فیلسوفان، نویسندگان و هنرمندان فرانسوی مخالف اسلام،

جلال ایجادی

فلاسفه و نویسندگان و هنرمندان فرانسوی حق داشتند به استبداد و دین نقد کنند و ما پس از هزار و چهار صد سال دشمنی اسلام با ما، حق داریم مخالف باشیم ... ما مبارزه علیه استبداد و نقد اسلام را باید ادامه دهیم، هر چند مخالفان نقد دین زیاد باشند و هر چند خدنگ دشمن ما را نشانه گرفته باشد.

پیش درآمد

در اروپا مبارزه برای پیشرفت اجتماعی وهموار نمودن ترقی تکنولوژیکی و اقتصادی از مبارزه علیه مذهب جدا نبود. سلطه کلیسا با رشد آگاهی ودانش علمی وتوسعه روند خردپروری فروریخت. توسعه راسیونالیسم وخردگرائی فلسفی ونقد دگم های دینی گشایش بزرگی در مدرن سازی جامعه پدیدآورد. اثر برجسته فیلسوف فرانسوی رونه دکارت "گفتار درباره روش" که در سال 1637 منتشر گشت و نکته اساسی دکارت که گفت "من فکر میکنم، پس هستم"، رویدادهای تاریخی مهمی میباشند که شک ومبارزه علیه خشک اندیشی وجزم گرائی مذهبی رادامن زدند. "نظم الهی واراده الهی" در بستررشد ذهنیت شکاک ومجموعه تحولات اجتماعی و علمی وفرهنگی واقتصادی، دستخوش بحران گردید. در برآمد این بحران وفروریختن قطعی قدرت مسیحیت کلیسائی، فیلسوفان دوران روشنگری نقش اساسی داشتند. دراین دوران ارزش ها دوباره تعریف میشوند وشالوده زندگی جدید مشخص میشود. قرن هفدهم و بویژه قرن هجدهم میلادی چرخشی اساسی در تاریخ بشری است وبقول کانت: "روشنگری، خروج آدمی است از نابالغی به تفسیر خویشتن خود. ونابالغی، ناتوانی در بکار گرفتن فهم خویشتن است بدون هدایت دیگری." مبارزه علیه مداخله کلیسا در زندگی اجتماعی و خودسری های آن ومبارزه مستقیم علیه دین واعتقاد مذهبی وخدا پرستی فصل شکوهمندی بود که راه را برای خودمختاری انسان وآزادی روح او وقدرتبخشی به حقوق زمینی ودمکراسی باز نمود. جالب آنست که این مبارزه در اروپا گرچه بطور عمده علیه استبداد و علیه دین مسیحیت و سلطه کلیسا بود، ولی در ضمن نقد ادیان دیگررا مانند دین یهود ودین اسلام دردستور قرارداد. روشنفکران وفیلسوفان فرانسوی دوره روشنگری در آثار فلسفی وادبی واجتماعی بانتقاد از اسلام پرداخته ومعتقدند که میان استبداد شرقی و اسلام رابطه ای مستقیم وجودارد. این اندیشمندان از زاویه فکری وآزاد اندیشی وظیفه خود میدیدند واین حساسیت راداشتند که برعلیه خمودگی و اسارت فکری عمل کنند. آنان هرچند دور از رابطه مستقیم با واقعیت خشن مذهب اسلام، ولی نگفتند که بما ربطی ندارد و یا مسئله مرکزی جامعه ما نیست، آنها چشم خودرا نبستند و تعهد روشنفکرانه خودرا نشان دادند. روحیه آزاد وآزادگی بی قید وشرط در نقد دین، اینست پیام این اندیشمندان به جامعه روشنفکری امروزما.

این سنت وسابقه نقد اسلام در غرب واز جمله در فرانسه از عصر روشنگری در قرن هژدهم میلادی تا امروز ادامه پیدا میکند. در ایران نقد خرافات بدوره مشروطیت برمیگردد، ولی متاسفانه وجود استبداد پهلوی وفشارخفقانی روحانیت وعقب ماندگی فرهنگی مانع از توسعه نقد میگردد. انقلاب اسلامی در ایران در 1979، در میان روشنفکران ایرانی وفرانسوی دوواکنش گوناگون بوجود میاورد، از یکسو شیفتگی واز سوی دیگر نگرانی. اجرای احکام اسلامی، خشونت حکومت اسلامی ولایت فقیه و توسعه تروریسم اسلامی، توهمات و تردید های محافل روشنفکری را درهم شکست واین گرایش فکری را تقویت نمود که بین حکومت سیاسی و سیاست اسلامگرا و دین اسلام رابطه ای محکم وجوددارد. تعرض تروریستی ملهم از اسلام در جهان ونیز مداخله جوئی های بنیادگراها درفرانسه در زمینه مسائل آموزشی، حجاب، پزشکی، چندهمسری، سرکوب دختران، ترورفکری در جلسات عمومی وغیره موج جدیدی از انتقاد را برانگیخت. در دوره اخیر ما شاهد هستیم که تاریخ نقد دوران روشنگری دوباره در تاریخ جدید زنده شده و روشنفکر و فیلسوف، هنرمند امروز آشکارا بیش از گذشته به نقد اسلام دست میزند. از آنجا که خصلت اسلام مداخله گری وتجاوز است، باحمله به قبایل شبه جزیره عربستان و تجاوزبه ایران ونیز سرزمین های دیگردر زمان پیامبر و خلفا شروع شد (عبدالحسين زرين کوب در کتاب دو قرن سکوت) ، در طول تاریخ ادامه یافت وبالاخره تجاوز به حقوق انسان در سراسر عمر حکومت اسلامی در ایران ومداخله گری گروه ها و فعالان بنیادگرا در جهان، در زندگی شخصی واجتماعی هرکشوری ادامه دارد. در این خط طولانی اراده و خواست همه متجاوزان و زورگوئی اسلامی، تحمیل الگوی اسلام در اجتماع و اخلاق وسیاست بوده است. من در مقالات پیشین مانند "آقای سروش، اسلام خشن است"، "فمینیسم اسلامی، یک سراب"، "پرسش از سیاستمداران وروشنفکران دینی در باره حکومت لائیک" خطرات اسلام ویا خطرفقدان لائیسیته را بررسی نموده ام ودر این نوشته که در ادامه مقاله قبلی "نقداسلام آزاد است" میباشد، میخواهم روی اهمیت مبارزه فلسفی، نظری و روشنگرانه علیه اسلام اشاره کنم و نمونه هائی از اندیشه متفکران فرانسوی علیه خرافات وتهدید های دیروز وامروزاین شریعت را مطرح سازم. ضرورت نقد در جامعه ما با تاریخ نقد در جهان، پیوند خورده است. کسانی که در جامعه ما نسبت بدین اسلام کوتاه میایند، اهل سازش ومماشات هستند و فکر میکنند حالا وقتش نیست، در اشتباه کامل قراردارند. بعلاوه من اعلام میکنم که بهیچوجه مسئله دشمنی با شخص مسلمان ویا هردیندار دیگری نیست، من به حقوق انسانی آنها آگاه هستم و حتا جریحه دارشدن آنهارا درطرح نظر خود می فهمم. اما صرفنظر ازاشخاص، امر اساسی برای من نقد هر ایدئولوژی وهر دین است، زیرا این نقد یکی از پیشرط های آزادی روحی و فکری انسان است.

نقد فیلسوفان عصر روشنگری علیه مسیحیت واسلام

در اینجا هدف معرفی کامل اندیشمندان بزرگ دوران روشنگری نیست، بلکه از زبان خود آنها، تنها طرح برخی نکاتی است که در راستای مبارزه علیه مذهب واستبداد است و در ضمن پلی بسوی شرایط کنونی ماست. میراث دیدگاه متفکران این دوره شگفت انگیز در جامعه فرانسه ادامه یافته وریشه دوانده است. نقد دین واز جمله اسلام و آزادی اندیشه فرد، جزواین میراث فکری وفرهنگی است. ما به یادآوری این میراث وبهره گیری از آن نیازمندیم.

"فرانسوا رابله" از پیشگامان مبارزه علیه تاریک اندیشی است. او که پزشک و نویسنده انساندوست دوران رنسانس میباشد، به ارزش هائی چون بردباری، صلح، فرهنگ مردمی وبازگشت به ارزش های فلسفی دوران باستان تاکید نموده ومبارزه تند را علیه روحانیون کلیسا سازماندهی میکند. اوخواهان اخلاق ملایم روحانی مسیحی بوده وبویژه طرفدار شادمانی و جشن وشراب میباشد. بخاطردیدگاه انتقادی وتند اش علیه روحانیون مذهبی، مقامات سیاسی و کلیسائی بر طبق رسوم انکیزیسیون، آثار اورا در سال 1544 جزو لیست سیاه فرارداده وافکار اورا خطرناک قلمداد میکنند.

"شارل دو منتسکیو" از متفکران عصر روشنگری فرانسه در 1748 "روح القوانین" را منتشر ساخت وبدین صورت علوم سیاسی را در طراز فلسفه قرارداد. در این اثراو اشکال مختلف حکومت (دموکراسی- سلطنتی- استبدادی)، را به تحلیل کشانده و در ارتباط با پیوند آنها بامحیط خود، به طبیعت و به ویژه مرزهای جغرافیائی و شرایط آب و هوا، می پردازد. منتسکیو مانند برخی از متفکران دوران خود از استبداد میگوید، استبداد شرقی، استبداد روشنگرا، استبداد مقدس، استبداد شخصی واستبداد مشروع. نقد استبداد، منتسکیورا به اصل جدائی سه قوه میکشاند. فلسفه دوران روشنگری یکی از بیماری های عصر خودرا استبداد تشخیص میدهد، و این اندیشمند بزرگ برآنست که این استبداد شرقی در دولت ترک ها ودولت پارس ها و کشورهای آسیا تجلی می یابد، دولتهائی مستبد در کشورهائی بزرگ وزیر آفتابی سوزان. شرق بمثابه مکانی بی تحرک وبا فساد ویا جغرافیائی با استبداد قلمداد میگردد. از نظر مونتسکیواستبداد فقط دولت یک فرد، نبود قانون وقاعده نیست؛ این استبداد به طبیعت افراد این جغرافیا ونیز اسلام بر میگردد. در کتاب معروفش "روح القوانین"، منتسکیتو در تحلیل از استبداد شرقی، یکی از پایه های آنرا مذهب میداند، و مذهب هم رابطه با دیگری است وهم بمثابه عامل کند کننده میباشد وبعلاوه دین پیوسته مورد سوء استفاده قرار میگیرد. اومیگویدمذهب چماقی در دست مستبد میباشد؛ اسلام مخالف قدرت آن پادشاهی است که اصول دین را رعایت نکند و از نظراعتقادی فقط یک قرارداد وآن قرارداد احترام باسلام توسط سوژه و حاکم است. منتسکیو برآنست که هردولتی با همکاری و اتحاد روحانیون مردم را تحت سلطه قرار میدهدو بدبختی آنموقعی است که علمای بزرگ مسلمان با قدرت مطلق استبدادی به همکاری دست میزنند. او هشدار میدهد ومیگوید ازیاد نباید برد که بین استبداد و مذهب یک رابطه حساس وجود دارد، زیرا دین خود مستبد است؛ مادر برابر یک معضل قرارداریم وآن اینکه اسلام گاه بمخالفت با استبداد میپردازد، ولی استبداد با مذهب اعمال قدرت میکند. مونتسکیو بسال 1721 میلادی، در "نامه های پارسی" از سکون مرگبار دنیای مسلمان صحبت میکند. در این اثر"ازبک" شخصیت اصلی از تحرک جامعه پاریس نسبت به سکون "پرس" (ایران) شگفت زده است. نگاه مونتسکیو اینستکه در این جامعه سنتی، مستبد نفع اش درآنست که دیگران را فاسد کند، اواز هرگونه پرهیزگاری تنفر دارد؛ در این جامعه اخلاق در برابر دیکتاتوری قرار دارد ومستبد پیوسته علیه جنبش، جنبش مغز و جسم مبارزه میکند. سرکوب تظاهرات، حتا تظاهرات آرام، یک واکنش طبیعی قدرت حاکم است. فساد در این روند مخرب ناشی از این نظام استبدادی است. از نگاه مونتسکیو فساد و انقیاد وبی چیزی در استبداد شرقی بوجود میاید واین رژیم استبدادی براساس طبیعت اش فاسد است. مونتسکیو برآنست که فقر نتیجه غیر مستقیم استبداد است زیرا خشونت دولتی، جامعه را فقیر تر میسازد، نظامی که تقوا وپرهیزکاری ندارد، بیعدالتی را گسترش میدهد

"هولباخ" فیلسوف ماتریالیست وهمکاردر تدوین آنسیکلوپدی، از مخالفان سرسخت روحانیت کلیسائی بود، خدا پرست نبود ونسبت به کسانی چون ولتر که در اعتقاد شک داشت، بمذهب بشدت انتقاد میکرد.اوفلسفه خود را برپایه طبیعت استوار کرده ومعتقد بود که اخلاق از مذهب جداست. زمانیکه اثرمعروفش "نظام طبیعت" انتشار یافت، دولت وپارلمان فرانسه آنرا محکوم نموده ودر 18 اوت 1770 بدستور مقامات این کتاب را روی پله های پارلمان آتش میزنند وبدنبال آن چند اثر دیگر این فیلسوف به آتش انداخته میشود. از جمله آثار او "رساله درباره سه متقلب: موسی، مسیح، محمد" میباشد که در 1777 منتشرشد. هولباخ در نظراتش سازش دوقدرت معنوی وزمینی راافشاکرده ونتیجه اتحاد میان مذهب و دستگاه سیاسی را، قدرت مطلقه میداند. اودر اثرش "جشن اخلاق" میگوید اتحاد بین کشیش و مستبد بنام خدا وآسمان صورت گرفته وهدفش استثمار مردم است. از دیدگاه هولباخ این رابطه میان مذهب و استبداد فقط به مسیحیت محدود نمیگردد، بلکه اسلام را هم شامل میشود؛ در چنین شرایطی هنگامیکه قانونگذار مذهب را پایگاه اصلی حکومت قرار میدهد بناگزیر به کشیشان وعوامل دستگاه دینی اهمیت گسترده میدهد وبنوبه خود این روحانیون بدفاع از استبداد دولتی بر میخیزند.

"کندورسه" فیلسوف وریاضی دان و سیاستمدار فرانسوی که در نیمه دوم قرن هیجده میزیست، برای ترقی روح انسانی تلاش میکرد وامیدواربود که انسان بتواند در سه زمینه اساسی موفق بشود: از بین بردن بیعدالتی بین ملت ها، پیشرفت برابری در میان مردم وبالاخره تکامل انسان. اواصل کارخود را روی اصلاحات ومدرن سازی جامعه اختصاص داد واز زمان انقلاب فرانسه 1789طرفدار بازسازی ملی جامعه، آزادی مطبوعات و حقوق زنان در رای و انتخابات بود. کندورسه طرفدار حقوق بشر، حقوق زن، یهودیان و سیاهان بود، او فردی عقلگرا وقانونگرا بود و مبارزه تندی را علیه پیشداوری هابه پیش برد ومانند ولترمذهب را به نقد کشید واغلب کشیشان را به مستبدان تشبیه کرده و تبلیغات و حیله گری های آنان را افشا نمود. از نظر اومیان پیشداوری مذهبی و استبداد خط مستقیمی وجوددارد، زیراتمام ادیان بنام خدا خواهان انقیاد انسان نسبت به استبداد میباشند. اومیگفت: "یکی از ویژه گی های مسیحیت تحقیر علوم انسانی بود. دین معتقد بود که فلسفه گستاخی میکند واز روحیه نقادوشکاک و اعتماد به عقل هراس داشت، زیرا این پدیده ها برای اعتقاد مذهبی زیانبار میباشند. روشنائی علوم طبیعی برای دین شرم آور ومشکوک بود زیرا این علوم برای موفقیت معجزه ها خطرناک بودند...پیروزی مسیحیت نشانه انحطاط قطعی علوم و فلسفه بود" ("طرح یک تابلو تاریخی پیشرفت های روح انسانی"، 1795). در سخنی دیگر کندورسه میگوید: "جامعه ای که توسط فیلسوفان ارشاد نشده، توسط شارلاتان ها گمراه میگردد." "هرچقدر مردم روشنتر باشند، آراء آنهارا مشکلترمیتوان جابجا کرد...در شرایط قانونی کاملن آزاد نیز مردم نادان فقط برده خواهند بود." (به "آثار کندورسه 1743/1794 " مراجعه شود)

"دنی دیدرو" فیلسوف نامدار فرانسه که یکی از نویسنده گان آنسیکلوپدی بود و توسط پارلمان پاریس بخاطر ماتریالیسم و بی خدائی محکوم شده بود، در باره مسیحیت در قرن هیژدهم نوشت. "هرگز هیچ دینی باندازه مسیحیت با جنایت عجین نشده است."(سالن، 1763) درجای دیگر مینویسد: "این مذهب از نظر من باطل ترین وخشن ترین دگم ها را دارد." (نامه به ویاله، ژوئیه 1766). در نوشته خود "انتقاداتی علیه نوشته های مذهبی های گوناگون" درسال 1762 نوشت: شک ها در مورد دین اقدام برای تحقیر نیست، بلکه آنها کارهای اساسی هستند. او میگوید هیچ دینی نه ابدی است، نه جهانشمول است ونه با وضوح. دیدرو در نوشته خود معجزه مسیح را بانتقاد کشیده شده وانجیل را بعنوان معجزه خواندن، ابلهانه میداند. دیدرو مینویسد کشیش ها میگفتند که تنها کتاب ما مقدس است وپیامبر ما معجزه میکند؛ حال آنکه نه معجزه مسیح ونه معجزه محمد، هیچیک واقعی نیستند. در نگاه اواگر عذاب جهنم را کنار بگذارید، نیایش وکرنش بخدا پایان میپذیرد. دیدرو که در ابتدا توسط پدرش برای زندگی و فعالیت کلیسائی آماده شده بود، با آزادی و شجاعت به فعالیت های گوناگون رمان نویسی، نمایشنامه نگاری، هنری و فلسفی دست زد، به نقد خرافات مذهبی پرداخت. از جمله نوشته های او "نامه درباره نابینایان برای کسانی که میبینند" میباشد. در این نوشته از آتئیسم وبی خدائی دفاع کرده واعتقاد خود را نسبت به ماتریالیسم مطرح میسازد. اومیگوید مقوله خوب وبد مقولات طبیعی بوده وتقوا از خدا پرستی کاملن جداست. به خاطراعتقاداتش اورا دستگیر کردند ودر زندان ونسن در پاریس افکندند. جرم اوچنین اعلام شده بود: "این فرد جوان با روحیه ای که دارد و دین را مسخره میکند، بسیارخطرناک است. اواز رازهای مقدس با تحقیر سخن میگوید.". درسال 1760 دیدرو در رمان معروفش "راهبه"، که با سبک خاطرات گوئی وبشکل پاورقی منتشر میشد، نظام کلیسائی را به انتقاد کشیده وبرآن بود که این سیستم انسانها را از خود بیگانه کرده وبه درد وعذاب در این جهان محکوم میکند. از نظر او نقش نهادهای مذهبی به تخریب کیفیت انسانی منجر میگردد. اوبرآنست که کشیشان انگل بوده و هیچگونه بهره مندی اجتماعی ندارند وبعلاوه با تخیلات مرگبار وعرفانی کارشان به دیوانگی کشیده و گاه به خودکشی دست میزنند. این رمان یک نوشته کاملن ضد مذهبی وطرفدار آزادی فرد در انتخاب سرنوشت است، برای او تقدیر بی معناست، انسان اراده لازم برای سرنوشت خودرا دارد.

"دلامبر" که در ابتدابه مطالعات دینی پرداخت، ولی این کار رها کرده، به مطالعه در زمینه حقوق، پزشکی و ریاضیات روی میاورد. اوکسی است که با تاثیر از رنه دکارت و جان لاک، راه را باقدرت بسوی راسیونالیسم علمی جدید باز میکند وبا تلاش بسیار وهمکاری با دیدرو به تهیه وتدوین آنسیکلوپدی دست میزند. نوشته او تحت عنوان "گفتار مقدماتی" که در جلد اول آنسیکلوپدی در سال 1751 انتشار یافت وبمثابه مانیفست فلسفه عصر روشنائی ارزیابی شد، به توضیح فلسفه اوپرداخته واعلام میدارد که میان رشد شناخت و ترقی اجتماعی رابطه مستقیم وجوددارد. دلامبر همچون ولتر، به مبارزه گسترده علیه قدرت مطلقه مذهبی دست زده وآنرا سد راه ترقی وپیشرفت ارزیابی می نماید.

"ولتر" نویسنده وفیلسوف آزاد اندیشی بود. او درمبارزه فلسفی خود میگفت زشتی ها را باید به نقد کشید و بویژه زشتی برای او خرافات، دین ومذهب کاتولیک بود، برای او هدف این مبارزه بر علیه بیعدالتی، خودسری، تاریک اندیشی ونادانی وآنچه که ضد انسانیت و عقل ارزیابی میشد، بود. اولین اهرم ولتر هجوو طنز وبه ریشخند گرفتن رسوم واعتقادات مذهبی در افکار عمومی بود. نگاه او هم به ریشخند میگرفت وتقدس زدائی مینمود وبا کلام گزنده در نوشته های گوناگون مردم و جامعه را بانتقاد میگرفت و هم فلسفی بود و مقولات را به نقد میکشید که ازجمله در اثر او"واژه نامه فلسفی" که در 1764 منتشر شد ما شاهد نقد فلسفی هستیم. او میگفت:"امروزه فناتیسم یک دیوانگی مذهبی است، این بیماری با یک جوش چرکین آغاز میگردد." انتقادات او به کتاب مذهبی کاتولیک ها فراوان بود ودر این زمینه طی 1760 تا 1778 بیش از بیست نوشته در رد دین و خرافات، معجزه و خدا، تورات و مسیحیت منتشر ساخت. البته در اواخر در برابر رد قاطع خدا توسط هولباخ ودیگران، در مورد اعتقاد به خدا قدری نظرش تغییر کرد. او مخالف آتئیسم گردید، ولی با شدت تمام علیه کلیسا و عدم بردباری آن مبارزه کرد، اواز حقوق انسانها علیه اسارت فئودالی دفاع نمود، اوروح انسانی را بزرگی بخشید وبانسان آموخت که آزاد باشد. از جمله گفته های ولتر، این جمله معرف است: "من با نظرات شما موافق نیستم، ولی برای اینکه شما حق آنرا داشته باشید که حرف خودرابگوئید، من حاضرم تا پای مرگ جلو بروم". ولتر به دین یهودیت و نیز به مسحیت بانتقاد سخت دست زد و درباره مسیحیت نوشت: "تا زمانی که نادان ها وجوددارند ادیان نیز وجود خواهند داشت و مسیحیت مسخره ترین، واهی ترین وخونبارترین دینی است که دنیا را آلوده کرده است". از جمله کارهای او نوشته یک تراژدی بنام "فناتیسم یا محمد" که در 1736 تدوین گردید، در باره اسلام است. از نظر او موسی یک جادوگربود، عیسی یک یهودی فناتیک بود ومحمد پیامبری دروغین ونیرنگ باز است.

"الکسی دو توکویل" (1859 1805) برآنستکه دمکراسی در پیام مساوات خوداز مسیحیت الهام گرفته است، زیرا این دین همه را در برابر خدا برابر میداند، و ویژه گی تمدن انگلیس وآمریکا در اینستکه که این تمدن روح مذهب و روح آزادی را درهم میامیزد. با این حال توکویل میگوید جدائی کلیسا ودولت بطور قطع با ارزش است، زیرادر این رابطه دوطرفه، یکی تلاش برای تسلط بر دیگری ندارد. اوبرپایه مدل امریکائی آرزوی آشتی دادن روح لیبرالی و روح دین در فرانسه را دارد. توکویل نسبت به دین اسلام نظر منفی دارد زیرا " مکتب محمد دینی است که به شدیدترین وجهی این دوجنبه را در هم آمیخته است، بنحوی که در این دین روحانی بناگزیر یک شاهزاده است ویک شاهزاده، یک فرد روحانی است. تمام عمل زندگی مدنی و زندگی سیاسی برپایه قانون مذهبی تنظیم میگردد." از نظر او این تمرکز و این ادغام اولین دلیل استبداد واولین علت سکون اجتماعی است. این وضعیت تمام ملل مسلمان است ودر مقایسه با کشورهای دیگر که پیش رفتند، علت سقوط ملل مسلمان بوده است. از نظر توکویل اسلام در تضاد با دمکراسی میباشد؛ بزرگی مسیحیت در این است که امور مذهبی را به دین واگذار نمود و وهر آنچه بود را به جنبش های آزاد روح انسانی سپرد. در جای دیگر میگوید: "گرایش خشونت بار قرآن آنچنان خیره کننده است که کسی نمی تواند متوجه آن نشود." البته توکویل در عین رد قاطع اسلام بانتقاد آشکار استعمار در الجزایر پرداخته ومیگوید دولت فرانسه سرنوشت مردمان را به دست جادوگران رها کرده است. او مینویسد استعمار فرانسه در پی چپاول ثروت نهادهای دینی میباشد. اواز وحشیگری استعمار یاد کرده ومیگوید بیشرمی است وقتی میبینید که ما بعنوان "ملتی با تمدن" تمام آثار وروشنائی آنها رااز بین میبریم (رجوع شود :"یادداشت هائی در باره قرآن ومذاهب"، انتشارات بایار و نیز "درباره دمکراسی در آمریکا"، انتشارات پلیاد ، جلد 2. پاریس) توکویل در مکاتبات خود که در در 21 مارس 1838 مینویسد: گرایش های خشن و احساسی موجود درقرآن هرکسی متوجه خود میکند. قرآن با تک خدائی اش، نسبت به چند خدائی از نظر مقولات روشن بوده ودارای نگاه وسیع میباشد، حال آنکه باید یاد آوری نمود که "محمد تاثیر بزرگی روی بشر گذاشته، ولی به گمان من این تاثیر بیشتر زیان آور بوده است ونه نجات بخش." در یک نام هدیگر مینویسد: "با توجه به وضعیت مسلمانان در الجزایر وشرق من قرآن را زیاد مطالعه کرده ام، با این مطالعات من دریافتم که درجهان کمتر دینی میشود یافت که مانند دین محمد برای انسانها شوم باشد. این دین علت اصلی سقوط کنونی دنیای اسلام است." ("نامه های گزیده توکویل"، گالیمار 2003، پاریس)

حرف اصلی این فیلسوفان کدامست؟ آنچه که در این بخش اهمیت دارد توجه بزرگان اندیشه به شرایط آزادی انسانی است. ازجمله عوامل لازم این آزادی مبارزه علیه مذهب وعلیه استبداد است، آنها این دو مبارزه را از یکدگر جدا نکردند. آنان در پی روشنائی هستند، آزادی را نتیجه عمل انسانی دانسته واین عمل از تقدیر خدائی جدامیدانند. برعکس تقدیر خدائی و دین نه درراه رهائی انسانی، بلکه درجهت حفظ مناسبات اسارت بار است. فیلسوف ونویسنده به جامعه میاید وبا شهروند پیمان میبندد تا علیه ظلمت واستبداد پیکار کند. در ادامه این سنت یکی دیگر از تلاش های تاریخی در فعالیت روشنفکر وسیاستمدار علیه سلطه کلیسا، مبارزه برای قانون لائیسیته در 1905 در فرانسه است. کلیسا که با قدرت تمام درپی تسلط خود برآموزش ومدارس وذهن نوجوانان بود، با مبارزات شخصیت های لائیک که باصل جدائی کلیسا ودولت اعتقادداشتند، بالاخره امتیاز وموقعیت خودرا ازدست میدهد وکلیسا مجبور میشود تا قواعد جدید بازی را بپذیرد وحضور انبوه وسنگین وخفه کننده خودرا کاهش دهد. درفرانسه در نتیجه این جابجائی ها دولت سکولارمستقر میگردد، بدون آنکه این مبارزه کاملن خاتمه یابد. بنابراین مبارزه علیه دین و نقد قاطع آن توسط روشنفکرفیلسوف یک امر برجسته بود. تاریخ دوران روشنگری عصر برخورد اندیشه ها بود ونه پناه بردن در جزمیات گذشته و یا هراس وبزدلی روشنفکری. ماباید از مونتسکیو ها وولترها بیاموزیم. بحث برسر یکسان قراردادن دوجامعه دیروز وامروز نیست. بحث بر سر نفی اخلاق و معنویت نیست، زیرا همانگونه که "باروخ اسپینوزا" میگفت اخلاق واتیک مجزا ازدین است. بحث بر سر شجاعت وتیز بینی روشنفکر، بحث بر سر تشخیص دین بعنوان یک عامل منفی واستبدادپرور است. بدون شک، بدون این مبارزات فلسفی و نظری وسیاسی علیه مذهب وکلیسا، دسترسی به آزادی انسان و حقوق او، دسترسی به حقوق بشر وحقوق شهروندی و به عقب راندن دین، میسر نبود. سه قرن پیش روشنفکر جهان اندیشه روشنگری هوشیار بود و در نقد اسلام نوشت. پس چرا روشنفکر ایرانی درزمان انقلاب اسلامی این هوشیاری را نداشت؟ وامروز روشنفکرانی که در پی نقد اسلام هستند، مورد انتقادوسرزنش قرارمیگیرند که چرا نقد دین میکنید. دیوارهای نادانی وسانسور و خودسانسوری درجامعه ایرانی عظیم هستند. از این دیوارهای هولناک نباید هراسید.

اسلام، معضل میشل فوکو وآیات شیطانی

در قرن بیستم نسبت به اسلام در غرب وبویژه در فرانسه سه دیدگاه پیوسته در کنار یکدیگر موجود بوده اند: دیدگاه کلیسائی و استعماری، دیدگاه آشتی ودوستی با اسلام و دیدگاه نقد اسلام.

دیدگاه کلیسائی واستعماری: دین مسیحیت درمقابله با امپراتوری عثمانی و رقابت با اسلام، آنرا "ضد مسیح" معرفی کرده وبگفته مارتین لوتر که در "آنسیکلوپدی کاتولیک" در 1911 انتشار یافته، "محمد فرزند شیطان است"ویا "از شیطان الهام میگرفته است". بعلاوه نظر رسمی کلیسا برآنست که "در این قوم در ابتدا ستارگان، خورشید و ماه را میپرستیدند. سپس پیروان این دین خیالی قراردادها را با کسانی که به این دین نمیگروند بهم میزنند، وآنهم بدون اینکه از نظر خودشان گناهی مرتکب شوند. پیروان این دین از عذاب دائم وجنهم برکنارند وزنان هایشان در بهشت جائی ندارند، زیرا بهشت فقط به مردان اختصاص دارد."(رجوع شو دبه سایت "دوساحل مدیترانه" از فاروق بیلیسی، 2005 ). روشن است که قدرت کلیسائی در حفظ ایدئولوژی خود بمقابله بااسلام دست زده وهدف ترقی ودمکراسی خواهی ندارد. بعلاوه باید دقت داشت که یکسلسله از برخورد های انتقادی ضد اسلامی در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم با بینش استعماری وتحقیر ملل دیگر درهم آمیخته است. در این دوران ایدئولوژی "پخش وگسترش تمدن" ازجانب غرب بدیگر کشورها ویا ارائه نظرسیاسی درباره حضور ومبارزه کارگران مهاجرعرب درسالهای پس از جنگ جهانی دوم، با نگاه نژادپرستانه وسلطه طلبانه صورت میگرفته است.(به اثر ژرار نواریه "مهاجرت، ضدیت با نژاد سامی و نژادپرستی در فرانسه در قرن نوزده وبیستم"، انتشارات فایار، مراجعه شود).

دیدگاه آشتی ودوستی با اسلام: از سوی دیگردرفرانسه متفکرنی چون "رنه گنون"، "لوئی ماسینیون"، "لوئی گارده"، "هانری کوربن"، "ماکسیم رودنسون" هستند که نسبت باسلام شیفته بوده وبمثابه شرق شناسان برداشت "نو" و"عارفانه" از اسلام وشیعه عرضه میکنند. هانری کربن فیلسوف و شرقشناس(1978 - 1903) در دیدار و همکاری با محمد حسین طباطبائی و مرتظی مطهری تا حدی گرایش به تشیع پیدا میکند وبدون اینکه بقول داریوش شایگان دین کاتولیک خود را عوض کند. از نظر جواد طباطبائی اهمیت کربن توجه به سنت بود:" اواهل تذکر سنت بود، هوادران "بومی" او آدمهای املی بودند، هیچ چیز درباره پیچیدگی های موضوع مهمی مانند سنت نمیدانستند. همه نوشته های نصر دلیل بر این مدعاست."(ماهنامه مهرنامه شماره 10). ماکسیم رودنسون (۲۰۰۴ ـ ۱۹۱۵)، مورخ و جامعه‌شناس بود واز جمله آثارش " محمد" در سال 1961 درباره زندگی پیامبر اسلام و شرایط اجتماعی واقتصادی پیدایش اسلام بود و اوسپس در سال 1966 "اسلام وسرمایه داری" را منتشر ساخت. اوبا نگاه مارکسیستی به تحلیل این پدیده دینی می پردازد وراه گفتگورا باطرفداران اسلام میگشاید.

دیدگاه نقد اسلام: قصد من بهیچوجه نه تحلیل از گروه یکم است ونه ارزیابی از شخصیت های گروه دوم است. هدف من طرح دیدگاههای انتقادی باسلام میباشد، یعنی آن دیدگاههائی که در جامعه ما حق ابراز نظر نداشته اند. در برابر گروه متمایل و خواهان آشتی با دین اسلام، متفکرانی بودند وهستند که نسبت باسلام نقد آشکار ارائه مینمایند واسلام وسیاست آنرا را مانع تحقق آمال دمکراتیک میدانند. در این راستا نقد اسلام از نقطه نظرآزادی فرد وروح انسانی ودمکراسی خواهی توسط فیلسوف و نویسنده وهنرمند صورت میگیرد. نقد نظام دینی اسلامی ورسوم ناشی از آن در دوران روشنگری وجود داشت ودر قرن بیستم نیز ادامه یافته و بمروردر جامعه فرانسه گسترش میابد. یکی ازانگیزه های توسعه این گرایش انتقادی باین خاطر است که تمام کشورهای اسلامی دارای خصوصیت سیاسی دیکتاتوری وبسته بوده وسنت کهنه پرستی وتعصبات خرافی وجزم های مذهبی ساختار مسلط را تشکیل میدهد ویا مدل کشورداری با رجوع به الگوی محمد تنظیم میشود. "کلود لوی استراوس" یکی از منقدان این جوامع ساکن و از نفس افتاده است.

کلود لوی استراوس (2009- 1908) پدر "مکتب ساختگرائی" و"اتنولوژی" واز بزرگان اندیشه معاصر فرانسوی، در زمینه انسانشناسی اجتماعی و ساختار اساطیر وافسانه در میان اقوام پژوهش های گسترده نموده بود. اودریکی از آثار معروف خود در باره رفتار انسانها در زندگی روزمره جامعه مسلمان و اسلام بانتقاد پرداخته واز جمله نکاتی که مطرح میکند عبارت از آنستکه : در برابر گشاده روئی عمومی دین بودائی و اشتیاق مسیحیت برای گفتگو، نابردباری اسلامی بصورت ناخودآگاه مسلمانان را محکوم مینماید، زیرا آنها در جستجوی تقسیم حقیقت با دیگران نیستند، آنها قادر نیستند وجود کسی را بعنوان شخصیتی دیگر تحمل کنند. آنها برای اینکه خود را ازشک وحقارت دور کنند، راه را در نبودن دیگران می بینند. برادری واخوت اسلامی درواقع یک نغمه خودی ودرونی علیه دیگرانی که پیرودین آنان نیستند، میباشد. من در مجاورت با اسلام احساس بحران میکنم. من باید اسلام را ملاقات میکردم تا هلاکتی که از جانب آن امروز اندیشه فرانسوی را تهدید میکند بفهمم، من نمیتوانم مسلمان شدن فرانسه رانادیده بگیریم ، کشوری که حقوق برابر برای همه را قبول دارد. این خطررانمیتوان از نظر دورداشت. اسلام حتا در صدد جدا کردن غرب از شرق است. اسلام در مقایسه با دین بودا و مسحیت، کامل ترین فکر مذهبی و در عین حال نگران کننده ترین دین است. اسلام دودنیای متمدن را جدا نموده است ونسبت بآنها عقب ماندگی هزار ساله دارد. اسلام به یک انقلاب دست زد، ولی از آنجائی که این امردر یک بخش عقب مانده جامعه انسانی بود، با بذری که پاشید، فکررا نازا و زایش را ازبین برد.(رجوع شود به کتاب "تروپیک های اندوهگین" صفحه 364، چاپ 1955 پاریس). برای کلودلوی استراوس باسلام امیدی نیست، چرا که زنگار آفرین است و برعکس منشا یک خطر مهلک است. اوکه در شناخت تطبیقی انسانشنانه تحرک جوامع ابتدائی را بررسی کرده، سلطه اسلام راعامل رکود میدانید.

میشل فوکو فیلسوف فرانسوی در لحظه انقلاب ایران، مناسبات توهم آمیزی با اسلام برقرارمیکند. در نزد میشل فوکو که درجستجوی فلسفه در بطن جنبش های اجتماعی است، پیوند دین با جنبش توده ای در مبارزه علیه شاه منبع تحرک میگردد. میشل فوکو در نوامبر 1978 بدنبال مسافرتش به ایران، در نوشته هائی برای "نشریه دلا سرا"، راجع به انقلاب ایران مینویسد. اوبرپایه آشنائی اش با آیت الله شریعتمداری ونیز باتوجه به نقطه نظرات "هانری کربن" درباره شیعه، درباره انقلاب ایران از"معنویت سیاسی" صحبت میکند. اودر همان زمانی که در ایران ودرپاریس درباره دولت اسلامی بعنوان یک "توهم" صحبت میشود، فکر میکند که در ایران خواست معنویت منجربه ماه عسل معنویت وسیاست نخواهد شد و به رژیم ملائی نمی انجامد. اومیگوید: "حزب خمینی بوجود نخواهد آمد، دولت خمینی وجودنخواهد داشت". فوکودر جای دیگر میگوید ایرانی ها در اسلام یک "نیرو ویک قدرت انقلابی" یافته اند و"هردولت مسلمان میتواند از داخل، یعنی برپایه سنت های سکولار منقلب شود" (رجوع شودبه مقاله "فوکو وانقلاب ایران" 18 ژوئن 2009 سایت "معاصران"). درهمین دوران ژان پل سارتر فیلسوف فرانسوی برعلیه رژیم شاه موضع گرفته وبه حمایت از روشنفکران ایرانی می پردازد، ولی فوکو در شیفتگی اش نسبت بانقلاب ایران وبرخی توهمات نسبت به شیعه، تمایل به قدرت اسلامی نشان میدهد، اوخوشبینی بسیار از خودنشان داده ودر حمایت از مبارزه ضد پهلوی به نزدیکی نسبت به انقلاب اسلامی کشیده میشود.

مواضع میشل فوکو در قبال انقلاب اسلامی، موج بزرگی از روشنفکران لائیک را علیه او برانگیخت. مواضع میشل فوکودرباره ایران، روشنفکران فرانسه و سنت غیر ویاضد مذهبی آنهارا آزار میداد. در این نگاه ستایش آمیز، فوکو تنهاست و تعداد بیشماری از روشنفکران در فرانسه نسبت به انقلاب در ایران بدگمان ویا مخالف هستند، از جمله نویسنده معروف "کلود موریاک" که پیوسته آثار مخرب امتزاج بین مذهب وسیاست را بازگومیکرد و فوکو باو میگفت "سیاست بدون معنویت" معناندارد. منقدین معروفی مانند "پیر بلانشه" در نقد فوکو در نشریه "اکسپرس" در سال 1979 مینویسد: "میشل فوکو ، نه اولین ونه آخرین روشنفکر غربی خواهد بود که درباره انقلاب ها، توهمات را گسترش میدهد، دیروز درباره انقلاب اکتبر 1917 و سپس درباره انقلاب میخک ها در پرتقال و امروز در باره انقلابی که تخت سلطنت پهلوی را واژگون ساخت." یکی دیگر از منقدان فوکو، " دانیل بن سعید" فیلسوف فرانسوی بود. او درمقاله ای تحت عنوان "هزاره ای تازه، کنکاشی آزادمنش" در پائیز 2004 در نشریه "واکارم" منتشر ساخته وبکالبد شکافی حوادث ایران و مواضع فوکو میپردازد. اومیگوید نگاه میشل فوکو از شکست انقلابات قرن بیستم وفقدان دورنمای گسترده متاثر است، انقلاب در ایران در لحظه ای روی میدهد که انتظارش نمی رفت والگوی مارکسیستی نمی توانست پیش بینی کند. برای فوکو انقلاب ایران نوع جدید است، در این جنبش نوعی"عرفان گرائی با محتوای انقلاب اجتماعی" و" یک اراده جمعی وکاملن یکپارچه" جمع شده است. از نگاه انتقادی "بن سعید"، فوکو فکر میکند این جنبش پائینی ها "منطق ساده ویکجانبه مدرنیته" رابهم زده وفراتراز"مرزهای تعقل گرائی غرب" پیش میرود. به بیان دیگر "اسلام دیگر افیون مردم نبوده" وبلکه "روح جهانی بدون روح" میگردد. میشل فوکوبا سرخوردگی نسبت به مدرنیته و ترقی، بسوی نظریه "معنویت شیعه" و "ایدئولوژی شهادت" روی میاورد.

از نظر دانیل بن سعید نتیجه گیری فوکو نتیجه مخالفت فوکو با ارزش های جهانشمول بود. او در پی "راه سوم"، راهی میان توتالیتاریسم کمونیستی و توتالیتاریسم فاشیستی بود. فوکو میگفت "ایرانی ها همان تعریفی را از حقیقت ندارند که ماداریم". بدین ترتیب فوکواز اونیورسالیسم دور شده و به"نسبیت گرائی فرهنگی" نزدیک میشود. آیا رد برده داری و مخالفت با ستم نسبت به زنان جزو ارزش های جهانی وانسانی وجدا از هرویژگی فرهنگی بومی نیستند؟ در برابر نظر میشل فوکو، حتا کسانی مانند ماکسیم رودنسون نگران بودند و از "آغاز بنیادگرائی اسلامی" صحبت کرده وگرایش بسمت "فاشیسم کهنه گرا" را یادآوری میکردند. در نوول ابسرواتور 19/3/1979 رودنسون از خطرات قوانین اسلامی صحبت کرده ومبارزه زنان در 8 مارس 1979 در تهران علیه حجاب اجباری را یادآوری میکند. درواقع میشل فوکو در نقد مارکسیسم بسوی پوزیتیویسم روی آورده ودراین زمینه با نسبیت گرائی فرهنگی، به حمایت از انقلاب اسلامی میرسد. روشن است که بحث بر رد میشل فوکو در عرصه های گوناگون پژوهش هایش ونوآوری هایش نیست، کارهای سترگ اودر جامعه شناسی وفلسفه بیسابقه بودند، ولی در باره انقلاب ایران به عمق نرفت، به کجراه کشیده شد. البته باید یادآوری نمود که میشل فوکو بعدها بانتقادخود پرداخته و گفت که انقلاب ایران نه تنها به سنت های مذهبی رجوع نموده، بلکه بعلاوه این جنبش مذهبی باقدرت تمام علیه "تمدن غربی" میباشد. صداقت روشنفکرانه میشل فوکو، اورا به اعتراف میکشاند، اوهمانگونه که بارها گفته بود بعنوان یک روشنفکربرجسته نمی توانست وابسته بقدرت بماند وفاسد شود.

سلمان رشدی با نقد خود اسلام را به بمبارزه می طلبد. بحران تازه ای جهان را تکان میدهد، در سپتامبر 1988 سلمان رشدی رمان "آیه های شیطانی" رامنتشر میکند. بدنبال این انتشار بتحریک فعالان اسلامگرا تظاهرات خشن و گسترده ای در کشورهای اسلامی و غربی برپامیشود، تعدادی در این اعتراضات متعصابه کشته میشوند. در 14 فوریه 1989 آیت الله خمینی برای کشتن نویسنده فتوا صادر میکند و از آنجا که این رمان را "توهین به اسلام" دانسته و نویسنده را "مرتد" اعلام نموده، خواهان قتل فوری اومیشود. اوباشان و قاتلان اسلامی در پی فرصت طلائی برای کشتن هنرمند هستند، ولی این فرصت پیش نمی آید. البته در سال 2003 آیت الله حسن صانعی که در راس بنیاد 15 خرداد بود، پاداش برای کشتن سلمان رشدی را 3 میلیون دلار اعلام می نماید. باید دانست که بدنبال فتوای خمینی چند بمب گذاری در محل انتشارات این کتاب در لندن صورت میگیرد. درسال 1990 مترجم ژاپنی و مترجم ایتالیائی رمان با چاقو زخمی میگردند. در 1993 ناشر نروژی مورد اصابت گلوله قرار میگیرد که خوشبختانه نمیمیرد. 37 نفر در هتلی که مترجم ترک در آن اقامت داشت در آتش میسوزند. در 14 فوریه 2006 بنیاد شهید اعلام میکند که "این فتوا برای ابد قابل اجراست". دربرابر این اقدامات خشن و تروریستی علیه سلمان رشدی موج اعتراضات علیه محافل اسلام گرا ودر دفاع از آزادی اندیشه بپا شد. نویسنده نامدار چک "میلان کوندرا" به همراه تعداد زیادی از روشنفکران اروپائی ودر حمایت از لائیسیته طوماری منتشر میکنند. اتحادیه جهانی مترجمین یک اعتراض نامه سی صفحه ای علیه فتوای خمینی، در 1997 منتشر نموده وکارزاربنیادگرایان علیه هنرمندان در جهان را محکوم میکند.

در واقع آتش زدن آیات شیطانی و بمب گذاری وکشتن دیگر اندیش اتفاقی نیست. این کینه توزی وخشم ازماهیت اسلام برمیخیزد. همان ماهیت، پایه دیدگاهی بوده که حلاج وابوعلی سینا و خیام ورازی را طرد نمود، همان سیاستی است که در 1989 علیه نویسنده مصری "نقیب محفوظ" فتوا صادر کرد و همان ماهیتی است که برپایه آن هزاران نویسنده و هنرمند وشاعر و روزنامه نگارو مخالف در جمهوری اسلامی نابود شدند. نخیر حادثه اتفاقی نیست، ادامه همان خط دیگرکشی در قرآن است. در قرآن آمده است "لا اکراه فی‌الدين"، ولی درقرآن آیات بسیار زیادی برخلاف آن آمده است. در آيه قرآنی درباره آنانی كه ايمان آوردند وسپس كافر گشتند، توبه اشان پذيرفته نيست: "ان الذين كفروا بعد ايمانهم ثم ازدادوا كفرا لن تقبل توبتهم و اولئك هم الضالون"(آل عمران 90) كسانى كه پس از ايمانشان كافر شدند سپس بر كفر خود افزودند، توبه آنها قبول نمى شود و آنان همان گمراهان هستند. مى دانيم که از نظر قرآن توبه "مرتد فطرى" قبول نيست و او بايد به مجازات برسد و مجازات او مرگ است، زیرا بر ضد نظام دین محمدی یعنی اسلام اقدام كرده و در همه جا چنين افرادى به سختى مجازات مى شوند. در قرآن کریم شدت اين مجازات بالا بوده تا كسى به فكر شكستن "حرمت" اسلام نيفتد. اگر مرتد فطرى مرد باشد، علاوه بر برخى از احكام مدنى مانند فسخ پيمان نكاح و جدايى از همسر بدون نياز به طلاق و تقسيم اموال بين ورثه، به اعدام محكوم مى شود و توبه اش، از جهت ظاهرى، پذيرفته نمى شود، يعنى اگر با اعتقاد و باور قلبى توبه كند، الله مى پذيرد و نماز و ساير عباداتش صحيح است، اما بر جريان حكم اعدامش تأثير ندارد. آیه ۲۱۷، سوره‌ی بقره: و لا یزالون یقاتلونکم حتی یردو کم عن دینکم ان استطاعوا و من یرتدد منکم عن دینه فیمت و هو کافر فاولئک حبطت اعمالهم فی‌الدنیا والاخرة و اولئکه اصحاب‌النار هم فیها خالدون. هماره با شما در حال جنگ خواهند بود تا شما را از دین تان بازگردانند و کسی که از شما مسلمانان از دین خویش بازگردد و بمیرد کافر است. چنین اشخاصی اعمالشان در دنیا و آخرت باطل می‌شود. آنان اصحاب آتش و همیشه در آن جای خواهند داشت. از محمد رسول اسلام نقل مى كنند كه هر كس (از مسلمانان) دين خود را تغيير دهد او را بكشيد، "مَنْ بدّل دينه فاقتلوه." (ابن قدامة المقدسى، پيشين، ج 8، ص 103.). روايت است که علی میگوید:عن امير‌المؤمنين(ع) امر بقتل المرتد و قال: من ولد علی الاسلام فبدل دينه قتل و لم يستتب. امام علی دستور به قتل مرتد داد و فرمود: هرکس مسلمان متولد شود، سپس دين خود را تبديل کند کشته می‌شود و توبه داده نمی‌شود. روايت از امام صادق است که مى گويد: بين مسلمانان هر مسلمانى كه از اسلام خارج شود و نبوت حضرت محمد(صلى الله عليه وآله)را انكار كند و او را تكذيب كند، خونش براى هر كس كه از او شنيده باشد مباح است، و همسرش از روز ارتداد از او جدا مى شود و مالش بين ورثه اش تقسيم مى شود و همسرش عده وفات مى گيرد و بر امام لازم است كه او را بكشد و استتابه نيز نكند. (شيخ محمدبن الحسن الحر العاملى، وسايل الشيعه، بيروت، داراحياء التراث العربى، ج 18، باب 1، من ابواب حدّ المرتدّ، حديث 3 / همان،باب 1، حديث 3.)

می بینید که ارتداد در اسلام محکوم است، یعنی کسی حق ندارد دین خود را عوض کند وباید در اسارت این دین بماند. میبینید که چگونه در قرآن وسنت اسلامی رحمتی در کار نیست و خونریزی آسان است. کسانی که از اسلام دفاع میکنند ودیگران رامتهم به "توهین" میکنند، بمابگویند که این همه خشونت توهین به حقوق بشر نیست؟ در این نظام اعتقادی کسی که به قرآن انتقاد میکند و محمد را به طنز بکشاند از ایمان خود دست کشیده است ودیگر مسلمان نیست. كسى كه پدر و مادر يا يكى از آنان هنگام انعقاد نطفه يا ولادت وى مسلمان بوده، آيين اسلام را پذيرفته و سپس به كفر روى آورده است، مانند سلمان رشدى كه پدرش مسلمان است، دیگر ایمان ندارد ومسلمان نیست وبنابراین ارتداد کرده وحکم قتل اش واجب است. این چنین است که سلمان رشدی فراری میشود وزیر پوشش پلیس قرارمیگیرد تا جان خود را حفظ کند. "سلیم منصور" استاد علوم سیاسی در دانشگاه "اونتاریو" در کانادا در 16 فوریه 2009 دررابطه با فتوا علیه سلمان رشدی نوشت دولت انگلیس خودرا با سیاست وحشیانه خمینی انطباق داد واین بیان آنست که غرب توتالیتاریسم را در کشورهای عرب ومسلمان تقویت میکند وسپس اودر نشریه "پوان و باسکول" در 8 اکتبر 2010 نوشت: "دین سیاست نیست، وسیاست دین نیست. هنگامیکه دین در امور سیاسی مداخله کند وسیاست خودرابعنوان دین جابزند، در چنین حالتی جز انکیزیسیون چیز دیگری نیست. ما امروزنتیجه این انکیزیسیون را در دنیای عرب واسلامی می بینیم وآنهم تبدیل این جوامع به سرزمین هائی است که در آنها جز فقر و فساد وفناتیسم وجنگ چیز دیگری نیست. هدف اسلامگرائی در سطح جهان واژگون نمودن دمکراسی وبرقراری ایدئولوژی شریعت میباشد."

بدین ترتیب می بینیم که اسلام برخلاف تصور میشل فوکو معنویت مثبت نیست، این دین قدرت بسیج بسیار عظیمی دارد، منتها برپایه نادانی وعقب ماندگی عمل میکند، نه بر پایه معیارهای حقوق بشری ودمکراتیک، بلکه برپایه ایمان کور وبردگی فکری نسبت به الله بسیج میکند. قدرت بسیج اسلام برپایه دانائی وخرد بشری نیست، بر اساس آگاهی و انتخاب شهروندانه نیست، بلکه بر پایه دگم ها، افسانه سازی وایمان کوری است که قادر است منشا خیلی چیز ها واز جمله آدمکشی و ویرانگری باشد. هرقدرت بسیج کننده، بطور مسلم مثبت وترقیخواهانه نیست، همانگونه که فاشیسم، ایدئولوژی وتمام جنگ های مذهبی قدرت برانگیختن داشته اند. تهاجم اعتقادات اسلامی علیه آزادی خلاقیت هنری سلمان رشدی فضای اروپاوفرانسه راآشفته کرد وذهنیت روشنفکران و شهروندان آگاه راعلیه اسلام آبیاری کرد. بعلاوه در شرایطی که افراد وشخصیت های مسلمان واکنش روشن و حادی علیه فتوای خمینی وخشونت بنیادگراها نشان ندادند، در روانشناسی توده مردم عادی در خیلی از موارد این تصورنادرست پاگرفت که هر مسلمان خود "نوعی تروریست بالقوه" است. متاسفانه در فرانسه در چنین شرایطی بسیاری ازگروه های غیر بنیادگرا ومسلمانان تحصیلکرده دراولین واکنش، علیه سلمان رشدی موضعگیری نموده و فتوای قتل را مسکوت میگذاشتند؛ اینان دفاع از اسلام را مهمترین وظیفه خود قلمداد میکردند و آزادی بیان هنرمند را محکوم می نمودند. حال آنکه این گروه های روشنفکری سیاسی دمکرات، باید دین را ازسیاست جدا کرده وبطور قاطع از دمکراسی و آزادی اندیشه ودر نتیجه از حق سلمان رشدی آشکارا دفاع میکردند.