چند نکته درباره دموکراسی نمایندگی

ح. محسنی

در تشکیلات ما گرایشی تکوین یافته که یکی از مختصصات فکری آن نفی دموکراسی نمایندگی است من در نوشتهای دیگر به نقد این رویکرد پرداختهام (مراجعه کنید به مقاله من در سایت راهکارگر به نام "یک خوانش شبه آنارشیستی از مارکس (نقدی بر آرای پیران آزاد" در این جا تلاش میکنم به سه نکته در این باره اشاره کنم:

الف- بین پارلمان و پارلمانتاریسم تفاوت معینی وجود دارد. اولی یک نهاد انتخابی است دومی تسلط بورژوازی بر این نهاد انتخابی. برقراری علامت تساوی بین این دو تنها بیانگر عدم درک تمایز بین پارلمان با پارلمانتاریسم است. در حالی که اولی یعنی پارلمان به خودی خودی چیزی را در باره سرشت آن روشن نمیکند، دومی اما نشان میدهد که در این نهاد انتخابی، بورژوازی فرادستی دارد و برنامهها و طرحهای اوست که تعیین و برای اجرا به قوه مجری سپرده میشود. این جزء ذات این نهاد انتخابی نیست که ضرورتا و ذاتا به تسلط بورژوازی منتهی شود. تحت شرایط معینی نمایندگان مردم میتواند این نهاد را تسخیر کنند چنان که در مرحله معینی از انقلاب فرانسه گرایش غالب چنین بوده است. و ژاکوبنها در آن فرادستی پیدا کردهاند. در شرایطی که مردم نمیدانند که خورشید شان کجاست صدالبته نمایندگان بورژوازی پیروز میشوند؛ اما از این واقعیت ساده خود نهاد انتخابی را نفی کنیم معلوم است که داریم علت را با معلول عوضی میگیریم چنان که رفقای گرایش جدید سازمان ما به چنین خبطی در میغلطند.

ب-این نظر ربطی به نظریه سیاست مارکسیستی ندارد. و مارکس و انگلس بارها ضمن نفی خرافهگرایی پارلمانتاریستی نقد را بر این نهاد انتخابی انکشاف ندادهاند. کافیست در این باره به موضعگیری آنها مراجعه کنیم.

مارکس در مقالهای علیه یکی از کسانی که از فهم تمایز پارلمان با پارلمانتاریسم باز میماند و از موضع "دولت شرقی" به پارلمان حمله میکند چنین مینویسد:

"دارودستهی دیگری از همین "مردان عاقل" در انگلستان ظهور کرده که نه رابطهای با حکومت و طبقه حاکم و نه با چارتیستها دارند. چارتیستها چه میخواهند؟ آنان پاسخ میدهند که چارتیستها میخواهند با ارتقای پارلمان به سطح قدرت خلق، همه توانی آن را افزایش و گسترش دهند. آنها پارلمانتاریسم را در هم نمیشکنند بلکه قدرت بیشتری بدان میدهند. کار درست درهم شکستن نظام نمایندگی است! مرد عاقلی از شرق به نام دیوید اُکهارت رهبر این دراوسته است". دریپر توضیح روشنگری دارد بر این قطعه مارکس که در آن زاویه نقد اُکهارت بر نظام نمایندگی روشنتر میشود او میگوید: "مارکس شرح میدهد که اُکهارت میخواهد مسیر حرکت تمدن را به عقب وبه شرایط قدیم انگلوساکسن، "یا باز بهتر بگوییم به شرایط دولت شرقی" به محلی گرایی و به شرایط اقتصادی پیش از تقسیم کار مدرن و سرمایه متمرکز بازگرداند".

این تنها مارکس نیست که به دفاع از نظام نمایندگی بر میخیزد. انگلس نیز با جسارت و تیزی قلم خود در یک جدل با شخصی به نام کا. ال . برنیس درونمایه ارتجاعی چنین رویکردی را به خوبی افشا میکند و میگوید:" وی [ال برنیس] در برلینر زایتونگ هال مینویسد و وقتی که افاضاتی به زعم خود کمونیستی [نظیر افاضات ر. تقی روزبه] علیه بورژوازی را به صورت چاپ شده در آن میبیند مثل کودکان به وجد میآید. طبعا سردبیران و دستگاه سانسور هر آن چه را که علیه بورژواهاست تحمیل میکنند و کنایههای اندکی را که علیه خودشان است، خط میزنند. او به نظام حقوقی، "آزادی بورژوایی مطبوعات"، نظام نمایندگی و غیر دشنام میدهد. به او توضیح میدهم که این به معنی کار برای پادشاه پروس است و غیر مستقیم علیه حزب ماست... وی را آگاه میکنم که زایتونگز هال اجیر حکومت است...).(نظریه انقلاب کارل مارکس، هال دریپر، حسن شمسآوری ). فکر میکنم که دفاع مارکس و انگلس به حد کافی روشن باشد.

ج. نفی نظام نمایندگی از موضع دموکراسی مستقیم با این پیش فرض سادهلوحانه صورت میگیرد که دومی ضرورتا و ذاتا سوسیالیستی است. ما به تجربه میدانیم که در یونان باستان تا در کانتون های سوئیس از دموکراسی مستقیم بهره جستهاند. تا کنون کسی چنین مدعایی نداشته است که صرف وجود آن بار سوسیالیستی داشته است. به علاوه در جامعه آتی قانون اساسی سوسیالیستی چگونه میتواند از طریق دموکراسی مستقیم تدوین شود. دیوید لایبمن نکته نغزی دارد که میگوید ما باید از مشارکت موثر نه افراطی دفاع کنیم. رفقایی وجود دارند که به خود این مقوله برخورد ایدئولوژیک میکنند و آن را از محدوده منطقی خود خارج میسازند. تردیدی نیست که تعیین سیاست باید با مشارکت مردم صورت گیرد اما پرسش این است که در همه امور فنی و اجرایی این سیاست نیز مشارکت مردم لازم است؟ به علاوه ما در ایران بخشهایی داریم که نقش استراتژیک دارند نظیر نفت و گاز؛ آیا باید صرفا کارکنان آن به طور مستقیم سرنوشت آنها را تعیین کنند یا همه مردم؟ اگر پاسخ شق دوم باشد چگونه؟