگر سر بر آورد، شناسائی کردند: یعنی رهبران حرفهای که بر حیات درونی و بیرونی اتحادیههای ملی و احزاب سوسیالیست مسلط میشدند.

در آن شرایط و همزمان، آنها کنترل اعضا بر تشکیلاتشان را کاهش دادند، و مخالفت با طبقه حاکمه را ملایم کردند و به یک نیروی ضد انقلابی تبدیل شدند. مسئله البته مختص آمریکا، یا آلمان نبود، بلکه معضلی بود که در سراسر دنیای سرمایهداری پیشرفته البته نه کمتر از بریتانیا به منصه ظهور رسید.

در توضیح این مسئله، رابرت میشلز، سوسیالیست راستگرای بدبین، " قانون آهنین الیگارشی" را اختراع کرد. مطابق استدلال عمیقأ بدبینانه او در کتابش، "احزاب سیاسی"، بوروکراسی اجتنابناپذیر است. علاوه بر آن از نظر وی سوسیالیسم غیرممکن بود. چرا که به نظر او هیچ جنبشی بدون متشکل کردن خود نمیتواند موفق شود، اما تشکیلات، لزومأ به معنای بوروکراسی است و بوروکراسی همواره مانع دموکراسی است. از اینرو نمیتوان به یک جامعه دموکراتیک واقعی دست یافت. او نتیجه میگیرد که راه بیرون رفت از این دامچاله وجود ندارد.

آنچه معلوم است این است که از صد سال تجربه حزب کارگر و احزاب سوسیال دموکرات در اروپا گرفته تا تجربهی قرن گذشته رهبران اتحادیهها و نیز فعالیت گیل کریست و جدال اخیر اتحادیه آتش نشانیها، اف. بی. یو با دولت، احتمالأ نظر او را اثبات میکند. به نظر میرسد که گیل کریست تمام تاکتیک هایش را از دوک (طبقه نجبا) بزرگ قدیمی یورک یاد گرفته باشد.

اگر تجربه اروپای غربی و ایالات متحده نشان میدهد که حق با میشلز بود، "کمونیسم" در روسیه استالینیستی و اروپای شرقی دیگر جای خود دارد که تا چه حد به تقویت ادعای او کمک کرده است. رهبران در آنجا فقط طرفدارانشان را ناامید نکردند بلکه منتقدان خود را شکنجه کرده و به قتل رساندند.

همه اینها نشان از آن دارد که گویا مساله رهبری ایده بدی باشد! و مخالفت با آن تا حدی قابل درک است. اما در این باره مسائلی وجود دارد. میشلز اساس دیدگاهش را بر استدلالی بنیان نهاد که اکثر مردم زود فریب میخورند و به همین دلیل است که رهبران همیشه هدف خود را تعقیب میکنند. در واقع برای او این شرط ذاتی انسان است که تعداد بسیار زیادی گوسفند ابله و فقط چند عدد گرگ وجود دارد. در این رابطه، دیدگاه خود او عمیقأ تا مغز استخوان نخبهگرایانه است.

او هیچ جائی برای مقاومت تشکیلات تودهای باقی نمیگذارد. با این حال چنین مقاومتی در سراسر قرن بیستم خیلی رایج بوده است؛ به طوری که یکی از منتقدان میشلز پیشنهاد کرد که در برابر " قانون آهنین الیگارشی" او، باید قانونی دیگر و ضد آن یعنی" قانون آهنین دموکراسی" را جایگزین ساخت. دو"قانون آهنین" به کلی متضاد؟ به نظر میرسد که آنچه را که ما مارکسیستها آن را "تناقض" مینامیم، شروع میشود! دوم، میشلز و کسانیکه با او موافق هستند هرگز واقعأ به این مسئله که "رهبری" چه معنائی دارد و الزاما با" بوروکراسی" یکسان نیست، اندیشه نمیکنند.

بهترین راه چیست؟ پاسخ کوتاه و درست همانگونه که سوسیالیستها مرتبأ استدلال میکنند این است، محدود کردن و شکست دادن بوروکراسی اتحادیهها و بسیج تودهها. اما برای تحقق این هدف نیز، کماکان به رهبری نیاز است. برای مثال در اتحادیه آتش نشانیها، اف. بی. یو، گیل کراست و بیشتر اعضای هیئت اجرائی میخواستند آن را در یک مسیر هدایت کنند، اما هواداران دیدهبان سرخ- روزنامه غیررسمی برای کارگران آتش نشانی- میخواستند اتحادیه را در مسیر دیگری رهبری کنند. مخالفت با این رهبری مشخص به معنای ارائه رهبری نوع دیگری است. از این منطق گریزی نیست. در درون جنبشها گاهی اوقات شنیده میشود که مردم میگویند"ما رهبران را نمیخواهیم" - تناقض اینجاست آنها با گفتن این شعار، در حال ارائه رهبری دیگری هستند.

هر زمان که با فردی گفتگو میکنیم، در عمل داریم امر رهبری و یا پیروی را دنبال میکنیم. طرح پیشنهاد، ارائه رهبری است، موافقت با آن، با هدف اقدام به عنوان پیروی است. تلاش برای ترغیب کسی به اینکه زمین مسطح نیست، تلاش برای رهبری است. در مکالمات روزانه، رهبری ممکن است به عقب و جلو، از فردی به فرد دیگر جا به جا شود. اما این امر نه سبب از بین رفتن رهبری میشود، و نه آن را مغایر دموکراسی میسازد، بلکه خود بخشی از دموکراسی به شمار میرود.

اگر ما شرایط بحث را در این راستا تغییر دهیم، میتوانیم بحث عقلانیتری را در رابطه با مسائل مهمتر آغاز کنیم. مثلأ چگونه میتوانیم رهبری را پاسخگو سازیم؟ چگونه تضمین میکنیم هرکسی با هر عقیده، بتواند نظرش را مطرح کند. این کدام نوع رهبری است، که توان انتقاد کسانی را تقویت میکند که از آنها بر آمده است، و دیگران را به خود وابسته نمیسازد؟ دموکراسی- اصل بسیار مهم و هدف سوسیالیسم- مستلزم بحثهای مداوم و جاری است. مباحثه پیرامون رهبری موفق یا ناموفق. اما نفی آن یک حیله گیجکننده است.