بازهم همه عليه هم !؟

 

(از آنجا که پرسش و مطالبِ مطروحه در اين نوشته، که چندسال پيش چاپ شد،همچنان به قوٌتِ خود باقي است، اين نوشته بار ديگر، و البته اينک با اصلاحات و تغييراتي ، از نظر خوانندگان گرامي مي گذرد).

پُرسش اين است:

هدف از انقلاب ها و جنبش های اجتماعي آيا نشستن يا نشاندن يکي به جای ديگری است، يا گام برداشتن در راستای برقراری نظام و برپايي جامعه ای همبسته و دمکراتيک بر پايه های آزادی و دمکراسي و عدالت مي باشد؟

آيا با روش گذارمسالمت آميز مي توان به چنين جامعه هايی دست يافت يا از طريق قهر و مبارزهً مسٌلحانه؟

اگر پاسخ به پُرسش اوٌل روشن و صريح و قاطع باشد، برای پُرسش دوٌم پاسخي به همان قاطعيٌت نمي توان پيدا کرد. انتخاب روش نه با پنداربافي و اراده گرايي يک شخص و گروه، که حتيٌ با تصميم طبقه و طبقات اجتماعي هم به سرانجامي موٌفق نخواهد رسيد. مجموعه شرايط وموقعيٌت ها و روابط دروني و بيروني طبقات و نيروهای يک جامعه است که پيشبرد يکي از روش ها و يا اختلاطي از هر دو را عمده و برجسته مي نمايد. درهرصورت، و به هر روشي که مبارزه و روند تکوين يک نظام سياسي-اقتصادی انساني و عادلانه پيش برود ، بدون التزام به آزادگي و نهادينه شدگي آزادمنشي ذهن و رفتار جمعي و فردی هرگز نمي توان به دمکراسي و آزادی و عدالت دست يافت.

جامعه ی ايران در سي و سه سال گذشته بيش از هرزمان ديگری در تب و تاب واکنش ها و درگيری ها و جدل و جدال های سياسي به سر برده و به تجربه و رشد نسبي ديد سياسي مجٌهز گرديده است. امٌا آيا به موازات اين رشد و تجربه ، توانسته گفتمان دمکراسي و لزوم رعايت اخلاق دمکراتيک و بطريق اولي تمرين همگرايي و همبستگي و تکثرگرايي را دراصول فلسفه ی سياسي خود بگنجاند؟. و خصوصأ ايرانيان برون مرز که از موهبت آزادی بحث و جدل و انتقاد و به چالش کشيدن نظرات و مواضع خود در فضای آزاد جامعه ی ميزبان برخوردار بوده اند و به دوراز استبدادی که خود بستر تفرقه و رقابت های بيمارگونه است زيسته اند، توانسته اند برفرهنگ "استبدادشرقي" خود فائق آمده و راهپيمايي درکنار يکديگر برای رسيدن به هدفي مشخصٌ را تجربه نمايند؟

 

ما در خارج از کشور غالبأ اهداف و حتيٌ شعارهای مشترک داشته ايم امٌا به ندرت عمل مشترک و راه های مشترک داشته ايم. اتحٌاد عمل و عبور جمعي از يک مجرای مشترک، آرزو و دغدغهً بسياری از ايرانيان مسئول و دلسوز به حال و وضع ايران و مردمان اش بوده است. امٌا اين همچنان در حدٌ روًيا و آرزو باقي مانده است. شايد مشکلات و معضلات ذيل را بتوان بخشي از دلايل عدم انجام اين مهٌم به حساب آورد. يعني که :

- شاخه های اپوزيسيون تشکيلاتي تحمٌل همديگر را نداشته و به جای رقابت سالم و سازنده ، به دشمني و کينه ورزی با يکديگر مشغول بوده اند. غالب گروه های سياسي نه تنها در روابط خارج تشکيلاتي الزامي به رعايت حقوق ديگران احساس نمي کرده اند بلکه در روابط داخلي نيز اصول دمکراتيک و منش انتقاد پذيری و همگرايي را فدای منافع شخصي و کيش شخصيٌتي ولايت گونه مي کرده اند. علٌت وجودی اين انبوه گروه ها و محافل سياسي کوچک که عمدتأ از دل همديگر بيرون زده اند و تکٌه تکٌه شده اند چيست؟. درهيچ نقطهً ديگری از دنيا چنين تعدٌدی از گروه های سياسي يافت نمي شود. ريشهً عمدهً انشعابات و انشقاق ها نه "اختلافات ايدئولوژيکي- نظری" بلکه نبود فرهنگ بحث و جدل و ديالوگ بوده است. دوری و جدايي هم کافي نبوده ؛ دشمني و پرونده سازی هم مي بايست پُشت بند آن مي آمده است.

- معدودی از گروه ها خود را حقٌ مطلق مي پنداشته و در برخورد با ديگران استفاده از هر وسيله ای را توجيه مي کرده اند . در اين اپوزيسيون بي نهايتگسترده ، منم منم فقط منم و خود بزرگ بيني، حرف اوٌل و آخر را مي زده است. اين فرهنگ و رفتار و اخلاق مربوط به سلطنتِ مطلقه وولايتِ مطلقه را درهر تکٌه از اين اپوزيسيون هزار تکٌه مي توان به خوبي مشاهده کرد. در ضلع سوپرراديکال وسوپرکارگری آن ، اشخاص و محافلي قرار گرفته که خود را يکجا و يک تنه به جای مارکس و انگلس و لنين مي گذارند و با کمونيسم کارگری التقاطي و غير مارکسيستي شان، نقش خدايي و ولايي برای خود ساخته تا مثلأ بتوانند برای ديگر مدعيان مارکسيسم در اپوزيسون، نقش امربه معروف و نهي از منکر را به عهده بگيرند.

در ضلع سوپرسکولاريسم اين اپوزيسيون هم، آن چنان سکولاريسم منزٌه و باکره ای اختراع شده که نزديک شدن به ديگران ، آن را آلوده و ناپاک مي سازد و بايد همچنان درحجاب تنزٌه، و دور از نامحرم باقي بماند.

اگر از اوٌلي ها پرسيده شود نيرو و ابزار و زمان و مکان پياده شدن سوسياليسم شان چيست، با پاسخ دانشمندانه شان مواجه مي شويم که سوسياليسم را مي شود به سادگي و در هر زمان در يک جزيرهً دورافتادهً بدون سکنه هم برقرار کرد.

برای دوٌمي ها هم هنوز ظرفِ مناسب و آدم های به اندازه منزٌه برای سکولاريسمشان اختراع نشده است.

و چندان عجيب نيست که هيچ يک از اين گرايشاتِ سرنگوني طلبِ راديکال نه نيروی چنداني داشته باشد و نه نتوانسته باشد گامي در جهتِ سرنگوني برداشته باشد. اين نوع راديکاليسم در انواع واگرايي ها و تفرقه و جدايي ها و ايجاد دلسردی و بدبيني ها بسيار راديکال و انقلابي عمل مي کند. پس کدام رژيم استبدادی است که از اين نوع راديکاليسم استقبال نکند؟.

- ما دراين همه مدٌت به جای همبستگي و همياری جمعي برای انعکاس وضعيٌت بحراني و هر دم رو به قهقرا روندهً مردم و ميهن مان ، به خرده کاری و پراکنده کاری های انفرادی و تک گروهي روی آورده ايم.

- مبنای وحدت واتحاد عمل ها، حتي برای کوتاه مدت، به جای توافق بر سر پيشبرد خواسته ها و مطالباتِ جاری و عاجل توده ها ، مشروط به پذيرش شرط و شروط برنامه و اهداف استراژيکِ معمولأ دوردست سازمان و گروه من بوده است. لذا هيچ گاه اتحاد عمل مثبت و پايداری شکل نگرفته و آن چه هم که از قبل وجود داشته بوده به جدايي و ازهم پاشيدگي دچار گرديده است.

و يعني به جای "همه باهم" برای رسيدن به هدف و تحقق مطالبه ای مشخصٌ ، رو در روی هم بوده ايم. بله همه عليه هم بوده ايم.

تجربه ی تلخ و دردناک شکست انقلاب 57 و سوء استفاده از شعارهمه باهم شايد توجيهي برای ترس و پرهيز از ميل همه باهم بودن باشد. امٌا ازترس مرگ نبايدخودکشي کرد. زيرسوًال رفتن و منفورشدن همه باهم نه از نفس پليد وفريبکارانهی خود شعار، بلکه به واسطه ی به کارگيری شيٌادانه و البته هشيارانه ی آن بوده است. شکست انقلاب 57 نتيجه ی منطقي فقدان تشکيلات سراسری مردمي و عدم تکيه برخواسته های مشخصٌ و ملموس و نيز پناه بردن به زير عبای سياه کليٌ گويي ها و لفاظي های پُرطمطراق بود.همه باهم وقتي شعار واقدامي ارتجاعي و مستبدٌانه شد که هدفي جز کشاندن همه با هم به زير يک پرچم نداشت. وگرنه مگر مي شود بدون همه با هم و بسيج همگاني، آن هم در جوامعي که خواسته ها ی دمکراتيکِ همگاني اش همچنان معوٌق و بي جواب مانده است به تحقق خواسته ها نايل آمد؟. ومگرنه که در سايه ی توان همه با هم، رژيم شاه عقب نشست؟. آرزوی تمامي جنبش ها بسيج هرچه گسترده تر توده هاست. اگرچه همه تا آخر خط نمي روند و خواسته هاشان هم کمرنگ يا پُر رنگ مي باشد امٌا مي بايست از شرکت همانهمه درجنبش تا هرمقطعي که توانش را دارند استقبال نمود. شرکتِ همه باهم را تا زماني که در جهت تحقق مطالبات دمکراتيک ومترٌقي مشخصٌ و روشن، و نه برای رفتن زير يک پرچم خاص پيش مي رود، را بايستي تبليغ و تقويٌت نمود.

اگرچه فعاليٌت و اقداماتِ بيست سي سالهً انفرادی شخصيٌت های سياسي و فرهنگي و ايضأ پاره ای محافل و گروه های فرهنگي و سياسي ايرانيان خارج کشور درانعکاس وضعيٌت خفقان آور و صدای اعتراض مردم داخل قابل تقدير و ستايش است امٌا کارنامه ی فعاليٌت و اقدامات مشترک و جمعي مان ، با توجٌه به کثرت و وزن کمٌي ايرانيان خارج از کشور، چندان مثبت و درخشان نبوده است. طنين صدای جمعي مان بايستي بسيار رساتر و گسترده تراز اين ها بوده باشد.

 

و اينک مردم ايران و اپوزيسيون ، بارديگر همچون بارهای فراوان قبل در برابر آزمون ديگری قرار گرفته اند. آيا اين بار مي تواند سربلند بيرون آيد و يک راهکارعملي رو به پيش بيايد، يا چون هربار ديگر مي خواهد به دروازهً خودی شليک کند و موقعيٌتِ مناسِ ديگری را از کف بنهد؟.

پس واقعأ چه بايد کرد؟. درشرايط کنوني که گستردگي عميق نارضايتي های همه جانبهً توده ای، در ابعاد مليٌ ، منتظر جرٌقه ای برای انفجار و احتراق است، و در حالي که اين انفجار بالقوه از فقدان تشکل های سياسيمبارزاتي توانمند وهدايت گر رنج مي برد واقعأ چه بايد کرد؟. چه بايد کرد که هم انکشافِ مبارزهً توده ها و پيشروی آن به سوی هدف، تأمين شده باشد و هم به دلايل برشمرده ، به وضعيٌت هولناک و ويرانگرعراق و افغانستان گرفتار نياييم؟.

آيا موقعيٌت ها و فرصت های موجود پيش آمده برای انجام اقداماتِ مشترک در برابر رژيم را بازهم بايد با مرزبندی ها و وسواس های انقلاب يا اصلاحات و سرنگوني انقلابي و قهری ياجايگزيني تدريجي از دست داد و دوباره به تعويق انداخت؟. و اصلأ مگر مي توان برای هر يک از مقولاتِ ذکر شده، تعريفي ثابت داشت و آنان را به فضيلت و تقدٌس يا ذلٌت و خواری ملبٌس ساخت؟. بعضي ها اعتقاد به و انتخاب، يکي از اين مقوله ها را پرنسيپ و شرط پايه ای هر نوع وحدت و اتحٌاد عمل مي دانند.

به باور نگارنده حتيٌ اگر بتوان يکي از اين آلترناتيوها را انتخاب کرد و حتيٌ اگرهر کدام از اين ها را نامتاًثر و فارغ از مجموعه شرايط و واقعييٌت های اجتماعي بپنداريم، بازهم پيش شرط قرار دادن شان در اتحاد عمل های ضروری جامعهً بحران زده ای که سرعتِ سيرتحٌولاتش فرصتِ دست دست کردن و يا چانه زني بر سر موارد استراتژيک-انتزاعي را به هيچ نيرويي نمي دهد، رفتاری غيرمسئولانه، سکتاريستي و بي اعتناء به بانگ رسای اعتراضي و جنبشي توده ها مي باشد.

 

مثلأ آيا تبليغ شعار بسيج کنندهً توده ای برگزاری رفراندوم و يا حذفِ نهاد ولايت فقيه و ضمائم اش و بالتبع جدايي حکومت از مذهب ، که حتيٌ پشتيباناني دربين متوهمان و مرددان به رژيم پيداکرده، را با کدام يک از بديل های مذکور بايد توضيح داد؟. آيا بسيج توده ای حول اين نوع شعارها و نيز کوشش برای به بار نشستن شان، خود آغازی برای گام برداشتن صعودی به مراحل بعدی نمي باشد؟.

به باور من، هريک ازآلترناتيوهای بالا را با توجه به موقعيٌت های عيني- مبارزاتي، شرايط ذهني و دانش سياسي توده ها و سازمان های همراه آن ها، و نيز ميزان توازن قوای حکومت کننده گان و حکومت شوندگان، و در يک کلام همانتحليل مشخص از شرايط مشخص مي توان به کار گرفت و با پرهيز از پرداختِ هزينه های سنگين غير ضروری ،از يکي به آن ديگری صعود کرد. درک و تشخيص به موقع پيشبرد کدام يک از راهکارها، خصوصأ برای جامعهً پرتلاطم ايران از اهميٌت و حساسيٌتِ ويژه ای برخوردار است: زيرا اگرچه سعادت و نيک بختي توده های ايران در گرو حلٌ تضادعمدهً کار و سرمايه مي باشد، امٌا انبوه تضادهای کوچک و بزرگ ديگر اجتماعي و نيز بحران نقدأ موجود است که ايران را درآستانهً فروپاشي مشابه کشورهای همسايه قرار داده است. بي توجٌهي به اين همه وناديده گرفتن عواقب و تبعاتِ اتخاذ سياست های تک بٌعدی يا ماجراجويانه ، خساراتِ جبران ناپذيری را به جامعهً ما تحميل مي نمايد. تبليغ قيام و سرنگوني هميشه ساده تر از ارائهً برنامهً انقلابي برای ساختمان جامعه و نگهداری از دست آوردهای انقلاب بوده است. تداوم و پيشبرد و نگهداری انقلاب پيروزمند، مستلزم داشتن امکانات و نيروهای لازم و مناسب مي باشد. به جای دور نشستن و سناريو نوشتن و نسخه صادر کردن بايد در کنار توده ها و باهم ، دست به کارعمل شد تا بتوان مراحل انقلاب را به خوبي بازشناخت و پاسخي در خور به هرکدام داد.

مُراد و مقصود غايي، برقرای جامعه ای مبتني بر آزادی و دمکراسي و عدالت اجتماعي است. روش را گر تو گام در راه نهي، راه خود گويد چون بايد رفت.

 

 

سعيد آوا

بازنويسي بهمن 1390