مقدمه: نوشته حاضر مطلبی است درنقد پیش نویس اول تحت عنوان مبانی اساسنامه سازمان کارگران انقلابی ایران. درنوشته بعدی به نقد فشرده پیش نویس دوم خواهم پرداخت.

پیش نویس مبانی اساسنامه ای سازمان گامی به جلو یا به عقب؟

تقی روزبه

درمقدمه گفته شده است:

تدبیر نگارش مبانی اساسنامه سازمان، اساسا و عملأ در خدمت ادامهکاری کلیه اعضاء سازمان و گرایشات مختلف، در چارچوب استراتژی فعالیت مشترک است.

این مبانی قرار است همزیستی و همکاری و همدلی رزمندهی رفقای عضو سازمان را تضمین کند که در نظر چند صدائی است و در عمل، می باید بر یک ارادهی مشترک استوار باشد.

عبارت فوق حاکی ازتلاش برای نزدیک شدن به منطق مناسبات سازمان چندگرایشی وتضمین ادامه کاری همه اعضاء آن براساس اراده وتوافقات مشترک وفعالیت مشترک است.

اگرچه نحوه فرموله کردن جمله آخراین عبارت:" درنظرچند صدائی است ودرعمل می باید بر یک اراده مشترک استوارباشد" چندان دقیق نیست ومی تواند موجب سوء تفاهم گردد:اگرمبنا اشتراکات گرایش های گوناگون یک سازمان باشد،آنگاه گفتن این که درنظرچند صدائی است ودرعمل بریک اراده مشترک استواراست تناقض آمیزمی شود . درواقع دیوارچینی بین نظروعمل وجود ندارد ،و همان داشتن حق ترویج وتبلیغ نظر(هم اکثریت وهم اقلیت)خود بخشی ازپراتیک یک سازمان است.خود سند این رفقا درجائی دیگر ازبندهای مبانی اساسنامه پیشنهادی خود می پذیردکه اقلیت ملزم به اجرای نظراکثریت درصورتی که مخالفت اصولی باآن داشته باشد نیست.

درهرحال ،چنین تناقضی وقتی حل می شودکه بطورقاطع بپذیریم اراده مشترک یک سازمان چندگرایشی تنهامی تواند مبتنی وبرخاسته از اشتراکات آنها باشد و طبیعی است که درموارد اختلاف هم اراده مشترکی نمی تواندوجود داشته باشد.

سه رویکرد

بطورکلی سه رویکرد درمیان چپ پیرامون نظروعمل ورابطه اقلیت واکثریت ونحوه بکارگیری اقلیت واکثریت دریک سازمان، وجود داشته است:وحدت نظروعمل( یک صدائی واستالینیسم کامل)،تکثردرنظر ووحدت درعمل (التقاطی) (این گرایش التقاطی وبحران زا باپذیرش گرایشات دیگر درحوزه نظر،با تحمیل اراده اکثریت برکلیت اعضاء سازمان عمل می کند. چنین رویکردی محکوم است تنها ازطریق تجزیه وتصفیه های مداوم به حیات بحرانی خویش ادامه دهد)،وبالأخره تکثردرنظرو عمل که براساس اشتراکات واختلافات عمل می کند. دررویکرد اول نظرو عمل متفاوتی ازنظروعمل اکثریت مورد پذیرش قرار نمی گیرد. درویکرددوم گرچه نظرمتفاوت تحمل می شود،اما عمل متفاوت تحمل نمی شود. دررویکردسوم ازیکسو براشتراکات واقدام مشترک پیرامون آنها به مثابه پراتیک کلیت سازمان تأکیدمی شود وهم درکنارآن وجود نظرها وعمل های متفاوت تحمل می شود. بدیهی است که درسازمان چندصدائی دیالوگ جایگزین منولوگ می شود ونقش مهمی درایجاد هم آهنگی وهمبستگی دارد.تأکید بر اشتراکات پایه ای وجهت گیری های عمومی به مثابه شالوده مشترک ومبنائی ازدیگرویژگی های مهم این رویکرداست. اساسا وجود گرایش بدون داشتن حق تبلیغ وترویج وحق پراتیک کردن بی معناست ودرحکم سلب حقوق بدیهی ومتعلق به جهان تک صدائی ونظام منولوگ.مساله اصلی نه انکارواقعیت تکثرها که بطوراجتناب ناپذیروجود دارند وهرلحظه بوجود می آیند، بلکه تنظیم مناسبات رفیقانه واصولی فی مابین آنها برای پیشبردهدف عمومی ومشترک واجتناب ازفلج شدن ویا تکه تکه شدن وپراکندگی درعین احترام به تنوعات وتکثرها واختلافات است.البته بدیهی است که این نگاه با رویکرد سنتی به مفهوم وعملکرد یک سازمان خوانائی ندارد اما واقعیت چندگونگی ومتکثرپدیده های اجتماعی-مثلا طبقه کارگر- ازیکسو وتلاش برای تعمیق دموکراسی و دست یابی به اراده وعمل مشترک ازسوی دیگرآن را اجتناب ناپذیرمی سازد.

درهرحال اگرنارسائی و تناقض فوق وجودنمی داشت عبارت مزبور می توانست بیان کننده منطق فعالیت مشترک یک سازمان چند صدائی باشد. این منطق می گوید که اگرقرار برتحمیل نظروعمل عده ای برعده دیگری نباشد،آنگاه دریک تشکیلات چند صدائی باید مبنا را "اراده مشترک و فعالیت مشترک" گذاشت.بدیهی است که این اراده وفعالیت مشترک ماهیتا چند سویه است وبرآمده ازتوافق های طرف های گوناگون.

سازمان ما البته یک تشکیلات چندصدائی وچندگرایشی است وخوشبختانه این واقعیت امروزه ازسوی گرایشات گوناگون حداقل درحرف پذیرفته شده است واس واساس انشعاب تحمیل شده دوسال پیش هم بدلیل عدم پذیرش این واقعیت و سودای تحمیل یک صدا به آن بود.سند کنگره 14 نیزدرارزیابی از بحران همین را علت اصلی آن دانسته است ودردوکنگره گذشته برهمین اساس یعنی تأکید براشتراکات عمل شده است. بااین همه،این هنوزبه معنی تثبیت آن وپذیرش الزامات عملی وسازوکارهای یک سازمان چندصدائی درعمل نیست واقعیت آن است که سازمان چندصدائی نیازبه فرهنگ تحمل چند صدائی وباور به رشدوشکوفائی درپرتو تعامل گرایشات گوناگون دارد ودست یابی به آن بویژه درمیان پرورش یافتگان جوامع منولوگ واستبدادزده ودارای سنت ریشه دار استبدادی آسان نیست :

نگاه به گذشته یا به آینده؟

به چه دلیل آن مبانی بیست سال پیش تدبیری گشاینده بود و این مبانی بیست سال بعد بازدارنده وپراکنده ساز؟

نکته اصلی، اقتباسِ صوری از منطق گذشته نیست، بلکه بیش ازآن الهام از محتوای گشایش دهنده آن است. وگرنه اقتباس صوری وتزریق محتوای یک گرایش معین به آن،برعکس موجب تصلب شده وآن را به ضدتدبیرتبدیل می کند. اگربیست سال پیش تدوین مبانی برنامه تدبیرمثبتی بود، بدان دلیل بودکه درخدمت جلوگیری ازانشعاب و کاستن ازفرادستی مطلق یک صدا وایجاد فضای نفس کشیدن برای صداهای دیگر قرارداشت ولاجرم گامی بود به جلو که البته

بافشارازپائین ومقاومت اقلیت دربرابرزورگوئی به جریان حاکم تحمیل شد .بدیهی است که هرتدبیری اگرواقعا بخواهد گره گشا باشد باید پاسخ گوی نیازها وواقعیت های متحول زمانه خود باشد وگرنه دردی را دوا نخواهد کرد. هم چنین هر"تدبیر" اگرمصمم به برداشتن گامی به جلو وآزادکننده انرژی باشد ،باید بتواند به فراسوی آنچه که موجود است رفته ودستاوردهای موجود را که به مثابه نوعی اساسنامه عرفی ونانوشته محسوب می شود، درخود جذب کرده باشد.وحال آنکه سند پیش نویس این رفقا متأسفانه فاقد این ویژگی هاست وحتی درمواردی عقب تررفته است هم به لحاظ شیوه وهم محتوا.

واما شیوه:

اگر سخن ازاستراتژی فعالیت مشترک واراده مشترک برآمده ازمبانی مشترک است چگونه یک گرایش معین می تواند بخود اجازه دهدکه آن اشتراکات را رأسا و بک جانبه و مطابق میل ونگرش خویش فرموله کند؟!. البته هرفردوگرایشی می تواند نظر وگرایش خود را مورد هرموضوعی طرح وپیشنهادکند وبه تبلیغ وترویج آن به پردازد،اما اینکه آن را به صورت امرومبانی مشترک وبصورت قطعنامه ای برای تصویب همگانی ارائه دهند،البته با باوربه اصل وجود گرایشات دیگردراین حوزه ها والزامات سازمان چندصدائی وتأکید براشتراکات وبکارگیری شیوه دموکراتیک دردست یابی به اشتراکات چندان خوانائی ندارد. تنظیم مبانی ونظرات مشترک گرایشات گوناگون کارچندجانبه ومشترک آن گرایشات را می طلبد و اقدام منفرداین یا آن گرایش نمی تواند جانشین آن گردد. علاوه براین مسائلی تااین حد مهم وپایه ای چون ارائه تفسیرتازه ازمبانی برنامه واسناسنامه ویا تغییرآنها، بدون کارتدارکاتی لازم وچندجانبه وبدون بحث ودیالوگ محتوائی و اقناع کننده وبدون روشن کردن دلایل ضرورت تغییرمبانی واین که چرا این تغییرات ونه تغییرات دیگر، و چرا این دستورکارونه دستورکارهای دیگر ،همه وهمه بخشی ازنارسائی های این شیوه کاراست.

درهرحال مبانی اساسنامه ویابرنامه اگربخواهد تضمین کننده همدلی و همراهی وهمکاری همه اعضاء سازمان درچهارچوب استژاتژی فعالیت مشترک باشد،آنگاه پیشبرد آن به صورت تک نوازانه نقض غرض است واگربه فرض بخواهد تأمین کننده فرادستی یک صدا ورویکرد بردیگرصداها ورویکردها باشد برخلاف مصوبات کنگره وواقعیت چندگرایشی سازمان، که نتایج تلخ نادیده گرفتن آن درتجربه منفی دوسال گذشته هنوزازخاطرمان زدوده نشده است.

نباید فراموش کنیم که شیوه دست یابی به هدف( مشترک) ازخود هدف مهمتراست.چرا که دستیابی به آن، خود مشروط به اتخاذ شیوه درست ودموکراتیک است .هدف ضرورتا خود را پیوسته درشیوه بازتولید وبازتعریف می کند.

واما محتوا:

دروهله اول باید به این مساله اشاره کرد که پیش نویس دوهدف راباهم دنبال می کند: هم تدوین مبانی اساسنامه ای وهم ارائه درک وتفسیرتازه ای ازمبانی برنامه ای که البته نه درقرارهای کنگره سال گذشته مصوب شده است ونه اساسا دوره تدارک لازم را برای پخته شدن سپری کرده است. رفقا درمقدمه سندخود باتجدید نظردرمبانی موجود به ارائه فرمولاسیون جدیدی ازمبانی پرداخته اند:

"یادآوری این نکته را لازم میدانیم که سازمان ما به مثابهی یک تشکیلات کمونیستی نهاد هژمونیک طبقه است، وتحت هیچ شرایطی خود را جانشین طبقه کارگر نمیداند یا به نیابت از طبقه قدرت سیاسی را در چنگ خود نمیگیرد؛ و بنیاد وظیفهی خود را کمک به سازمانیابی ارادهی طبقهی کارگر و متحدان آن، برای در هم شکستن ماشین دولتی سرمایهداری و کسب قدرت سیاسی به عنوان دولت گذار (نوع کمون) قرار داده است."

درمتن فوق سه نکته رنگین شده وجود دارد که هرسه آنها نسبت به مبانی موجود اضافه شده والبته لااقل ازنظرگرایشی دیگرخالی ازخدشه نیستند:

اولا ازکی سازمان ما خود را به مثابه نهاد هژمونیک طبقه تعریف کرده است. ازقضا یکی ازنکات مثبت سازمان ما آن بوده است که هرگزخود را به مثابه رهبرطبقه کارگرتعریف نکرده ونسبت به این نوع ادعاها حساسیت هم داشته است. این که کمونیستهابخش آگاه تروفعال ترطبقه ومدامع منافع عمومی وجهانی آن هستند، وظیفه اشان ارتقاء آگاهی بخش های دیگرطبقه است، ربطی به تعریف خویش به مثابه رهبرطبقه کارگر ونهادی کردن جایگاه خویش(سازمان به مثابه نهادهژمونیک) ندارد. وانگهی اگرهژمونی را به معنی نوعی سرکردگی وسلطه پذیرفته شده وازروی رضایت ونه قهروسرکوب بدانیم، دیگرنهادهژمونی برطبقه کارگر(ونه حتی برسایرطبقات) به چه معنی است؟! باین ترتیب درک سنتی هژمونی طبقه کارگر برسایرطبقات دراین یافته، فراتررفته و به هژمونی کمونیستها(ودراینجا سازمان ما) تبدیل شده است. البته نوعی هژمونی طبیعی ناشی ازبالندگی تاریخی پرولتاریا برخاسته ازگفتمان واشکال مبارزه و..وجود داردکه آنهم ربطی به هژمونی طبقه کارگرتوسط تشکیلات کمونیستی ندارد.اساسا وقتی هژمونی نهادی شود،همان تجربه وگرفتاری ها پیش می آیدکه درتجربه قرن بیستم اتفاق افتاد.ثانیا اگرقرارباشد هرفرقه وخرده جریانی که چون خود را کمونیست می داند بطورخود خوانده واتوماتیک نهاد هژمون طبقه کارگر باشد،پیچاره طبقه کارگر بااین هم مدعیان رنگارنگ مدعی هژمونی چه باید بکند؟!(ضمن آنکه دراین رویکرد عملا تکثراحزاب کمونیست وگرایش های درون طبقه پرولتاریا عملا نادیده گرفته می شود.ثالثا هرچریانی اگر بخواهدبدون رجوع به رضایت وتمایل طبقه، بطورخود خوانده وهیچ شرط وشروطی خود را هژمون ورهبر آن بداند پس حتی آن رضایت نهفته درمعنای هژمونی هم تعارفی بیش نیست(بگذریم ازاینکه طبقه رهاننده خودو بشریت اگربجای خود حکومتی وخودرهانی [نه خدا،نه شاه ،نه میهن وبدان باید افزود نه حزب ونه هررهبرفرهمند]،عقل وخرد خود را تعطیل کرده و به هژمونیسلطه پوشیده ورضایت آمیز تن بسپارد،یعنی ازیک سوژه تاریخی به ابژه فعل پذیرودنباله رو تیدیل شود، وبه جای آن عملا حزب ورهبری ونظایرآن سوژه واقعی تلقی شود،دیگرازطبقه مثابه لکوموتیوتاریخ چه باقی می ماند). رابعا، با قائل شدن چنین نقشی برای پرولتاریا وبرقراری رابطه-سروتن- بین کمونیستها و طبقه،دیگراضافه کردن عبارتی چون سازمان ما تحت هیچ شرایطی خود را جانشین طبقه کارگر نمیداند و یا به نیابت از طبقه قدرت سیاسی را در چنگ خود نمیگیرد تعارفی بیش نخواهد بود. چرا که تنی نتواند بیاندیشد و برای اندیشیدن وهدایت نیازبه رهبری یک سازمانی چون سازمان ما ویا هرسازمان "کمونیست" دیگری داشته باشد، چگونه قادرخواهد شد امرپیچیده ای چون جامعه را اداره کند؟ روشن است که معضل جانشین شدن سازمان واحزاب کمونیستی بجای طبقه را،بدون نقد وتحلیل ریشه ای گذشته- با این نوع وعده وعیدهای شبه اخلاقی نمی توان تضمین کرد. والبته امروزه دیگرگوش شنوائی هم باین نوع وعده و وعیدهای متناقض وتجربه شده وجود ندارد.

علاوه براین درفرمولاسیون فوق از طبقه کارگر ومتحدان آن به جای حاکمیت اکثریت استثمارشونده براقلیت بهره کش درفرمول موجود مبانی استفاده شده است. طبقه کارگر ومتحدان آن دیگر به چه معناست؟! طبقه کارگرچیست و متحدان کدامند؟(سایرلایه های مزدوحقوق بگیران ویا دموکرات های خرده بورژوا و...؟). دراینجا هم یکی ازدست آوردهای مهم سازمان دربسط مفهوم طبقه کارگر که مطابق آن اکثریت قاطع جامعه را تشکیل می دهد وازقضا نیازبه بسط مفهوم آن درپرتوتحولات جهان سرمایه وجهانی شدن آن وجوددارد، نادیده گرفته می شود وتلویجا نگاهی روبه عقب دارد. علاوه برآنها، با یک چرخش ناقابل قلم، کسب قدرت سیاسی هم به متن مبانی اضافه شده است. واین درحالی است که برتنظیم کنندگان سندفوق پوشیده نیست که درسازمان ما ازدیرباز-وفراترازآن درجنبش کمونیستی اززمان مارکس تاکنون- درمبارزه برای انقلاب سوسیالیستی پیرامون کسب قدرت سیاسی ویادرهم شکستن ماشین دولتی وجایگزینی آن توسط خودحکومتی اکثریت استثمارشونده اختلاف نظرومباحثه وجود داشته است.

نکات فوق گواه آن است که سند پیشنهادی فوق تنها بازتاب دهنده مواضع یک گرایش معین ازمیان گرایشات است وتنهامی تواند باهمین عنوان به آن نگریسته شود وبنابراین بخودی خودنمی تواند سند پیشنهادی به عنوان مبانی مشترک برای یک سازمان چندصدائی ودارای گرایشات گوناگون باشد.

بدیهی است که مثل هرموردی درموردمبانی هم ازدیربازتفاسیرمختلفی درمیان ما وجودداشته است و یامی تواند هرلحظه بوجود آید واین تحولات تازمانی که ماهیت کمونیستی وچندصدائی سازمان در مبارزه علیه نظام سرمایه داری وبرای سوسیالیسم ازهم اکنون ومبارزه برای آزادی های سیاسی بی قید وشرط سیاسی وسرنگونی نظام جمهوری اسلامی را بزیرسوال نبرند،می توانند درزیرسقف مشترکی به همکاری خود ادامه دهند.

واما مبانی اساسنامه

دربنداول چنین آمده است

کنگره بالاترین ارگان تصمیمگیرنده سازمان است که با حضور دو سوم اعضاء اصلی سازمان تشکیل میشود. قرارها، مصوبات و تصمیمات اکثریت شرکتکنندگان در کنگرهها در همه موارد، نظر رسمی سازمان تلقی میشود.

یکی از موضوعات مهم مورد مجادله واختلاف با رفقای جدا شده معادل انگاشتن سازمان واکثریت بود( دراین مورد مقالات ونوشته های متعددی وجود دارند. یکی ازآنها نوشته ر-رشالگونی با عنوان"اختلافات ما" است که درپاسخ به نوشته ای ازسوی من بنام گره گاه ها، ضوابط ومنطق حاکم برآنها؟ نگاشته شده است. هردوی آنها را می توان درسایت رفقای جداشده مشاهده کرد.

نگاه فوق که دربینش وعملکرد چپ سنتی ریشه قوی دارد،سازمان را معادل اکثریت می بیندوباین ترتیب اولا، بطوررسمی وقانونی گرایش های دیگر ازسازمان حذف می شوند. البته الگوی مزبور ریشه در اقتباس ازنوع سازماندهی جامعه طبقاتی- بورژوائی دارد. برهمین اساس مذهب رسمی وزبان رسمی وملیت رسمی و...همه وهمه بنام تبلور اراده اکثریت ومعادل پنداشتن آن باهمه شهروندان واهالی کشور صورت می گیرد.بگذریم که اکثرا این اراده اکثریت هم خود امرموهومی بوده وواقعیت ندارد.توسل جستن به اراده اکثریت الزامابه معنی دموکراسی نیست بلکه چه بسا ابزاری است برای سرکوب دموکراسی.درهرحال انکاروجود گرایش های اقلیت دراین تعریف ازسازمان ازجمله دلایل عمده بی حقوقی آن ها در تئوری ودرعمل است(امروزه ازجوامع متکثر وبرابر سخن گفته می شود که درآن اکثریت بودن حقوق ویژه ای را برای کسی وبی حقوقی ویژه ای را برای کسی ویااقلیتی بوجود نمی آورد. علاوه برآن، محتوای رابطه اقلیت واکثریت امری تاریخی ومتحول است ونه ثابت، که باگذرزمان بسیاری ازقلمروها ازشمول اراده اکثریت خارج می شود وبه عنوان حقوق جهان شمول بشرازگزند اقلیت واکثریت(که درآن معمولا اکثریت مدافع وضع ونظم موجود وفرادستی رویکردمعینی است) خارج می شود. والبته درجوامع کوچکتری بنام سازمان های کمونیستی که مدعی مبارزه برای نظام وجهانی دیگرازنوع مناسبات بدورازسلطه، برابرو غیرطبقاتی هستند،مناسبات اقلیت واکثریت بیش ازپیش باید ازالگوهای جوامع طبقاتی فاصله بگیرد. وبطورکلی ازوقتی ازکمونیسم ومناسباتی کمونیستی صحبت میشود،کمونیستها نمی توانندبه به بهانه جداکردن حال ازآینده ازاصول حاکم برمناسبات کمونیستی وپرورش خود درمتن آن عدول کنند.درواقع کمونیست تنها می تواند درمناسبات کمونیستی ودرمبارزه برای آن وجود داشته باشد وگرنه بخشی ازهمان سیستم و جامعه ای خواهد بودکه ادعای مبارزه علیه آن را دارد.

درهرحال مواضع اکثریت بیانگر مواضع اکثریت اعضاء یک سازمان است و مواضع اقلیت هم بیانگر مواضع اقلیت آن، ومواضع کل سازمان نیز دربرگیرنده هردو آنهااست. آیا دراین گزاره ساده وبازتاب دهنده واقعیت، امرغریب وثقیل الهضمی وجود دارد؟! درمواقعی هم که امکان دست یابی به امرمشترک دشوارمی گردد، ونیازبه موضع گیری وجود دارد،همانطورکه درسازمان موجودهم بارها انجام شده ومی شود، قید پسوند اکثریت واقلیت درذیل اشتراکات ویا درکنارآن ها بخوبی هم واقعیت وحدت وامرمشترک را به نمایش می گذارد وهم واقعیت تکثررا وهم درعین حال توان وانعطاف لازم برای موضعگیری های ضروری را. یاین ترتیب مانیازی به نمایش کاذب ازسیمای یک پارچه ویکدست درمقابل افکارعمومی تحت عنوان نظررسمی سازمان که درماهیت خود مبین سرکوب وانکاراقلیت ها وگرایشهای دیگراست،نداریم.قیدنظراکثریت درکنارنظراقلیت درموارد اختلاف،حاکی ازآن است که موضع و پراتیک غالب سازمان کدام است، بدون آنکه خود را معال کل سازمان عنوان کند. البته تنطیم مناسبات رفیقانه وهم آهنگ با توجه به مبانی و اشتراکات پایه ای وپیشبرد اهداف مشترک بین آنها امری است ممکن وضروری وشدنی اگرجهان را فقط اززاویه تنگ اجباروانکارحقوق گرایشهای دیگرنبینیم .مهم است بدانیم که رویکرد یکسان انگاری کلیت سازمان واکثریت نه فقط به معنی نادیده گرفتن کاراکترچند گرایشی سازمان است بلکه صرفنظرازاین یا آن شخص ونیات آن، درمسیر الگوی قابل تعمیم می تواند درعمل به دستاویزی برای سرکوب و به تبعیت واداشتن اقلیت دربرابراکثریت ،بعنی به آن چه که بدان باور ندارد تبدیل شود. ماباید درهمان خانه کوچک خویش به تمرین دموکراسی وبرقراری مناسبات برابروکمونیستی به پردازیم وگرنه به عنوان مدافعان ورزمندگانی برای جهانی دیگروجود واقعی نخواهیم داشت.

بند دوم

2- کمیته مرکزی به مثابهی بالاترین نهاد منتخب کنگره در دادوستد با اعضای تشکیلات، اجرا، سیاستگذاری و سازماندهی اراده سازمان را، در پیشبرد قرارها، مصوبهها و تصمیمات به عهده دارد و....

درجوامع موجود طبقاتی شهروندان وتوده های مردم درفواصل انتخابات فاقد نقش هستند.آنها درغیاب نمایندگان خود "سوژه های مرده وبدون کنشگری" بیش نیستند.حق مداخله وکنشگری مداوم ازآنها سلب می شود.بازتاب این اصل مقدس طبقاتی- بورژوائی درسازمانهای سیاسی تعطیل کردن کنشگری درفواصل کنگره هاست. آنها پس ازایقاء وظیفه"سیاست گذاری" اکثرا درهرچندسال یک بار باید به مجریان صرف تبدیل شوندو زمام امور را به دست "برگزیدگان" خود بسپارند. البته درزندگی عملی سازمان ما سالهابودکه این رسم منسوخ شده بود.ولی متأسفانه درسند پیشنهادی رفقا دوباره بازگشته است. برای ما کمونیست ها هیچ چیز نیزنباید باندازه عشق به دموکراسی مستقیم ومشارکتی تک تک شهروندان وتک تک اعضاء الهام بخش باشد.به همین دلیل مقابله با سلسه مراتب وفرماندهی بخشی لاینفک ازبرقراری مناسبات کمونیستی وهمبسته بشمارمی رود.

سالهاست کمیته های مرکزی ما عملا فاقد نقش سیاست گذاری هستند و این نقش را کنگره های سالانه ونشست های مداوم اینترنتی وعملا خردجمعی به پیش می برد وسالیان سال است که گزینش کمیته های مرکزی ماهم با فاصله گرفتن ازنخبه گرائی وفاکتورهائی چون امتیازتجربه وسابقه و...،بصورت چرخشی صورت می گیرد والبته جهت گیری بسیارمترقی هم هست،وعلاوه براین با واقعیت های وجودی ماهم انطباق بیشتری دارد. باین ترتیب درطی سالهای متمادی کمیته های مرکزی ما درعمل اساسا نقش هم آهنگ کننده وپیگیری ونظارت بر مصوبات کنگره ها ومجامع سازمانی را به عهده داشته اند.

درشرایطی که خود "موکلین" حی وحاصرند ودرکنگره های سالانه ومجامع هفتگی حضوردارند،واساسا انقلاب ارتباطی وفنی ودست آوردهای نوین و سترگ بشر امکان مداخله وحضورمستقیم و بی سابقه ای را فراهم ساخته است، نمی توان با شیوه ها ورسومات گذشته، زیست.

بندسوم:

3- همه اعضاء سازمان، گرایشات و فراکسیونهای درونی آن میتوانند نظراتشان را البته در چارچوب مبانی برنامه، تبلیغ و ترویج کنند . واین درحالی است که اولا دراساسنامه موجود چهارچوب مباحثات وابرازنظربه جز سرنگونی جمهوری اسلامی آزاد اعلام شده است. و ثانیا درمباحثات پیشا کنگره کلا هیچ چهارچوبی مدنظرنیست. سوال این است که چرا ازآن چه که داشته ایم عقب تربرویم؟بنابراین فرمولاسیون این بندهم ازدقت کافی برخوردارنیست.

بند 4

دربندآخر پیرامون رابطه اکثریت واقلیت گرچه درگامی مثبت ازسوی این رفقا،الزام تبعیت اقلیت ازمواضع اکثریت نفی شده است،اما متأسفانه آن را با شروط کشداری وقابل تفسیری چون مخالفت اصولی داشتن ویا عباراتی چون مجازبه جلوگیری ازاقدامات اکثریت ویا سازماندهی اقداماتی دربرابراقدامات اکثریت همراه شده اند.

اولا اقداماتی برای جلوگیری ازاجرائی شدن نظرات اکثریت ویاسازماندهی برای اقداماتی درمقابل اقدامات اکثریت به چه معناست؟ آیا قراراست اقلیت ها فقط حق نقد نظری داشته باشند وحق پراتیک نظرات برای آنها ممنوع است؟ آیا ترویج وتبلیغ خود نوعی اقدام نخواهد بود؟ چنین عبارات مبهم وکشداری می توانند همواره دستاویزی برای انکارحقوق اقلیت ها گردند.مگرتاحالا ماچقدرازاین مشکلات داشته ایم که دریک سند چهاربندی وچندخطی دوبار ازچپ وراست تکرارشده است؟ ثانیا اگرصرفا ناظربرعدم کارشکنی است ونه نفس اقدام، رعایت این عدم کارشکنی امری دوجانبه است ولازمه کارجمعی ورفیقانه. یعنی بهمان اندازه که اقلیت حق کارشکنی ندارد،اکثریت وارگانهای بالاترنیزحق کارشکنی متقابل را ندارند.اگرانصاف داشته باشیم گواهی خواهیم داد تاریخا بیش ازکارشکنی اقلیت این اکثریت بوده است که حقوق اقلیت ها را یایمال کرده است. بدیهی است که وجود تکثروتنوع وپراتیک متناظربا آن الزاما به معنی کارشکنی کردن دربرابرهمدیگرنیست وتنزل آن به این حالت انتاگونیستی مغایرروح چندصدائی وپلورالیستی است. می توان واقعیت تنوع تبلیغ وترویج واقدام را پذیرفت اما باتنظیم مناسبات رفیقانه واصولی ازکارشکنی وتقابل آنها بایکدیگر اجتناب ورزید. ثالثادراین رویکرد فرض براین است که گویا مواضع اکثریت همیشه انقلابی ومطابق با منافع جنبش کارگری وانقلاب است ویا فرض براین است که همیشه یک جریان دراکثریت خواهد بود وبنابراین تلاش ها صرفا برای دوقبضه کردن اقتدار واتوریته آن صورت می گیرد. وحال آنکه هیچ کدام آنها تضمین شده نیست و کم نبوده اند موارد خلاف آن.

 

2011-06-17