جمع تصادفی یا جمع ارگانیک

ح. محسنی

 

قبل از هر چیز باید به نوشته رفیق عزیزم حسین نقی پور خوش آمد گفت و به استقبال آن شتافت چرا که به طور شفاف و اثباتی طرح خود را برای تنظیم مناسبات اعضای سازمان در معرض نقد و داوری قرار داده است. این شیوه طرح مسایل به پاگیری یک فرهنگ جدید گفتگو یاری میرساند و برای بازسازی چپ یک امر حیاتی به شمار میرود برخلاف رویکرد کسانی که بحث با آنها در زمین ناهمواری پیش میرود و نتیجهای جز آسیب روانی در بر ندارد. این امر قبل از این که از قدرت و استحکام استدلال آنها ناشی شود از آشفتگی نظری و بدقلقی در طرح مباحث آنها ریشه دارد.

از این رو بحث با چنین افرادی تنها مایه ناخشنودی است و صرفا با هدف افشای تحریفات، نه مبادله فکری صورت میگیرد اما بحث با رفیق نقی پور از این خصلت برخوردار نیست و امیدوارم که او به این روش پسندیده وفادار بماند از این رو من در پیوند با قطعنامه او دو ملاحظه دارم که به طور مختصر در این جا به آن اشاره میکنم.

نخست این که ضرورت نگارش یک مبانی جدید برای شرایط عضویت در سازمان ما از کجا آمده است؟ ما به مدت 20 سال است که این مبانی را تدوین کردهایم و انصافا دارای صورتبندی دقیق و روشنتری از مبانی است که رفیق حسین نقی پور به نگارش در آورده است. به علاوه بحث هویت راه کارگر با شرایط عضویت راه کارگر در این بحث مخدوش شده است. تعریفی که در سند کمیسیون اصلاح ساختار آمده، بحثی در باره تعریف مجدد برای مبانی سازمان نیست، بلکه مراد از آوردن آن مطالب نشان دادن فلسفهی وجودی حزب و رابطهی آن با طبقه بوده است. تا آن جا که من از قرائت سند کمیسیون فهمیدهام دارد به گسست از احزاب مومیایی استالینی اشاره میکند که حزب معطوف به قدرت بودهاند. و به رویکرد سازمان ما اشاره میکند که اساسا یک جریانی است که برای عمومی کردن گفتمان طبقه کارگر تلاش میورزد. این که وظیفهی این جریان کدام است فرق دارد با این که معیار ورود به این حزب چه باید باشد. اولی به رابطه حزب با بیرون -در این جا بقیه طبقه- اشاره دارد، دومی به رابطه درونی یعنی تنظیم روابط بین اعضا میپردازد. مبانی برنامهای سازمان محل اجماع راهکارگریها است آیا تغییر این مبانی به معنای این نیست که گرایشی دارد آن را بر مبنای نگرش و رویکرد جدید خود تنظیم میکند؟ مراد من از این پرسش این نیست که مبانی نباید تغییر کند و همچون ده فرمان موسی امری ثابت است بلکه میخواهم این استدلال را مورد واکاوی قرار دهم که تغییر این مبانی دقیقا با ایدئولوژی معینی دارد تغییر میکند و بر خلاف مدعای رفقا تجلی چند گرایشی نیست بلکه گرایش تازهای را دارد نمایندگی میکند. بهترین دلیل این که انتقال به سوسیالیسم "از طریق حاکمیت اکثریت استثمار شونده بر اقلیت بهرهکش(دولت نوع کمون) به مثابهی دولت آلترناتیو" در آن صراحت ندارد و از فرمولی بهره گرفته شده که تنها به مشرب آنارشیستها خوش میآید.

دوم سازمان ما یک کلکتیو، یک انداموارهی جمعی است. سازمان ما بر مبنای وجه تمایز فرد فرد ما پایهریزی نشده بلکه بر بنیان آن چیزی شالوده ریزی شده که وجه اشتراک ما به شمار میرود. در این سازمان مبنای آن بر فرد همبسته استوار است یعنی فرد اجتماعی، نه فردی که اصرار دارد خود را از دیگران متمایز سازد. تردیدی نیست که جمع ما نافی فردیت ما نیست و نباید باشد؛ معهذا عطف توجه به تمایز ما در این کلکتیو باید به گونه ای باشد که به جمعیت ما ترنم بخشد نه به غرایز و خودخواهیهای منِِ منفرد. وگرنه کار جمعی بی معنا میشود. ورود هر عضو به سازمان نباید برخورد ابزارگرایانه باشد، بلکه میبایست از رویکردی باشد که رعایت منافع عام و جمعی راهنمای فعالیت آن قرار گیرد. ضرورت کار جمعی از این حقیقت بر میخیزد که ما به سبب این که برای تحقق اهدافمان نمیتوانیم به تنهایی فعالیت کنیم به جستجوی کسانی میرویم که برای تحقق همان اهداف مبارزه میکنند. تکوین یک جمع، گروه یا سازمان پاسخی است به این نیاز جمعی. سازمان با فرد یا هر اقلیت درون آن مساوی نیست، با جمع ساده اعضای خود برابر نیست، سازمان پیوند ارگانیک اعضای خود است که ارادهی مشترک آن از جمع ساده تک تک اعضا بسیار فراتر میرود. مارکس بسیار درست به این نیروی شگفتانگیز جمعی اشاره میکند آن جا که دارد مزایای همیاری را تشریح میکند.

"نیروی تهاجمی یک گردان سواره نظام یا نیروی تدافعی یک هنگ پیاده نظام اساسا با مجموع نیروهای تهاجمی و تدافعی هر سوار نظام یا پیاده نظام منفرد متفاوت است، به همان نحو نیز مجموع کل نیروهای مکانیکی اعمال شده از سوی هر کارگر منفرد با توانمندی نیروی اجتماعی برآمده از همیاری "کارگران" در یک عملیات یک پارچه نظیر بلند کردن وزنهای سنگین، چرخاندن اهرم، یا برداشتن مانعی از سراه متفاوت است. در چنین مواردی، اثر یک کار[ترکیبی] را نه کار منفرد و جداگانه میتواند ایجاد کند، نه صرف زمان طولانیتر و نه در مقیاس کوچکتر امکان پذیر است. ما در این جا به مدد همیاری نه تنها با بالا برون نیروی مولد فردی بلکه با ایجاد یک نیروی مولد جدید که ذاتا جمعی است روبهرو هستیم".

آن نیروی مولد جدید که بر اثر کار جمعی تکوین مییابد تنها از طریق ارادهی اکثریت آن امکان پذیر است. وگرنه کار جمعی پا نمیگیرد. سهل است ارادهی جمع به ارادههای ناهمایند و در تضاد با هم تجزیه میشود و یک دیگر را خنثی میسازد. اگر جمعی نتواند هویت جمعی خود را متبلور سازد جمع نیست . کمترین عارضهی این امر تعدد اراده در عمل است معهذا بدترین سویه آن را باید در نمایش تعدد هویت نزد مردم جستجو کرد. به سخن دیگر تعدد اقدام و عمل به تظاهر تعدد هویت نزد مردم منجر میشود که جز گیجی برای مردم نتیجهای در بر ندارد. راهکارگری الف به شمال میرود و راهکارگری ب به جنوب راه کارگری ج به غرب و راهکارگری د به شرق. در این نگاه به تشکیلات سازمان یک جمع ارگانیگ نیست که برای تحقق یک استراتژی سیاسی برای تاثیر گذاری بر رخدادهای سیاسی فعالیت میکند در این نگاه تشکیلات محل جمع تصادفی افرادی است که هرکس ساز خود را کوک میکند و به جز چند محور عام که در صحنهی سیاسی ما به ازای مستقیمی ندارد به وفور سخنان ناهمایند گفته میشود.

وانگهی هر پدیده با وجه غالب آن تعین پیدا میکند. این سخن من نباید بدین گونه فهمیده شود که پس وجه غیرغالب آن باید نفی شود. من دارم در این جا به جایگاه نظر مسلط اشاره میکنم. که موضع رسمی سازمان ما را عینیت میبخشد نه ترکیب سازمان ما را. وگرنه وجود اقلیت در سازمان و هم ارز کردن آن با اکثریت مثل این میماند که به خاطر وجود بقایای عشیرهای در بلوچستان روابط مسلط سرمایهداری را در ایران مورد انکار قرار دهیم. قبول نظر مسلط، نفی نظرغیر مسلط نیست اما هم ارز کردن آنها تجلی بارز گرایش ضدیت با دموکراسی است. بشر تا کنون نظامی برای تنظیم روابط افراد پایهریزی نکرده است که عیب و نقصی نداشته باشد ولی با قاطعیت میتوان گفت از میان مدلهای تنظیم روابط افراد، قاعده دموکراسی تاکنون بهترین آنها به شمار میرود .