پاسخی به نقد رفیق روزبه

ح. محسنی

رفیق روزبه در نقد مبانی اساسنامه نکاتی را مطرح کرده است که من در 3 محور حزب، طبقهکارگر همچون سوژهی تاریخی و کسب قدرت سیاسی به آن میپردازم. در محور اول که به حزب هژمونیک مربوط است در ابتدا آرای او را به طور کامل می آورم سپس نظرم را در باره آن طرح میکنم. او میگوید:

اولا ازکی سازمان ما خود را به مثابه نهاد هژمونیک طبقه تعریف کرده است. ازقضا یکی ازنکات مثبت سازمان ما آن بوده است که هرگزخود را به مثابه رهبرطبقه کارگرتعریف نکرده ونسبت به این نوع ادعاها حساسیت هم داشته است. این که کمونیستهابخش آگاه تروفعال ترطبقه ومدامع منافع عمومی وجهانی آن هستند، وظیفه اشان ارتقاء آگاهی بخش های دیگرطبقه است، ربطی به تعریف خویش به مثابه رهبرطبقه کارگر ونهادی کردن جایگاه خویش(سازمان به مثابه نهادهژمونیک) ندارد. وانگهی اگرهژمونی را به معنی نوعی سرکردگی وسلطه پذیرفته شده وازروی رضایت ونه قهروسرکوب بدانیم، دیگرنهادهژمونی برطبقه کارگر(ونه حتی  برسایرطبقات) به چه معنی است؟! باین ترتیب درک سنتی هژمونی طبقه کارگر برسایرطبقات دراین یافته، فراتررفته و به هژمونی کمونیستها(ودراینجا سازمان ما) تبدیل شده است. البته نوعی هژمونی طبیعی ناشی ازبالندگی تاریخی پرولتاریا برخاسته ازگفتمان واشکال مبارزه و..وجود داردکه آنهم ربطی به هژمونی طبقه کارگرتوسط تشکیلات کمونیستی ندارد.اساسا وقتی هژمونی نهادی شود،همان تجربه وگرفتاری ها پیش می آیدکه درتجربه قرن بیستم اتفاق افتاد.ثانیا اگرقرارباشد هرفرقه وخرده جریانی که چون خود را کمونیست می داند بطورخود خوانده واتوماتیک نهاد هژمون طبقه کارگر باشد،پیچاره طبقه کارگر بااین هم مدعیان رنگارنگ مدعی هژمونی چه باید بکند؟!(ضمن آنکه دراین رویکرد عملا تکثراحزاب کمونیست وگرایش های درون طبقه پرولتاریا عملا نادیده گرفته می شود.ثالثا هرچریانی اگر بخواهدبدون رجوع به رضایت وتمایل طبقه، بطورخود خوانده وهیچ شرط وشروطی خود را هژمون ورهبر آن بداند پس حتی آن رضایت نهفته درمعنای هژمونی هم تعارفی بیش نیست(بگذریم ازاینکه طبقه رهاننده خودو بشریت اگربجای خود حکومتی وخودرهانی [نه خدا،نه شاه ،نه میهن وبدان باید افزود نه حزب ونه هررهبرفرهمند]،عقل وخرد خود را تعطیل کرده و به هژمونیسلطه پوشیده ورضایت آمیز تن بسپارد،یعنی ازیک سوژه تاریخی به ابژه فعل پذیرودنباله رو تیدیل شود، وبه جای آن عملا حزب ورهبری ونظایرآن  سوژه واقعی تلقی شود،دیگرازطبقه مثابه لکوموتیو تاریخ چه باقی می ماند). رابعا، با قائل شدن چنین نقشی برای پرولتاریا وبرقراری رابطه-سروتن- بین کمونیستها و طبقه،دیگراضافه کردن عبارتی چون سازمان  ما تحت هیچ شرایطی خود را جانشین طبقه کارگر نمیداند و یا به نیابت از طبقه قدرت سیاسی را در چنگ خود نمیگیرد تعارفی بیش نخواهد بود. چرا که تنی نتواند بیاندیشد و برای اندیشیدن وهدایت نیازبه رهبری یک سازمانی چون سازمان ما ویا هرسازمان "کمونیست" دیگری داشته باشد، چگونه قادرخواهد شد امرپیچیده ای  چون جامعه را اداره کند؟ روشن است که  معضل جانشین شدن سازمان واحزاب کمونیستی بجای طبقه را،بدون نقد وتحلیل ریشه ای گذشته- با این نوع  وعده وعیدهای شبه اخلاقی نمی توان تضمین کرد. والبته امروزه دیگرگوش شنوائی هم  باین نوع وعده و وعیدهای متناقض وتجربه شده وجود ندارد.

در این عبارت 4 موضوع طرح شده که من آن را تفکیک میکنم تا بحث شفافتر و متمرکز تر کانونی شود.

1-        حزب به عنوان نهاد هژمونیک بر طبقه

2-        معیار بررسی ادعاهای حزب

3-        رابطه نیرو و توافق

4-        حزب در برابر طبقه

در این عبارتها نکات فراوانی وجود دارد که نه نظر مخالفان او، بلکه انتساب نظر غلط به آنان را نشان میدهد. این رفیق روز روشن سیاه بر سپید مینویسد و در آن سخن دیگران را تحریف میکند یا تفسیری از آن ارائه دهد که دخلی به بحث مخالفان فکری او ندارد. به عنوان نمونه در سند مبانی پیشنهادی برای اساسنامه سازمان از حزب به عنوان نهادی که از مجموعه نهادهای(اقتصادی، فرهنگی و سیاسی) طبقه که به عمومی کردن گفتمان طبقه یاری میرساند یعنی بازوی هژمونیک طبقه به نهادی تبدیل شده که بر طبقه هژمونی اعمال میکند در سند مبانی آمده" سازمان ما به مثابهی یک تشکیلات کمونیستی نهاد هژمونیک طبقه است"، تفسیر رفیق روزبه از این گزاره تبدیل شده به "اگرهژمونی را به معنی سرکردگی وسلطه پذیرفته شده و از روی رضایت بدانیم ، دیگرنهاد هژمونی بر طبقه کارگر(ونه حتی برسایرطبقات) به چه معنی است؟ ". چنان که ملاحظه میکنیم در سند مبانی حزب از طبقه جدا تعریف نشده و جایگاه آن بیرون از طبقه قرار داده نشده است بلکه در طبقه و نهاد هژمونیک خود طبقه تعین پیدا کرده است این کلمه بر از کجا آمده است؟ او اصلا به مفهوم هژمونی در متنی که به کار رفته توجه نکرده است و آن را با هژمونی دولت در قبال حکومت شوندگان قاطی کرده است. در متن مبانی اساسنامه به یک ضدقدرت اشاره میشود که باید شکل بگیرد و به هژمونی دست یابد به قول گرامشی "خرده فرهنگ" خود را در برابر فرهنگ مسلط سازمان دهد. در حالی که او هژمونی را در معنای تسلط دولت و در رابطهی دولت و مردم در نظر میگیرد و به متن و بستر کاربرد مفهوم هژمونی توجه نمیکند. در مبانی اساسنامه در برابر هژمونی از بالا به پایین، دارد ضدهژمونی از پایین با بالا مورد تاکید قرار میگیرد و ملزومات تحقق آن ترسیم میشود از این رو او به درونمایه اصلی این کاربرد توجه نمیکند و میپرسد هژمونی بر طبقه کارگر به چه معنا است؟

دن یاکوپویج این روایت از حزب هژمونیک را در اندیشه گرامشی به خوبی مورد شناسایی قرار میدهد و میگوید:

در تئوری انقلابی گرامشی حزب به عنوان آگاهترین ارگان عمل انقلابی (مصمم به پیشبرد ابتکار سیاسی، اقتصادی و فرهنگی)، همچنین وظیفه دارد که روشنفکران "ارگانیک" خود نقاد آن، تریبون رزمنده دموکراتیکی را به وجود آورد که با زندگی تودهها سروکار داشته و به آرمانهای آزادی، برابری و همبستگی انسانی متعهد باشد. این روشنفکران منتقد، که در پی به وجود آوردن اتحاد ارگانیک، برابریطلبانه با طبقات پائین و همه ستمدیدهگان اند، به هدفهای انقلابی به عنوان طلایهداران امید و پیشروی خدمت میکنند، از ایدئولوژی غالب راززدایی کرده، سازماندهندهگان ضد هژمونی اند که به نیرومند کردن تودهها، به علاوه کل نوع بشر که به وسیله نظم سرمایهداری زمینگیر شده، کمک کرده "تا یک درک برتر از زندگی" را هدایت کنند.

یا در جای دیگری میگوید

بسط و تکوین ضد- هژمونی با پروژه ایجاد جبهه متحد درازمدت و ادامهدار، گره میخورد. یکی از برجستهترین پیشرفت‌ها در اعمال سلطهی طبقاتی سرمایهداری مدرن، تغییر رابطه میان دولت و جامعه مدنی است، نقش بیشتر و به طور افزاینده پیچیدهی هژمونی ایدئولوژیک، کنترل و دستکاری زیرکانه اما فراگیر ایدئولوژیک، "توافق" عمومی، نه تنها از طریق قهر فیزیکی یا تهدید (این عنصر قطعأ به کار خود ادامه میدهد)، بلکه همچنین از طریق فرهنگ تودهای، "صنعت آگاهی" بسیار فرهیخته (هنس مگنوس انزنزبرگر) تحقق مییابد که در برگیرندهی آموزش، مطبوعات، سرگرمیها، اعمال و باورهای اجتماعی عمومی، قانون و غیره است. با چنین سلطهای نمی‌توان صرفاً در سطحی نهادی مبارزه کرد. اگر قرار است که مبارزه برای مدت طولانی ادامه پیدا کند، یک "ضد هژمونی" سوسیالیستی (گرامشی آن را یک "فرهنگ درونی شده" جدید مینامید) باید به وجود آید. (1)

من پیشتر در نقد رفیق روزبه هم با صراحت بیشتری به این نکات اشاره کرده بودم که او متاسفانه از پا گرفتن یک بحث حول این مساله طفره رفت و مانع شکوفایی این بحث گردید. در آن جا چنین به توصیف حزب هژمونیک پرداخته بودم:

در تجدید آرایش نیروهای سوسیالیسم در عرصه تحزب قبل از هر چیز و پیش از هر چیز باید به این نکته اشاره کرد که حزب از منظر ما، برای تسخیر قدرت سیاسی نیست، بلکه کمک به طبقه برای در دست گرفتن قدرت سیاسی است. تشکلهای طبقاتی کارگران تسمه نقاله حزب به شمار نمیروند، بلکه برعکس این فعالیت حزب است که در راستای خودرهانی طبقه کارگر قرار دارد و هدف و مضمون فعالیت آن را تشکیل میدهد. حزب از منظر ما نماینده طبقه نیست، بلکه بخش آگاه و پیشرو آن است. جدا از طبقه نیست، جزیی از طبقه و همپیکر آن به شمار میرود.

حزب هژمونیک جانشین طبقه نیست، به طبقه دستور یا فرمان نمیدهد؛ بلکه تجارب مشخص آن را تعمیم میدهد و به آن برمیگرداند. نقش حزب در پیوند با طبقه نقشی با خصلت مشاوره است و بر بستر گفتگوی دوطرفه با طبقه و در فرایندی از رفت و برگشت به جمعبندی میرسد. خصلت مشاورهای حزب به معنای بی وظیفه کردن حزب نیست و نباید باشد.

تلاش برای برپایی حزب تحت هیچ شرایطی نمیتواند جایگزین فعالیت طبقه شود. بدون حرکات خودجوش، بدون ابتکارات خود طبقه، بدون خودفعالیتی کارگران، نیرومندترین حزب سیاسی در بهترین حالت به نیروئی حاشیهای در صحنهی سیاست تبدیل میشود. بنابراین تلاش برای ایجاد حزب باید با سازماندهی تودهای طبقه همراه باشد و در کنار و موازی با آن. بنای حزب امری لازم است اما کافی نیست، چنانکه خودسازمانیابی تودهای طبقه امری ضروری اما بسنده نیست. این دو، هر کدام فلسفهی وجودی خاص خود را دارند و نمیتوانند جای یک دیگر را پُر سازند.

با قرائت این عبارتها باید معلوم باشد که برداشت او از حزب هژمونیک بر طبقه تا چه میزان دور از مفهوم مورد نظر است.

نکته بعدی که باید به آن اشاره کرد این موضوع است که تعیین وظیفه یک حزب با بررسی کارنامه آن حزب در بحث او قاطی شده است. این که راهکارگر فلسفهی وجودی خود را کمک به تامین هژمونی طبقه میداند با بحث این که بیلان راهکارگر در تحقق این هدف کدام است مخدوش شده است. برای نقد محور اول باید مضمون ادعای آن حزب مورد بررسی قرار گیرد در حالی در محور دوم که به نقد و بررسی بیلان حزب معطوف است باید عمدتا عمل آن ارزش گذاری شود

او به جای این که خود وظیفه را مورد نقد قرار دهد به این نکته میپردازد که طبقه کارگر با این مدعیان چه باید بکند . او میگوید

" اگرقرارباشد هرفرقه وخرده جریانی چون خود را کمونیست می داند بطورخود خوانده واتوماتیک نهاد هژمون طبقه کارگر باشد،پیچاره طبقه کارگر بااین هم مدعیان رنگارنگ حریص ومدعی هژمونی چه باید بکند".

آیا معیاری برای داوری در این باره وجود دارد؟ یا نه مثل پستمدرنها همه چیز ذهنی و نسبی است و معیار عام برای قضاوت در قبال مدعیان رنگانگ وجود ندارد؟ ردپای پست مدرنیسم را قبلا در استفاده آرای فوکو نزد او که "مناسبات جامعه را مناسبات قدرت" صورتبندی کرده بود مشاهده کرده بودیم حالا در معرفت شناسی هم دارد به جرگه آنها ملحق میشود. یک جریان کمونیستی کی، با چه معیاری میتواند به نهاد هژمونیک طبقه تبدیل شود؟ از لابلای سخن او معلوم میشود که به طور "خودخوانده" و "اتوماتیک" نمیشود، پرسش این است مشخصات "دیگرخوانده" و غیر اتوماتیک چگونه است؟ اصلا به نظر رفیق روزبه در این باره معیاری وجود دارد؟ اگر پاسخ مثبت است ویژگیهای آن کدام است؟

به علاوه او درک درستی از کاربردهای هژمونی ندارد و دو بازوی قهر و رضایت را نمیتواند سر جای خود قرار دهد. کار حزب در بخش قهر نمیگنجد بلکه در حوزهی تامین توافق و رضایت یعنی در عمومی کردن گفتمان طبقه کارگر به گفتمان عمومی میگنجد. از این رو برای این که طبقه کارگر بتواند گفتمان خود را عمومی نماید به دستگاهی نیاز دارد که چه در قلمرو نظر، و چه در حوزهی سیاسی با برتری معنوی- اخلاقی نشان دهد که طرحها، راهحلها و راهکارها او منافع عام را نمایندگی میکند نه مخالفان و رقیبان آن. بنابراین هژمونی به معنای تسلط حزب بر بقیه طبقه نیست بلکه کمک به تحقق گفتمان طبقه و تبدیل آن به منافع عام است.

نکته سوم این که او میگوید حزب هژمونیک بدون رضایت طبقه چگونه حاصل میشود. در پاسخ به این مدعای او باید گفت که کسی چنین ادعایی نکرده است و برای دستیابی به این هدف راه دور درازی وجود دارد که باید الزامات آن را فراهم کرد. یکی از الزامات آن نقد آرایی است که رفیق روزبه آن را نمایندگی میکند. و برتری معنوی یک حزب جدید چپ رادیکال و کمونیست در نظر و عمل نشان داده شود که امر حیاتی تجدید آرایش خود را پست سر گذاشته باشد. بحث معرفی فلسفهی وجودی حزب را با این امر که آن را تحقق یافته بدانیم، قاطی کردن دو فاز این بحث است.

چهارم این که او در این عبارت حزب را در تقابل با خودرهانی مینهد همان طور که در سند رفیق قاضی هم این نکته تلویحا آمده بود و در نوشتههای خود رفیق روزبه هم پیشتر بیان شده است. درک خود رهانی به معنای بی نیازی به حزب عدم درک معنای خودرهانی است. کافیست به صدای رسای مارکس گوش فرا دهیم که طبقه بدون حزب را حتی طبقه در معنای واقعی آن به شمار نمیآورد او در مانیفست گفت: سازمانیابی پرولترها در یک طبقه و به دنبال آن در یک حزب سیاسی، دایما توسط رقابت بین خود کارگران دچار اختلال میگردد". یا در جای دیگر میگوید:" پرولتاریا تنها در مبارزه علیه قدرت جمعی طبقات دارا، تنها از طریق تشکیل یک حزب سیاسی که مخالف کلیه احزاب قدیمای باشد که توسط طبقات دارا ایجاد شدهاند پرولتاریا میتواند به عنوان یک طبقه عمل نماید. این تشکل در یک حزب سیاسی برای تامین پیروزی انقلاب اجتماعی و هدف نهایی آن یعنی برانداختن طبقات ضروری است". مونتی جانسون میگوید این ایده از اواسط سالهای 1840 تا پایان عمر به مثابهی نکتهی مرکزی تئوری و عمل مارکس و انگلس باقی ماند که "پرولتاریا تنها با بر پا نمودن یک حزب سیاسی خاص خویش میتواند به مثابهی یک طبقه عمل کند". براستی کسانی که خودرهانی را دربرابر حزب سیاسی قرار میدهند و دومی را جزء لازمه تکوین اولی نمیدانند زحمات فعالیت خود را در درون یک سازمان سیاسی چگونه تبیین میکنند؟چرا سرراست و مستقیم در درون تشکل تودهای طبقه فعالیت نمیکنند؟ چه نیازی به این سطح سازماندهی مجزا از سازماندهی تودهای وجود دارد؟

 

حزب و سوژهی تاریخی

محور دومی که در این بحث باید گرد آن متمرکز شد مساله سوژه است. بنابراین به طور بی واسطه و مستقیم به سراغ آن میرویم.

آن عبارتی که از متن مبانی آورده شده را کامل نقل میکنیم و مضمون آن را تشریح میکنیم.

"یادآوری این نکته را لازم میدانیم که سازمان ما به مثابهی یک تشکیلات کمونیستی نهاد هژمونیک طبقه است، وتحت هیچ شرایطی خود را جانشین طبقه کارگر نمیداند یا به نیابت از طبقه قدرت سیاسی را در چنگ خود نمیگیرد؛ و بنیاد وظیفهی خود را کمک به سازمانیابی ارادهی طبقهی کارگر و متحدان آن، برای در هم شکستن ماشین دولتی سرمایهداری و کسب قدرت سیاسی به عنوان دولت گذار (نوع کمون) قرار داده است.

در این عبارت به چند نکته تاکید شده:

1- حزب نهاد هژمونیک طبقه است نه رهبر ، فرمانده، و جانشین آن

2- حزب در مرزبندی با دولت حزب جوامع نوع شوروی تحت هیچ شرایطی جز ارکان قدرت سیاسی به شمار نمیرود.

3- حزب به خودسازمانیابی طبقه سوخت میرساند اما وظیفه در هم شکستن ماشین دولتی بورژوازی به عهده اوست نه حزب.

4 کسب قدرت ضرورتا و ذاتا باید از طریق طبقه کارگر و هم سرنوشتان آن صورت بگیرد.

حلا بگذارید نقد رفیق روزبه را بر مفاد فوق ملاحظه کنیم او در این باره چنین قلمفرسایی کرده است:

"علاوه براین درفرمولاسیون فوق از طبقه کارگر ومتحدان آن به جای حاکمیت اکثریت استثمارشونده براقلیت بهره کش درفرمول موجود مبانی استفاده شده است. طبقه کارگر ومتحدان آن دیگر به چه معناست؟! طبقه کارگرچیست و متحدان کدامند؟(سایرلایه های مزدوحقوق بگیران ویا دموکرات های خرده بورژوا و...؟). دراینجا هم یکی ازدست آوردهای مهم سازمان دربسط مفهوم طبقه کارگر که مطابق آن اکثریت قاطع جامعه را تشکیل می دهد وازقضا نیازبه بسط مفهوم آن درپرتوتحولات جهان سرمایه وجهانی شدن آن وجوددارد، نادیده گرفته می شود وتلویجا نگاهی روبه عقب دارد. علاوه برآنها، با یک چرخش ناقابل قلم، کسب قدرت سیاسی هم به متن مبانی اضافه شده است. واین درحالی است که برتنظیم کنندگان سندفوق پوشیده نیست که درسازمان ما ازدیرباز-وفراترازآن درجنبش کمونیستی اززمان مارکس تاکنون- درمبارزه برای انقلاب سوسیالیستی پیرامون کسب قدرت سیاسی ویادرهم شکستن ماشین دولتی وجایگزینی آن توسط خودحکومتی اکثریت استثمارشونده اختلاف نظرومباحثه وجود داشته است."

در این محور از بحث رفیق روزبه به دو نکته اشاره میکند 1- جا به جایی طبقه کارگر ومتحدان آن با حاکمیت اکثریت استثمارشونده براقلیت بهره کش 2- و اتهام بازگشت به فرمول های شناخته شده مدافعان انقلاب دموکراتیک یعنی طبقه کارگر و متحدین خلقی آن یعنی دموکرات های خرده بورژوا .

در پاسخ به نقد اول او باید بگوییم که او شان نزول این صورتبندی را در نمییابد در این جا مبانی دارد از رابطه حزب با طبقه سخن میگوید نه از رابطه طبقه با قدرت سیاسی و حاکمیت. پرسش تعیین کننده در این بحث این است کمونیستها به خودسازمانیابی کدام نیرو سوخت میرسانند؟ پاسخ این است که طبقه کارگر و همسرنوشتان آن. پس در این مرحله از بحث پرسش مرکزی این است فلسفهی وجودی حزب کدام است یا به قول مانیفست رابطه کمونیستها با طبقه چه گونه تنظیم میشود. بحث ابدا این نیست که قدرت و حاکمیت طبقه چه گونه است این بحث در این مرحله موضوعیت ندارد. این بحثی است که بعدا به آن میرسیم. و مختصات آن در عبارت بعدی آمده است. پس تا این جا رفیق روزبه مقام بحث ما را درنیافته است.

از این نکته که بگذریم او بین این دو مفهوم تمایز قابل شده در حالی که هر خواننده بی غرضی به سهولت یکی بودن آن را در مییابد و تفاوتی بین آن دو قایل نمیشود. اما برای این که از هر گونه سوءبرداشت جلوگیری شود ما معتقدیم که تنها سوژهی تحقق سوسیالیسم طبقه کارگر است بار دیگر اعلام میکنیم که تنها تنها این طبقه اجتماعی است که میتواند سوسیالیسم را متحقق سازد . مراد از متحدان آن اقشار پایین دهقانی و لایه پایینی خردهبوژوازی است که خود حامل ایجاد نظم نوینی نیستند، اما ساختن سوسیالیسم توسط طبقه کارگر با منافع آنها تضادی ندارد بلکه برعکس آنها از الغای مالکیت خصوصی بهرهمند هم میشوند. از این رو فهمیدن کل خرده بوژوازی به عنوان متحدان طبقه کارکر در مبانی اساسنامه درکی درستی از مساله به دست نمیدهد.

محور دوم در نقد رفیق روزبه این است که متحدان طبقه کارگر نه لایههای پایینی دهقانان و خردهبورژوازی بلکه خود طبقه خردهبورژوا است. معنای این نقد این است که از نظر او مبانی در نظریه عامل تاریخی تجدید نظر کردهایم. اما همه میدانند که این رفیق روزبه بود که برای اولین بار با روش چراغ خاموش به تجدید نظر در این باره دست زده بود بدون آن که آن را به صراحت با تشکیلات در میان بگذارد. این او بود که جنبش دانشجویی، زنان و حتی مردم به طور کلی را مدافع سوسالیسم جا زده بود. او در این باره پیشتر نوشته بود:

:"چپها باید بدانند مقابله با هژمونی طلبی گرایشات راست نه از موضوع هژمونی طلبی متقابل و رقابت بر سر آن، بلکه از منظر نگاه یک سوسیالیست به جنبش [ دانشجوئی] به مثابهی یک جنبش دارای ظرفیت خودرهان و بدور از نگاه ابزاری میگذرد"(۶ ١ آذر و آزمون جنبش دانشجوئی۷ ٢ ١ ۷ ٠ ٠ ٢ )

یا در جای دیگر"ما همه ومطلقا همه  یعنی کارگران و جوانان و دانشجویان و معلمان و پرستاران و زنان و... و همه مدافعان سوسیالیستی و باورمندان به جهانی دیگر، جملگی در دامن نظام سرمایه داری چشم  به جهان گشوده ایم و از همان لحظه تولد با هزاران تاروپودهای مرئی و نامرئی،رنجیر شده به آنیم. با این وجود چاره ای نداریم جز آنکه  درمتن همین جهانی که به آن زنجیره شده ایم و از خلال خیزها و نافرمانی های خود  و در فرایند تغییر جهان پیرامون، خویشتن را تغییر دهیم. تداوم هفت ماه حرکت با همه  کاستی و ضعف ها و ... بخوبی چگونگی رهائی یعنی تولید نیرو و بهره گیری از آن برای پیش رفتن را، دیالتیک حرکت و رهائی را، نشان می دهد...

اگر به مردم به مثابه سوژه های تاریخ ساز بنگریم که برای تجدید بنای زندگی به یغمارفته خود به پاخاسته اند، مردمی که ازدل ناتوانی ها و گسستن  تدریجی  زنجیرهای بسته شده به دست و پای خود سربرمی آورند و به تدریج ظرفیت های بالقوه خود را بالفعل می کنند". مقاله اعمال رهبری یا خودرهبری

بعد از چند ماه رفیق روزبه در نقد نوشته رفیق هدایت سلطانزاده به این مساله برگشت و صورتبندی خود را عوض کرد او در این باره نوشت

"باوربه اینکه سوسیالیسم تنها بدست کارگران واراده آگاه وآزاد آنها قابل تحقق است و نه نخبگان، ازپایه ای ترین موازین بنیان گذاران کمونیسم است. ...

پیشبرد وساختن سوسیالیسم درگرو مشارکت کارگران به مثابه یک سوژه انقلابی وکنشگراست ونه هم چون عناصری دنباله رو،بی هویت وتابعی ازاراده این یا آن رهبر.

کمونیستها نیزهویت  ووظیفه خود را درمبارزه برای تحقق همین هدف ازطریق برانگیختن وبه میدان کشیدن کارگران به مثابه سوژه های خود کنشگر تعریف می کنند ونه آنکه آنها درنقش دنباله روان وخود درنقش میانجیگران وجایگزینان ظاهرشوند وثروت و قدرت مصادره شده از مردم را به نیابت ازآنها در انحصار خود درآورند.".

در این جا او از صورتبندی انبوه خلق تونی نگری و مایکل هارت هر چند با آغشتگی به نظر سابق خود عقب نشست و به موضع مارکسیستی نزدیک شد. اما بی ذرهای از پذیرش انتقاد و برخورد صادقانه با مساله.

در آن مقطع به علت وارفتگی اردوی چپ رادیکال به تجدید نظر آشکار رفیق روزبه در مارکسیسم واکنش در خور از سوی کمونیستها در جنبش چپ صورت نگرفت، و حساسیت لازم را بر نیانگیخت معهذا این تجدید نظر او توسط دو نفر از جمله من و رفیق شهاب برهان مورد نقد قرار گرفت. اما او به جای پاسخ به این انتقادها سکوت پیشه کرد و از برخورد صمیمی و آشکار با مساله طفره زد.

پرسیدنیست چه کسی در این میان از موضع رادیکال و انقلابی مارکسیسم خارج شده و دوباره پشتک وارو زده اند او یا ما؟ چرا او با رفقایی یاد شده به بحث نپرداخت که آرای او را مورد نقد قرار دادند.

 

مساله کسب قدرت سیاسی

در دو بخش قبلی من به مساله نوع حزب و سوژهی تاریخی سوسیالیسم پرداختم در این بخش به مساله کسب قدرت سیاسی میپردازم. رفیق روزبه در نقد مبانی اساسنامه به کشف جدیدی نایل آمده که کسب قدرت سیاسی در این مبانی بر خلاف مواضع سازمان آورده شده است. او در این باره چنین میگوید:

علاوه براین درفرمولاسیون فوق از طبقه کارگر ومتحدان آن به جای حاکمیت اکثریت استثمارشونده براقلیت بهره کش درفرمول موجود مبانی استفاده شده است. طبقه کارگر ومتحدان آن دیگر به چه معناست؟! طبقه کارگرچیست و متحدان کدامند؟(سایرلایه های مزدوحقوق بگیران ویا دموکرات های خرده بورژوا و...؟). دراینجا هم یکی ازدست آوردهای مهم سازمان دربسط مفهوم طبقه کارگر که مطابق آن اکثریت قاطع جامعه را تشکیل می دهد وازقضا نیازبه بسط مفهوم آن درپرتوتحولات جهان سرمایه وجهانی شدن آن وجوددارد، نادیده گرفته می شود وتلویجا نگاهی روبه عقب دارد. علاوه برآنها، با یک چرخش ناقابل قلم، کسب قدرت سیاسی هم به متن مبانی اضافه شده است. واین درحالی است که برتنظیم کنندگان سندفوق پوشیده نیست که درسازمان ما ازدیرباز-وفراترازآن درجنبش کمونیستی اززمان مارکس تاکنون- درمبارزه برای انقلاب سوسیالیستی پیرامون کسب قدرت سیاسی ویادرهم شکستن ماشین دولتی وجایگزینی آن توسط خودحکومتی اکثریت استثمارشونده اختلاف نظرومباحثه وجود داشته است.

پرسش مرکزی در این بخش از بحث این است که مگر کسب قدرت سیاسی پرولتاریا جزیی از باورهای کمونیستی سازمان ما تلقی نمیشود. هر کس که ادبیات سازمان ما را دنبال کرده باشد به خوبی از این حقیقت آگاه میشود که ما برخلاف آنارشیستها به درهم شکستن قدرت سیاسی بورژوازی و بنای یک دولت کارگری باور داریم به عنوان نمونه در سند مبانی برنامه سازمان این اعتقاد راهکارگریها چنین صورتبندی شده است:

"مبارزه در راه سرنگونی رژیم جمهوری اسلامی از طریق یک انقلاب تودهای به رهبری طبقه کارگر؛ پیشبرد مبارزه ضد سرمایهداری؛ مبارزه برای استقرار حاکمیت اکثریت استثمارشونده بر اقلیت بهرهکش(دولت نوع کمون) به مثابهی دولت آلترناتیو و تنها ضامن انتقال از سرمایهداری به سوسیالیسم؛ مبارزه در راه آزادیهای بی قید و شرط سیاسی و حق رای عمومی". به نقل از مبانی برنامه سازمان

یک خوانش حتی نه چندان دقیق هم از این عبارت مشخص میکند که کسب قدرت سیاسی نه تنها بر مبانی برنامهای ما اضافه نشده بلکه بر عکس آن را مورد تاکید قرار داده است. معنای دولت آلترناتیو"، دولت نوع کمون آشکارا بحثی است در باره قدرت سیاسی آیا رفیق روزبه به معانی این اصطلاحات توجه نمیکند.

دوم رفیق روزبه از این امر آگاه نیست که در عبارت بالا دقیقا بحث حاکمیت را به پیش کشیده است آن جا که دارد به جای طبقه کارگر ومتحدان آن از حاکمیت اکثریت سخن میگوید. معنای حاکمیت اکثریت استثمار شونده در دستگاه فکری او چه معنایی را افاده میکند؟ بحث حاکمیت در دستگاه فکری او بحثی در مورد تدبیر امور مدرسه، یا خانواده است یا بحثی است ناظر بر قدرت سیاسی؟ یا رفیق روزبه این عبارت را یلخی به کار برده یا مرزبندی صرف او مانع از این امر شده است که دارد متناقض سخن میگوید.

به علاوه همه میدانند که او در جدل فکری با من در مقالهای که آن را وعده داده بود که ادامه دهد ولی از پیگیری آن تن زده است گفته بود که نظرات او اصیل و برگرفته از آرای جان هالووی یعنی تغییر جهان بدون کسب قدرت سیاسی نیست در این جا اما دم خروس به روشنی بیرون زده است. رفیق روزبه خوبست که از رفیق پیران بیاموزد که در برابر درخواست منتقدان ناگزیر منبع فکری خود را آشکار کرده است.

از این که بگذریم مساله کسب قدرت سیاسی در دستگاه اندیشگی مارکسیسم برخلاف آنارشیستها موضوعی جا افتاده است و مارکس وانگلس بارها به این مساله تاکید کرده اند که "تصرف قدرت سیاسی وظیفه بزرگ طبقات کارگر است"، یا در جای دیگری میگوید "البته جنبش سیاسی طبقه کارگر هدف تسخیر قدرت سیاسی برای این طبقه را دارد ". بنابراین کسب قدرت سیاسی توسط پرولتاریا نه بدعت مبانی بلکه نوآوری جدید اوست که بنیاد مبانی برنامه سازمان را هدف گرفته است.

رفیق روزبه در نوشته خود اولین بار با صراحت اصل دموکراسی یعنی رابطهی اقلیت اکثریت را در تنظیم روابط بین اعضا بی معنا اعلام کرد. این نکته نیز درخور بحث جداگانه ای است که در نوشته دیگری باید به آن پرداخت.