پایان دورانی که غرور گدایی کرد

امکان عروج طبقهی کارگر

 

محمد قراگوزلو

Mohammad.QhQ@Gmail.com

 

 

 

 

 

درآمد

کم یا بیش یک سال و شش ماه پیش (7/10/1388) در جریان یک سلسله مقالات مستمر - که به بررسی اوضاع اجتماعی جاری در ایران و جهان اختصاص داشت - مقالهیی از این قلم منتشر شد تحت عنوان "دربارهی غیبت طبقهی کارگر". با توجه به صراحت تیتر یاد شده، واضح است که آن نوشته قصد داشت فرضیهها و دلایل غیبت طبقهی کارگر در میدان جنبشهای ضد نئولیبرالی داخلی و بیرونی را در مرز کلیات؛ استدلال و آببندی کند. آن مقاله با اشارتی شتابزده به سنتهای سوسیالیسم خلقی رسوب کرده در تئوری و پراتیک چپِ میلیتانتِ سنتیِ غیر کارگریِ ملی مذهبیِ خرده بورژواییِ ... - این صفات یک کامیون میخواهد - بازمانده از دههی پنجاه ایران آغاز میشد و با تاکید بر صداقت و شرافت ناب و انسانی پیش روان آن چپ، به دو عامل اساسی گیر میداد:

 

در سطح بینالمللی

شکست کمونیسم بورژوایی شوروی (سوسیالیسم واقعاً موجود اردوگاهی)، فروپاشی دیوار برلین، افسردهگی در بخشهای گستردهی چپ، شرمساری چپ بریده و پناه جویی به خانقاه سوسیال لیبرال دموکراسی و تکیه به پایگاه ترقیخواهانهی خردهبورژوازی و تمرین روحیه سازی در کارگاه انواع مانیفستهای بورژوایی جمهوریخواهی....

بُل گرفتن بورژوازی جهانی از سقوط کمونیسم اردوگاهی و تعرض همه جانبه به سوسیالیسم و سازمانهای کارگری از طریق دولتهای نئولیبرال و انواع و اقسام عَلَم و کُتَلهای "پایان تاریخ" و علم الاشیا و "پایان انقلاب" و "آغاز انقلابهای زرد و نارنجی و سبز و مخملی" و باد کردن عروسکهایی همچون لخ والسا و واسلاو هاول....

(باهوده است که جایزههای ویژهی جناب پروفسور هاول و موسسهی دست راستی کیتو-فریدمن به لیبرال کنسرواتیستی مانند اکبر گنجی تعلق میگیرد و بوریس یلتسین به بت و قبلهگاه اصلاحطلبان ایران تبدیل میشود.)

شکست سوسیالیسم دهقانی چین و انهدام دست آوردهای انقلاب مائوئیستی با ظهور مافیای دنگ شیائو پینگ ـ هواکوفنگ.

  سمتگیری تدریجی انقلابهای بولیواریستی به سوی بازار آزاد....

ظهور فرقههایی مانند چپ نو، فرانکفورت، لیبرال لیبرتر، مولتی تود و امپایر، پُست مارکسیسم، سوسیالیسم بازار، سوسیالیسم آینده....

  توقف مبارزهی طبقاتی کارگران در چارچوب اتحادیهگرایی محافظهکار....

و البته عروج هارترین ایدهئولوژی سرمایهداری با اعتلای تاچریسم ـ ریگانیسم و....

(نگارنده هر جا که پا داده و مناسبتی بوده، این مولفهها را به نقد کشیده)

 

در سطح داخلی

  تاثیر منفی تمام عوامل پیش گفته بر سازمانهای چپ و کارگران پیش رو.

تلاشی و خاکسترنشینی چپ در دههی شصت و متلاشی شدن شوراهای مستقل کارگری برآمده از انقلاب بهمن 57.

ظهور بورژوازی نوکیسهی کارگزارانی و تلاش برای احیای سرمایهداری ایران و ادغام در سرمایهداری جهانی با دولت "سازندهگی".

حملهی ضد کارگری برنامهی "دموکراتیزاسیون" یا "توسعهی سیاسی" دوم خردادهای به قانون کار و تثبیت قراردادهای موقت و پیمان کاریها.

به هم خوردن توازن طبقاتی نسبی شکل گرفته در جریان اعتصاب کارگران نفت (شهریور 57 به بعد) و عقب راندن دور جدید جنبش کارگری ایران از سوی اتحاد بورژوازی کارگزارانی + مشارکتی.

 

واقعیت این است که در هر دو سطح نئولیبرالیسم به عنوان ایدهئولوژی مسلط سرمایهداری عمل کرده و پروسهی تازهی انباشت سرمایه را بر محور اساسی ارزان سازی نیروی کار به صور مختلف از جمله تحدید و تهدید تشکلهای کارگری سازمان داده است. این که در ایران ظرف سی سال گذشته با وجود نزدیک به هزار میلیارد دلار درآمد نفتی، انباشت سرمایه موفق به مهار بحران اقتصادیِ- شکل بسته از اواسط دههی پنجاه- نشده است، در جای دیگری باید مورد بحث قرار گیرد. با این همه ناگفته نگذرم که راهکار بحران اقتصادی ایران، تماماً سیاسی است.

باری در این یادداشت چنانکه در نوشتهی قبلی وعده داده بودیم - میادین مین گزاری نئولیبرالیسم در حوزهی فعالیت و پیش روی جنبش کارگری را نشان خواهیم داد.

 

اجماع واشنگتنی با پرچم دموکراسی

در سال 1979 وقتی که مارگارت تاچر عربده میکشید "چیزی به عنوان جامعه وجود ندارد بلکه فقط مردان و زنان منفرد وجود دارند" به یک معنا مستقیماً مفاهیم عینی و مادی جامعهگرایی از جمله اتحادیهها و تشکلهای کارگری را هدف قرار میداد. تاچریسم و متعاقب آن ریگانیسم و سپس ظهور دنگ شیائو پینگ و یلتسین در چین و روسیه اعلام رسمی یک جنگ خونین به طبقهی کارگر جهانی بود. جنگی که طبق معمول از کشورهای متروپل سرمایهداری و امپریالیستی کلید خورده بود و این بار به جای توپ و تانک از سیاست نئولیبرالی نهادهای بینالمللی مانند صندوق بینالمللی و بانک جهانی بهره میگرفت و به درست میدانست برای پیروزی باید و حدت و انسجام طبقهی کارگر را متلاشی کند. تهاجم علیه نیروی کار در جبههیی به وسعت:

تقلیل دستمزدها، تشکل زدایی، قانون کار متغیر، بیکارسازی، افزایش سن بازنشستهگی، حذف خدمات عمومی دولت، ارتقای قدرت دستگاههای پلیس، خصوصی سازی، مقررات زدایی، پول سالاری و غیره.

این پلاتفرم ضد کارگری در جلسهی سندیکای جنایتکاران سرمایهی جهانی تصویب شد و به همهی دولتها - از جمله دولتهای سرمایهداری فرعی از بولیوی تا تونس و مصر و ایران - دیکته گردید. همه باید به زیر پرچم واحد صندوق بینالملل پول جمع میشدند تا اجماع واشنگتنی که یک بار در قالب "پیروزی" بوریس یلتسین بر زوگانوف پاسخ گرفته بود، بار دیگر در تمام جهان عملیاتی شود. مقابله با تشکل با هدف اتمیزه کردن کارگران مجرای اصلی این عملیات بود. در این دوران کثیفترین دیکتاتورهایی که تا خرخره به جنایتهای ضد بشری آلوده بودند، پرچم عوامفریبانهی "حقوق بشر" و "دموکراسی" را برافراشتند. دو دولت افغانستان و عراق - که هر دو از کارگزاران تاریخ منقضی امپریالیسم بودند - با سوژهی ایجاد دموکراسی به باتلاق جنگ فرو رفتند. یوگوسلاوی آماج تعرض ناتو قرار گرفت و ضمن تجزیه، وحشتناکترین نسل کشیهای تاریخ خود را تجربه کرد. چنان که مردم خشمگین و معترض لیبی در آستانهی متشکل شدن علیه دیکتاتوری قذافی ناگهان میراژها و فانتومهای ناتو را بالای سرخود دیدند که لابد برای حمایت از "دموکراسی" کشورشان را به خاک و خون میکشیدند و در بن غازی دولت تبعیدی تشکیل میدادند و با نوکران سازمان سیا (همچون خلیفه هفتر، ملک ادریس، عبدالفتاح یونس و مصطفا عبدالجلیل) قراردادهای رسمی خرید و فروش نفت امضا میکردند.


"حقوق بشر" علیه حقوق طبقهی کارگر

بیانیهی حقوق بشر که در زمان خود از ظرفیتهای نسبتاً مترقی برخوردار بوده است حالا همچون چماقی در دستان سرمایهداری ابزار تحمیق و تعرض فرودستان شده است. در چنین بیانیهیی البته مفهوم بشر با محمد بوعزیزی تونسی و با آن کارگر زن سنندجی - که به خاطر شرکت در جشن یک مه شلاق خورد- کمترین سنخیتی ندارد. بشر یعنی خانمهای خوش تیپی از جنس رکسانا صابری و کلوتید رایس که میتوانند تا حد یک ابزار فشار دیپلماتیک ایفای نقش کنند. زمانی هم که این بشر از جنس طبقهی کارگر است، فقط در صورت منفرد شدن و قابلیت استثمار بیشتر و خطر کمتر معنا می پذیرد.

به همین سبب نیز نئولیبرالیسم در این سه دههی نکبت بار سلطهی خود ضمن تهاجم گسترده به تشکلهای مستقل کارگری به ترز شومی توانست طبقهی کارگر را به انسانهای اتمیزه تجزیه کند. در این پروسهی محاسبه شده حقوق فرد تحت عنوان پرطمطراق و حاق "حقوق بشر" به جای حقوق انسانهای آزاد و برابر جا زده شد. در منطق حقوق بشر سرمایهداری همهی انسانها از جمله بیل گیتس و فلان گرسنهی دارفوری نه فقط یک رای دارند (برابر؟!) بل که وقتی به فروشگاه مک دونالد میرسند آزادند به هر میزان که میخواهند بخورند و بیاشامند. فقط هنگام عبور از دروازهی "صندوق" حجم و میزان اعتبار مالی فرد زنگ خطر مونتاریسم را به صدا در میآورد. بدینسان کارگزاران نئولیبرالیسم با طرح دفاع از حقوق فرد عملاً معیار نیازهای شرافتمندانهی انسانی را با خطکش بازار و انباشت سرمایه و سود و ارزش اضافی سنجیدند و هویت انسانی را به کالا تبدیل کردند. بدین ترتیب رقابت و انگیزهی فردی به جای تشکل، همپوشانی و جامعهگرایی نشست و علاوه بر ضربههای بیرونی پلیس، سازمانهای کارگری را از درون دچار فروپاشی کرد. تبیین هر یک از این مولفههای موکد نیازمند مبحث مستقلی است. نئولیبرالیسم کار را از چارچوب فعالیتی داوطلبانه، خلاق، پویا و مولد به حالت شغل در چارچوب ابزاری برای تامین نیازهای مادی مبدل کرد و اهداف دست نامریی لیبرالیسم آدام اسمیتی را با استخدام آموزههای ضد کارگری مکتب وین ـ شیکاگو (هایک + فریدمن) به بازار آزاد فرستاد.

ماجرا اما جنبههای دیگر هم دارد که برای تعریف آن از سوراخ کلید به ایران مینگریم.

 

تشکل ستیزی نئولیبرالیسم

در مقالات پیشین به استناد تحلیل و تعلیل و تبیین و با ارائهی فاکت و نشانی نشان دادیم که در تاریخ سرمایهداری، دولتهای نئولیبرال خشنترین و ضد دموکراتیکترین دولتها بودهاند. کافیست رفتارهای آدام خواران پینوشه و تاچر و ریگان و بوش و یلتسین و دنگ شیائو پینگ و پوتین و همپالکیهایشان را فیالمثل با رهبران دولتهای سرمایهداری سوسیال دموکرات از روزلت تا همین کشورهای اسکاندیناوی مقایسه کنید تا به عرضام برسید. قطعاً در اینجا مساله بر سر انتخاب میان بد و بدتر نیست. قیاسی است که در مثل مناقشه بر نمیدارد. باری علاوه بر تمام خصلتهایی که برای دولت نئولیبرال گفتهایم اضافه میکنیم که یک دولت نئولیبرال واقعی برای کاهش تورم و حفظ توازن مالی خود به چند اقدام مشخص دست میزند:

I. تقلیل مخارج عمومی ( سیاست تعدیل ساختاری = حذف سوبسیدها = ریاضت اقتصادی)

II. افزایش نرخ بهرهی سرمایه.

III. خصوصیسازی، مقرراتزدایی و مونتاریسم....

IV. بازار کار متغیر، ارزانسازی نیروی کار، بیکارسازی ....

در افزوده: در تاریخ 3/6/1389 حمید حاجی عبدالوهاب (معاون وزیر کار) در گفتوگو با خبرگزاری مهر از حذف روزمزدی و جایگزینی آن با کارمزدی سخن گفت و تاکید کرد: نظام روزمزدی به کار مزدی و پرداخت دستمزد به افراد بر اساس میزان کار تغییر خواهد کرد. او با تشریح برنامهریزی دولت در جهت کاهش حضور فیزیکی کارگران؟!! گفت: تغییر نظام روزمزدی و همچنین عدم اعتقاد به 8 ساعت کار روزانه در اسلام نیز سفارش شده است.

(http://www.mehrnews.com/Faynewdetait.aspx?NewID=1152502)

مقایسه کنید این تجویز قانونی را با توصیههای بانک جهانی در خصوص استخدام کارگران)

V. ممانعت قهرآمیز از فعالیت اتحادیهها و سندیکاها و مجامع کارگری....

به یک مفهوم تشکل ستیزی دولت نئولیبرال - به ویژه - در ارتباط با دو خصلت عمیقاً ضد دموکراتیک آن و موارد مطروحه در دو بند چهار و پنج پیش گفته قابل پیگیری است. هر چند کاهش خدمات عمومی دولت که به فقر فزونتر فرودستان میانجامد خود عین خشونت است اما شکل سیاسی و عریان چنین خشونتی در رفتارهای ضد جمعگرایانهی سرمایهداری - و در اینجا ایدهئولوژی نئولیبرالیسم - مد نظر است. واضح است که برای ایجاد تشکل کارگری پیش و بیش از هر عنصری وجود دموکراسی ضروری است و دقیقاً به همین دلیل نیز دیکتاتوری و استبداد سیاسی مهمترین مانع شکلبندی هرگونه تشکل از جمله تشکل کارگری مستقل از دولت است.

به لحاظ تاریخی این ادعا بیمحکمه نیز اثبات پذیر است. شکاف در صفوف دولتهای مستبد و یا تضعیف و فروپاشی قدرت سرکوبگر دولت هموار فرصت مناسبی برای ایجاد تشکلهای کارگری بوده است. به همین سبب نیز چنانکه در مقالهی "از شب هنوز مانده دو دانگی ..." گفتیم - نخستین تشکلهای کارگری در ایران همزمان با جنبش دموکراتیک مشروطهخواهی شکل بست و درعین حال اولین حمله به تشکلهای کارگری در جریان کودتای امپریالیستی - انگلیسی سید ضیا - رضاخان صورت گرفت. به همین منوال و به محض سقوط رضاشاه و ایجاد ضعف و شکاف در دولت پهلوی (جنگ جهانی، تبعید رضاشاه، انتقال دولت و حوادث سالهای 1320 به بعد) تا کودتای امپریالیستی ـ آمریکایی 28 مرداد امکان ظهور تشکلهای کارگری تحقق مادی یافت. در نتیجه ریشهی موضوع کاملاً در حوزهی مناقشات و تحولات سیاسی جریان دارد. چنانکه دانسته است بلافاصله پس از پیروزی کودتا و سقوط دولت مصدق، در جریان یک سلسله یورش سازمان یافتهی پلیسی، کلیهی فعالیتهای سیاسی اجتماعی از جمله تلاش جنبش کارگری نیز به تلاشی کشیده شد. این پروسهی منقطع یک بار دیگر در جریان انقلاب بهمن 57 و سقوط شاه در قالب تشکیل شوراهای کارگری مستقل ظاهر شد و جنبش کارگری ایران را وارد دوران تازهیی کرد. و بازهم بر مبنای استدلال پیش نوشته پس از سال 60 تشکلهای شورایی زیر ضرب دولت جدید متلاشی شد و جای خود را به خانهی کارگر داد.

بنابراین کسانی که نادانسته میان آزادی و دموکراسی و سوسیالیسم یک گزینهی انتخابی قرار میدهند عملاً جهل مرکب خود را به رخ مبانی اولیهی مندرج در جزوههای کلاس دوم ابتدایی علوم اجتماعی میکشند. فهم این نکته که گذار به سوی سوسیالیسم به هر شکل نیازمند انباشت رفرم از پایین، باز شدن فضای سیاسی و تحقق دموکراسی است و در این میان وجود اتحادیههای کارگری رادیکال به تسریع این گذار یاری میرساند نباید چندان دشوار باشد. مضاف به اینکه چنین فرض مسلمی به مفهوم نادیده گرفتن ضرورت بیچون و چرای هژمونی طبقهی کارگر در متن هر جنبش ترقیخواه نبوده و با هیچ استناجی تضاد همیشه جاری در جامعهی سرمایهداری (کار ـ سرمایه) را با تضادهای ساختهگی (سنت ـ مدرنتیه) جا به جا نمیکند. به این ترتیب ایجاد تشکل - حتا سندیکا با فعالیت صرفاً اقتصادی و رفرمیستی - نیازمند دموکراسی و فضای باز سیاسی است. در نتیجه طبقهی کارگر برای ایجاد تشکل و کسب هر درجهیی از مطالبات اقتصادی وارد مبارزهیی میشود که پیروزی در آن میتواند به همان میزان به دموکراتیزه شدن فضای سیاسی کومک کند. این جریان دوسویه (دموکراسی سوسیالیسم) که به تعمیق مبارزهی طبقاتی سمت و سو میبخشد در متن خود میتواند فراتر از یک تمرین مبارزاتی و عبور از فعالیتی سندیکالیستی، طبقهی کارگر را در مسیر شکلبندی خروج از طبقهی در خود و عروج به مرحلهی طبقهیی برای خود (بنگرید به "فقر فلسفه"ی مارکس) قرار دهد و در کنار مولفههای ضروری دیگری - که شرح آنها در این مجال نمیگنجد - تنها آلترناتیو واقعاً رهایی بخش جامعهی سرمایهداری را وارد میدان کند. اینک میتوان گفت که میان فعالیت و مبارزهی اقتصادی ـ سیاسی مرز مشخص وجود ندارد و این تعبیر مارکس که "اقتصاد عین سیاست است" برخاسته از ترجمان روند مبارزهی طبقاتی است. دقیقاً بر پایه همین تحلیل است که انقلابهای آفریقای شمالی و خاورمیانه عنوان معنادار "نان ـ آزادی" را بر پرچم خود حک کردهاند.

 

 

 


باری سخن دراز شد

وین زخم دردناک را

خونابه باز شد... (شاملو)

بر آن بودم که در متن همین مقاله نکات دیگری را وارد بحث کنم. نشد به سبب نزول اجل بیماری و فتور و قصور ناشی از آن. مباحثی از قبیل:

جنبههای قوت جنبش کارگری (جوشوخروش و اعتراضهای مکرر روزانه + وجود فعالان شناخته شده در سطح مجامع بینالمللی، افزایش آگاهی طبقاتی تا حد تولید مقالههای موثر از سوی این فعالان...) زمینههای ضعف (فقدان اتحاد و انسجام سراسری اعتراضها، رقابت، رفرمیسم، سکتاریسم، محفلیسم...)، موقعیت کم وبیش منفعل بخش متشکل نیروی کار، ظرفیتهای بکر بخش غیر متشکل، اکسیونیسم، تفاوت کمیتهها و کانونها با تشکلهای درون محیط کار، پارازیتهای جنبش کارگری، موانع دیگر تشکلسازی (قوانین کار، مقرراتزدایی، ناامنی شغلی، تشتت و ترس ناشی از بیکاری )و...

لاجرم ناگفته بر زمین ماند.

در این سه مقاله (روز کارگر 90 - روزی که رفت ... / از شب هنوز... / پایان دورانی...) نکات بسیاری به کنایت و اشارت گفته شد که در گرد و خاک برخوردهای سکتی و خصمانه نادیده ماند. از جمله اینکه ما گفتیم:

روز کارگر صفر و یک نیست و عقبنشینی و خاموشی در این روز ملاک ارزیابی پتانسیل واقعی جنبش کارگری نیست. "شبانه کارگر " شده ها گفتند " مرثیه می خوانی...!!"

اکسیونیسم موفقِ پر شمار و سراسری در این روز اگر یک معیار توفیق جنبش کارگری است، اما در عین حال یک مه ساکن - آن هم در شرایط ویژهی ایران - به مفهوم تمکین کارگران به شرایط موجود نیست. گفتند " تو در کن سولوقون تهران نشسته یی و اکسیون مادرید و آتن را نمی بینی!! این اکسیون ها را هم حزب ما سازمان داده...."

برندهترین سلاح طبقهی کارگر اعتصاب - آن هم در شکل متحد و سراسری - است و اکسیونیسم تنها مکمل این روش مبارزاتی است. خیابانهای ایران مسدود است و فراخوانهای سبز مضحکهیی بیش نیست!

... کسانی که ریش دوران پسایائسهگی بلانکیستی خود را ناگهان سه تیغه کردهاند با چند سور؛ روی دست لومپنهای "غیرتمند" دروازه غار بلند شدند تا در کنار انواع شوراهای بورژوایی همآهنگی راه سبز امید و دوستان سلطنت طلب خود اعلام کنند "ما هستیم؟!" خب باشید! رضا پهلوی ارزانی شما.تحلیل های گوادالوپی و پزشکزادی هم مفت چنگ تان باد. ما که بخیل نیستیم.

همهی این قشقرقها و کولیبازیها باد هواست و از مدیاهای مدونایی فراتر نخواهد رفت. حرمتشکنی فعالان چپ داخل نه تازهگی دارد و نه پایانی..."این گوش بس حکایت شاه و گدا شنید."

من بر حسب رویهی همیشهگیام به هیچ یک از این غوغا سالاریها پاسخی نخواهم داد.

گرفتاری، بیماری و غم نوالهی ناگزیر و البته ضرورت پرهیز از پلمیک با جریانهای حاشیهیی!

 

 


این بحث را ادامه نخواهم داد. همین.........................................................................................................................