موقعیت چپ در ایران؟ بحران تئوریک؟ بحران هویت؟ پایگاه اجتماعی؟ گسستها و اتحادها؟ *

تقی روزبه

 

وضعیت و موقعیت چپ درایران، گرچه در وجه کلی خود جدا از وضعیت عمومی جنبش چپ درجهان نیست و برهمین اساس با وضعیت متناقض و پیچیده ای برای تجدید سازماندهی خود، بر پایه دست آوردهای مثبت و منفی جنبش های ضدسرمایه داری قرن گذشته(بویژه فروپاشی بلوک شرق) و تحولات ساختاری سرمایه داری از جمله جهانی سازی، مواجه است. با تشدید بحرانهای ساختاری سرمایه، رشد مبارزه طبقاتی (هم دروجه اقتصادی و هم سیاسی، ازجمله بحران بی سابقه در دموکراسی صوری و نمایندگی) به اوج تازه ای رسیده است، بطوری که آشکارا شاهد گردش به چپ  و تقویت گفتمان چپ  در افکارعمومی، دریک مقیاس جهانی هستیم. از سوی دیگرهنوز هم بازمانده رسوبات فرقه ای ایدئولوژیک گذشته با جان سختی دربخش هائی ازجنبش چپ به حیات خویش ادامه می دهد و فرایند تجدید سازماندهی چپ در شرایط نوین جهانی را با کندی قابل فهمی مواجه می سازد که می توان از آن به عنوان دشواری های بحران بلوغ نام برد. روندی که تأثیرات خود را به تدریج  برچپ ایران هم می گذارد. درایران عبور از بحران بلوغ با توجه به شرایط ویژه ای که چپ با آن روبرواست دوره انتقالی پیچیده ای را طی می کند. با این همه عروج چپ  درمقیاس جهانی و خیزش جنبش های جهانی ضدسرمایه داری، راه  را برای آمد مجدد چپ در ایران هموارتر می کند.   

 

دشواری های ویژه در ایران

اول- حکومت اسلامی علیرغم آن که همواره راست ترین سیاست های اقتصادی را پیش برده و حتی دراین حوزه از نهادهای جهانی سرمایه  نمره قبولی هم گرفته است، با این همه با تبلیغات کرکننده خویش گوش فلک را پیرامون کشاکش های ارتجاعی خود با قدرتهای بزرگ جهانی تحت عنوان مبارزات ضدامپریالیستی و ضدسرمایه داری پرکرده است. و این همه درحالی بوده است که حتی برای یک لحظه درسرکوب جنبش کارگری و قلع وقمع بیرحمانه نیروها و فعالین چپ، تردید نکرده و درسطح منطقه و جهان نیز دستاویزهای لازم را برای پیشبرد آسان ترسیاست های امپریالیستی و سلطه گرانه فراهم ساخته است. درهرحال، نتیجه بمباران تبلیغاتی سراسرفریب رژیم  بر نسل های جدید وجوان، تا حدزیادی موجب بدبینی و گریزجوانان و نسلهای جدید، ازسوسیالیسم و مبارزه ضدسرمایه داری درمعنای واقعی خود، که البته بدلیل جوسرکوب کمترامکان مطرح کردنش وجودداشته، شده است. و این درحالی است که جوانان بزرگترین قربانیان سیاست های هار و نئولیبرالیستی رژیم و بحران بیکاری و حذف خدمات اجتماعی دولت و نظایرآن بوده اند. درکناررژیم، تبلیغات بی وقفه نئولیبرال های کاسه داغ ترازآش ایرانی درستایش از نئولیبرالیزم و علیه چپ وسوسیالیسم، و نیزتلاش رسانه های فراگیرقدرت های بزرگ که عامدانه  سیاستهای ارتجاعی و ویرانگرانه حکومت اسلامی را به عنوان  سیاست های به اصطلاح سوسیالیستی معرفی کرده اند، بردامنه فضای ضد چپ و کم اثرکردن آن افزوده است. اگربراین مجموعه گسست چپ ایران از نسل های جدید، فقدان رسانه های تأثیرگذار در شرایط خفقان برای خنثی کردن این تبلیغات دروغین را بیافزائیم آنگاه بردشواری وضعیتی که چپ ایران درآن قرارگرفته است، به خوبی پی خواهیم برد. 

 

دوم- البته نقش خود چپ هم در فرایافت منفی فوق کم نبوده است: بخشی ازچپ ایران ازهمان فردای انقلاب بهمن و عروج حکومت اسلامی به دامن آن پناه برده  و به تحولات داخلی و مثبت آن دخیل بستند که در تخریب چهره مثبت و رزمنده چپ درافکارعمومی لطمات جدی و پاک نشدنی وارد ساخت که البته این نوع مدعیان چپ، حتی وقتی رژیم به سراغ آن ها هم آمد و دستگیرو زندانی و بعضا اعدامشان کرد، بازهم حاضربه انتقاد واقعی ازعملکرد وریشه های انحرافات خود نشده و هنوزهم علیرغم برخی تغییرات سطحی برهمان سیاست های رفرمیستی و تخریب چهره چپ، البته درشکل و شمایل جدید، ادامه می دهند. بی تردید خنثی کردن این رفرمیست های آستان بوس سرمایه و بعضا استبداد حاکم برکشور، یکی از وظایف چپ انقلابی در تجدید سازماندهی و عروج مجدد خود را تشکیل می دهد.

 

سوم- وجود رویکردفرقه ایایدئولوژیک در بخش های رادیکال نیزموجب شده است تا این بخش ازچپ هم بیش از پیش درعرصه عمومی سیاسی و اجتماعی بی اثرشده و تصویریک چپ پراکنده و متفرق را به اذهان عمومی متبادرکند.

درنتیجه دست به دست دادن عوامل فوق، ما ماشاهد نوعی نابهنگامی در چپ ایران و تأخیر در فرایند عروج آن، بویژه درمیان نسل های جدید و جوان درمقایسه با روند آن درجهان باشیم که موجب شده است تا وزن گفتمان چپ، گفتمان آزادی وبرابری اجتماعی، دربرابرگفتمان لیبرالی و حاکم براذهان جوانان درموقعیت ضعیفی باشد و این درحالی است که شرایط داخلی و جهانی ازجمله دوقطبی شدن جامعه و گسترش فقر و بیکاری و تباهی عمومی و برآمد جنبش های ضدسرمایه داری درسطح جهانی بیش ازپیش برای شکوفائی چپ فراهم ترمی شود، که حاکی از نوعی تأخیر دربحران بلوغِ این چپ است. با این وجود، همان طورکه اشاره شد امواج  جنبش های جدید ضدسرمایه داری درجهان و برآمد چپ بربسترآنها، علیرغم همه این دشواری ها به تدریج اثرات مثبت خود را درفضای ایران نیز برجای می نهد.

بااضافه کردن سه نکته مهم به این ارزیابی فشرده  از وضعیت چپ، این بخش از نوشته را به پایان می برم:

 

الف- چپ( وکمونیزم) را باید در وجه اصلی به مثابه یک جنبش و بخشی از جنبش طبقاتی- اجتماعی علیه مناسبات سرمایه داری درنظرگرفت و نه بمثابه یک جریان نظری و ایدئولوژیک ناب. همانطورکه مارکس هم تأکید می کرد (نقل به مفهوم)، نقطه عزیمت، مبارزه طبقاتی هم اکنون موجود و جنبش های طبقاتی و جریانات پیشرو درآن هستند و نه "اصول" و تئوری. تئوری انقلابی هم باید توضیح دهنده این پویش و صورت بندی آن باشد. در واقع این فرقه ها و سکت ها هستند که خود را بیش ازهرچیز با ایدئولوژی و بیگانه با جنبش ها ومبارزه طبقاتی واقعا موجود معرفی می کنند.

 

ب- جنبش کمونیستی (و بطورکلی چپ) را نباید به گروه ها و سازمانها و عناصرشناخته شده موجود و عملکرد و بیلان آن ها تقلیل داد. درواقع دامنه جنبش چپ، بسی وسیع تراز این جریانات و عناصر شناخته شده هستند که درشبکه ها و  محافل و سطوح بسیارگوناگونی در کالبد مبارزه طبقاتی جاری هستند و نقش آفرینی می کنند، وعناصرو جریانات شناخته شده فقط بخشی ازآن و دربهترین حالت نوک کوه یخ به شمارمی روند. ازقضا انکشاف ها و تک جوش های تازه درعرصه های گوناگون از جمله سازمان یابی های نوین نیز معمولا ازهمانجاها شروع می شوند و درفرایند رشد توجه بیشتری را به خود جلب می کنند. چپ را باید در تکثر و بدنه گسترده اش دید.

 

ج- تجدید سازماندهی "چپ" به معنی واقعی و رشدیابنده اش، می تواند اساسا در زهدان جنبش های جدید و در راستای  پارادایمی که این جنبش های ضدسرمایه داری به درجاتی حامل آنند، صورت گیرد و نه درخلأ و به شیوه رویاندن گل درگلدان.

 

چرا جنبش های جدید نقطه عزیمت عروج چپ هستند؟

به خاطرآن که این  جنبش ها ازآسمان نازل نمی شوند بلکه نتیجه بن بست ها و انباشت تضادهای حل نشده یک  دوره  تاریخی، دست آوردهای مادی و معنوی بشر (ازجمله آگاهی ها و تجارب مثبت و منفی بدست آمده) هستند و بطورمشخص جنبش های جدید محصول روندجهانی سازی مبتنی برسلطه سرمایه،  بحران های مداوم و ساختاری سرمایه داری ازدهه 60 به این سو (وازجمله واکنش به تعرض نئولیبرالیستی انباشت سرمایه)، دست آوردهای انقلاب سوم صنعتی انفورماتیک  درعرصه های گوناگون اجتماعی وارتباطی، و بالأخره تجربه شکست خورده سوسیالیسم دولتی بلوک شرق می باشند. به همین دلیل در گوهرو درونمایه خود دارای مشخصات و ویژگی های تازه و بکری هستند که منبع الهام بخشی برای گشودن افق های نو و اشکال جدیدی ازمبارزه می باشند.

 

مختصات اساسی این پارادایم کدامند؟:

1- برپایه پیوند ناگسستنی آزادی و برابری اجتماعی و یا رهائی سیاسی و اقتصادی استوار هستند. درواقع جدائی آنها از یکدیگرو قراردادن آنها درتقابل با هم، چنانکه تجربه گواه آنست هردو را مسخ و بی معنامی کند. چنانکه چه سرمایه داری هم اکنون موجود  و چه آن نوعی که دربلوک شرق به نام سوسیالیسم تجربه گردید، هرکدام به نحوخود ویژه ای بر تقابل و جدائی این دو عرصه استواربوده اند. بحران "دموکراسی" درغرب حاکی ازهمین مسخ شدگی آزادی است و درحکومت اسلامی هم هیچ چیز عیان تر از پایمال شدن عدالت اجتماعی و آزادی در زیرپای هیولای حاکم برکشورنیست.

 

2- برقراری دموکراسی مستقیم و مشارکتی مردم، پایه ای ترین بسترحرکتی این جنبش هاست (به مثابه هم تاکتیک وهم استراتژی). درمرکزپارادیم جدید و اندیشه دموکراسی مستقیم، باوربه نقش آفرینی کارگران و زحمتکشان و همه استثمارشوندگان و طردشدگان، و یا بعبارتی دیگر مردم سوژه گی قرار دارد که مبین سپری شدن مرحله تاریخی حزب سوژه گی، رهبرسوژه گی و سایرمیانجی هائی است  که مستمرا جایگزین نقش آفرینی خود  طبقه بزرگ مزد و حقوق بگیر و طردشدگان نظام گشته و آنها را به سیاهی لشکرِفرمان بر تبدیل می کنند. دراین راستا  وظیفه تمامی گروها و عناصرآگاه ترجز بارور ساختن عمل و اندیشه  خودحکومتی و کنشگری خلاق نیست. از جنبه مناسبات درونی، مردم سوژه گی مبتنی بر رابطه آزاد و همبسته بین عناصرتشکیل دهنده خود است. طبقه دربرگیرنده بیشماران سوژه های دارای اشتراکات وتمایزات است که برپایه اشتراکات خود به کنش  مشترک می پردازند، بی آنکه  تمایزات آن ها مورد انکار قرارگیرد.

 

3-دموکراسی مستقیم درعین حال بدون سازمان یابی افقی و بدون مقابله با سلطه و سلسه مراتب قابل تصورنیست. بهمین دلیل عصرسازمانهای سلسله مراتبی و آن ها که مشتاق انباشت قدرت و تمرکزتصمیم گیری برفرازسر کارگران و زحمتکشان به مثابه ابژه ها ونه سوژه هائی که قادر به خودرهانی هستند، و درتجربه های مکررنشان داده اند که برای رهائی وآزادی (آزادی ازسرمایه و دولت آن) ابزار نامناسبی هستند، بسرآمده است.

 

4-یکی دیگر ازمهمترین مشخصات این جنبش ها رویکرد جهانی آنهاست. آنها ضمن توجه به مسائل مشخص وخود ویژه و بسیج حول آنها، می دانند در شرایطی که سرمایه جهانی است و جهانی عمل می کند، ماهیت مطالبات نیزجهانی بوده  وبدون بسیج و همبستگی طبقه جهانی امکان عقب راندن و پیروزی همه جانبه بربورژوازی ناممکن است. لاجرم افق اقدامات خود را به چهارچوب دولت-ملتها محدود نمی کنند و تاکتیک واستراتژی  آنها اساسا معطوف به پهنه جهانی و تأمین همبستگی جهانی است.

 

5-پلورالیسم و رنگین کمان بودن، درتناسب باجنسیت، بانوع کار و با بسیاری از خودویژگی های اقشار گوناگون طبقه بزرگ و متکثر زحمت و کار درمقیاس جهانی، از دیگرمشخصات مهم  این جنبش های ضدسرمایه داری است.

 

6-برای این جنبش ها هدف، تسخیر و تصرف ماشین هیولائی دولت و قدرت سیاسی- این ابزارهای بورژوائی سلطه- نیست. وجود دولت براساس تقسیم جامعه به نخبگان و عوام دنباله رو و یا حکومت کنندگان و حکومت شوندگان، و به مثابه ابزارسیطره و قهرطبقاتی بورژوازی بناشده و نفس وجودش بیانگرمناسبات مبتنی براستثمارو سلطه طبقاتی است. در برابرقدرت جداشده از جامعه و مسلط برآن  در جوامع طبقاتی، و با سپری شدن دوران  میانجی های جایگزین طبقه و همه زحمتکشان، آلترناتیو جنبش های خود رهان چیزی جزتأسیس مجامع عمومی وخود بنیاد و تأمین خودحکومتی آنها درسطوح گوناگون جامعه نیست که البته درهرگام واقعی مبارزه  به اندازه ی که می توانند آن را برپامی دارند.

 

7-ازنظرشیوه مبارزاتی مبنای حرکت آنها براساس  مبارزات ضدسیستمی و خارج از ساز و کارهای نظام حاکم، اشغال فضا-مکانهای تحت کنترل بورژوازی و فشاراز بیرون به سیستم برای تحمیل مطالبات معین  تا جایگزینی آلترناتیوخویشتن است. سخنگویان و رابطین و تسهیل کنندگان و... همه وهمه درخدمت نقش آفرینی هرچه بیشترآنها به مثابه کنشگران آزاد و فعال وخودسازمانده قراردارند. نمایندگی به معنی تفویض حق تصمیم گیری که حاصلی جزاز خود بیکانگی و مسلط کردن نیروی غیر و متعلق به  بورژوازی برخود ندارد، امری است که جنبش های جدید تا آنجا که می توانند و تا آنجا که درتوان آنهاست، درجهت امحاء آن می کوشند. بی تردید همه اینها بصورت یک فرایند است و تحققِ ضربتی آنها ناشدنی است، اما جهت گیری عمومی دراین سمت و سواست و وظیفه نیروها و گروه هائی که باور دارند سوسیالیسم جز به دستان خود کارگران و زحمتکشان ساخته نمی شود، تقویت همین رونداست.

 

8-گسترش کمی و کیفی طبقه و صفوف استثمارشوندگان. در دوران جدید به مقتضای تحولاتی که در مناسبات تولیدی و جهانی سازی و ساختارهای نظام سرمایه داری صورت گرفته ومی گیرد، و باتوجه به سلطه تقریبا فراگیر و رسوخ یافته مناسبات سرمایه داری به تمامی نسوج و بافتهای جامعه بشری (نه فقط درکارخانه ها و کارگاه ها، بلکه به تعبیری تبدیل جامعه به کارگاههای بزرگ تحت کنترل و استثمار سرمایه)، ماشاهد تغییرات عظیمی نه فقط در گستره کمی نیروی کارو درترکیب پلورالیستی و متکثرآن، بلکه هم چنین درهم تنیده شدن بیش از پیش کارفکری و کارمادی(صنعتی) و افزایش نقش ارزش افزائی کارگران فکری، گسترش کمیت مازادجمعیت و بیکاران دائمی که سرمایه داری قادربه جذبشان نیست (و لاجرم افزایش وزن جوانان بیکار و مبارزات  برون سیستمی آنها) ونیزاهمیت بخشهای بازتولیدی و مغفول مانده درکل تولید و ارزش افزائی آن (ازجمله کارخانگی و یا  دانشگاها و مدارس به مثابه محل پرورش نیروی کار آموزش دیده ومتخصص ...) هستیم. باین ترتیب یک طبقه جهانی متکثرو رنگین کمان از کارگرصنعی تا کارگرفکری و بیکاران و طردشدگان ... اعم ازدستمزدی و غیردستمزدی، و تحت اسثتمارمستقیم یا غیرمستقیم،و لاجرم ضدسرمایه داری بوجود آمده است که به  قطب بندی جامعه در معنای تقابل طبقاتی اکثریت بسیارعظیم در برابراقلیت کوچک معنا بخشیده است.

 

9-درک چند وچند وجهی از مبارزات طبقاتی، جایگزین درک تک بعدی گذشته از آن  شده است. چنان که  مبارزه ریشه ای برای حفظ محیط زیست، مبارزه برای صلح (علیه جنگ، تجارت اسلحه، میلتاریسم، تسلیحات هسته ای...)، مبارزه ریشه ای برای برقراری برابری جنسیتی و یا مقابله با بحران مهاجرت و تبعیض های ملی و نژادی و.... جدا از مبارزه طبقاتی علیه سلطه سرمایه داری و علیه سودمحوری و تبدیل شدن آنها به کالا برای فروش و سودبیشتر، و علیه بیکارسازی و... نبوده و همه آن ها وجوهی از انکشاف مبارزه طبقاتی پیچیده و چندوجهی را تشکیل می دهند. نباید فراموش کنیم که با انتگره شدن سرمایه با جوامع بشری و همه حوزها و جوانب گوناگون آن و تسلط مطلق فرماسیون سرمایه داری برجهان و جوامع امروزین، رابطه تنگاتنگی بین منافع و سلطه سرمایه با  انواع تبعیضات کهنه و جدید جوامع بشری بوجود آمده است که مبارزه علیه این تبعیضات اگربخواهد از اصلاح جزئی دراین یا آن مورد فراتربرود، و ریشه ای تربا معضل برخورد کند، بدون مبارزه  با سلطه سرمایه و ازجمله با وجوه درونی شده فرهنگ و ارزشهای بورژوائی در صفوف زحمتکشان و دریک کلام یک مبارزه طبقاتی چندوجهی و مرکب  ناممکن است.

*****

از کدام نقطه می توان شروع کرد؟:

بی تردید نقطه آغاز را نمی توان به پذیرش پیشفرض هائی  چون این پارادایم و یا احیانا نظرات دیگری مشروط کرد. چنین شیوه ای در واقع راه حل نیست و به عنوان نقطه شروع به نیازهای لحظه کنونی برای همگرائی ممکن چپ پاسخ نمی دهد و عملا جز تداوم همان پراکندگی نخواهد بود.  بنابراین از نقطه دیگری باید شروع کرد. اگرفی الواقع یک پارادایم  واقعا بازتاب دهنده حرکت عینی و مبارزات طبقاتی ضدسرمایه داری باشد، و نه بافته های ذهنی این یا آن فرد و این یا آن جریان، آنگاه به طورطبیعی و اجتناب ناپذیر در پراتیک و با مشارکت درفرایند تغییرجهان، با استقبال اذهان عمومی جایگاه خود را پیدا خواهد کرد و نیازی ندارد که آن را به بت واره ایدئولوژیک و فرامین دهگانه موسی تبدیل کنیم. مبنای حرکت می تواند هم گرائی درمبارزه طبقاتی هم اکنون موجود و دیالوگ پیرامون پروبلماتیک های جنبش باشد. ازهمین روبرای نقطه شروع می توان از دو ریل مکمل زیر برای پیشروی استفاده کرد:

 

نخست، هم گرائی یا اتحادعمل حول مطالبات مشخص و واقعا موجود و فراگیر جنبش های مطالباتی وطبقاتی که بقدرکافی روشن و مورد اجماع هستند، می تواند نقطه عزیمت برای حرکت مشترک گرایش های گوناگون باشد. نباید فراموش کرد  که با تقویت جنبش های مطالباتی راه پیشروی برای گام های بعدی و ارتقاء همکاری ها گشوده می شود. دوم، به موازات آن برقراری دیالوگ و گفتگو در اشکال گوناگون، بدون آنکه اتحاد عمل ها به آن مشروط شود و بدون آنکه هرجریانی بخواهد نظرخویش را بر دیگران تحمیل کند، ابزارمهمی برای ارتقاء خود آگاهی و  پیشروی و تفاهم وهم آهنگی بیشتراست (بخصوص اگربتواند درگام های بعدی به ایجاد رسانه های فراگیرتر و دارای بردمؤثربرای تبلیغ گفتمان یک چپ متکثر و مبارزنائل گردد). چپ اگربه این بلوغ نائل شود که هرجریانی نخواهد تمامی پیش فرض های خود را شرط همکاری و اقدام مشترک با دیگران قراردهد، بدون آن که مواضع اخص خود را وانهد، درواقع  گام بزرگی برای جلوتررفتن و عبور از فرقه گرائی برداشته است. درهرحال پلورالیسم و تعدد گرایش ها یک واقعیت غیرقابل انکاراست و با دورزدن آن نمی توان به چیزی فراتراز وضع موجود رسید. اگر واقعا به منافع ومطالبات عمومی ومشترک بخش های گوناگون جنبش بیاندیشیم و آن را اولویت نخست خود بدانیم، آنگاه ناگزیرخواهیم بود که در راستای مبارزات ضدسرمایه داری  و اشتراکات ممکن و موجود خود به همکاری و همگرائی فعال به پردازیم  و باین ترتیب بردامنه تأثیرگذاری و نقش آفرینی چپ  بیافزائیم. بی تردید همانطورکه اشاره شد، مقوله چپ فراتر از این یا آن جریان بوده  و درصورت درجازدن این جریانات جنبش چپ درمجموعه خود نه فقط درجانخواهد زد بلکه از آن ها عبورهم خواهد کرد. منتها اگرتجربیات  این بخش از چپ به شیوه مثبتی با جنبش چپ (جدید) گره بخورد نه فقط خود این چپ ها(ی سنتی) قادربه ترمیم گسست ها و ضعف های دیرینه خود خواهند شد، بلکه با انتقال وجوه مثبت تجارب خویش بخش های دیگر جنبش چپ را تقویت خواهند کرد. به گمان من درست تر آن است که چپ ها، بجای ادعای هژمونی و رهبری (نداشته وموهوم) و یا تلاش برای تأمین آن برجنبش طبقه کارگر، به عنوان بخشی ازجنبش ضدسرمایه داری نیروی جمعی خود را با درنظرگرفتن تکثر و اشتراکات صفوف چپ، درهرجائی که هستند حول مبارزه و تضاد با نظام سرمایه داری بسیج نمایند و همزمان هم چون یک شبکه یا جریان زنده  با سایر شبکه ها و جنبش های دیگر به تعامل فعال و متقابل به پردازند. بی شک دراین صورت آن ها بهترخواهند توانست با تکیه به توانائی ها و نقاط قوت خود برشکوفائی و تقویت همگرائی شبکه ها و جنبش ها و فرایند ایجاد جهانی دیگر تأثیرگذارباشند و به نوبه خود ازآن ها تأثیرات مثبت به پذیرند.

*- منبع: نشریه آرش شماره 108