دو نگاه به سرمایه

هادی ستار زاده

برادشتی آزاد

از باز اندیشی سرمایه در پرتو گروندریسه نوشته

مویشه پوستون

درنقد سوژه ، لازم است از انتزاع دوری نمود، و با واقعیت های ملموس در گیر شد. دست مایه های نقد سوژه را در همان میدان جستجو نمود و تغییر و تحولات آن را رمز گشائی کرد. سرمایه داری با بحرانی روبروست و ظهور گسست ها اقتصادی از نشانه های بارز آن است. با خروار ها اعتراض در اشکال مختلف.که از دیدگاه انتقادی نیازمند پاسخی مناسب را انتظار دارند. یک تحلیل متناسب با شرایط کنونی که بعد از شکست ارودگاه فضای مه الود وابهام آلود را روشنائی بخشد و بر آن فرود آید و در هم شکند.که چپ سنتی به دلایل گوناگون از جمله عام گرائی وعقب مانده گی از زمان به شکلی در خواب زمستانی بسر می برد. و همچنان به تحولات تاریخی به مانند چهارفصل می نگرد که در پایه نظریش که به نظام سرمایه دارد .که می باست آن را کالبد شناسی نمود تا روشن شود که این زانو زدن عمومی در برابر سرمایه از کجاست.؟

این ناتوانی چپ سنتی ناشی از تکیه کردن به نمود هاست. به تضاد برخاسته از تضاد مقدم در نظام سرمایه است. جامعه سرمایه داری با سلطه طبقاتی،با در اختیار داشتن وسایل تولید به شکل مالکیت خصوصی ، وجود بازار امکانی برای مبادله کالا و توزیع ناعادلانه تولید اجتماعی، که سبب مسکین سازی اکثریت عظیم، از طریق تصاحب ارزش افزوده، که موجب تحرک طبقاتی ورشد شعور طبقاتی زحمت کشان و سر انجام انقلاب پرولتری (رهبری پرولتاریا) تکیه میکند. و کمتر به تضاد ساختاری سرمایه داری وجود دوگانگی در آن اشاره می کند، وبه تضاد دورنی نظام که سبب هرتحول و دگرگونی است اشاره نمی کند. وبر مبنای تفکر سنتی خود، چشم انداز سوسیالیسم را محق میداند. و سوسیالیسم را بر مالکیت جمعی وسایل تولید، برنامه ریزی متمرکز در محدوده صنتعی کردن تولید پی ریزی می کند. تا توزیع عادلانه در جامعه صورت عمل به خود بگیرد. اگر مسیر را در نظر بگیریم به طرح موضوع نزدیکتر خواهیم شد.

کار و ارزش

1- کار انسانی ارزش آفرین است و ارزش همان ثروت است که در طی مبادله در بازار به صورت یک واقعیت خود را عیان می سازد. 2- کار اضافی توسط سلطه مالکیت خصوصی بر ابزار تولید تصرف می گردد. تعریف عام ازشکل کاربه عنوان یک اصل فرا تاریخی که منبع ثروت در تمامی جوامع حال و پیشا تاریخی است جامعیت می بخشد. آن در واقع مفهوم کار تنها واسطه ایست بین انسان و طبیعت برای تغییر آن جهت مصرف و نیازمند یهای زندگی انسانی .

از نگاه مارکسیسم سنتی ، رهائی از سرمایه از طریقخود تحقق یابی پرولتاریا و درک مفهوم فرا- تاریخی از کار تعین اصل نظم دهنده اجتماعی، به شکل انقلاب است . این فرا تاریخی نمودن مفهوم کار و بر اساس آن پیکر بندی سرمایه داری را و کار شئیت یافته در آنرا ویکسان سازی از مفهوم کار، در دیگر پیکربندی های تاریخی متناسب با خاص بودن مفهوم کار درسرمایه در هم می آمیزد و متضاد با خصلت دوگانه آن می باشد. برای روشنائی بخشیدن به موضوع با توجه به معتبر بودن نسبی اعتبار نظریه های اقتصادی مارکس و به رابطه کار و سرمایه اشاره می شود.

ارزش یعنی باز افرینی طبیعت و انسانی نمودن آن به شکلی که به صورت کالا مورد استفاده انسان قرارگیرد. ودر چرخه تولید نظامند سرمایه، ارزش افریده شده بایستی بیش از سرمایه ای که برای خرید کار زنده ومصرف مواد تولیدی که صرف تولید آن شده است به میان باشد .در این صورت عقلانی بودن را از خط سرمایه بایستی پاک نمود و خانه خرابی را به جای آن نشاند..بالا رفتن ارزش بستگی دارد ،از کمییت های نهفته در کار شیت یافته کاسته شود. که یکی از اصلهای تولید، زمان لازم برای تولید که توسط کار زنده به صورت حقیقت مسلم جلوه می یابد . که سرمایه دائم بدان می اندیشد. صر فه جوئی نام مقدسی است که در تولید همان کالا و تصرف کار اضافه توسط سرمایه به عنوان شخصیت حقیقی سرمایه قلمداد می شود . از این رو مفهموم ارزش یکسره مختص به مدرنترین اقتصاد است. زیرا انتزاع ترین بیان از خود سرمایه و تولید متکی بر آن است از مبادله کار زنده با کار شئیت یافته یعنی وضع کردن کار اجتماعی در شکل تضاد سرمایه و کار روز مزدبگیری ورابطه ارزش و رشد متکی بر ارزش است. این جمع بندی جوهره ارزش در نظام سرمایه و ویژگیهای آنرا بیان میکند. وبه عنوان شکلی از ثروت که به عنوان مقوله ای مربرط به بازار که به نماد واسطه خاص ثروت خلق شده توسط مارکس است. و هم نشان دهنده بنیادین ترین سرشت سرمایه داری شکل ماندگاری حیات اجتماعی آن است.

مبادله روند مبادله ی ارزش هاست، منظور از مبادله در گردش نیست، بلکه در مبادله کار زنده است ، نه صرفا مبادله مربوط به شیوه توزیع کالا نزد بینش مارکسیسم سنتی از مبادله بازار مالکیت خصوصی تلقی دارد و بدان ارجاع می دهد. به نوعی به تفکیک سازی توزیع از کلیت شاخص های دیگر مناسبات اجتماعی دست می زند و تحول تاریخی را بر مبنای آن بنا می کند. اما شیوه توزیع با هر دگرکونی تاریخی دچار تحول و مناسب گردیدن با مناسبات اجتماعی جدید میگردد. توزیع امری استثنا و تک افتاده نیست و در هر شرایط تاریخی تغییر می کند. و از قوانین یکسانی پیروی می کنند. همه قوانین تولید شامل حال توزیع هم می گردد.و تحت فرایند تاریخی می باشد.

با وجود درهم تنیده گی فرایند تولید و مناسبات اجتماعی جامعه سرمایه داری، آنها با یک دیگر هم تراز نیستنداز چگونگی رابطه آنها با یک دیگر تضاد بنیادی بین تولید و مالکیت خصوصی و بازار حاصل نمی شود. بدین دلیل که شیوه تولید متکی بر ارزش و ارزش بستگی تام دارد به مقدار کار مستقیم به تولید ثروت و رابطه آن با صرف کار مستقیم انسانی و معیار افزودن بر ثروت، و حرارت سنج صعود آن به پایه آن یعنی کار مستقیم بستگی دارد ،و با افت و خیز آن تغییر می کند.و حال هر چه فنا آوری وارد حوزه تولید گردد از کمییت کار مستقیم کاسته می شود - بنا براین تقابل بین ارزش - ثروت واقعی- به شکل ثروت متکی بر زمان کار و مقدار کار استفاده شده و شکلی که به زمان کار بیواسطه متکی نیست، ما را به سمت تضاد بنیادین سرمایه داری جهت می دهد.این جهت گیری که نشان میدهد که ارزش ثروت اجتماعی به طور عام بر نمی گردد به تمام مناسبات اجتماعی بیش تاریخ بلکه مقوله ای مختص به نظام سرمایه دازی است. دیدگاهی که شکل ثروت را با اسم عام کار محدود می سازد، این را در نظر نمی گیرد که بین ثروت واقعی و ارزش تفاوت وجود دارد و تحلیل عام از کاررا در مورد خاص سرمایه داری قرار می دهد.

از آنجا که با بیشرفت علم در نظام سرمایه داری از کمییت کار مستقیم کاسته می شود و در مقابل آن موقعیت و توانمندی تولید عظیم که توسط تکنولوژی اوج می گیرد . زمینه ی تولید متکی بر ساختاری تازه تر و رهائی بخش کار اجتماعی را پدید می آورد.که در آن کارگر دیگر مانند سابق جزئی از اجزائی سازنده دورنی فرایند تولید نیست ، در عوض نیروی انسانی نقش ناظر و ناظم را در فرایند تولید به عهده می گیرد.کارگر به جای آنکه در فرایند تولید فعال عمده و عامل اصلی باشد به حاشیه فرایند تولید رانده می شود و در این تغییر و تبدیل نه کار مستقیم انسانی که خود کارگرانجام می دهد و نه مدت زمانی که طی آن کارگر مشغول به کار است، بلکه تصاحب نیروی مولد کارگر درک او از طبیعت و تسلط اش بر طبیعت از طریث حضورش به عنوان پیکر بندی اجتماعی، خلاصه رشد و توسعه فرد اجتمای است که به صورت سنگ بنای تولید ثروت نمودار می شود ، سرقت زمان کار دیگری که ثروت کنونی بر آن نهاده شده بود ، در برابر اینصورت جدید سرقت که ناشی از توسعه خود صنعت بزرگ است حقیر و بی اهمیت جلوه می کند. در این زمان کار دیگر منبع ثروت نیست و رابطه ارزش و مبادله دیگر نباید مقیاس ارزش مصرفی باشد

با فرو کش کردن کار مستقیم در فرایند تولید و کاسته شدن نقش آن در تولید ثروت، دیگر زمان کار از مقیاس تولید ثروت حذف می گردد بر همین اساس، مبنای ارزش مبادله ای دیگر نمی تواند ارزش مصرفی باشد. و در این جا است که مناسبات سرمایه داری یعنی شکل ثروت و شکل مادی تولید در استفاده از کار مستقیم دستمزدی - برای تولید ارزش است و ارزش حرف نخست حیات سرمایه که با رشد فناوری دچار تناقض و نفس تنگی می گردد. همین دوگانیگی دست و پای سرمایه را میبندد. حذف نیروی کارمستقیم بمثابه طنابی است که سرمایه راخفه میکند . و اوهیچگاه قصد برانداختن این طناب را بر گردن خویش ندارد . این یاد آوری می کند، که تحول خود به خودی راه را بر سرمایه مسدود می سازد. پس در نتیجه سرمایه در دام پویش و محدویت گرفتار است و خلاصی از آن برایش میسر نیست. از آنجا که استفاده از کارزنده معیار ذاتی سرمایه است.

اما مارکسیسم سنتی تضاد ساختاری سرمایه داری را بی واسطه با مبارزه طبقاتی گره میزند، و آنرا تضاد تصاحب کار توسط مالکیت در تولید اعلام می کند. وبدین وضعیت است که از تضاد سرمایه کاهش نیروی کار بمثابه معیار ارزش دور می افتد، و رشد سرمایه داری را منوط به تصاحب فرض می کند، وبر خلاف نظر مارکس، مارکسیسم سنتی از موضع کار انسآن بر امکان سازی ، سرمابه داری را بررسی می کند نه از موضع سرمایه به کار و فضای مناسبات حاکم بر مناسبات و روند تولید می نگرد.

سرشت دوگانه یعنی توانمندی و امکان سازی جهت کاستن از نیروی کار و از جهتی نیازمندی ذاتی آن به تولید ارزش حاکی از وضعیت تناقض آمیز سیستم آن می باشد. بر این روند است که بیان می دارد توده های کارگر باید خود کار مازادشان را تصاحب کنند نه تنها به شیوه ای عادلانه تر و منطقی تر بلکه به الغا نوع کار بیاندیشد کارگربمثابه عاملی در همین روند تولید باشد را . و همچنین به الغای نظام توزیع که در آن مبادله نیروی کار تحت عنوان دستمزد و یا کالای و خرید وسایل مصرف می اندیشد . و شکل کار که نشانه بارز سرشت تولید سرمایه داری است و نقش ارزش افزوده در آن که راه زنده ماندن آن می باشد.

در جمع بندی می توان نتیجه گرفت ،که تلاش در جهت شناخت سرمایه داری و تضاد دورنی آن بایستی به درک ارتباط کار که بر پایه ارزش بینجامد. با نوعی از کار که ارزش را ملغا می کند.و همین الغا به رهائی کار از کار بیگانه شده می انجامد.

مارکسیسم سنتی در محدوده تنگ اقتصادی خود را زندانی می سازد. و از پیوند پیچیده بین هستی اجتماعی در ابعاد گوناگون اقتصادی - فرهنگی و اجتماعی نا آگانه چشم می گرداند و کمتربدان می پردازد. آنچه را که ذهن و در واقعیت معلوم است. بدین طریق دور می شود و از زندگی مدرن .و این یکسان گیری -- در حالیکه در هم پچیده گی را ندیدن -- موضع زیر بنا و روبنا را دچار تناقض میسازد. و دیگر اینکه سرمایه داری یک شیوه خاص تولید است که خصلت های ویژه خاصی در آن نمود پیدا می یابد که نشانه بارز از شکل بندی تاریخی می باشد. حتی اگر موضوعاتی مانند پول و کالا که فرا تاریخی هستند. اما شکل واقعی خود را در این نظام آشکار میسازنند. این نمونه از کار به وضوع نشان می دهد که چگونه حتی مجردترین مقولات برغم اعتبار خود..... برای تمامی اعصار، دارای سرشت خاص این تجربه هستند ، درست مانند محصولی با مناسبتات تاریخی که اعتبار کامل خود را فقط برای این مناسبات و دورن این مناسبات در اختیار دارد بنابراین جهانشمول سازی نظریه به نوعی فرا تاریخی نمودن آن است. حتی اگر دارای جنبه های اعتباری آن غایب باشد.

در شرایط کنونی که سرمایه داری کل بشریت و زمین متعلق به آنها را در جهت اهداف خود در اختیار دارد . معیار های سنتی توانائی های خویش را برای توضیح از دست داده است و زمین گیر شده ریشه آن در نگاه کلاسیک به جنبش اجتماعی است .

بر ای شناخت از هر پدیده ای قبل از پذیرش یک قانون فرا تاریخی ویا حقیقت مسلم، نیاز به یک نقطه عزیمت است. همچنان که شرح تولید کالا گشایش و یا نقطه عزیمتی است برای شرایط خاصی که مناسبات سرمایه داری می باشد. بنابراین هیچ صورت و شکلی و قانونی به صورت حقیقت مسلم به عنوان نقطه عزیمیت وجود ندارد.مگر اینکه به شرایط ویژه و خاص و هم زمانی و بر خاسته از واقعیت های عینی و ذهنی توجه داشته باشد از آن نقطه شروع به پیش رفتن کند.

نتیجتا، سرمایه داری با سرشت دوگانه اش، رشد فناوری وکاستن از نیروی کار مستقیم- توزیع نا برابر و تقسیم قدرت نا برابر و بخش و بخش کردن کار فردی و عنان گسیخته و تخریب محیط زیست روبروست. بارشد سر سام آور ثروت مادی بر خلاف نظری که بر حذف نیروی کار زنده از روند تولید را مطرح و سپس به حذف پروژه الترناتیو مبارزه طبقاتی می پردازد. طبقه کارگر برای آن زندگی و حیات آن دارد که در خدمت تولید ارزش برای سرمایه باشد. و از آنجا که طبقه ای رومانیک نیست. و نه تجسم نفی ارزش دست یافته تاکنونی یلکه در چشم انداز این الغا نوع کار و ارزش سوسیالیسم دمکراتیک را بدیل آن می فهمد و از آن ،نه تحقق کار و تولید صنتعی، بلکه امکانی ، بر الغای طبقه کارگر در اندیشه تئوریک و فلسفه تاریخی درکی آگاهانه باز سازی می کند. سازمان های وابسته به کار پولتری با فاصله گیری از مارکسیسم سنتی مفهوم پرولتاریا و قدرت طبقاتی آن از این زاویه شاید بتواند نقاط آبهام امیز را از جنبش چپ پاکسازی کنند.

я تمامی خطوط در گیومه از مارکس است.