انکار و تحریف حق -آقای پرویز ثابتی – است!

و شاهدان زخمی

محمد هادی امینیان

شرم ، در فرهنگ بشری به معنای  عقب نشینی ، و نکوهش آنچه صورت واقع به خود گرفته است تلقی می شود. و اعتراف به گناه و سرزنش نمودن خود ،از رفتاری که بر دیگری  صورت گرفته است. برای صورت دهنده عمل هم، اندوهناک و رنج آور باشد. و این پذیرش شرم ، پای موردی دیگری را به میان میاورد ،  آن شجاعت است.

انکس که بر خوردار از این شجاعت نیست.تنها مانعی که بازش می دارد از شلیک بر شقیقه  خود، سانسور تصاویری که به مانند دیواری ، گذشته را از حال جدا سازد. و دوباره آنها را به پستو های غیر قابل دسترس عقب راند. تا آنرا با وارونه سازی و مناسب برای تصرف و تحریف تاریخی باز تولید کند. رفتار به آموزشی  بستگی دارد. رفتار شکنجه گر همان عادی  ساختن رفتار اوست، فاصله اندازی بین فضای حرفه ایش ،با محیط خانواده و بیرون از اداره. آموزش قطع ارتباط زندانی با دنیا  بیرون برای  برای تخریب گذشته ، تا فضای تنهائی براو چیره شود. در لبه پرتگاهی،که  فاصله  بین رویأ و واقعیت در روحش به فرسنگها برسد. و این دنیا هم برای شکنجه گر هم باب گشایش است.به گذشته نیاندیش. اما!

شرم حکمی است ، در محکمه فرد ،که خود را توبیخ می کند.اما در شرایطی که فرد تلاش دارد از چنین محکمه بگریزد. در این چنین شرایطی تلاش ذهن انسان گناه کار ، گذر نکردن از نقاطی است که آمکان محکمه در آن می رود.  انکار و تحریف واقعیت و حقیقت را به خود نسبت دادن،که  همان گریختن است. تا شرم در این نوع زیست انکار، نیست و نابود شود.و همین انکار سبب پس زدن اندوه و رنجی است .که فرد را تهدید به  ویرانی  می کند.  و آن شبح گذشته است، که مدام به پس و پیش  به رو نمائی  وپنهان شدن در نبرد است. وگذشته  پنهان شده به مانند هیولائی در دورون فرد به زیست خود ادامه می دهد. تا مرگ و یا به پذیرش حکم  شرم.

اما، زمان  میدان این درگیری است  و پایانی بر آن نیست، همانطور که رویأ های محکومان و زندانیان با ورود اشباح با زهرخنده هایشان، با چشمان بی خواب از شب کیف کابل،از شکست و شکسته شدن انسان، هنوز که هنوز است ، به کابوسی ابدی مبدل آنها شده است. شب جلاد هم از عمل  روزش، تباه است.

اینکه اقای ثابتی تنها  نشانه سیاست قلمداد شود. می تواند بخشی از حقیقت باشد. اما نیم دیگر حقیقت فرار او از رنجی است، که تلاش دارد به برون ریزی،  به نوعی در جستجوی همدردی با خود است.   انتخاب انکار  وسیله ایست که این همدردی  را پوشش می دهد . بر خلاف این انتخاب ،این انکار بر گیرنده نقاب ازچهره جلاد است.شاهدان خسته،زخمی کمیته ضد خرابکاری شما هنوز نیم جانی دارند . و درموقعیت زندانی با جلاد  تحول به وجود آمده گر. و زندانی ترس و تحقیرشده گی گذشته خود به طرف مقابل انتقال داده است و اورا با خود درگیر ساخته تا سخن بگوید.

 اقای ثابتی

شرمنده باش  ، و اگر می خواهی- به سراغم بیائی ، نرم آهسته بیا- که هنوز هر دری که به ناگهان باز می گردد ، ترس کابل از کف پاهایم بر تمامی جانم سر می کشد. و آنگاه که مرا ،و دیگران را ، و همه را در دخمه ها رها می کردید و برای گم شدن و فراموشی روز در بخار الکل فرو می رفتتید و روز و شب را گم کرده بودید، به مانند ما گم شدگان.

اقای ثابتی

ارش، آن جوان خوش و آب رنگ را می گفتی، چه موقعه زیپ شلوارش را پائین بکشد. حداقل در محدوده تهدید.  ما به نوعی واقعیت اش را به نحوه ی دیده ایم. راستی ، اگر دو باره آن جهنم را بر پا ساختی، به اداره تحت نظارتان دستور بدهید، چند جای سیگاری در اتاق ها بگذاراند که هنوز از پوست من بوی سوختگی می آید.

تو به من آموختی دهان محکوم را می توان توالت فرض کرد. یادت هست همان کارگر شمالی و و بازجو  ریاحی را. نه تو فراموش کرده ای  اما ما فراموش نکرده ایم که غذائی که، بوی  خون، حسرت آفتاب، سکوت بدون ناله را می دهد.  و بخار آب گرم در زیر بیضه ها چه دستاوردی دارد. و آپولو که دیگر معرکه است.می دانم غرورت و قدرت هیولائیت درهم شکست، زمانیکه – وارطان سخن نگفت- ومیراثی برای کتیرا ئی ها تیزابی ها، شکوهی ها،لطفی ها وفاطمه امینی ها  و بهروز ها وگمنام دیگر بر جا گذاشت.

راستی شرمنده نیستی ،از این که بوته های نورس آگاهی را  به مانند حمله گرازها به کشت زار های در هم شکستی  و حتی جوانه ها را هم تاب نیاوردی.  و این شد که  نا آگاهی خشم مردمی از رفتارات رکاب نا آگاهی ی روز های خشم گردید. که هنوز هست. تو و اداره تحت فرمانت دستور قتل هر نوزاد روشنائی  را دادی ، تا زمینه سر برآوردن اهریمن تاریکی ،هیولای رژیم  فقاهت باشی. چرا که آنها در کلاس های شبانه و روزی تو آموختند ، که ترس عمومی  پایه ماندگاری  قدرت است. اما چنین نبوده و نخواهد بود

آقای ثابتی

انکار ساده است، چرا که ،باور ، زیر و رو  کننده است. و سر افکنده گی می آورد. باور لازمه اش شجاعت است . که متاسفانه  این شجاعت در جلاد ان نیست. گفتار تو از ترس است. از خویش است، راه گریزی برای یافتن مخاطب رنج هایت . میدانی و ما می دانیم  وحشت جلاد بیش از ترس محکوم به مرگ است و تلاش دارد این وحشت را به محکومان انتقال دهد  به جمع. اما همیشه ناکام است چرا که توده ها همدرد محکوم هستند و متنفر از جلاد. بنابراین  در همان رنج باقی بمان. و سر افکنده در تاریخ