مقاله زیر در سال 1387 در ایران بوسیله رفیقی که یادگار جنبش چپ ایران است نگارش یافت و چندی پیش به "تارنمای چشم انداز کارگری" ارسال گردید. از آنجا که محتوای مقاله دفاع سیاسی ـ انسانی از دوره مشخصی در رابطه با تاریخ مبارزات ایران است و با هر اشتباهی که در شیوه نبرد رودر رو با رژیم منحوس پادشاهی قرار داشت، مورد حمایت است. چرا که اشتباه یاد شده به جنبش چپ ایران مربوط میشود. بر چنین مبنایی است که "تارنمای چشم انداز کارگری" به انتشار آن مبادرت می ورزد.

"آنان مرگ را سرودی کردند"

ف ـ آشنا

تاء ملی بر کتاب " چریکهای فدایی خلق ازنخستین کنشها تا بهمن 57"

یک ضرب المثل قدیمی می گوید : " پشت سر مرده حرف نزنید "

اخیرا کتابی تحت عنوان "چریکهای فدایی خلق " چاپ گردیده که نویسنده آن فردی بنام محمود نادری (1) میباشد .این شخص گویا هرچه انصاف دردنیا بوده در توبره خود جمع نموده و خرج چریکهای فدایی خلق کرده است به تعبیر :" هرچه خوبان همه دارند تو تنها داری " این فرد نیز انبان انصاف و مروت خویش را پیشکش این سازمان و اعضایش نمود. سازمانیکه عناصر آن از خیلی جهات پیش مردم ایران از نظر مبارزاتی ، شهامت و پاکی ، سابقه ای درخشان و بی نظیر دارند. عناصر این سازمان متشکل از مردان و زنانی پاک و دلیر و بی باک و جان بر کف ؛ زندگی وحاصل عمرشان را در راه مردم ایران فدا نمودند و بواقع بمعنای همان کلمه فدایی؛ خود ، و در مواردی عدیده خا نواده خویش را فدای مردم ایران نمودند. درود بر شرف و مردانگیشان باد.

سوای مسایل ایدئو لوژیک مطروحه در این سازمان (چریکهای فدایی خلق) و بویژه در سه جریان (حزب توده ایران ، سازمان چریکهای فدایی خلق و سازمان مجاهدین خلق ) عمده ی ساری وجاری در جامعه ما ؛ آنچه در اینجا مطرح است ؛ بویژه مسایل طرح شده در این کتاب در مورد چریکهای فدایی خلق ، "چیزی که اصلآ"رد پایی در این کتاب بجای نگذاشتند " اصلآ" نکته یا نکاتی ، کمترین در وصف عملکرد حتی یک نفر از اعضای آن ، و ذکر حتی یک خاطره قشنگ و قابل تمجید از داستان زندگی این عزیزان می باشد .

می گویند :

عده ای از راهی می رفتند . در میانه راه به لاشه سگی بر می خورند . همگی به نو بت جمله ای در وصف این سگ اظهار مید ارند . یکی میگوید عجب بوی عفن و مرداری میدهد . یکی میگوید از آن طرف برویم چون بوی تعفن دماغ آدم را آزار میدهد .دیگری در وصف شکمش که دریده و کرمو شده بود ، اظهار بی زاری می نماید و خلاصه هر یک لمحه ای برزبان می آورند .ولی در این میان ظریفی بوده ، و می گوید ، رفقا نظر کنید و ببینید چه دندان سفید و زیبایی دارد .

آخر این آدم ( محمود نادری _ نویسنده کتاب ) آنقدر رحم و مروت نداشت که حتی آن دندان سفید و زیبا را که از زیبایی برق میزد ودل آدم را می ربود ،ببیند . چون اصلآ دندانی در کار نبود . این جور آدمها ،( آدم که چه عرض کنم شما ببخشید حیوان ) طبق طینت و سرشت ذاتی و درونی شان ، و آنچه که در جانشان می جوشد، بر زبانشان جاری می شود . نیش عقرب است .

تو با آفتاب در ستیزی ، چه می گویی !

چشم ودل باز کن که جان بینی - آنچه نادیدنی است آن بینی .

ولی مگر چشمی در جریان است ودلی ،که باز شود و اینهمه زیبایی را ببیند .این شخص ما را به کجا می کشاند و چه می خواهد بگوید . غرض از اینهمه عیب یابی و انگشت گذاشتن بر روی مسا ئلی که نمیدانم نویسنده از کجا آورده واسناد و بایگانی را چه کس یا کسانی وبا چه دل و دیانتی در اختیار این آدم گذاشته اند و می خواهند چه چیز را به اثبات برسانند که اینگونه به حریم و ساحت این عزیزان تاخته و آب تطهیر بر روی رژیم سلطنتی پاشانده و شاه را رو سفید نموده ، غرض چه بوده است ؟!. حتمآ آن طاق شالی که مد نظر حضرتش بوده، دریافت نموده و خیالش جمع و جایش گرم ونرم.

صلاح کار کجا و من خراب کجا - ببین تفاوت ره کز کجاست تا به کجا

چه نسبت است به رندی صلاح و تقوی را سماع وعظ کجا ، نغمه رباب کجا

زروی دوست دل دشمنان چه دریابد چراغ مرده کجا ، شمع آفتاب کجا

تو کجایی و آن شیر مردان ایران زمین کجا ؟(2 )

و من با این مقدمه می خواهم بروم بسراغ ادمهایی که در این کتاب به گونه ای دیگر وصف شده اند .

البته من در اینجا سعی می کنم ، نکاتی را ذکر کنم ، نه همه داستان را . چون من از اعضاء و هواداران این سازمان نبوده ونیستم و بهمین دلیل به شیره جان وعصاره وکنه واقعه واقف نیستم . (همین جا خاطر نشان نمایم که از این حرف من نویسنده مزدور و بی وجدان مچ گیری نکند که تو نمیدانی پس چه میگویی ؟ نه بلکه من می گویم که دارم یک از هزار واقعیت را بیان میکنم که اگر من ورفقا بخواهند همه واقعیت را بیان کنند حد اقل تو بی وجدان باید دق کنی و بترکی - سر جایت بشین ).

بله ؛ بیشتر از شنیده ها (چه مستقیم و چه غیر مستقیم ) که در شنیده های مستقیم کمترین شک و شبهه ای نیست و در شنیده های غیر مستقیم هم اقوال متفاوت است و خواننده خود باید بدنبالش برود تا صحت و سقم آن برایش آنگونه که بوده روشن گردد . در این نو شته بیشتر از نقل و قول استفاده شده و تکه تکه و غیر متصل میباشد و داستان به گونه تحقیق و تفحص و ذکر تاریخچه سازمان و اظهار نظر در ایده و تفکرشان نیست.

می گویند ساواکی در جریان بازجویی به بیژن جزنی می گفت : شما که همش اختلاف دارید .چه می گویی و مقاومت میکنی . بیژن در جواب گفت بله ، تو حق داری ما با هم اختلاف داریم ولی اختلاف بر سر طریقه و روش به درک واصل نمودن شما اشغالهای بی مقدار است .

(آقای نادری کذا این جوری با ساواکی حرف زدن بد ت می آید یا اینکه خوشت می آید حتمآ به مذاقت خوش آیند نبوده و عزیزی از تو را ناراحت نموده بود که تو هم چنین برآشفته شدی .بگذریم .)

و حالا اصل قضیه

آقای کذا (نادر محمودی )نویسنده محترم یادت می آید که اول انقلاب از تلویزیون جمهوری اسلامی ،تهرانی شکنجه گر معروف کمونست ها ( ناصری )شخصآ از دهان نجس خود این کلمات را بیرون راند :

که من از غلامرضا اشترانی معذرت می خواهم ، من "واقعآ از ایشان معذرت می خواهم . چون بسیار اورا آزار و شکنجه دادم . همین آدم هم دانشکده ای خود ناصر کاخ ساز ، از اعضای گروه فلسطین را آنچنان با لگد به پیشانی او کوبیده بود که به اندازه یک گردو گود برداشت و در نتیجه همان ضربه نیمی از سیستم عصبی او رافلج و اکنون در خارج نمی دانم در کجای آن خزیده و آرمیده است .

و حالا قضیه دیگر : گروه آرمان خلق متشکل از همایون کتیرایی ، هوشنگ تره گل ، ناصر کریمی ، بهرام طاهری زاده ، حسین کریمی ،

ناصر مدنی ( که قربان جان عزیز و نازنین شان بروم ؛همگی اعدام شدند )19 ساله دیپلمه .

همایون تا شب فردای اعدام ، دست بند و پا بند ( دست و پا در زنجیر ) ودر انفرادی . می گویند کف پاهایش را که از ضربات شلاق زخم برداشته بود ، ساواکی ها (این حیوانات درنده و خوک صفت شاه که اخیرآ مزدور واشغال دیگری بنام عباس میلانی زندگی نامه اش را نوشته وگویا خواسته آب تطهیر بر وجود منحوسش بریزد ) با میخ زخم و پایش رابیشتر جر میدادند تا درد از لای استخوانش بیرون بزند .

هوشنگ تره گل ، می گویند صندلی دادگاه را برای دادستان پرت نموده و میگفت ای کاش با همین کلاه لری اعدامم کنند .چرا چون نمیخواهم مادرم سالی یکروز که" عار ی از مهر" فرمان ملوکانه عفو صادر می فر ماید ، حتی همان چند لحظه را هم وابسته به رادیو رژیم شود و گوش به آن ندهد تاشاید فرزندش مورد عفو ملوکانه قرار گیرد . مادر هوشنگ پیر زنی لاغر وتکیده ، در زاغه ای در تهران کمی بلاتر از میدان 24 اسفند بطرف بلوار الیزابت سمت راست در یکی از خرابه خانه های آن زمان که به محله زاغه نشین ها معروف بوده، زندگی میکرد .حالی نداشت ولی همچنان به رختشو یی برای مردم گذران زندگی می نمود . وقتی پیشش نشستیم با چشمی گریان در حالیکه دستها یش می لرزید برایمان صحبت میکرد وازهوشنگ میگفت :" امشب هوشنگ من از رادیو عراق صحبت خواهد کرد " چون آن زمان دو رژیم ایران و عراق بر سر منافع چه میدانم شان با هم در گیر بودند و گهگاه جنگ ها یی کوتاه مدت ( یک هفته یا چند روزی ) با هم داشتند وچند تیر و احیانآ توپ برای خالی نبودن عریضه بطرف هم در می کردند . بهمین جهت در آن ایام عراق رادیو یی را در اختیار بچه های فراری از ایران گذاشتند ( بچه ها یی از همه جناحهای در گیر مبارزه با حاکمیت شاه ) خصوصآ " در آن روزگار که آش داغ بود بیشتراز بچه های فلسطین (شکراله پاک نژاد ، ناصر کاخ ساز و مسعود بطحایی ) " که در زیر شکنجه ساواک چه می کشند و بعد ها از گروه آرمان خلق و چریکهای فدایی و مجاهدین بیشتر صحبت می شد و در همین رادیو بود که رژیم نقشه شوم " سیروس نهاوندی" را از طریق صدای رادیو عراق به مر حله اجرا در آورد . بدین معنی که

نهاوندی بعد از فرار ساختگی از زندان توسط ساواک به این رادیو آمد و اعلام نمود که من از زندان شاه فرار نمودم و دارم با شما حرف میزنم و بعد ها از همین طریق به جریانهای اصلی خود یعنی سازمان انقلابی در داخل نفوذ و عناصر بالا و بسیاری از اعضاء آن را لو داد .

بله مادر گریه میکرد و میگفت امشب هوشنگ من از رادیو عراق حرف می زند .

ناصر کریمی در حمله به ژاندارمها و پاسگاه برای نجات جان برادرش ، همراه دوستانش در اقدامی متقابل با ژاندارمها در گیر و بر روی هم تبادل آتش نمودند . در تیر اندازی متقابل آن نامرد ها از برادر ناصر ( حسین کریمی ) بعنوان سنگر استفاده و آن را در مقابل خویش دپو کردند و اینها نیز بی خبر اجرای آتش نمودند و برادر را هدف گلوله قرار دارند و آن عزیز بدست برادر و رفقایش جان باخت . ناصر و بهرام (طاهری زاده )بار آخر برای مصادره بانک با موتور اقدام نمودند .اما در هنگام فرار بعد از مصادره ، موتور اینها چپ می کند و هر دو می افتند و موتور خاموش می شودو اینها موفق به روشن نمودن دوباره آن نمی شوند . احتمالآ مامورین و چند فرد نااگاه و بیخبر و یا احتمالآ ماجراجو اقدام به دستگیری این دو می نمایند . چون در آن روزها رژیم تبلیغات وسیعی تحت عنوان (خرابکار)علیه نیروهای رزمنده و انقلابی می نمود و این مفهوم گیج و عوامانه را بطور گسترده ای بر زبان مردم عوام دوانده و آنها هر از چند گاهی در مقابل این حوادث بی اختیار از لفظ خرابکار ( کاشته شده رژیم در دهان عوام )استفاده می کردند و این دو نیز قربانی طلسم شاه شدند . ولی گویا راقم سطور ،(چریکهای فدایی خلق) امر (پیشرفته تر از شاه)

بر او مشتبه شده و اظهار می دارد : "که بهرام طاهری زاده و ناصر کریمی توسط مردم دستگیر می شوند " .تو گویی ( کیهان و اطلاعات نویس های زمان شاه از قبر سر در آوردند و دارند مقاله می نویسند ).بگذریم .

اما چند کلمه بشنوید از ناصر که ساواک اورا در قزل قلعه به زیر شکنجه های جان گیر و طاقت فرسا می برد . اما ناصر ( المثنای وارطان نازلی- )لب از لب نمی گشاید . ( نازلی سخن بگو ، نازلی سخن بگو ، نازلی سخن نگفت ،نازلی ترانه بود . یکدم در این ظلام درخشید و جست و رفت .)خودش را با اسم و فامیل دیگری معرفی می کند و می گوید ما دزد هستیم و من شخصآ حق بگیر وباج بگیر خرابه خانه هستم . مامورین ساواک به ادعای ناصر به فلان محل برای سرکشی و پیدا کردن سر نخ می روند ولی باکمال تعجب می بینند که بله او یک لات و چاقو کش و باج بگیر است . چون ناصر از ماهها قبل طبق نقشه اقدام به چنین عمل نموده و خود راسآ اقدام به چنین حرکات صوری نموده برای روز مبادا که چنین روزی بود . ساواک مایوس عکس ناصر را در روزنامه با عنوان دزد بانک منتشر میکند . پدر ناصر از لرستان عازم تهران و قزل قلعه می شود . به همراه روزنامه ودر قزل قلعه با اصرار پیش باز جو ها می رود که چرا عکس پسرم را به عنوان دزد در روزنامه زده اید . پسرم سیاسی است .دزد نیست .آنها؛ بازجوها می گویند این عکس پسرت است . می گوید بله . می گویند اسمش چیست ؟

و او اسم ناصر و فامیلی اش کریمی را می گوید ولی ناصر که اسم و فامیلش را چیز دیگری گفته بود ، بازجوها پدر و پسر را مواجه

می دهند . پدر می گوید بله این پسرم ناصر است . ناصر می گوید کم باقی بود که بیهوش شوم . فقط گفتم پدر !

هوشنگ کارگر شیرینی پز و تحصیلات بالا نداشت . می گفت یک رزو با یکی از این روشنفکر ها درگیر بحث شدند راجع به اجتماع و مبارزه و دست آخر قهر انقلابی .. خیلی با هم صحبت کردیم . نهایتا" او که از جوابها به انحای مختلف طفره می رفت ، گفت تو برایم بگو : ( تو هیچوقت سایه لرزان بر روی شیشه مات را دیده ای ؟!) و این حرف برای هوشنگ خیلی عجیب بود ( اگر چه خود حرف بی سرو ته بود) و لیکن هوشنگ با آن خوی و خصلت کارگری تعجب می کرد که خلاصه حاصل بحث من با این آدم به کجا کشید .

بهرام طاهر پرور (قبلا" مثل اینکه طاهر زاده ذکر کردم احتمالا" اشتباه می باشد البته بعد از این همه سال ها و بعد از بالا رفتن سن و کمی هم فراموشی احتمال اشتباه هست . ولی تا آنجا که یادم مانده است باید طاهر پرور باشد . پناه بر درش ! ) بله بهرام و کارامت دائما" ته راهرو (زندان قصر شماره 3 ) نشسته و شعرها و سرودهای لری و ترکی می خواندند . بهرام با پیژامه و پیراهن سیاه ، تو گویی از قبل به پیشواز عزا می رود و کرامت بیشتر شعر دایه دایه وقت جنگه را می خواند و شعر حیدر بابای شهریار را . (البته شهریار درآن زمان هنوز به این روز ننشسته بود) انگار دو دلداده می دانستند که یک روز هر دو به جوخه سپرده می شوند . و سر آخر علی شکوهی هم به اینها اضافه شده بود .

که تازه آورده بودندش واو نیز در رژیم شاه، اول به اعدام وبعد به ابد تبدیل شد و با لاخره در رژیم جمهری اسلامی به جوخه اعدام سپرده شد .تا سه نشه بازی نشه .(این راهم بگویم که کرامت دانشیان ؛ که صحبتش را نمودم ، بار اول دستگیری اش بود که به 10 ماه حبس محکوم شد و پس از اتمام 10 ماه ازاد شد و در همین دور اول بود که در زندان با آن کثافت امیر فتانت آشنا شد واو در دور دوم او را لو داد که منجر به اعدامش گردید و طفلک داستان را نفهمید { یعنی که مسبب لو دادن اش فتانت بوده است؛ را می گو یم }

تا رسید یک روزی که همه زندانیان را ؛ اول صبح ،بی مقدمه ، به حیاط زندان روانه کردند و درب سالن داخل زندان از پشت قفل نمو دند . بچه هاهمگی متعجب شدند .. یکباره هو شنگ از پشت پنجره اطاق داخل زندان که نرده های آهنین داشت نمایان شد . ابتدا با شعار مرگ بر شاه و نیز سخنرانی مختصر ؛ با بچه ها خدا حافظی نمود وگفت که همه ما را برای اعدام می برند (معلوم نبود که اصلآچرا اینها را به داخل زندان قصر آورده بودند . چون معمول بر این است که پرونده های اعدامی؛افرادش را به بند محکومین که یکیش همین زندان قصر شماره 4 بوده است نمی آورند ) و خلاصه حکمت این کار معلوم نشد . گاهی از سر نادانی وغفلت،کارها یی از این دست می نمودند ) . خلاصه هوشنگ وبقیه را از آنجا به زندان کودکان قصر منتقل نمودند. بعدها شنیدیم که هوشنگ در حیاط آن زندان از درخت تبریزی (سرو) بالا رفت ورئیس و افسر نگهبان مربوطه را تهدید نمود که یا باید همه زندانیان(که خاص کودکان بود )را داخل محوطه بیاوری تا من برایشان صحبت کنم

ویا اینکه خود را از این بالا می اندازم و می کشم .از آن جاییکه افسر نگهبا ن موظف به تحویل او برای اجرای مراسم اعدام بود ؛ مجبورا تن به این تقاضا داد. میگویند هوشنگ تقریبآ 40 دقیقه برای کودکان زندانی سخنرانی نمود واز مظالم رژیم شاه و عوامل او ، منجمله از مامورین زندان که چه بلایایی بر سر کودکان معصوم می آورند . که زبا نم لال بعضی هارا بی سیرت کرده اند. هوشنگ شروع به تشریح این جنایات نمود و در خاتمه از درخت پا یین آمد و خود را در اختیار مامورین نهاد . بازهم میگویند از قول سربازی، که اینها را به جوخه آتش سپرده بود ؛ می گفت : که اینها عجب آدمها یی بودند !. همگی بال بگردن دست در دست با هم شعر می خواندند( او که بیسواد بود و نمی دانست که آنها دارند سرود انقلابی میخوانند) می گفت عجب آدمهای نترسی بودند . اما حیف که دزد بودند ! ببین سرباز بی سواد چگونه بطور ضمنی تایید شان میکند و یک عیب اجتماعی را هم از سر نادانی بارشان میکند :(حیف که دزد بودند ). دزدی تحت این عنوان یک کجراه مرسوم و معمول کلیه اجتماعات بشری، که مذموم است ولی نه آنچنان . واما راقم این سطور ( چریکهای ....) چه نسبت هایی را به این جگر گوشه های مردم می دهد که مو بر تن آ دم سیخ میشود .

قربان آن ترازویی بروم که فهم تو وفهم آن سرباز بی سواد را در دو کفه قیاس بگیرد.بطور قطع فهم ! خجالت می کشد وروی سیاه ، کفه اش پایین میآید!.

احمد زیبرم (شیر انزلی چی) در روز حادثه ( که زیبرم در آن حادثه کشته شد ) ؛اگر روز نامه کیهان آن زمان را باز کنی می خوانی که زیبرم پس از

اینکه تیر خورد در درگیری با پاسبانی؛ به خانه ای در آن اطراف پناه می برد . چون کمرش غرق خون بود درون خانه بدنبال چیزی می گرددکه جلوی خونریزی اش رابگیرد. .چادری در اطاق می یابد و به کمرش می بندد . تنها زن پیری که در آن خانه بود به وی اعتراض می کند که این چادر من است که با آن نماز می خوانم چرا به خون آغشته اش نمودی .زیبرم همان جا از جیبش پول در میآورد ( به پول آن موقع 50 یا 20 تومان ، نمیدانم ) به او میدهد و پیر زن دیگر اعتراضی نمی کند و راضی می شود . زیبرم در گیر تیر اندازی با مامورین می شود. در نهایت یا با سیاه نور و با گلوله ای در سر خود ( دقیقآ یادم نیست ) خود را خلاص میکند و می کشد . این سرانجام شیر بیشه گیلان . حالا تو برو و روایت نویسنده وراقم این سطور را مطالعه بفرما .

شنیده ها با احتساب احتمالات حافظه . امیر پرویز پویان و چند نفر در یک خانه تیمی، روی تراس خانه ، مشغول ساختن مواد انفجاری بودند که توپ بچه هاییکه سر کوچه مشغول بازی بودند ؛ به داخل حیاط اینها می افتد . بچه ای در می زند که توپشان را بگیرد . این بچه ها از روی احتیاط و کمی هم ندانم کاری ، دررا باز نمیکنند .آنها به داخل خانه بغلی که متعلق به آن بچه هائیکه بازی میکردند ، بود؛ رفتند واز بالای با م ، خانه پویان را نظاره کردندکه ببینند خلاصه قضیه توپ به کجا انجامیده؛ که این چند نفر ، امیر پرویز پویا ن و بقیه چون مشغول کار خود بودند ، متوجه بچه ها نشدند و آنها با دیدن اینها با ترس و واهمه ؛ مشاهده این منظره را به پدر و مادرشان تعریف نمودند و آنها نیز از سر نادانی و هول به پلیس اطلاع دادند . خانه پس از مدت کوتاهی محاصره شد .آنطور که می گویند از آن جمع همه، به غیر از امیر پرویز پویان ؛ بقیه فراری و یا کشته شدند .نمیدانم . ولی نقل میکنند که پویان بر سر گودالی با چاهی در آن ؛با تیری در مغز خود خالی نموده و داخل آن افتاد . پلیس با آتش نشانها و با آب ماشین آب پاشی ، آب چاه را پر نموده و جنازه را بالا می آورند . همانطور که می گویند مامورین ساواک از جنازه اش نیز حذر می نمودند و با احتیاط وترس به آن نزدیک شدند. البته این از نقل قول های راویان و بچه های مانده از سازمان است

نقل قول دیگر : می گویند وقتی که بچه های 23 نفر را محاکمه می کردند ( البته چند روز قبل رژیم تمامی بچه های مدارس و کارمندان را _ ببخشید صبح همان روز _ در تمام شهر ها به خیابان آورد و خود از قول مردم با بلند گو می گفت : که ملت ایران فرمان مرگ میدهد . یعنی از قبل این بچه ها اعدام بودند از نظر رژیم ). خلاصه در این محاکمه مسعود احمد زاده در دفاع از خود ؛ نه ؛ بل از آرمان چریکی اش ، نوشته ای را می خواند . مامورین ساواک حاضر در دادگاه ، وسط محاکمه، او را از خواندن باز داشتند و به بیرون کریدور دادگاه بردند و آنقدر با مشت وبه گلو و نای او زدند که او را از نای انداختند . می گویند وقتی او را به داخل سالن آوردندش دیگر صدایش از گلو در نمی آمد و او مجبور گشت نوشته اش را تحویل دادگاه بدهد .

مجید احمد زاده : می گویند که او در زندان با قاشقی که با آن غذا می خورد تکه های نارنجکی را که هنگام دستگیری پرتاب نموده و در اثر آن یک ساواکی را کشته بود ؛ از کشا له ران خود می خواست در بیاورد و سر آخر او را که زخمی بود ، کول گر فتند و پای جوخه اعدام بردند و نقطه پایان به زندگیش گذاشتند .

نقل قول : وقتی در جاده مازندران چهار نفر از بچه ها گیر مامورین افتادند و آنها در هنگام راندن در جاده در داخل ماشین بامامورین در گیر. ودر نتیجه ماشین چپ میکند . راوی نقل می کرد که یکی از بچه ها با آنکه زخمی شده بود سنگ و کلوخ کنار جاده را دائم به طرف مامورین پرتاب مینمود به این امید که او تیری بزند واو را خلاص کند ؛ نشد و منجر به دستگیری و آوردن به ساواک گردید .

نکته ای هم در باه افسران نظامی حزب توده ایران بگویم که در یک برنامه هوا پیما ربایی ( توسط دو یا سه نفر که منجر به ناکامی و دستگیرآنان گردیده بود) . ساقی ؛ شکنجه گر سابق توده ای ها (بویژه افسران ) که اکنون _زمان ما را میگویم _ به عنوان متولی و تیولدار بازجوها در قزل قلعه بود ؛دید که یکی از اینها به هنگام باز جویی گریه میکند ، خطاب به او گفت " تو که جرات اش را نداری چرا رفتی هوا پیما دزدی کنی . باید از افسران حزب توده یاد بگیری . وقتی صبح زود ما رفتیم که آنها را برای اعدام حاضر کنیم و ببریم ( درقزل قلعه ) وقتی در سلو لشان را باز کردیم ؛ دیدیم که سیامک و مبشری اصلاح کرده ، حمام رفته ، لباس پوشیده؛ چهار زانو در سلول نشسته ، باهم شطرنج ، بازی میکردند .اگر تو راست میگویی باید بروی از آنها یاد بگیری " این حرفی بود که مستقیمآ از دهان شکنجه گر سابق اینها یعنی ساقی جلاد در آمده بود . گروهبان ساقی وگروهبان تیموری و سرهنگ زیبایی ؛ سه نفر از باز جوهای اصلی حزب توده و به ویژه سازمان نظامی و افسران حزب توده ایران بودند که من شخصآ دو تا اوباش اول را دیدم که دیگر اخته شده بودند و کار به کار کسی نداشتند و فقط مامور کیا وبیا و ضبط وربط امور زندان و باز جو ها بودند .

قبل از ختم کلام : یک نکته هم در مورد علیرضا نابدل بگویم که کلمه جان نثار در پای بازجویی اش با امضا آمده است. کسی که کمترین اطلاعی از الفبای مبارزه با رژیم شاه ، بویژه

مبارزه مسلحانه چریکی ، داشته باشد ؛ میتواند قضاوت کند که آیا دیالکتیک مغز مبارزانی چون علیرضای نابدل ، اصولآ ارتباطی با کلمه منحوس " جان نثار " میتواند داشته باشد یا نه ؟! افرادی چون نابدل که اسطوره مقاومت در شکنجه بوده اند . آیا با این کلمه اصلآ آشنایی داشته اند تا بتوانند بر زبان پاک ومهربان وقسم خورده به جان خلق شان جاری کنند . انگار این نویسنده "سفیه" دارد آدمهای مریخی را مخاطب قرار میدهد. می گویم دهانش نچاییده، این مزدور ابله ، که چنین کلمات آزاردهنده و موی بر تن سیخ کننده بر زبان کثیف اش جاری شد ؟!

( 1) اگر رژیم پهلوی جان جوانان و مردان و زنان رزمنده و چپ ایران را گرفت ؛ راقم این کتاب ، این عنصر کثیف و بی سیرت ، شرف مردان دلیر و پاک میهن ما را پایمال نمود .

( 2) البته منظور از ایران زمین ، آن خط و خطوط جغرافیایی نیست ، که بحث اش جاست و جایش در جایی دیگر .

ف _ آشنا آذر 87