تفسیرجهان یا تغییرآن! (بخش اول )

(در نقد نظر رفیق روزبه )

رحمت خوشکدامن

مقدمه

تغییر و تحولات دو دهه گذشته سبب شد که حتی عقب مانده ترین گرایشات چپ نیز تکانی به خود دهند و به این نتیجه برسند که دیگر نمی توان بدون نقد و بررسی گذشته گامی به جلو برداشت . در این میان هستند کسانی که بدون نقد ریشه ای و رادیکال به پایه های نظری خود ، تنها به بد و بیراه گفتن اکتفاء می کنند و تمایل دارند که خود را پرچم دار روشنگری و تحول نظری جلوه دهند و براستی که گاهی نمی توان این همه جسارت در تغییر موضع را باور کرد . اما وقتی که در نظرات این رفقا اندکی تعمق می کنی معلوم می شود که این عده خود نیز متوجه نیستند که چه می گویند و تنها برای آنکه از غافله عقب نمانند هم رنگ جماعت شده اند و موافق جهت آب شنا می کنند . رفیق روزبه جزء این دسته از رفقاست که با نظرات انتقادی مغشوش خود مجموعه درهم برهمی را به نمایش می گذارد که تحریک کننده است و آدمی نمی تواند در قبال آن سکوت اختیار کند .

در نوشته های قبلی چه از طرف من و چه از طرف برخی دیگر از رفقا در نقد نظرات رفیق روزبه بسیار گفته شده است . او به جای پاسخ به انتقادات مطرح شده منتقدین ، از تاکتیک سکوت استفاده می کند و پس از مدتی مجددآ همان درک مغشوش و آشفته خود را تکرار می کند ، توگوئی که اصلآ انتقادات منتقدین به گوش او نرسیده است . البته به یقین رفیق چنین می پندارد که با چنبن تاکتیکی بر اثر گذشت زمان از یادها خواهد رفت و او براحتی خواهد توانست کالای قاچاق خود را بدون مزاحمت دیگران حمل کند !! اما مگر چنین کاری ممکن است ؟ تمام رفقای که در جریان بحث های چند ساله اخیر در بین راه کارگری ها قرار دارند ، خوب می دانند که رفیق روزبه بر خلاف ادعای خود هیچ تلاشی برای روشن نمودن نظرات خود ننموده است . علت چیست ؟ آیا برای او اهمیتی ندارد که دیگران چه می گویند و چه ارزیابی از نظرات او دارند که اوخود را ملزم به پاسخ گویی نمی بیند ؟ اگر چنین نیست چرا رفیق در این راستا اقدامی نمی کند ؟ آیا او توانایی قلمی کردن اندیشه هایش را ندارد ؟ شواهد خلاف اینرا اثبا ت می کند و نشان از آن دارد که او علاقه عجیبی از خود نشان می دهد که بنویسد و درباره عالم وآدم قلمفرسایی کند. بنابراین علت چیست ؟ مگر در مباحثات نظری نیست که می توان به یکی از معیارهای درستی و یا نادرستی نظری پی برد ؟ پس علت چیست که او به تاکتیک سکوت پناه می برد ؟ شاید رفیق به آنچه که خود می گوید بی اعتقاد است و فکر می کند چنین چیزی را طرح می کند برای آنکه طرح کرده باشد !؟ اگر چنین نیست باید در آینده خلاف آن را از سوی او ببنیم .

تئوری یعنی بازتاب انکشاف واقعیت ها !!

ماتریالیستها ی قبل از مارکس چنین فکر می کردند که ذهن و شعور انسان تنها می تواند واقعیت های جاری زندگی و طبیعت را رونویسی کند و مثل آئینه ای آنرا بازتاب دهد . آنها نقش انسان را در قبال محیط و طبیعت در نظر نمی گرفتند و چنین تصور می کردند که با تغییر محیط و طبیعت ، انسان نیز تغییر خواهد کرد . ( و اگر حتی اشاره های به پراتیک انسان داشتند آنرا تا سطح عمل ساده تنزل می دادند.) از اینرو کار روشنگری را به تفسیر و توضیح جهان محدود می کردند . آنها همه چیز را به عوامل محیط و طبیعت منوط می کردند و نمی توانستند به نقش و جایگاه انسان در تغییر و متحول کردن محیط و طبیعت پی ببرند . با به عبارتی دیگر رایطه ذهن و عین را در یابند . از اوا سط قرن نوزدهم مارکس به رابطه این دو پی برد وآن دو را در یک ارتباط متقابل و ارگانیک دید . و کار ذهن را روشن کردن پیچیده ترین مسائل عین و متحول کردن آن دید . ذهنی که نتواند چنین کند و ناشناخته های عین را دریابد و برای متحول کردن آن پیش تازد ، نمی تواند مفید باشد ، و در بهترین حالت به گزارشگر عین تبدیل خواهد شد .

مارکس با چنین برداشتی از رابطه ذهن و عین توانست هم با ماتریالیستهای که چنین می پنداشتند که ذهن انسان کاری جز بازتاب واقیعت های جاری زندگی نمی تواند داشته باشد مرز روشنی کشید و هم با ایده آلیستهای که ذهن را مستقل از واقعبت ها می دیدند و تاریخ را نتیجه آن . مارکس هیچگاه نقش تئوری را بی اهمیت ندانست . او درهمان نوشته های اولیه خود از جمله در " تزهای درباره فوئرباخ و ایدئولوژی آلمانی و ...وجه تمایز خود را با فلاسفه ماقبل خود بیان می دارد . و این او بود که این موضوع را توضیح دهد ، وتئوری در عین حال که بخشی از عمل انسانی است ، در عین حال بوجود آورنده آن نیز می باشد .

تفاوت دیدگاه ماتریالیستی مارکس با ماتریالیستهای قرن هیجده را می توان در تزهای درباره فوئر باخ مشاهده کرد . نکته اساسی که در این تزها وجود دارد نقش و جایگاه انسان در بوجود آوردن و متحول کردن محیط و طبیعت و دریک کلام ساختن تاریخ است . چنانچه اگر عامل انسان در تغییر و بوجود آوردن محیط و طبیعت حذف شود ، تکامل تاریخ جوامع انسانی همانند تکامل و تحولاتی که در طبیعت بدون نقش انسان ( اگر جای وجود داشته باشد ) و تصادفی صورت خواهد گرفت . انگلس در این رایطه چنین می گوید : " تاریخ تکامل جامعه اساسآ با تاریخ تکامل طبیعت ، تفاوت می کند . در طبیعت اگر از واکنش انسان بر آن بگذریم ، تنها عوامل نا آگاه و کور بر یکدیگر عمل می کنند و از تاثیر متقابل آنهاست که قانون عام وارد عمل می شود . در اینجا ، هیچ کدام از رویدادها ، چه رویدادهای ظاهرآ تصادفی بیشماری که در سطح قابل مشاهده اند و چه نتایج نهایی ای که انتظام درونی این تصادفها را تائید می کنند ، همچون هدفی که آگاهانه اراده شده باشد روی نمی دهد و برعکس در تاریخ جامعه ، همه عوامل دارای آگاهی هستند ، همه انسانهایی هستند که سنجیده یا از روی شور و هیجان ، یه سوی هدفهای معینی در حرکتند . هیچ چیز بدون قصدی آگاهانه ، بدون هدفی سنجیده روی نمی دهد . ......انسان ها تاریخ خود را می سازند / نتیجه اش هرچه می خواهد باشد / در آن هرکس یه دنبال هدف آگاهانه خویش روان است و درست برآیند این اراده های مختلف ، در جهت های مختلف و بر آیند تاثیرات گوناگون بر جهان خارجی است که تاریخ را تشکیل می دهد . "

یا اینکه مارگس در تز سوم خود درباره فوئر باخ تفاوت نظری خود را با ماتریالیستهای قرن هیجده چنین بیان می دارد : " " آیین ماتریالیستی ای که اعلام می کند که انسان محصول موقعیت و آموزش هاست ، و در نتیجه انسان دگرگون شده محصول موقعیت های دیگری است ، از یاد می برد که انسان است که موقعیت ها را عوض می کند و این آموزش دهنده خود باید آموزش دیده باشد ." از اینروست که مارکس نیز بر این اعتقاد بود که انسانها تاریخ خود را می سازند . البته تحت شرایط معینی . آنهای که نقش انسان را در تغییر و متحول کردن محیط و طبیعت در نظر نمی گیرند ، چه خود بخواهند و چه نخواهند انسان را تایع بی چون و چرای محیط و طبیعت می دانند .چنین نگرشی با نگرش مارکس بیگانه است و پراتیک انسانی را تا سطح عمل ساده تنزل می دهد . از اینرو تمام نظریه پردازان ماقبل مارکس کارروشنگری را تنها تفسیر و توضیح جهان می پنداشتند . تنها مارکس بر علیه جنین اعتقادی موضع می گیرد و در تز یازدهم خود در باره فوئر باخ می نویسد :" فیلسوفان تنها جهان را به شیوه های گوناگون تفسیر کرده اند ولی مقصود تغییر دادن آن است ."

بنابراین می توان گفت که تئوری ( ذهن )نمی تواند کارش بازتاب انکشاف واقعیات باشد وبلکه باید تلاش نماید تا روایط درونی پدیده ها را دریابد و از سطح ظاهری و چیزی که می بینیم و لمس می کنیم به سطح واقعی و درونی آن گام بردارد . تنها با چنین درکی از تئوری می توان چنین پنداشت که کار روشنگری از تفسیر جهان فراتر خواهد رفت و برای تغییر آن اقدام خواهد کرد .

حال باید دید که رفیق روزبه این موضوع را چگونه می بیند . او برای آنکه نقش تئوری را تنزل دهد به مارکس پناه می برد و بنام مارکس بر علیه مارکس قلم فرسائی می کند . اومقاله اش را چنین شروع می کند و می گوید : " مارکس زمانی گفته بود تباهی و ابتذال تئوری وقتی شروع می شود که اصول جایگزین واقعیت های اجتماعی ( جنبش طبقاتی) و تحلیل مشخص گردد ."

مارکس این موضوع را در رایطه با طرفداران یک نظریه که با ندانم کاری های یشان و طرفداری افراطی شان از اصولی که فکر می کنند نه قابل تغییر است و نه می تواند تکامل یابد ، بیان می دارد . چرا که چنین افرادی بجای اینکه مبنای حرکتشان تحلیل از شرایط مشخص جاری باشد ، اصول را مبنا قرار می دادند و اگر تناقضی بین اصول و شرایط مشخص بوجود می آمد تلاش می نمودند که با قاطعیت و سرسختی تمام شرایط را به داخل اصول بکشانند . مایکل لبوویتز در کتاب خود به نام فراسوی سرمایه در این باره توضیح بسیار با ارزشی ارائه می دهد . برای روشن شدن موضوع هیچ توضیحی گویا تر از توضیح لبوویتز نمی باشد و آن اینکه : " مارکس خود نیک بدین نکته آگاه بود که همه تئوری ها در دست مریدان خود فرجام خوشی نمی یابند . خود استاد " که علم برای شخص او نه چیزی پایان یافته بلکه چیزی در فرایند شدن است ." می تواند "به واسطه ی همسازی با مقتضیات زمان و محیط خود دچار نوعی ضد و نقیض گوبی گردد " این ناهمخوانی ها و ضد و نقیض گویی ها به خودی خود می توانند گواه غنای مواد و سرزندگی عناصر متشکله تئوری باشند . اما همان گونه که مارکس در رابطه با شاگردان و مریدان ریکاردو گوشزد کرد ، نفس تلاش مریدان برای حل تئوریک این ناهمخوانی ها و تناقضات حل ناشده می تواند شروع روند استحاله و فروپاشی تئوری باشد . فروپاشی تئوری هنگامی فرا می رسد که شاگردان و مریدان شروع به " توجیه ناهم خوانی های موجود میان تئوری و واقعیت می کنند " ، استحاله زمانی آغاز می شود که آنان از راه " تجربه گرایی زمخت و نتراشیده " ، " عبارات جزم اندیشانه " و با " استدلال های مکارانه و فریبنده " در صدد اثبات درستی تئوری ( علی رغم " واقعیات " ) بر می آیند . به طور خلاصه می توان گفت که ریزش تئوری زمانی شروع می شود که " دیگر نه خود واقعیت ، بلکه یک دستگاه تئوریک ترتیب داده شده از نظرات استاد به نقطه عزیمت تحلیل واقعیت بدل می شود ، واقعیت به درون تئوری بلعیده می شود و به این معنا تناقضات بین تئوری و واقعیت با اعمال خشونت بر دومی سرکوب می شود . کار استاد برای درک تئوری واقعیت ، حالا به عکس خود بدل می شود ، یعنی تئوری به نقطه عزیمت تحلیل واقعیت مشخص تبدیل می شود و این به معنای ابتذال و تلاشی یک نظریه است ." ( ص56/57 ) ( تمام نقل و قولهای داخل گیومه از مارکس می باشد ).

پس بحث مارکس نه تنزل دادن تئوری ، (چیزی که رفیق روزبه می خواهد از آن نتیجه بگیرد )، بلکه توضیح این مطلب است که اگر طرفداران یک تئوری نقطه عزیمت شان تحلیل مشخص نباشد ، می توانند تئوری را به ابتذال بکشانند .

رفیق روزبه با یک چشم بندی جمله نقل شده از مارکس را از محتوا تهی می سازد تا به نتایج دلخواه خود دست یابد و آن اینکه " تئوری یعنی بازتاب انکشاف واقعیت های اجتماعی ". و یا کمی پایین تر می گوید : : سخن مارکس مبنی بر اینکه تفسیر جهان کافی نیست باید آن را تغییر داد ، ناظر بر اهمیت پراتیک اجتماعی و نقش جنبش های طبقاتی اجتماعی است که تئوری باید بتواند آن را بازتاب دهد ."

رفیق روزبه در چند سال گذشته مدام ازتغییر جهان صحبت می کند و در اکثر نوشته های او این مطلب را می توان مشاهده کرد . او گاهی از تغییر جهان بدست مردم صحبت می کند و گاهی نیز (و به تازگی ) بدست طبقه کار و مردم . این همه چیزی جز بازی با کلمات نیست . شخصی که هنوز در چارچوب تئوری بازتاب در جا می زند و مسیر ماتریالیستهای قرن هیجده را طی می کند و نقش انسان را تا حد گزارشگر واقعیت ها تنزل می دهد . چگونه می تواند به تغییر جهان اعتقاد داشته باشد ! ! این نظریه عملآ کارش تفسیر تنها تفسی جهان است . و برای آنکه خود را تفسیر گر خوبی جلوه دهد ، در مقاله اش با دشمن خیالی می جنگد ، او کسانی را تصور می کند که به صورت فرقه های تئوری موجود هستند . و وفاداری به اصول را وفاداری به مارکس جلوه می دهند .او در قبال این دشمنان خیالی ( البته ممکن است در جنبش چپ ما چنین گرایشاتی وجود داشته باشد ، اما این چه ربطی به راه کارگری ها دارد ! ) چنین می گوید :" وضعیت تئوری درنزد کسانی که درآن "اصول" تبدیل به نقطه عزیمت تحلیل مشخص وجایگزین واقعیت های اجتماعی میشود،مصداق بارزی ازهمین سخن است. گرچه مثل همه این گونه جریانات درجوامع بشری، چپ فرقه ای رویکرد خویش را- البته به شیوه خود- با ادعای وفاداری به مارکس واصول توجیه می کند، " و از آنها به علت اینکه نمی توانند از چیز های کلیشه دست بکشند و شیوه علمی مارکس را بکار گیرند انتقاد می کند . و می گوید : وفاداری به مارکس قبل از هرچیز در تآسی به شیوه علمی او معنا می یابد و نه داشتن نگاه ابستا و تبدیل کردن تجارب و ارزیابی های او به کلیشه های مقدس . کلیشه شدن به معنای منتزع شدن مفاهیم ، نظرات و پراتیک یک دوره از بستر زمانی و مکانی خود تبدیل آنها به امری فراتاریخی ، مطلق و صائب برای همه زمانها است . که در این صورت چیزی جز اندیشه غلبه مردگان بر زندگان و گذشته بر آینده نخواهد بود . " او به ما پیشنهاد می کند برای اینکه به چنین اوضاعی سقوط ننمائیم و اندیشه مردگان بر زندگان تسلط نیابد : " بهتر است که چپ به تفسیر گر واقعیت های جاری میارزه طبقاتی مبدل گردد ، چراکه چپی که اندیشه ها و نظراتش بازتاب دهنده واقعیت های متحول طبقاتی نباشد ، نخواهد توانست به مثابه نیروی پیشرو در صحنه مبارزه طبقاتی ظاهر شود . " بنابراین برای آنکه چپ بتواند به نقش خود و رسالت تاریخی اش عمل کند باید اندیشه ها یش واقعبت جاری را بازتاب دهد . او چنین نظراتی را به مارکس منتسب می کند ( بیچاره مارکس ! ) و به عنوان شیوه علمی مارکس جا می زند . حال آنکه شیوه علمی مارکس هیچ ربطی به این موضوع ندارد ، مارکس هیچگاه نقش و اهمیت تئوری را تنزل نداد . اگر تئوری را به معنای شناخت و آگاهی ببنیم ، بدون تئوری و آگاهی نمی توان حتی گام کوچکی برای متحول کردن جهان وافعی که ما درآن زندگی می کنیم برداشت . و تئوری نیز به آن مفهومی که رفیق روزبه می فهمد نباید درک شود ، زیرا که او فکر می کند که 170 سال پیش مارکس و انگلس اصول کمونیستها را تدوین کردند و دیگر نمی توان در باره آنها تردیدی به خود راه داد . و اگرکسی از مارکس سخن به میان می آورد به معنای پذیرش تمام چیزهای است که آنها گقتند . چنین طرفدارانی همان های هستند که به هر قیمتی می خواهند به قول خود مارکس با زور شرایط مشخص را به داخل اصول بکشند . به علاوه رفیق روزبه فکر می کند که دیگران با نقطه عزیمت فکری معینی یا به قول رفیق روزبه با اصول معینی واقعیات را مورد بررسی قرار می دهد و او بدون نقطه عزیمت خاصی . اما همه کسانی که نظرات جدید او را در این چند سال تعقیب کرده اند می دانند که او تصادفا با رویکرد خاصی ( با جذب چپ اندرقیچی آرایی از جان هالووی ) به مسایل و واقعیات می نگرد . در عالم واقع کسی نیست که بدون رویکرد فکری خاصی بتواند واقعیات را مورد بررسی قرار دهد .

خلاصه کنم رفیق روزبه اصلا رابطه نظریه و عمل را نه از موضع مارکسی بلکه از موضع ماتریالیستهای قرن هیچده که نقطه قوت ایده آلیستها را به شمار نمی آوردند به مساله می نگرد .

او در موضع لنین که در کتاب ماتریالیسم و امپریوکریتیسیسم گفته بود : " بازشناسی نظریه به عنوان رونویسی ، کپی ، یک بدل تقریبی از واقعیت عینی همان ماتریالیسم است " ( لنین / 265) در جا می زند ، اما از تحول فکری او در 1914 با بازگشت به هگل که به قول انگلس مردی که نه تنها نابغه خلاق ، بلکه انسانی با معلومات گسترده و جامع المعارف که در هر حوزه نقشی دوران ساز ایفاء نمود، اعلام می کند : " شناخت انسان نه تنها بازتاب جهان عینی ، بلکه آن را نیز می آفریند " ذره ای اطلاع ندارد و همان موضع نپخته ، خام و نجویده ماتریالیستهای عامی از جمله لنین 1908 را تکرار می کند ، که خود لنین نیز اذعان داشت که اطلاعات فلسفی اش محدود و فراتر ازنظرات / دیدرو / نبوده است . من در بخش دیگر اثرات نادیده گرفتن این عامل را درسطح واقعیات سیاسی بیشتر توضیح می دهم .

ادامه دارد دوشنبه 3 بهمن ماه 1390