رابطه سوسیالیسم وآزادی،معنای کمون، معنای هژمونی ونقش حزب، طبقه وبی شماران

تقی روزبه

دراین نوشته که درادامه "پرسش باچه هدفی"نگاشته شده است به رابطه سوسیالیسم وآزادی درسند سیاسی اول،به رابطه اقلیت واکثریت،مساله هژمونی ومفهوم بیشماران وطبقه درادامه می پردازم.

 

رابطه سوسیالیسم وآزادی

علیرغم شماری ازاشتراکات بین دوپیش نویس سیاسی شماره 1و2، گرچه با فرمولاسیون ها وتأکیداتی گاها متفاوت،بااختلافات ریزودرشت گوناگونی هم بین این دوسند مواجهیم که به سه مورد ازمهمترین آنها بصورت خیلی خلاصه اشاره می کنم:

الف- دربخش تحولات جهانی وبحران جهانی سرمایه داری سند اول به توصیف صرف وخامت بحران وچندوچون آن بسنده کرده است که گوئی شدت وویژگی های آن، استمرار واعتراضاتی که برانگیخته است،کم وبیش همانی است که سالهاست شاهدش بوده ایم وهیچ نشانه ای ازتعمیق وویژگی های جدید درآن دیده نمی شود. واین درحالی است که گسست نسبی حلقات مهمی اززنجیره جهانی سرمایه داری درخاورمیانه وبحران سراسری آن که هنوزهم ادامه دارد وسران گروه 8 آنرا به فروپاشی دیواربرلین تشبیه کردند، ونیزدرخود اروپا تعمیق بحران به مرزورشکستگی گروهی ازکشورهای این قاره وخطراتی که یک پارچگی اتحادیه وسقوط یورو را تهدیدمی کند(وسند اول هم به آنها بدون نتیجه گیری لازم اشاره کرده است) ومهمترازهمه دامنه وکیفیت اعتراضاتی است که باورود نیروهای تازه اجتماعی،بویژه نسل جوان با شعارهای جدید و به مبارزه علیه سیستم که با تجمعات گسترده خیابانی وتصاحب میادین همراه است، نشاندهنده ورود بحران به فرازجدید است. بحران دموکراسی نمایندگی وپارلمانی باوج تازه ای رسیده و مبارزه علیه سیستم سیاسی سرمایه داری(سیستم نمایندگی و پارلمان) وطرح شعارهائی پیرامون دموکراسی واقعی ومستقیم ازهم اکنون، وتأکید برسازمان یابی افقی را دربخشهای ازجمعیت را، درکل می توان به مثابه تحول جدیدی به شمارآورد که درمبارزات ضدسرمایه داری ومبارزه برای جهانی دیگربوجود آمده است. گرچه این جوانه ها هنوزبقدرکافی فراگیرنشده اند وبا چالش های گوناگونی همراه هستند

ب-درمورد نوع سازمانی یابی، سند اول آن را تاسطح امرفنی وفراطبقاتی که گوئی هیچ فرقی بین سازمان یابی های افقی و عمودمی وجود ندارد وهردوی اینها ازنظرمبارزه طبقاتی واز منظر سوسیالیستها بالسویه هستند،تنزل داده است. نمی توان ماهیت ونوع سازمان یابی را به اشکال سازمان یابی تنزل داد. بی شک سازمان یابی اشکال متنوع وگوناگونی دارد،اما دراینجا اولا بحث ما ماهیت ونوع سازمانی بابی مبتنی برسلسه مراتب وعمودی، ویا افقی است نه بحث اشکال آن. ثانیا سازمان یابی بیان کننده نوعی ازمناسبات اجتماعی است که بدرجات گوناگونی می تواند بیان کننده مناسبات سلطه ویا دوری ازآن باشد. بنابراین برای کمونیستها درنگ بر انواع سازمان یابی ها دارای اهمیت است.همانطوکه کمون پاریس ویا شوراها درروسیه که ازابتکارات جنبش های اجتماعی بودند دارای اهمیت بوده اند. تفاوت بین نوع وماهیت سازمان یابی ها واشکال هرکدام از آنها،بالسویه نبوده وبالسویه هم بازتاب دهنده مبارزه طبقاتی نیستند. این حقیت داردکه در واقعیت های اجتماعی وشرایط انتقالی جامعه همواره نه باخلوص بلکه با ترکیب های گوناگونی ازانواع سازمان یابی واشکال متعلق به آنها مواجهیم، اما این به معی بی طرفی کمونیستها نسبت به نوع مناسبات نهفته درهرکدام ازآنها نیست. بدیهی است که مدافعان آزادی وبرابری اجتماعی دفاع وتقویت آن نوع مناسبات وسازمان یابی را وجه همت خود قرارمی دهند که که حامل کمترین سلطه وبیشترین بسیج ومشارکت و ابتکارازپائین ونقش آفرینی مجامع آنها باشند.آنها مجازنیستند که نسبت به دست آوردهای جنبش وترجیح سنگینی کفه آن نوع وشکلی که درخدمت مقابله بامناسبات سلطه است خود را بیطرف نشان بدهند.

ج-سومین اختلاف را باید جدائی بین سوسیالیسم وآزادی دربینش این رفقا دانست.

درسند شماره 1 سیاسی دربند 8 ماده 3 چنین می خوانیم:"چالش بعدی پیوند مبارزه برای آزادی بامبارزه برای سوسیالیسم است.چپ درحالی که می بایست به منطق ونیزالزامات مبارزه هریک ازآن ها توجه داشته باشد،درعین حال باید ترکیب بین این دومبارزه را نمایندگی کند؛ وازایجاد تقابل بین این دوسطح ازمبارزه،یا تکیه یک جانبه برهریک ازآنها اجتناب ورزد."

چنانکه مشهوداست ماشاهد جدائی وسپس تلاش برای پیوند وترکیب این دوسطح ازمبارزه یعنی سوسیالیسم وآزادی ازیکدیگر توسط چپ ها هستیم.آگرسوسیالیسم به مثابه بدیل سرمایه داری حامل آزادی نباشد،وآزادی دربیرون ازآن قرارداشته باشد، چگونه خواهد توانست خود را بدیل عنوان کند،اگرنخواهیم که به "سوسیالیسم" تجربه شده وبا تکیه صرف برشعارنان وعدالت برگردیم که نتیجه اش را دیده ایم. درواقع پیوند نان وآزدی درهم تنیده شده است وبدون برابری آزادی واقعی وجود ندارد وبدون آزادی هم سوسیالیسم وجود نخواهد داشت.نقد سازمان هم ازبحران وفروپاشی بلوک شرق چیزی جزتأکیدبرجداناپذیری سوسیالیسم وآزادی نبود که دراسناد برنامه ای سازمان هم گنجانده شده است.با این همه این رفقا اصراردارندهمانطورکه درسندپیشنهادی خود درسال گذشته نیزاصرارداشتند، این دومقوله ضمن داشتن پیوند ازهم جداهستند. وبراستی اگرچنین توهمی وجود داشته باشد که آزادی وجود جداگانه دارد چگونه می توان کارگران ونسل جوان را به سوسیالیسم جلب کرد؟ آنچه که دراین میان خلط مبحث شده است چیزی جزهمان آزادی صوری بورژوائی نیست که پوششی است برای تحکیم سلطه وهژمونی اقلیت سرمایه دار. بی شک مبارزه برای همین اندازه آزادی هم درکشورهای استبدادی مفیداست وسوسیالیستها درجوامع استبدادی برای آن نیزمبارزه می کنند،اما چنین کاری به معنی جداسازی این دومقوله نیست.این جداسازی معنای هردورا مسخ می کند ونتیجه اش-خواسته وناخواسته- نیزجزآشفتن صفوف گفتمان آزادی وبرابری اجتماعی،بی تاکتیک واستراتژی کردن آن نیست.چرا که دراین رویکرد آزادی درمعنای جداشده اش لااقل تاسرنگونی رژیم وشرایط جدیدمساله عمده است وسوسیالیسم مساله ثانوی .درحالی که دریک استراتژی سوسیالیستی مبارزه علیه استبداد دریک جامعه سرمایه داری جدازمبارزه طبقاتی ومبارزه برای آزادی ونان وبرای سوسیالیسم نیست.

 

بازهم پیرامون رابطه اقلیت واکثریت

یکی از سوالات رفیق حشمت که متأسفانه باتحریف مواضع من نیزهمراه است، پیرامون رابطه اکثریت واقلیت وجایگاه هرکدام درسازمان است. اومدعی است من آنها را همسان گرفته ام ودموکراسی را بی معناکرده ام. من نه فقط درنوشته های متعددی به رابطه بین اقلیت واکثریت پرداخته ام،بلکه درهمین ستون مباحثات درمطلبی تحت عنوان "پیش نویس مبانی اساسنامه ای سازمان گامی به جلو یا به عقب؟" به آن پرداخته ام که که اگردقت بیشتری می شد دیگرنیازبه زحمت تکرارش نبود:

"...درهرحال مواضع اکثریت بیانگر مواضع اکثریت اعضاء یک سازمان است و مواضع اقلیت هم بیانگر مواضع اقلیت آن، ومواضع کل سازمان نیز دربرگیرنده هردو آنهااست. آیا دراین گزاره ساده وبازتاب دهنده واقعیت، امرغریب وثقیل الهضمی وجود دارد؟! درمواقعی هم که امکان دست یابی به امرمشترک دشوارمی گردد، ونیازبه موضع گیری وجود دارد،همانطورکه درسازمان موجود ما هم بارها انجام شده ومی شود، قید پسوند اکثریت واقلیت درذیل اشتراکات ویا درکنارآن ها بخوبی هم واقعیت وحدت وامرمشترک را به نمایش می گذارد وهم واقعیت تکثررا وهم درعین حال توان وانعطاف لازم برای موضعگیری های ضروری را. باین ترتیب مانیازی به نمایش کاذب ازسیمای یک پارچه ویکدست درمقابل افکارعمومی تحت عنوان نظررسمی سازمان که درماهیت خود مبین سرکوب وانکاراقلیت ها وگرایشهای دیگراست،نداریم.قیدنظراکثریت درکنارنظراقلیت درموارد اختلاف،حاکی ازآن است که موضع و پراتیک غالب سازمان کدام است، بدون آنکه خود را معال کل سازمان عنوان کند. حال این را مقایسه کنید باسوال ر.حشمت:. اگر اقلیت همسان با اکثریت در یک تشکیلات صرفنظر از این که کدام یک مواضع درستی دارند آن سازمان را نمایندگی میکنند. پس دموکراسی چه معنایی دارد؟

پس روشن است نکته اصلی نه همسان انگاشتن اقلیت واکثریت بلکه برسر آن افزوده ای است که اکثریت بیش ازوزن خودمی طلبد که چیزی جز ادعای نمایندگی کل سازمان ومجموعه،یعنی همان تمامیت خواهی نهفته در درک ازرابطه اقلیت واکثریت نیست. البته فارغ ازاین سهم خواهی تنطیم مناسبات رفیقانه وهم آهنگ با توجه به مبانی و اشتراکات پایه ای وپیشبرد اهداف مشترک بین آنها امری است ممکن وضروری وشدنی.مهم است بدانیم که رویکرد یکسان انگاری کلیت سازمان واکثریت نه فقط به معنی نادیده گرفتن کاراکترچند گرایشی سازمان است بلکه صرفنظرازاین یا آن شخص ونیات آن، درمسیر الگوی قابل تعمیم می تواند درعمل به دستاویزی برای سرکوب و به تبعیت واداشتن اقلیت دربرابراکثریت،بعنی به آن چه که بدان باور ندارد تبدیل شود. ماباید درهمان خانه کوچک خویش به تمرین دموکراسی وبرقراری مناسبات برابروکمونیستی به پردازیم وگرنه به عنوان مدافعان ورزمندگانی برای جهانی دیگروجود واقعی نخواهیم داشت."

چنانکه ملاحظه می کنید دراین پاسخ هیچ نشانه ای ازدیکتاتوری اقلیت براکثریت که ترم مطلوب همه کسانی است که بنام اکثریت همیشه اقلیت را وحتی بعضا خود اکثریت راسرکوب کرده اند(وازقضا درتجارب گوناگون تاریخی تحت همین عنوان،درواقعیت تجسم دیکتاتوری اقلیت بوده اند).علاوه برنکات بالا درنوشته من بخشی هم مربوط به سه رویکرد استالینیستی وشبه استالینیستی ودموکراتیک پیرامون رابطه اکثریت واقلیت است که گرایشهای موجود درچپ پیرامون این مساله را دسته بندی کرده واین امکان را می دهد هرکس و هرجریانی نگاهی به خود افکنده و به بیند براستی درکدامیک ازاین کاتاگوری ها جا می گیرد.

یکی ازنکات جالب بررسی رابطه اقلیت واکثریت، این واقعیت است که اکثریت خود طیف رنگارنگی است وآنگونه که وانمودمی شود به معنای یکدست ویک پارچه وجود خارجی ندارد.و دراین میان چه بسا مدعیانی که بنام اکثریت سخن می گویند معمولا خود گرایشی دراقلیت هستند که باداشتن برخی امتیازات خود را سخنگوی اکثریت وفرموله کننده مطالبات آنها درمی آورند(منظورم تجاب عام است والزامات نظراست ونه الزاما درتشکیلات کنونی خود). وحال آنکه درواقعیت امرمقوله اکثریت ویا مسامحتا مردم بدلیل طیف بندی وتحولات درونی خود نمی تواند خود را درقالب نمایندگی واحد ویکدستی بیان کند مگرآنکه قبلاتمایزات وتنوعات آنها انکارشده ویکدست سازی صورت گرفته باشد ومتقابلا با واگذاری حق تصمیم گیری به دیگران این یکدست سازی تشدیدگردد. تنها دراین صورت وبه این معناست که نمایندگی صورت می گیرد:باحذف گرایشات گوناگون ویکدست سازی موکلین وسخن گفتن ازجانب آنها. روسونیز بخوبی درنظریه قرارداداجتماعی خود تناقض دمکراسی واقعی را با اصل نمایندگی واقلیت واکثریت کردن دریافته بود ومعتقدبود که(مردم) اکثریت نمی تواند درقالب نمایندگی وتفویض رأی به دیگری بیان گردد،مگرآنکه به شیوه دموکراسی مستقیم باشد. گرچه او بانگرانی از دموکراسی مستقیم وحق تصمیم گیری توده ها، نهایتا همان سیستم دموکراسی غیرمستقیم ونمایندگی را مورد دفاع قرارمی دهد.دقیقا دراین جاوبربسترچنین روندی است که دیکتاتوری اقلیت-همانطورکه درجوامع سرمایه داری اکنون بخوبی شاهدش هستیم- شکل می گیرد وقادراست با مترسک نمایندگی مردم واکثریت حکومت اقلیت را برپادارد. مساله هم به نمایندگی صادق وکاذب مربوط نمی شود.همان نمایندگان صادق هم دراین چرخه محکوم به نادیده گرفتن نظرات ومطالبات موکلان خویش هستند.

خلاصه آنکه دریک سازمان، جایگاه اکثریت واقلیت را باید درچهارچوب یک امرکلی تریعنی آن مجموعه وتنه ای که این شاخ وبرگها بخشی ازآن هستند فهمید. این مجموعه خود براساس اشتراکات پایه ای ازیکسو وبرسمیت شناختن تمایزات موجود ازسوی دیگر تعریف می شود وسازماندهی یعنی سازماندهی همین گوناگونی ها درضمن اشتراکات.درعرصه هائی که اختلاف نظروجود دارد طبعا موضع مشترک وبنام کل مجموعه ممکن نیست.گرچه هرکدام ازاین مجموعه ها می توانند درموردمواضع اخص خود و بنام خود اتخاذ موضع نمایند.

ماهیت دولت کمون

یکی دیگراز سوالات وانتقادهای مطرح شده پیرامون ماهیت دولت نوع کمون است.پایه سوال برگرفته ازیک تفسیرمعین ازماهیت کمون وانکارتفسیروحتی پیشینه اختلافات پیرامون این مساله است.درهرحال بدلیل آنکه درک ازماهیت کمون پاریس به مثابه نه دولت باردیگرتوسط برخی رفقا مناقشه انگیزشده است(بدلیل مرزبندی آنها با جریان دیگر) ، به توضیح تفصیلی ترآن می پردازم:

درک های متفاوت ازماهیت کمون در زمان خود مارکس هم وجود داشت. بنابراین وجود تفاسیروبرداشتهای مختلف را چه درجنبش کمونیستی وچه درمیان صوف سازمان خومان انکارنمی کنم ومدعی نیستم که یک تفسیردرسازمان وجود دارد. اما آنچه که به تفسیرمورد نظرمی برمی گردد درک من ازماهیت آن به مثابه "نه دولت" است وارزیابی من ازسخنان مارکس پیرامون ماهیت کمون درمقدمه جنگ داخلی ناظربرهمین برداشت است :

"مارکس درمقدمه جنگ داخلی فرانسه کمون را چنین تعریف می کند:کمون انقلابی برعلیه این یا آن شکل مشروع قانونی جمهوری ویاسلطنتی قدرت دولتی نبود،بلکه انقلابی بود علیه نفس دولت ...که مردم برای بازپس گیری کنترل زندگی اجتماعی خودشان برپاداشتند...

این انقلابی نبود که قدرت متشکل حکومتی را ازیک جناح طبقات حاکمه به جناح دیگری منتقل کند.بلکه انقلابی بود برای درهم شکستن خود این ماشین منفورسلطه طبقاتی...

کمون یعنی جذب مجدد قدرت دولتی توسط جامعه،جامعه ای که بانیروی زنده خودش تعریف می شود ونه بانیروهائی که آن را تحت کنترل وانقیاددارند،یعنی توسط خود توده های مردم که بجای نیروی متشکل سرکوب کننده اشان نیروی خودشان را سازمان می دهند....1*

****

اساسا معنای خود کمون هم به معنی سازمان اشتراکی بوده است ودرنامه انگلس به ببل(به همراه استفاده از "ما" که شامل نظرمارکس هم هست) در1875 آنها به حزب سوسیال دمکرات پیشنهاد می کنندکه هرجا که دولت موردنظر دربرنامه آنها آمده است اصطلاح "سازمان اشتراکی" را بجای آن بگذارند. انگلس درهمین نامه صراحتا اعلام می کند که کمون دولت به معنای اخص کلمه نبوده است.

جالب است که لنین دردولت وانقلاب علیرغم مواضع ویاتفسیرمتضاد خود ازدولت وانتقاد به آنارشیسم، درتفسیراین نامه چنین می نویسد: "دربین بلشویکها قطعا کسی یافت نخواهد شد که با توصیه انگلس ومارکس مخالف باشد.اشکالی که پیش خواهد آمد شاید فقط درمورد اصطلاح باشد که درزبان آلمانی برای"سازمان اشتراکی" دوکلمه وجود دارد وانگلس آن کلمه ای را برگزیده است که معنایش سازمان اشتراکی جداگانه نیست بلکه مجموعه وسیستمی ازاین سازمانهاست.درزبان روسی چنین کلمه ای وجود ندارد وشاید این اجبارپیش آید که کلمه فرانسه"کمون" انتخاب شود،گرچه این کلمه هم دارای نارسائی هائی است.

ازلحاظ تئوریک،مهمترین نکته درگفته انگلس این است که "کمون دیگردولت به معنای اخص کلمه نبود"پس ازشرح فوق این نکته کاملا مفهوم است.کمون جنبه دولت بودن را ازدست میداد،زیرا بروی لازم می آمد که اقلیت اهالی(استثمارکنندگان) را سرکوب کند نه اکثریت را؛کمون ماشین دولتی بورژواژئی را خورد کرد؛خود مردم بجای نیروی خاص سرکوب به صحنه آمدند.همه اینها دورشدن ازدولت به معنی اخص کلمه است.واگرکمون پابرجامی گردید،آنگاه آثاردولت بخودی خود "روبزوال میر فت" ...."

چنانکه معلوم است درنوشته مارکس ماهیت کمون نه به مثابه یک دولت بلکه به عنوان امحاء نفس دولت وجذب آن درجامعه واداره جامعه توسط خودتولیدکنندگان است.حتی آنها که به دولت گذارمعتقدبوده اند در ابتدای کار به یک دولت زوال یابنده وپژمرنده باورداشتند که بازهم امری کاملا متفاوت از پرنسیب کردن وتبدیل آن به مبانی یک سازمان کمونیستی به مثابه دولت کارگری است. آنچه که درروسیه اتفاق افتاد افزودن ضمائم تازه و بازتولید مهیب تراین دستگاه قهروسرکوب بود.بدیهی است که اگرقرارباشد دولت امری زوال یابنده ودرحال پژمردن باشد ونه برعکس آن، هیچ کسی روی اسب درحال مردن شرط بندی نمی کندتاچه رسدکه آن را به پرنسیبی درمبانی پایه ای خود تبدیل نماید.دولت عصاره وتبلورمناسبات طبقاتی-بورژوائی است و بدون فرایند اضمحلال حاصلی جزبازتولید همان نطام طبقاتی ندارد وتجربه صورت گرفته هم همین را اثبات کرد. همانطورکه مارکس روشن می کند حکومت قدرت متمرکزی است که ازجامعه جداشده وکمون نویدبازگشت مجدد وجذب مجدد آن توسط خود جامعه با نیروی زنده خوداست.

ولی ازنظرگرایش مدافع پیش نویس اساسنامه ای، دولت نوع کمون همان فتح قدرت سیاسی وتشکیل دولت کارگری وسوسیالیستی بجای دولت بورژوائی است ومعنای درهم شکستن ماشین دولت هم نه خود دولت بلکه شکل معینی ازآن است(وحال آنکه به قول مارکس وانگلس تاکنون تمامی انقلاب ها تنها شکل دولت را تغییردادند نه نفس دولت را ولی کمون...). بزعم گرایشی که من ازآن دفاع می کنم دولت سوسیالیستی یک پارادوکس است واساسا نفس دولت نمی تواند بورژوائی نباشد.

 

ما هربرداشتی که ازکمون به عنوان رویدادتاریخی مشخص وارزیابی های مارکس پیرامون آن داشته باشیم درنتایج زیر(خطوط برجسته شده) تردیدی نیست:

ا-کمون ارگان انتقالی بود باهدف و سمت گیری الغای دولت.بقول مارکس شکل رهائی سیاسی رهائی اجتماعی وآزادشدن کار واین کارازهمان لحظه شروع با انحلال ارگانهای سرکوب وده ها اقدام دیگرشروع شده وگام به گام پیش برده می شود.گرچه عمرکوتاه کمون اجازه سیرنهائی آن را نداد. ولی همین ماهیت آن است که مارکس آن را به عنوان تحول عظیمی که جهان را تکان داد مورد ارزیابی قرارداد. اما آنچه که درشوروی سابق طی شد سیرمعکوس آن بود. دولت سوسیالیستی به یک دوره تاریخی ضروری تبدیل شد که چیزی جزغلبه رفرمیسم(اصلاح نظم موجود) وتقویت هیولاوار ماشین دولتی به جای مرگ گام به گام آن نبود.که البته باتئوری هائی چون ساختمان سوسیالیسم دریک کشورو...به توجیه آن پرداخته شد.

2- می دانیم که ازدیرباز همه جریانات راست برای توجیه رفرمیسم خود برطبل نفرت از آنارشیسم کوبیده اند. ظاهرابرخی رفقا نیزبرای حقانیت نظرات خودشروع به کوبیدن برطبل آنارشیسم کرده اند.اما برخلاف تصورشان این کارنمی تواند کمکی به توجیه تک گرایشی کردن بکند. کمون پاریس ازقضا الگوئی بود ازهمکاری گرایشهای گوناگون وازجمله آنارشیست ها وطرفداران مارکس. این که چگونه می توان کمون پاریس را که همراه بود با فرادستی آنارشیست های مدافع انحلال دولت ، به عنوان دولت سوسیالیستی وکارگری مورد ارزیابی قرارداد سوالی است که باید ازآنها کرد .درهرحال بورژوازی چنان در مسخ وتحریف آنارشیسم ونفرت پراکنی علیه آن کوشش وتبلیغ کرده است که کسی جرأت طرح ودفاع از درهم شکستن ماشین دولتی را به خود ندهد واگرهرآینه کسی چنین ادعائی کرد نیمه دیوانه وخیال پردازتلقی گردد.ناگفته نماند که این ترفند البته توانسته بخشی ازمدعیان کمونیسم را نیزنمک گیرکرده و دراین باورخود سهیم نماید. ( درمورد آنارشیسم من درپاسخ به ر.هدایت سلطان زاده به این نوع ادعاها پاسخ داده ام ودراینجا ازپرداختن بیشترآن خودداری می کنم).

3-اگرماهیت ووظیفه کمون ولوبه معنای دولت گذاراز"دولت" به نه "دولت" ،الغاء دولت واعلام مرگ آن بوده است،بنابراین دخیل بستن به امری تاکتیکی ومیرا ودرحال نابودی به عنوان پرنسیپ واصول نمی تواند وجاهت منطقی داشته باشد.واگراصراربرآن شود به معنی اصراربرهمان رفرمیسمی خواهد بودکه دربلوک شرق وسوسیال دموکراسی منجربه بازتولید دولت ویا مشارکت درآن گردید. آنها که به دولت به عنوان میانجی ضروری تأکید می کنند درواقع تنها بی اعتمادی وبی اعتقادی خود را به ظرفیت های تاریخی و توان خود حکومتی وخود رهانی کارگران وزحمتکشان نشان می دهند.

کمک به هژمونی طبقه کارگر یا تعریف خود به مثابه نهاد هژمونیک طبقه؟

بین هریک ازدوتعریفِ فوق ازوظیفه وکارکرد حزب وکمونیستها تفاوت اززمین تاآسمان است. دراولی کمونیستها وحزب درخدمت تقویت هژمونی طبقه و تقویت احاد طبقه به مثابه سوژه های خود رهان وخودکنشگرهستند. تن وسردراین رویکرد جدانیستند وطبقه دارای پتانسیل خودرهان است ودارای پتانسیلی است که باخردجمعی خود می تواند بیاندیشد ودرباره سرنوشت خود وحوزه های عمومی تصمیم بگیرد ونیازی به تنی جدازخود ودرکنارخود-به مثابه نهادی جدا وهژمونیک- ندارد.درحالی که حزب هژمونیک نهادی شده وجدا ازطبقه ودرکنارآن، چیزی جزمسخ کردن معنای خود رهانی طبقه وبازتولید این جدائی واستمرارآن نیست. بدون مبارزه علیه این جدائی ودوگانگی بسودهژمونی طبقه ونقش آفرینی آن، نمی توان صرفا با ادعا وشعار با خطر جانشین سازی مقابله مؤثری کرد و قدرت را به خود طبقه واگذارکرد.تاوقتی معنای حزب درجدائی تنه وتن تعریف می شود و به معنای نهادهژمونی، صرفا با اندرزهای مصلحانه و قول های اخلاقی چنین چیزی عوض نمی شود. درحقیقت نطفه جانشین گرائی درهمین تعریف حزب نهفته است. درشرایط وجود دوگانگی بین طبقه فاقد آگاهی ونهاد آگاه وخط دهنده وهدایت کننده ، چنین نهادی دایما درمعرض وسوسه کسب قدرت است.چنین دوگانگی تنها تفاوت ها وامتیازات را(ازجمله داشتن ونداشتن آگاهی) را نهادی می کند.درواقع قدرت جداشده ازتوده ها را جزازطریق اقلیتی نخبه نمی توان اداره کرد.درتجربه بلشویکها آنها شعار رادیکال همه قدرت به دست شوراها را می دادند ورؤیای درهم شکستن قدرت دولتی را داشتند،بااین وجود بدلیل همان ساختاری که نقش بلشویکها درشوراها رانهادی می کرد و بدلیل نهادی شدن وجداشدن نیروی هژمونیک ورهبری ازطبقه، عملا جایگزین طبقه شدند .هرتعریفی ازحزب که بخواهد امتیاز آگاهی ویا هرامتیازدیگری را نهادی کند نه فقط درمغایرت باخودرهائی است بلکه بازتولید کننده مداوم همین جدائی است. بنابراین تفاوت ماهوی بین طبقه هژمونیک و حزب هژمونیک( به مثابه نهاد موازی طبقه ودرکنارآن) وجود دارد. عدم تمایزوگاها نوسان بین ایندو درپاسخ این رفیق دیده می شود.یعنی درعین حال که دریک جا ازنقش حزب درکمک به تأمین هژمونی طبقه سخن می گوید ،اما درجاهای متعددی ازآن به مثابه نهادهژمونیک و موازی با عناوین گوناگونی چون حزب هژمونیک ونهاد ویا بازوی هژمونیک ونظایرآن صحبت می شود.

علاوه براین درنقد من نسبت به فرمولاسیون مبانی هیچ تحریفی وجود نداردچراکه خود این سند صریحا گفته است" سازمان ما به مثابهی یک تشکیلات کمونیستی نهاد هژمونیک طبقه است".دراینجا هم ازسازمان ما صحبت شده وهم نهاد هژمونیک طبقه.بنابراین بحث فقط تعریف مجرد حزب یا نهاد هژمونیک نبوده است که درسطوربالابه آن اشاره شد، بلکه انتساب این نقش به سازمان ما آنهم درشرایط پراکندگی چپ ودرشرایط گسست این فرقه ها ازطبقه وادعای دفاع ازاتحاد بزرگ هواداران سوسیالیستی است که البته درتناقض باهم بوده وگامی به عقب است. کلمه بر ازخلال همین گسست ها با طبقه ازیکسو وادعای هژمونی برآن ازسوی دیگر بیرون آمده است. درهرحال چنین رویکردی تعریف حزب هژمونیک وتعمیم آن به سازمان خودمان به عنوان مصداق آن- ظاهرا ازلابلای ترجمه ها وروایت هائی ازآن دست که ر.حشمت ذکرکرده برگرفته شده است که اگردرحد نظرات فردی ومباحثات میان چپ ها باقی می ماند مفید هم می بود،اما وقتی مستقیما وبدون بحث نقد وپختگی لازم راه به عرصه هائی چون هویت جمعی ومبانی مشترک یک سازمان راه پیدامی کند مشکل سازمی شود!

حتی باپذیرش این توضیحات نیزخواننده نمی تواند نسبت به پاسخ ها قانع شود،چون گیرم که حزب ویا کمونیستها درتعریف او بخشی ازطبقه کارگر باشند ودردرون آن هستند،اما آیا فرقه های کنونی ویا سازمان ما دارای وزن ومکانی هست که بتواند نقش هژمونی طبقه را بازی کند؟ یا صرفا این یک ادعای فرقه ای است که تنها خاصیتش دامن زدن به رقابت ها وکشمکش با سایر فرقه ها درتصاحب این جایگاه ونقش خیالی است؟! درمورد انتساب این درک ازحزب به مارکس نیزصرفنطرازاینکه ازدرک مارکس نسبت به نقش وچگونگی حزب برداشتهای گوناگونی وجود دارد،مارکس تجارب یک صدوبیست سال اخیر وبویژه تجربه اکتبر را پیشاروی خودنداشت.اوتنها ازتجارب واقعیت ها و انقلابهای زمانه خود متأثرشده وجمع بندی کرده است، وطبعا میراث گرابنهای تجربه بزرگ یکصدوبیست سال نسل های پس ازاو و مسائل ودرسهای آن، قطعا به صرف مراجعه به آراء مارکس قابل درک نیستند.

درهرحال بین ادعای خودرهانی وهژمونی طبقه وقائل شدن نقش نهاد هژمونیک برای حزب(دربهترین حالت فرضی بخش کوچکی ازکارگران سازمان یافته درحزب و نهادی جدا وموازی با طبقه ) شکاف بزرگی وجود دارد. ومعلوم نیست که چگونه یک سازمانی خود را نهاد هژمون،آگاهی دهنده ورهبرطبقه بداند اما هوس خوردن میوه ممنوعه قدرت وجایگزین آن شدن را بخود راه ندهد.مگرآنکه به معصومیت ذاتی چنین حزبی که ازجنس فرشتگان هست باورداشته باشیم .جریانی که که مناسبات افقی ویا بدون سلسه مراتب را برنمی تابد وهم چنان ازنمایندگی وتفویض حق تصمیم گیری سخن می گوید چه نسبتی با رهائی کارگران بدست خود دارد.اساسا شعارخود رهانی وپای بندی حزب به آن الزاماتی داردکه عمیقا با چگونگی ساختار حزبی وعملکردآن و نوع سازمان یابی کارگران وزحمتکشان ونگاه به قدرت سیاسی ودولت و.. پیوندی ناگسستنی داردکه بدون آنها به شعاری توخالی تبدیل می شود.

بیشماران ونفی طبقه

درجائی ازنوشته من کلمه بیشماران به قصد تأکید برافراد طبقه به مثابه سوژه آمده است. ر.حشمت آن را به معنی نفی طبقه دانسته است. اومدعی است که این اصطلاح برگرفته ازنظرات نگری است. گرچه این نوع تأکیدات برسوژه ها درنوشته های من امرتازه ای نیست وقدمت چندین ساله دارد،اما حتی اگرجدید هم باشند و برگرفته ازآراء نگری ودقیقا با همان برداشتهای او، بازهم به معنی نفی طبقه نیست ونشاندهنده سوء درک و تحریف نظرات نگری است. درحقیقت چنین انتقادی ناشی ازدرک وتعاریف سنتی ازطبقه است که درمخالفت با بسط معنای آن به کلیه مزدوحقوق بگیران واستثمارشوندگان وبیکاران ویا فعالیت های معطوف به بازتولید نیروی کار ...قراردارد که البته بیش ازدودهه است که درسازمان مطرح شده وتعمیق پیداکرده است.خوشبختانه این معنای گسترده اکنون درمیان فعالین کارگر ی داخل کشورنیز کمابیش جاافتاده ومعلمان وپرستاران و... بیکاران وزنان خانه داروغیره را نیزازشمول کارخارج نمی دانند.

دراین معنا کارگران وزحمتکشان اکثریت بسیاربزرگ ازجمعیت هستند که گرواقعا بی شماران نیستند پس چیستند؟ درهمین رابطه او با اشاره به نگری وهارت وواژه مولتیتوده(بیشماران)، مدعی است که آنها طبقه را ردکرده واین واژه نافی طبقه است. وحال آنکه چه مواضع نگری را قبول داشته باشیم وچه نه،وقتی نظراو را بیان می کنیم باید سعی کنیم نظرات واقعی او را همانطورکه هست دریابیم ومنعکس کنیم. هرکسی که دوکتاب او وهمکارش، امپراطوری ومولتیتوده را خوانده باشدمی داند که آنتونیو نگری طبقه به معنای سنتی آن را مورد انتقادقرارمی دهد،اما نه درنفی طبقه بطورکلی، بلکه درراستای مفهوم گسترده ای ازطبقه و درانطباق با جهان پساصنعتی وازقضا آنها نقد خود ازنگاه سنتی وتعریف نوین خود را با تأکید به پیروی ازشیوه مارکس ونه الزاما مواضع او درآن زمان، انجام می دهند. درنزدآنها مولتیتوده مفهومی چندوجهی وپیچیده دارد که تاکنون معادل دقیقی هم درادبیات فارسی برایش پیدانشده است.این مقوله همزمان با مشخصاتی چون کثرت، یکتائی اجزاء، روابط مبتنی براشتراک، و طبقه اجتماعی تعریف می شود. نگری وهارت ازقضا فصلی ازکتاب مولتیتوده را به طبقه وتعریف آن اختصاص داده اند. این فصل باعنوان (طبقات خطرناک) باچنین جمله ای آغاز می شود: "مالتیتود یک مفهوم طبقاتی است...". بزعم آنها "ازنظرگاه اجتماعی-اقتصادی مالتیتوده سوژه مشترک کاراست".

می توان نظرات آنها را نپذیرفت یا دربست نپذیرفت،اما نمی توان تلاش آنها را برای پاسخ دادن به پاره ای سوالات انباشته شده پیرامون تحولات پس ازتجربه شوروی وپس ازدهه 60 قرن گذشته وبویژه تحولات چند دهه اخیررا نادیده گرفت.بدون چنین تلاش هائی چگونه خواهیم توانست ازتحولات زمانه سردربیاوریم.بزرگترین آفت چسبیدن به اندیشه های پیشینی وآئینی کردن آنها همین روی ترش کردن برهرگونه نوآوری است.گوئی ستیز سنت بازندگی را پایانی نیست.

2011-07-25

 

1*مترجم فرهاد نيکو
*
ترجمه از متن انگليسی، جلد ٢٢ کليات آثار مارکس و انگلس، انتشارات پروگرس - پيش نويس اول جنگ داخلی در فرانسه - (تاريخ نگارش ژوئیه ١٨٧٠ تا ماه مه ١٨٧١.