امکانیابی مکان دفن نئولیبرالیسم

 

9 . تبعات سقوط

 

محمد قراگوزلو

Mohammad.QhQ@Gmail.com

 

پیش کش دوست بسیار نازنین ام ناصر زرافشان عزیز

 

در آمد

این سلسله مقالات بیش از حد مورد انتظار طول و قد کشید و به راستی اگر اصرار دوستان گران مایه ام نبود و اگر مقالات متناسب فارسی در این زمینه به اندازه ی مناسب موجود بود، هرگز تا این جا استمرار نمی یافت. دوست تر می داشتم ؛ بخشی از این کار و بار اصرار و استمرار را دیگران به دوش می کشیدند. و یا از طریق نقدهای رادیکال این مجموعه را غنی می ساختند.از قرار، مباحث سخت تئوریک در میان چپ ایران چندان جدی انگاشته نمی شود. از قرار چپ فراموش کرده که در هر حال اولویت نخست اش نقد و تبیین اقتصاد سیاسی سرمایه داری است. و از قرار چپ فراموش کرده است که از سه دهه ی پیش نئولیبرالیسم هارترین شکل ایده ئولوژی سرمایه داری را علیه طبقه ی کارگر نماینده گی کرده است.با این همه نقد نئولیبرالیسم در میان چپ ایران چندان هم بی پایه نیست. گمان می زنم رفیق نازنین ما ناصر زرافشان از پیشگامان این نقد مبرم است.مقاله ی " وقتی که آب سر بالا می رود " نقد پر مایه یی از نئولیبرالیسم وطنی است که با قوت و قدرت کم مانندی از خجالت حضرت عباس میلانی در آمده است. ناصر دوست داشتنی ؛ ناصر گرامی او که وکالت را با شرافت و انسانیت پیوند زده است اکنون به دنبال یک سانحه ی راننده گی در بستر شکسته گی تن است. اما جان درخشان اش در برابر تندر ایستاده است و هم چنان جهان ما را روشن می کند. تا باد چنین بادا.

این مجموعه مقالات با تواضع تمام به ناصر تقدیم می شود. به احترام او بر می خیزم.

 

الف. امکان فروپاشی

بدترین پیآمد سقوط نئولیبرالیسم برای دولتهای بزرگ سرمایهداری زمانی رخ خواهد داد که مردم - بیاعتماد به کومکهای دولت به موسسات مالی ورشکسته - برای دریافت سپردههای خود به بانکها مراجعه کنند. اگر چنین صورتی از ماجرا شکل ببندد، یعنی اگر مردم در برابر بانکهای فاقد پول لازم تجمع و اعتراض کنند، دولتهای سرمایهداری به منظور ادامهی حمایت از شرکای بانکی خود به طور طبیعی نیروهای سرکوبگر پلیس را روانهی میدان خواهند کرد و در نتیجه احتمال تبدیل بحران به درگیریهای خیابانی و تخریب موسسات مالی و تسری آشوب به سایر مراکز اقتصادی و سیاسی و به تبع آنها تزلزل در ارکان مختلف نظام سرمایهداری برای دولتهای بورژوایی بسیار هولناک خواهد بود. به همین سبب نیز مهمترین دغدغهی این دولتها در مواجهه با افکار عمومی "اعادهی اعتماد مردم" و تضمین سپردههایشان بوده است. در واقع طرح نجات مالی نه برای ترمیم زخمهای مردم، بلکه به قصد احیای موسسات مالی صورت گرفته است. در چنین مواردی سیاست کلی دولتها بستن تمام درهای بازار بورس، مسدود و منجمد (freeze) کردن سپردههای مردم خواهد بود. درک این نکته که دولت آمریکا برای گریز از وضع بحران مالی به رقمی بالغ بر ده برابر کومک 700 میلیارد دلاری نیازمند است، موید عمق بحرانیست که اقتصاد کازینو به جوامع سرمایهداری تحمیل کرده است. چنانکه دولت انگلستان نیز برای تضمین سپردههایش دستکم به مبلغی معادل 45 سال تولید ناخالص ملی خود محتاج است.

از سوی دیگر، مخربترین جنبهی تراژیک بحران برای دولت آمریکا این خواهد بود که دولت چین به عنوان دولتی که بیشترین سپردهی آمریکا را در اختیار دارد، برای وصول طلبهای خود که گفته شده بالغ بر یک هزار تریلیون دلار است وارد عمل شود. در چنین صورتی که احتمال آن البته نزدیک به صفر است دولت ایالات متحد مثل برف بهاری ذوب خواهد شد. یکی از دلایلی که هم اینک از شر یکجانبهگرایی سیاسی، نظامی آمریکا کاسته و هژمونی این دولت را در میان سایر کشورهای مدعی از جمله روسیه، چین ،هند، و اتحادیهی اروپا تقسیم کرده است- چنانکه متعاقباً خواهیم گفت - در همین فرایند نهفته است.

جالب اینجاست که نئولیبرالیسم با شعار کوچکسازی دولت به قدرت رسیده و طی سه دههی گذشته تحقیقاً هیچ کومک مالی مفیدی برای اعتلای استاندارد زندهگی مردم انجام نداده است. با این همه، دولتهای نئولیبرال به ترز وحشتناکی پرخرج بودهاند. دولت جورج بوش در طول پنج سال اولِ حاکمیت خود، به موازات کاهش یکونیم تریلیون دلار از مالیات بورژوازی آمریکا، بودجهی هفت میلیارد دلاری مصوب کنگره برای بیمهی بهداشت کودکان را رد و به کلی حذف کرد. بر اساس تحقیقات موسسهی دست راستی کاتو (CATO) دولت بوش، بعد از لیندن جانسون، بیشترین هزینهی مالی را به مردم آمریکا تحمیل کرده است. در دورهی اول ریاست جمهوری بوش هزینههای دولت آمریکا نسبت به دورهی بیل کلینتون از 86/1 به 48/2 تریلیون دلار (33 درصد) افزایش یافت. در همین دوره سهم بودجهی دولت فدرال از تولید ناخالص داخلی از 5/18 درصد به 23 درصد رسید (www.cato.org). این است مفهوم کوچکسازی دولت نئولیبرال. حمایت یکونیم تریلیون دلاری از بورژوازی در مقابل حذف یارانههای بهداشت کودکان و سایر خدمات عمومی! بر اساس همین سیاستها میانگین ثروت در بین سرمایهداران آمریکا حد فاصل سالهای 1975 تا 1995 بیش از60 درصد افزایش یافته است. در صورتی که شمار تمام کسانی که از این ثروت بهرهمند میشوند حتا از یک درصد مردم آمریکا هم کمتر است. در فرانسه تنها 20 درصد افراد 70 درصد ثروت ملی کشور را در اختیار دارند. در شرایطی که 20 درصد مردم فقیر فرانسه فقط میتوانند از 6 درصد ثروت ملی بهره گیرند. پنج غول اقتصادی یعنی آمریکا، ژاپن، فرانسه، انگلیس و آلمان از جمع دویست کارتل و تراست بزرگ جهان صدوهفتاد تای آنها را زیر یوغ خود گرفتهاند. برپایهی گزارشهای رسمی سازمان ملل اندازهی منابع مالی و نقدینهگی 358 نفر از اعضای الیگارشی قماربازان جهانی مساوی منابع مالی دو و نیم میلیارد انسان است. (محمد قراگوزلو، 1387، صص: 574-573)

در سال 2008 دولت آمریکا حدود 28 درصد تولید ناخالص جهان سرمایهداری را در اختیار داشته و نزدیک به 68 درصد سپردههای ارزی دنیا نیز به صورت دلار بوده است. بخش عظیم دلارهای در گردش شبیه چکهای بیمحلی هستند (همان سهام یا سپردههایی که در اختیار چینیها، سنگاپوریها، کرهییها و ... قرار دارد) که در صورت شتاب صاحبان آنها برای تبدیل، به سرعت ارزش خود را از دست میدهند و آمریکا را نابود میکنند. احتمال ضعیف چنین واقعهیی که مفهوم مستقیم آن فروپاشی بزرگترین قطب سرمایهداری جهانست هرآینه شکنندهگی اقتصاد سیاسی آمریکا را منتفی نمیکند و کمترین آبرو و اعتباری به اقتصاد کازینویی نمیبخشد.

 

ب. تمرکز بانکها

بحران سرمایهی مالی از یکسو حکم به حذف نهایی بانکهای متوسط داده و از سوی دیگر به فربه شدن بانکهای غولپیکر انجامیده است. بلعیده شدن سرمایههای کوچک توسط سرمایههای بزرگ در ذات نظام سرمایهداری نهفته است. به محض اوجگیری بحران نئولیبرالی در اواسط سال 2008، دهها بانک بزرگ اعلام ورشکستهگی کردند. اگرچه اطلاعاتی که در این مورد منتشر شده است - به دلیل امکان سوءاستفادهی چپها!! چندان فراوان و محل اعتماد نبوده است، اما همین قدر به استناد نوشتههای رسانهها و اخبار اعلام شده از سوی فدرال رزرو میتوان گفت که از 171 بانک آمریکایی گرفتار بحران - یعنی تقریباً نیمی از بانکهای ایالات متحد 22 بانک رسماً اعلام ورشکستهگی مطلق کردند. دولت آمریکا در حالی طرح نجات 700 میلیارد دلاری را مطرح کرد که در سال 2007 بالغ بر 455 میلیارد دلار و در اکتبر 2008 نزدیک به 237 میلیارد دلار کسری بودجه داشت. پیشبینی شده است رقم این کسر بودجه در سال 2009 به یک تریلیون دلار خواهد رسید.

یکی از بانکهای بزرگ ورشکسته واشنگتن موچوال (Washington Mutual) - با 2239 شعبه و 43198 نفر کارمند - بود. به محض ورشکستهگی این بانک (WM) بانک عظیم جیپیمورگان (JP.Morgan) مدعی شد که به دلیل در اختیار داشتن بخش عمدهیی از سهام این بانک، کل آنرا در خود بلعیده است. بانک جیپیمورگان 78/1 تریلیون دارایی و 9/722 میلیارد سپرده در اختیار دارد و از 3157 شعبهی فعال برخوردار است. این بانک موفق شد بخشهای عمدهیی از بانک WM را با قیمت ناچیز 9/1 میلیون دلار قبضه کند. گاردین در تاریخ 26 سپتامبر 2008 از این معاملهی زیر قیمت تحت عنوان "قیمت آتش" نام برد. کمتر از دو هفته قبل (15سپتامبر 2008) نیز بانک آمریکا (Bank Of America) مریل لینچ (Merril Lynch) را بلعیده بود. در نخستین روزهای علنی شدن بحران مالی (16 مارس 2008) و اعلام رسمی ترکیدن حبابها بانک سرمایهگذاری بیراسترنز (Bear Stearns) از پرداخت13400 میلیارد دلار مربوط به اعتبارات ناتوان ماند. این رقم که ده برابر مبلغیست که در سال 1998 بانک ال.تی.سی.ام (Long Term Capital Management) را به آستانهی ورشکستهگی کشانده بود، بانک سرمایهگذاری مزبور را به کلی نابود کرد. مدیر بانک سرمایهگذاری جی. پی. مورگان در همان ماه مارس از ماجرای بلعیده شدن بانک بیراسترنز سخن گفت. این تمرکزگرایی در ژاپن و سایر کشورهای سرمایهداری نیز رخ داده است.

به یاد داشته باشیم در هر بحران سرمایهداری، هنگامی که سرمایهداران کلان برای قبضهی بازار خیز بردارند، بلافاصله نرخ سود را کاهش میدهند و به تبع آن سرمایهداران کوچک را از گردونهی رقابت بیرون میاندازند.

 

پ. بیکارسازی و تقلیل دستمزد کارگران

یکی از ویژهگیهای شاخص بحران سرمایهداری در قضیهی بیکارسازیهای گسترده قابل تعریف است. این امر از یکسو به خاطر سقوط سودآوری سرمایهی صنعتی صورت میبندد و از سوی دیگر هر بحرانی سبب کاهش واقعی در تولید و کار زنده میشود تا رابطهی ویژهی کار لازم با کاراضافی را - که در نهایت بنیاد رونق هر شکلی از نظام تولید سرمایهداریست - مجدداً برقرار سازد.

نکتهی قابل تامل دیگر این است که به گواهی انبوه بیکارسازی در صنایع و موسسات مالی طی سالهای حاکمیت ایدهئولوژی نئولیبرالیسم و به ویژه از سال 2005 تاکنون این تحلیل درخشان مارکس به اثبات رسیده است، که از طریق رفرم در سیستم پولی (رویکرد دولتهای نئولیبرال) مهار بحران امکانپذیر نیست. تا آنجا که به زحمتکشان مربوط میشود وحشتناکترین نتیجهی فوری بحران سرمایهداری به مثابهی فروپاشی شیوهی تولید - در حوزهی بیکارسازی، تقلیل دستمزدهای کارگران و در نتیجه فقر و فلاکت بیشتر فرودستان رخ نموده است. عوارض بحران سرمایهداری در پایان دههی نخست هزارهی سوم نیز از این چارچوب بیرون نیست.

در مبحث اضافه تولید - به عنوان یکی از دلایل ساختاری بحران عمومی سرمایهداری - به مکانیسم فروپاشی شیوهی تولید و به تبع آن وقوع بیکارسازی که مفهومی متباین با بیکاری است - اشاره کردیم. نه در مُقام طرح مولفهیی تکمیلی بلکه به منظور تعریض و فهم عمومی عمق بحران تاکید میکنم که در قالب بررسی تئوری مارکسی بحران، رشد بارآوری کار و نمو سرمایهی ثابت از یک جهت و کاهش نسبی متزاید سرمایهی متغیر در برابر سرمایهی ثابت از جهت دیگر و در نتیجه گرایش نزولی نرخ سود فرایند درکپذیریست که به جنبههای واقعی بحران نئولیبرالیسم نیز شناخت مشخص میبخشد. در چارچوب همین تئوری است که میتوان موانع ساختاری گردش پیشرفتهی سرمایهداری را به وضوح معین کرد و به طور مشخص از این چالشهای اساسی نام برد:

            - کار لازم به منزلهی حد ارزش مبادلهیی برای کار زنده.

            - ارزش اضافی به منزلهی حد کاراضافی و رشد نیروهای تولیدی.

            - پول به منزلهی حد تولید.

            - محدودیتهای تولید ارزشهای مصرف بر پایهی ارزش مبادله.

معلوم است که هر چه قدر سرمایهداری پیشرفتهتر باشد، این مکانیسمها پیچیدهتر و گستردهتر وارد عمل میشوند و آثار خود را بر روند کار ـ سرمایه به صورت عمیقتری نشان میدهند. در چنین روندیست که بحران اضافه تولید، سقوط سودآوری سرمایه و به تبع آنها گرایش نزولی نرخ سود، به طور طبیعی و برای نجات سرمایهداری، حکم بیکارسازیها را صادر میکند. شکل عینی این فراشد حتا پیش از بروز علنی دامنههای بحران نئولیبرالی آشکار شده بود و عریانی بحران فقط ابعاد بیشتری از رسوایی سرمایهداری را در حوزهی بیکارسازیها آشکار کرد.

در تاریخ 15 دسامبر 2008، نشریهی تایم گزارشی از جریان غرق شدن صنایع خودروسازی آمریکا منتشر کرد. بنا بر این گزارش شوک شگفتناک ورشکستهگی پیکر تنومند جنرال موتورز، کرایسلر و فورد را از هم گسسته است. زمانیکه درخواست کومک 34 میلیارد دلاری مدیران این صنایع از سوی جمهوریخواهان سنا رد شد و با تقاضای تقلیلیافتهی 14 میلیارد دلاری نیز موافقت به عمل نیامد، ارزش سهام جنرال موتورز در هفتهی دوم دسامبر با 38 درصد کاهش به 54/2 دلار تنزل کرد و همان زمان هر سهم شرکت فورد نیز با 15 درصد کاهش به 90/2 دلار فرو افتاد. عوارض بحران نئولیبرالیسم با توجه به پیوستهگی جهانی سرمایهداری، به سرعت از مرز موسسات مالی ورشکسته گذشت و گریبان مراکز خودروسازی سایر کشورهای سرمایهداری پیشرفته را نیز گرفت. چنانکه در ماه دسامبر (2008) ارزش سهام رنوی فرانسه و دایملر آلمان به ترتیب 5/9 و 8/7 درصد سقوط کرد. تمام تبعات مخرب این سقوطها و ورشکستهگیها به طور مستقیم بر زندهگی کارگران و زحمتکشان آوار شده است. چنانکه جنرال موتورز به عنوان غول صنعت خودروسازی آمریکا و جهان از تعطیلی20 کارخانهی خود در ماه دسامبر (2008) خبر داد. میزان فروش این شرکت در 11 ماه همان سال بیش از 22 درصد کاهش داشت. از ماه نوامبر این کاهش به 41 درصد رسید. دامنههای این سقوط به سال 2009 نیز کشیده شد و در نتیجهی رکود تولید و افول شدید خرید و مصرف عمومی کارگران بیشتری با کاهش دستمزدها و بیکارسازی مواجه شدند. به نوشتهی سایت خبری فاینشنال تایمز شرکتهای ولوو و ساب سوئد که به صنایع فورد و جنرال موتورز آمریکا وابستهاند در انتظار دریافت کومک مالی 5/3 میلیارد دلاری، به ترز گستردهیی از دستمزد کارگران خود کاستهاند. به گزارش تایم (15 دسامبر 2008) "دوران رویایی دیترویت به سرآمده است" و این امر به معنای وقوع یک فاجعهی بیکارسازی در جهان خودروسازی خواهد بود. کارخانهی ولوو به همهی کارگرانی که بعد از سال 2000 استخدام شدهاند، راه تسویه حساب و خروج اضطراری را نشان داده است. درخواست اضافه دستمزد پرستاران سوئدی روی یخ بحران مالی ماسیده است و بعضی از زنان به دلیل ناکافی بودن حقوق خود به کارهای دیگر روی آوردهاند.

در ماه آگوست نرخ بیکاری در آمریکا به 1/6 درصد افزایش یافت و از کل تولید صنعتی 1/1 درصد کم شد. روند رو به به تزاید رکود اقتصادی در ماه نوامبر نیز به شدت ادامه داشت و به گزارش رویترز دستکم به بیکارسازی 533 هزار کارگر انجامید. در همین ماه نرخ بیکاری به 8/6 درصد رسید که ظرف 25 سال گذشته در آمریکا بیسابقه بود. در خوشبینانهترین تخمینها گفته شده در سال 2008 رقم بیکارشدهگان آمریکایی از مرز 5/1 میلیون نفر نیز گذشته است. بیکارسازی در مراکزِ بانکی و خدماتی نیز بیداد میکند. شرکت تلفنی "ایتی .اندتی" به 12هزار نفر از کارمندان خود اعلام عدم نیاز کرده است. بانک مریل لینچ مستقر در کارولینای شمالی طی جمعبندی مالیاش از حذف 30 تا 35 هزار شغل در 3 سال آینده (تا سال 2011) خبر داده است.

خوان سوماویا (مدیر کل سازمان بینالمللی کار) در ماه اکتبر، ضمن تاکید بر خطر بیشتر بیکارسازی، کاهش دستمزد و همزمان افزایش روند استرداد کارگران مهاجر، یادآور شده است که تا پایان سال 2009 قریب به 20 میلیون کارگر بر اثر بحران نئولیبرالی بیکار خواهند شد. وی تعداد کارگران مهاجر را بیش از صدمیلیون دانسته و شرایط کار و زندهگی آنان را بسیار خطرناک خوانده است.

موقعیت متزلزل زنان کارگر تلخترین بخش تراژدی بیکارسازیهاست. براثر بحران، در سال 2008 وضع استثمار و بهرهکشی از زنان کارگر به ترز هولناکی روبه تزاید نهاد. آن بخش از زنان بیکار شدهیی که بهرهیی از جوانی و زیبایی داشتند، به شیوهیی سوداگرانه به سوی بازارهای پرسود سکس روانه شدند. کافهها و اتاقکهای تلفنی که برای ارضای جنسی تعبیه شده - به مکان تازهیی برای تامین معاش زنان بیکار تبدیل گردیده است. بخش دیگری از کارگران بیکار شده، به استخدام بازار پررونق موادمخدر درآمدهاند. اکثر این فروشندهگان جدید و جوان بر اثر تماس با مواد افیونی به منجلاب اعتیاد افتادهاند.

برشت در شعری وصف حاکمیت نازیسم را چنین سروده بود:

راستی را که به دورانی سخت ظلمانی عمر میگذاریم ....

..... آنکه میخندد

هنوز خبر هولناک را

نشنیده است

چه دورانی!

که سخن از درختان گفتن

کم و بیش

جنایتی است... (احمد شاملو، 1382، ص 471).

چنین جنایتی در "دوران سخت ظلمانی" ما از یکسو به سبب فقر و فلاکت و گرسنهگی روزافزون فرودستان و بیکارسازی کارگران صورت بسته است و از سوی دیگر در هیات کریه دستمزدهای کلان مدیران ارشد بانکها و کارخانههای ورشکسته جلوه یافته است. در روزگاری که برخلاف وعدههای دروغین سران FAO که مدعی بودند تا سال 2005 هیچ فرد گرسنهیی در جهان باقی نخواهد ماند مرگ ناشی از گرسنهگی جان نزدیک به یک میلیارد انسان را تهدید میکند. در سراسر جهان از هاییتی تا مصر جنبشهای گرسنهگی با هدف یک مشت برنج به راه افتاده است. فروش کلیه و سایر بخشهای انتقالپذیر اندام برای تأمین یک لقمه نان تا آنجا که به زندهگی فرودستان مربوط میشود به تجارتی رایج و کثیف در دنیای سرمایهداران تبدیل شده است. در چنین دنیایی مدیران بانکها و موسسات ورشکسته، ضمن سوءاستفاده از کومکهای دولتی (مالیات مردم) حاضر نشدهاند حتا یک سنت از دستمزدهای کلان خود کوتاه بیایند. برای نمونه مدیر کل بانکِِ Lehman Brothers در طول هفت سال قبل از اعلام ورشکستهگی (از سال 2001 تا 2008) مبلغ 480 میلیون دلار حقوق و دستمزد دریافت کرده است. دیگر مدیران همین موسسهی مالی با دریافت 20 میلیون دلار از جمع هیات مدیره کنارهگیری کرده بودند. به نوشتهی روزنامهی گاردین (21 اکتبر 2008) مدیر عامل بانک "لویدز تیاسبی" بلافاصله بعد از دریافت 5/5 میلیارد پوند (معادل 10 میلیارد دلار آمریکا) از پول مالیات دهندهگان - اهدایی از سوی دولت - به مدیران و کارکنان خود اطیمنان داد که مانند سالهای قبل از حقوق و پاداشهای بالا بهرهمند خواهند شد. مدیر عامل همین بانک در سال 2007 مبلغ 4/55 میلیون دلار حقوق و پاداش برای خود تعیین کرده بود و در بحبوحهی معرکهی بحران مالی (در سال 2008) نیز کم و بیش همان مبلغ را برای خود کنار نهاده بود.

از برآیند چنین واقعیات تلخیست که میتوان به این نظر مارکس باور آورد که "آنچه در اقتصاد سرمایهداری مال همه است بدهیهای عمومیست. این بدهیها مال همه است و بقیهی چیزها مال یک عدهیی خاص است". صاحبان صنایع با استثمار نیروی کار ارزان کارگران به دیوار بحران اضافه تولید خوردهاند، مدیران موسسات مالی از طریق سفتهبازی به پیسی ورشکستهگی افتادهاند و در نتیجهی این سیاستها صدها میلیون انسان زحمتکش به خاک سیاه نشستهاند، اما با این همه خسارات صنایع و بانکها باید از جیب همان مردم چپاول شده تامین شود و در همان حال حقوق و مزایای مدیران ارشد مراکز سرمایهداری باید مثل گذشته پرداخت گردد. در چنین دورانیست که به راستی "سخن از درختان گفتن/کموبیش/ جنایتی است..."!

 

ت. افول آمریکا و مرحلهی جدید تقسیم جهان

با وجودی که توافقنامهی امنیتی آمریکا ـ عراق از سوی نهادهای اجرایی و تقنینی عراق تصویب شده و روند اشغال را تا سال 2011 استمرار داده است،1 اما شکی نیست که جهان آینده به نحو قابل توجهی غیبت نظامی آمریکا را شاهد خواهد بود. از یک طرف، ظهور قدرتهای اقتصادی چین، هند، روسیه و اتحادیهی اروپا از یکجانبهگرایی آمریکا خواهد کاست و مانع از میلیتاریزه شدن جهان خواهد گردید، از طرف دیگر تقسیم مجدد جهان، پارادایمهای تازهیی را به روی قدرتهای کوچک منطقهیی خواهد گشود. منطق واقعبینانهی پیآمد سقوط قدرت نظامی آمریکا مساوی امنتر شدن جهان آینده نخواهد بود. در کوتاه مدت، احتمال اینکه قدرتهای منطقهیی برای افزایش نفوذ پیرامونی خود مناقشات جدیدی ایجاد کنند، قابل تصور است. در مجموع تاثیر بحران نئولیبرالی در نخستین دههی هزارهی سوم سیمای دیگری به جهان آینده خواهد بخشید. بیگمان حتا گرایشات حاشیهیی نئوکانها با محدودیت واقعی مالی و اقتصادی دست به گریبان خواهد شد و در نهایت به جایی نخواهد رسید.

هر چند دولت نئوکان بوش در اوج بحران نیز هرگز از افزایش بودجهی نظامی خود کوتاه نیامد، اما ادامهی چنین وضعی - به مثابهی خودکشی اقتصادی سیاسی آمریکا - محتمل نخواهد بود. به نظر میرسد دولت باراک اوباما واقعبینی پراگماتیستی را جایگزین سیاستهای میلیتاریستی دولت جورج بوش کرده است. چنین برنامهیی پس از کنارهگیری تونی بلر و به قدرت رسیدن گوردون براون در سیاست خارجی انگلستان مشاهده شد و نمونهی بارز آن خروج نیروهای ارتش بریتانیا از بصره بود. نئوکان های جدید انگلیس (دیوید کامرون )به سبب کسر بودجه هنگفت و اتخاذ سیاست های ریاضتی نمی توانند در پوست تونی بلر ظاهر شوند. سهل است این جماعت برای بلر شاخ و شانه می کشند و یقه ی او را در دادگاه جر می دهند.از سوی دیگر فرانسه (دولت سارکوزی) که ظرفیتهای خالیِ شانه بالا انداختنهای انگلیسیها را در جریان پیشبرد سیاستهای خاورمیانهیی آمریکا به عهده گرفته و در جنگ علیه قذافی معرکه گیر اصلی محور شرارت امپریالیستی شده است نه فقط از توان لازم برای ایفای چنین نقشی بیبهره است، بلکه خود نیز با بحران اقتصادی مشابهی مواجه است.

به نظر میرسد مطلوبترین دستآورد بحران در خلاص شدن جهان - تا اطلاع ثانوی از شر اقدامات نظامی آمریکا تعریف تواند شد. حتا ترور بن لادن تروریست نیز نمی تواند ارتش آمریکا را برای یک مسابقه ی دیگر گرم کند و به میدان مسابقه ی جدیدی بفرستد. این ادعا به مفهوم شکلگیری چیدمان جدیدی از تقسیم جهان به دور از منازعات نظامی و تحت سیطرهی توانمندیهای اقتصادی دولتهای متروپل خواهد بود. تردیدی نیست که عملکرد نظامی دولت آمریکا همواره به پشتوانهی قدرت برتر اقتصادی این کشور صورت گرفته است. بحران نئولیبرالی نظام درونی این پارادایم را به هم ریخته است. آمریکاییان خوب میدانند اگر بانکهای مرکزی اروپا، ژاپن و چین هر آینه تصمیم به فروش اوراق قرضهی آمریکایی بگیرند میتوانند دولت ایالات متحد را در هم بشکنند و دقیقاً به همین دلیل است که وزن اتوریتهی سیاسی و هژمونی نظامی آمریکا در آینده میان دولتهای اروپایی و چین و روسیه تقسیم خواهد شد. انفعال آمریکا در جریان جنگ گرجستان و بحران قزاقستان و سقوط دولت های کودتایی مخملی و رنگی در کنار از دست دادن مهره های گوش به فرمانی همچون بن علی و مبارک بارزترین استدلال درستی این مدعاست.

بر مبنای همین تحلیل، تعیین تکلیف آیندهی عراق و افغانستان بدون جلب نظر دولتهای ترکیه، ایران، عربستان، اسراییل، هند، پاکستان و روسیه امکانپذیر نخواهد بود. ظهور نئوطالبانیسم - که خود را با مطالبات جدید ترمیم و به ساحت سیاسی افغانستان تحمیل کرده است - و کشمکش جدی ملی، قومی، نژادی و طبقاتی در عراق، امکان هرگونه عملکرد یکجانبه را از آمریکا سلب کرده و راهبرد تشکیل خاورمیانهی بزرگ را به سود تحولات عجالتا دموکراتیک تغییر داده است.

معلوم است که حداکثر خوشبینی و حتا سادهانگاری نیز نمیتواند ما را به پذیرش این فرضیه مجاب کند که بحران مالی سرمایهداری آمریکا در حیطهیی وسیع به بحران گستردهی سرمایهداری جهانی تبدیل خواهد شد و به یک فروپاشی همهجانبه در سطح کشورهای متروپل خواهد انجامید. قدرمسلم این است که کمترین پیآمد اقتصادی این بحران ایجاد یک رکود خانهخرابکن و تحمیل فقر و فلاکت بیشتر به زحمتکشان، بیکارسازی و تقلیل دستمزد کارگران خواهد بود. به درستی دانسته نیست - و قابل پیشبینی نیز نیست - که این بحران به همهی بافتها و لایههای شیوهی تولید سرمایهداری نفوذ کند، اما میتوان مطمئن بود آمریکایی که از دیگجوشان این بحران بیرون خواهد آمد با آمریکای ریگان و حتا جورج بوش متفاوت خواهد بود. از هماکنون روشن است که رشد اقتصادی آمریکا در سال2011 کم تر از 1 درصد خواهد بود.

چالمرز جانسون (استاد بازنشستهی دانشگاه برکلی، پژوهشگر شاخص اقتصاد ژاپن و شرق آسیا، و مشاور پیشین CIA) که از 11 سپتامبر 2001 در شمار مخالفان سرسخت سیاستهای نظامی، دکترین یک جانبهگرایی و نقشهی "نظام جهانی نو" بوده است (چالمرز جانسون، 1386، صفحات مختلف) در تحلیلی پیرامون پیآمد سقوط والاستریت به قیاس وضع فعلی اقتصاد آمریکا و درماندهگی اقتصادی شوروی 1989 پرداخته و به صراحت گفته است:

آنچه بر آمریکا میرود با آن چیزی که بر شوروی سابق پس از سال 1989 رفت قابل قیاس است... با این تفاوت که آمریکا برخلاف شوروی تجزیه نخواهد شد، اما دولتی که در پی این بحران به وجود خواهد آمد، یک قدرت درجه دو اقتصادی خواهد بود که توان، برنامه و حتا ادعای ساماندهی به نظام سیاسی جهان آینده را نخواهد داشت.

 

ث. بازگشت به مارکس

به جز پیآمدهای پیشگفتهی بحران در عرصهی سیاست و اقتصاد، در حوزهی نظری و ایدهئولوژیک نیز صفبندیهای جدید و کشمکشهای تازهیی شکل خواهد گرفت. بعید است در این میدان کسی آنقدر سادهلوح باشد که به دفاع از نظریههای مکتب وین (فونهایک، فونمیسز) و مکتب شیکاگو (میلتون فریدمن) برخیزد. به گواهی شواهد فراوان موجود نزاع نظری آینده در دو جبههی مشخص ادامه خواهد یافت:

یک جبهه را هواداران سرمایهداری کنترل شده، دولت دخالتگر، دولت رفاه و سوسیال دموکرات های راه سوم گیدنزی و هوادران میانهروی بازار شکل خواهند داد. در میان اعضای این جبهه افراد متنوعی از قیبل ژوزف استیگلیتز و پل کروگمن تا روشنفکران "چپ "هترودوکس، "چپهای" شمالی و منتقدان قاطع بنیادگرایی بازار (اقتصاد افراطی بازار)، طیفهای منسوب به گاردین و مانتلی رویو و رادیکال ها قرار خواهند گرفت.تئوری های نیم بند امثال تونی نگری مایکل هارت آب بندی جدید خواهد شد و فرانکفورتی ها در یک حراج مشترک با امثال ژیژک آتش به مال شان خواهند زد. سبز ها و از جمله طیف عمومی سبزهای وطنی اگر از هول حلیم سوسیال دموکراسی جبهه ی مشارکتی + توده یی + کارگزارانی ( چه شود؟ ) توی دیگ جنگل زرد بازار آزاد سقوط نکنند؛ و از قول سخنگویان راه سبز و جرس و شورای هماهنگی کذا و کذا منکر طبقه ی کارگر نشوند ؛ کماکان یک آلترناتیو سر به راه برای بورژوازی خواهند ماند.

در سوی دیگر، هواداران بازگشت به سوسیالیسم کلاسیک مارکس ، اعضای رادیکال سندیکاها و شوراها و اتحادیههای مستقل کارگری، منتقدان پایهیی کمونیسم بورژوایی روسی و چینی و تیتویی و انور خوجه یی و مشابه این ها و در مجموع چپ متکی به نیروی رهایی بخش طبقه ی کارگر در کنار توده های کارگری صفبندی خواهند کرد.

ناگفته پیداست که در جریان این مناقشه به دلیل توان مالی و امکانات رسانهیی ؛دست گروه دوم پایینتر و صدا و موضعشان فروتر از گروه اول خواهد بود. حتا اگر فرض کنیم وعدههای تحققنیافتهی FAO و ظهور جنبشهای گرسنهگان به اعضای عددی گروه دوم برتری خواهد بخشید، بازهم پیشبینی سیمای جهان آینده دشوارتر از هر زمان دیگری است!

بیتردید، جنبشی که اینک تحت لوای "بازگشت مارکس" به نبرد با هارترین ایدهئولوژی سرمایهداری (نئولیبرالیسم) برخاسته است، از یک سوء فهم لغوی رنج میبرد و بهتر است عبارت "بازگشت مارکس" را به "بازگشت به مارکس" اصلاح کند. واقعیت این است که مارکس جایی نرفته بود که برگردد. در تمام سالهایی که سرمایهداری با استفاده از تکنولوژی اطلاعات و پول و کالای لوکس راهبرد "مرگ سوسیالیسم" را تبلیغ میکرد و این ادعا را - به ویژه پس از فروپاشی دیوار برلین - در بوق و کرنایی سرسامآور میدمید، آموزههای مارکس زنده و پشتیبان نظری و پشتوانهی عملی مبارزهی پرفراز و نشیب طبقهی کارگر بود. این آموزهها ارتباط زیادی با سرمایهداری دولتی شوروی و مدلهای چینی، کوبایی، آلبانیایی، ویتنامی، یوگسلاوییی و سایر مدلهای به اصطلاح سوسیالیستی ندارد. صرفنظر از این مقوله که در جای دیگری میباید مورد بحث قرار گیرد قدر مسلم این است که بحران نئولیبرالیسم به بازشدن شُشهای سوسیالیسم مارکسی فرصت تازهیی بخشیده است. در روزگاری که جورج بوش و باراک اوباما به خاطر حمایت دولتی از موسسات ورشکستهی صنعتی، مالی - "سوسیالیست" خوانده میشوند، سخن گفتن از "بازگشت به مارکس" نباید چندان دشوار باشد.

لوسین سو این موضوع را در مقالهیی با عنوان "ضد حملهی مارکس" ( لوموند دیپلماتیک، دسامبر 2008) اینگونه مورد توجه قرار داده است:

کارهای کارل مارکس که توسط احزاب سوسیالیست اروپایی به مثابهی "نظرات پیش پا افتاده و سادهانگارانه" مورد بیاعتنایی واقع شد و گسست از آنها در دستور عاجل کار قرار داشت و دیگر همچون گذشته که مدتها پایهی بررسیهای اقتصادی درسهای دانشگاهی بود در دانشگاهها جایی نداشت، مجدداً مورد توجه قرار گرفته است. آیا این فیلسوف آلمانی سازوکارهای سرمایهداری را که امروز کارشناسان از فهم آن عاجزند - موشکافانه بررسی نکرده بود؟ در حالیکه شعبدهبازان سعی در "ارشاد اخلاقی" سرمایهی مالی دارند، مارکس روابط اجتماعی را با دقت در معرض دید همهگان قرار داده بود. تقریباً موفق شده بودند ما را متقاعد کنند "پایان تاریخ" فرار رسیده و با توافق و رضایت جمعی سرمایهداری شکل نهایی سازماندهی اجتماعی است. "پیروزی ایدهئولوژیک جناح راست" برآرزوهای نخستوزیر فرانسه جامهی عمل میپوشاند. زمین لرزهی شگفتانگیز اکتبر 2008 با یک تنش بنای این نظریه را از پایه در هم ریخت. روزنامهی دیلی تلگراف نوشت "روز 13 اکتبر 2008 در تاریخ به منزلهی روزی ثبت خواهد شد که سرمایهداری انگلستان به شکست خود اعتراف کرد". در نیویورک روی پلاکاردهای تظاهرکنندهگان مقابل والاستریت شعار "مارکس حق داشت"! نوشته شده بود. یک ناشر در فرانکفورت اعلام کرد فروش کتاب سرمایه سه برابر شده است. یکی از مجلات معروف پاریس در پروندهی 30 صفحهیی به بررسی "دلایل تولد دوبارهی" فردی که قبلاً اعلام شده بود "دیگر برای همیشه میتوان دفنش کرد پرداخت". دفتر تاریخ از نو گشوده میشود...

بازگشایی دوبارهی مارکس پیش از آنکه یک پدیده باشد، کشف دوبارهی پدیدههاست. خطوطی که یک قرن و نیم پیش نگاشته شده است با دقتی مجذوبکننده دربارهی ما سخن میگویند... آیا میتوانیم نظریههای مارکس را معاصر تلقی کنیم؟ آری. اگر بخواهیم تصویر قدیمییی را که غالباً از او در ذهن خود ساختهایم به روز کنیم.2

اینکه منظور لوسین سو از به روزکردن "تصویر قدیمی" مارکس چیست، به درستی دانسته نیست. آموزههای کلیدی و بنیادی مارکس از "به روز شدن" به شیوهی تفاسیر هرمنوتیکی زیمل و گادامر و دیلتای بینیاز است.

افزودههای بیربط امثال سوئیزی، بتلهایم و اصحاب مکتب فرانکفورت و دیگران و برخوردهای به اصطلاح خلاقانه و نوآورانه با آموزههای مارکس نیز جملهگی به نحلههایی همچون مسیحیت نخستین، بلانکیسم، سوسیالیسم بازار، سوسیالیسم آینده و هترودوکسیسم انجامیده است. بازگشت به آموزههای بنیادی مارکس به سادهگی قادر به تحلیل بحران سرمایهداری هست و به همین دلیل نیز کتاب سرمایه بار دیگر مورد توجه اقتصاددانان دانشگاهی و محافل ژورنالیستی واقع شده است. به نوشتهی روزنامهی تایمز لندن (21 اکتبر) با عنوان "مارکس برگشته است" بعد از بروز بحران مالی کتاب سرمایه دیگر در قفسهی کتاب فروشیها وجود ندارد و چهل هزار نفر نیز به دیدن محل تولد مارکس رفتهاند. در لندن نیز قبر مارکس در گورستان هایگیت را با تاجهای گل پوشاندهاند. کارل دیتز (یک ناشر آلمانی) میگوید فروش سرمایه که از زمان تولید و چاپ آن در سال 1867 به ندرت دو رقمی بوده، از سال 2005 به شدت فزونی یافته است. جوئرون (یک مدیر نشر) به اشپیگل گفته یقیناً فلسفهی اقتصاد سیاسی مارکس در حال حاضر "مد روز"! است و فروش کتاب سرمایه از زمان آغاز بحران مالی سود فراوانی برای ما داشته است. تب بازگشت به مارکس در متن بحران سرمایهداری نئولیبرال تا آنجا بالا گرفته که حتا سیاستمدار اولترا راستی همچون نیکلا سارکوزی نیز در حال ورقزدن کاپیتال، عکس یادگاری برداشته است!

آیا این تب یا همان "شبح کمونیسم" قادر است تن و جان هذیانزدهی سرمایهداری را بسوزاند؟

 

آنچه ما در این مجموعه گفتیم برداشتی خلاصه از نظریهی مارکس در تبیین بحران سرمایهداری بود. آیا چنین تفسیری در همین حد کافیست؟ مارکس در "تز یازدهم از تزهایی دربارهی فوئر باخ" پاسخ ما را داده است:

فیلسوفان تاکنون جهان را تفسیر کردهاند و از این پس میباید در تلاش تغییر آن باشند.

در تاریخ 20 مه 2003 سوزان جرج طی سخنانی پیرامون تاریخچهی شکلبندی نئولیبرالیسم به درستی تاکید کرد "نئولیبرالیسم نیرویی چون جاذبهی زمین نیست، بلکه ساختاریست مصنوعی. به همان صورتیکه عدهیی آنرا ایجاد کردهاند، عدهی دیگری میتوانند آنرا تغییر دهند". هر چند تغییر نظام مسلط سرمایهداری - به ویژه در کشورهای اصلی - به سادهگی میسر نیست اما اگر به یاد آوریم که پس از پیروزی ریگانیسم ـ تاچریسم، چنین تفسیر ناامیدکنندهیی از نئولیبرالیسم در تمام جهان شایع شده بود، آنگاه میتوان از تغییر شیوهی تولید سرمایهداری به سود سوسیالیسم مارکسی سخن گفت.

تلاش برای تغییر و جمع کردن بساط سرمایهداری پیشرفتهیی که گَند جسد متعفناش دنیا را به ورطهی فقر و فلاکت کشیده است و کوشش برای در انداختن طرحی نو از "جهانی آزاد و برابر" جهانی که امکاناتاش به سود اکثریت قاطع فرودستان تغییر جهت دهد، صادقانهترین و شرافتمندانهترین تفسیر از آموزههای مارکس است.


پینوشتها:

1. در رابطه با جنگ آمریکا ـ عراق و پیشبرد اهداف نئولیبرالیِ خصوصیسازی اقتصاد عراق بنگرید به مقالهیی از همین قلم تحت عنوانِ عراق در گرداب کلونیالیسم، تروریسم و ... مندرج در: ماهنامهی اطلاعات سیاسی اقتصادی، 1387، ش: 252-251

2. مقالهی پروفسور لوسین سو تحت عنوان "پایان و آغاز تاریخ، شکست کمونیسم و والاستریت" به نقل از ویژهنامهی لوموند دیپلماتیک و با ترجمهی مرمرکبیر در ضمیمهی روزنامهی سرمایه (یکشنبه 8 دی1387) منتشر شده است.

 

منابع:

جانسون. چالمرز (1386) مصائب امپراتوری، امپریالیسم نظامی آمریکا در قرن 21، ترجمهی عباس کاروان، حسن سعیدکلاهی، تهران: موسسهی مطالعات و تحقیقات بینالمللی ابزار معاصر تهران

شاملو. احمد (1382) مجموعه آثار، دفتر دوم، همچون کوچهیی بیانتها، تهران: نگاه

قراگوزلو. محمد (1387) فکر دموکراسی سیاسی، تهران: نگاه

------- (1387) عراق در گرداب کلونیالیسم، تروریسم و... [مقاله] ماهنامهی اطلاعات سیاسی اقتصادی، ش: 252-251