درسهای ماریکانا : همکاری طبقاتی با سرمایه یا مبارزه طبقاتی بر ضد سرمایه ؟

این عنوان مقاله ای است که بوسیله ووسوموزی مارتین بنگو ساکن آفریقای جنوبی در تاریخ 5 سپتامبر2012 نوشته شده است. شما می توانید اصل نوشته را در این لینک بخوانید:

http://www.marxist.com/lessons-of-marikana-class-collaboration-against.htm

 

ذکر دو نکته: مطلب زیر همچنانکه می بینید ترجمه نیست، بلکه با الهام گرفتن و آرودن بخش هائی از این نوشته می باشد. در مورد همکاری طبقاتی ، امروزه در ایران که بوی اوج گیری مبارزه طبقاتی کارگران بمشام سرمایه داران و نوکرانش رسیده است، زیاد نوشته و گفته می شود. بعنوان نمونه توجه شما را جلب می کنم به زیر نویس شماره *1 مطلب حاضر.- حمید قربانی

او نوشته اش را چنین آغاز می کند:

به خاطر شرکت، این همه بیکار و کارکن و صنایعی که از آنها پشتیبانی می کنند، ما باید یک راه حل صلح آمیز (یک قرارداد صلح) پیدا کنیم که اجازه دهد انسانها به کسب و کار، فعالیت سازنده بر کردند.،

خوب، بعد از تقریب ان سه هفته از کشتار وحشیانه 34 نفر از کارگران اعتصابی معدن نقره لونمین ماریکانا در آفریقای جنوبی بوسیله نیروی ماشین نظم سرمایه، پلیس دولت حزب کنگره ی ملی آفریقا و زخمی کردن در حدود صد نفر و دستگیری 254 کارگر، آقای مدیر می خواهند یک پیمان، یک فرار داد صلح به امضاء برسانند. آقای سیمون مدیر عامل شرکت لونمین و سایرین خواستار قرارداد صلح و صلح و صفا بین کارگر و سرمایه هستند آ یا می توانند به یک سئوال کوچک جواب دهند که چرا کارگران معدن اعتصاب کردند؟ حتمن همه ما و خود اسکات باید قبول داشته با شیم که 3000 هزار کارگر از سر تفریح و یا دیوانه گی دست به چنین اعتصابی نزدند. جواب به این سئوال اما برای آقای اسکات چندان ساده نیست. برای مدیرانی مقل آقای اسکات ، مدرسه رفتن و نرفتن بچه یک کارگر اصلن مطرح نیست. آقای اسکات باید در فکر میلیاردها سود سهامداران و مزایای چند صد میلیونی خویش و سایر همکاران و همقطارانش در هئیت مدیره و پ.ل و پلی برای هئیت .زیران و رئیس جمهوری باشد که زندگی شان بگذرد.. آقای اسکات و شورای وزیران کارها مهمتری دارند. و اما در طرف دیگر یعنی کارگران یعنی طرف دوم این قرار داد، چه اتفاقی افتاده است. یعنی این قتل عام آیا توانسته و می تواند تغییری در وضعیت کارگران به وجود بیاورد. از قرائن پیدا است که حمله وحشیانه نیروهای سرکوبگر دولت آقای جیکوب زوما و با این تعداد و تجهیزات که درست صف آرائی برای یک جنگ تمام عیار داخلی را مجسم می کند که رعدی در آسمان بی ابر نبود، به کارگران بحق نشان داد که دولت همیشه ارگان سرکوب طبقه حاکمه بر علیه طبقه محکوم بوده و خواهد بود. این قتل عام به کارگران آفریقای جنوبی و کل طبقه کارگر جهان یادآوری نمود که دمکراسی بورژوازی در اساس خود چیزی بجز پرده ای برای پنهان نمودن دیکتاتوری طبقاتی طبقه بوزوا نیست و دیکتاتوری طبقاتی نیز در خلأ به وجود نیامده و اعمال آن هم برای هیچی نیست. این آموزه را یاد آوری نمود که دیکتاتوری بورژوازی بعنوان روی دوم قانومداری و دمکراسی برای حفط منافعی طبقاتی طبقه حاکم اعمال می شود. این هاری نیروهای سرکوابگر که فقط با نوشیدن خون کارگران کمی فرونسشت، همچنین این را به اثبات رساند که پارلمان بورژوائی و دستگاه قضائیه چیزی جز مجمع تصمیم گیری جناح های مختلف بورژوازی برای برنامه ریزی، برای استثمار بیشتر، تصویب قوانین و برنامه های مختلف ریاضت اقتصادی، ایجاد بیکاری یعنی به وجود لشکر ذخیره کار و در نهایت قتل عام کارگران رادیکال و حق طلب و توجیه کردن این ددمنشی ها نیستند . این قتل عام این را هم روشن کرد و توهم طبقه کارگر آفریقای جنوبی در رابطه با دولت کنونی را، متأسفانه با به رگبار بستن و جاری شده خون کارگران در هم ریحت و نشان دادکه این دولت یعنی دولت کنونی آفریقای جنوبی با وجود رهبریت سیاه پوستان بر آن، خلف بحق دولت سفیدان پوست نژاد پرست سرمایه می باشد، زیرا که این نوع قتل عام های کارگران در چنین ابعاد و قساوتی در آفریقای جنوبی، فقط در زمان حاکمیت آپارتائید و در واقعۀ کشتار کارگران معادن شارل ویله، سوتو، کمپ و... اتفاق افتاده بود و حتا کارگران جان بدر برده از این یورش ددمنش نیروی نظم سرمایه درماریکانا رابا همان قانون به جا مانده ازحاکمیت نژاد پرستان به محاکمه کشیدند. این تغییر جو و بهم تعادل قبلی را در همین دو سه هفته در برخورد دو طرف معادل دیده ایم. این ها را به روشنی میتوان در اطلاعیه مطبوعاتی ااتحادیه کارگران متال آفریقای جنوبی خواند.

در چنین موقعیتی است که ما عبارت و کلمات بالا را از دهان مدیر کل شرکت لونمین آقای سیمون اسکات می شنویم. او این کلمات را در دامن کوه ماریکانا درست آنجائی که ما کارگران(ووسوموزی مارتین بنگو) ماشین ها ی سنگبری مان را به کار می اندازیم و در حضور شورای وزیران ایراد نمود. البته این تنها رئیس هئیت مدیره شرکت طلای سفید لونمین نیست که چنین در خواستی را دارد و کارگران را چنین مورد خطاب می دهد و در اصل تحقیر می کند، (بلکه مزدوران رنگارنگ سرمایه همین را بعناوین مختلف قبل و بعد از او، گفته و باز هم می گویند و می نویسند- من ) آقای فرانس بالینی مسئول اتحادیه ملی معدن (NUM ) در ژوهانسبورک در روز 4 سپتامبر درست همین را می گوید. این گفته ها یک کر موسیقی خوب رهبری شده را مجسم می کند. فرانس: نوم تمام تلاش خود را بر این متمرکز کرده است که یک راه حل صلح آمیز پیدا نماید..*2

این ها نشانگر این هستند که کارگران باید بدانند تا زمانی که حزب کمونیست- سوسیالیست خود که بدست کارگران سوسیالیست و متکی به نیروی طبقاتی شان با سیاست و استراتژی نه تنها مبارزه طبقاتی بلکه مهمتر، ادامه مبارزه طبقاتی تا بر انداختن و متلاشی نمودن دولت کنوبی بورژوازی ودر هم شکستن نیروهای سازمان یافته سرکوبگر دولتی و ایجاد دیکتاتوری شورائی پرولتاریا است، ایجاد نکرده باشند، وضع این چنین خواهد بود.

پیمان صلح و همگاری طبقاتی؟

دومین سئوال در رابطه با شنیدن کلمات بالا و نظیر آنها ازآنجمله : منافع ملی، امنیت ملی، غرورملی ووو این است که آیا پیمان صلح بین کارگران و سرمایه داران و همکاری طبقاتی در نزد آقای اسکات و کارگران واقعن به یک معنی است؟ اصلن می تواند چنین چیزی مطرح باشد؟ در جامعه منقسم به طبقات که جامعه سرمایه داری این تقسیم طبقاتی را عمیق تر و آشکارتر از هر زمان دیگر در تاریخ جوامع تا کنونی کرده است. ، برای طبقه کارگر در کل و برای کارگران اعتصابی معدن ماریکانا همکاری طبقاتی ، هیچ چیزی نیست پجز پذیرش اسارت، بردگی مزدی و قتب عام شدن! آیا پیمان صلح برای آقای اسکات و سایر مدیران، صاحبان و مالکان ابزار تولید، سردمداران دولتی یعنی رئیس جمهور، هئیت وزیران ، نمایندگان مجالس قانونگزاری از یک طرف و طبقه کارگر و میلیاردها انسان تحت ستم سرمایه از طرف دیگربه یک معنی و مفهوم است؟ همه طبقات جامعه از این پیمان صلح" و همکاری طبقاتی به یک سان بهره مند می گردند؟ یعنی همه طبقات اجتماعی در جامعه سرمایه داری می توانند از چنین عباراتی (خزعبلاتی) برای حفظ منافع طبقاتی خود استفاده نمایند؟ اگر نمی توانند و بهره مند نمی گردند، چرا؟

به نوشته ی ووسوموزی مارتین بنگو یکی از کارگران آگاه و سوسیالیست مراجعه می کنیم.

اما قبل از آن قدری به آرزوهای جناب آقای اسکات در برگشتن به سر کار کارگران در واقعیت امروزجامعه سرمایه داری و در عصر امپریالیسم که با جنگ و بحران تعمیق یابنده اش هستی و موجویت ما را تهدید می کند و بویژه اوضاع در معدن لونمین- ماریکانا ، با هم نگاه می کنیم. این نگاه می تواند دلائل واقعی در عدم تضاد وتناقض منافع طبقات کارگر و سرمایه دار را از همکاری طبقاتی و پیمان صلخ مورد نظر اسکات نشان دهد.

آقای اسکات مثل سایر همه همکاران اش و صد البته آقای جیکوب زوما بعنوان رئیس جمهور بیشتراز همه ، از بهم خوردن کسب و کار در معدن ومختل شدن استخراج طلای سفید به مدت چند ماه بحق غمگین و یا درست گفته باشم،چنان خشمگین است که واقعن مایل است، گوش کارگران را گاز بگیرد و ار ریشه بکند، چون میلیونها راند و پوند همین اعتصاب به شرکت شان ضربه زده است. درجه مدیریت اش و قوه رقابت شرکت را پائین آورده است. علاوه بر این امثال سیمون از خویش می پرسند، اگر این اعتصابات در همین معدن و معادن دیگر ادامه پیدا کنند، آنگاه چه باید کرد؟ چه اتفاقی خواهد افتاد؟ آیا باز هم در 5 سال آینده می توانند مدیران معادن رقمی معادل 160 میلیارد راند سود گزارش کنند؟ (بیانیه کمیته مرکزی اتحادیه کارگران متال آفریقای جنوبی نومسا*3)، بدین دلائل واقعی و مادی ، او دست به تلاشی شبانه روزی زده و در مشورت با سایر اعضای هئیت مدیره و بویژه ریاست جمهوری "رفیق" زوما کوشش می کند که هر طور شده، کارگران باید، دو باره مثل سابق به سر کارشان برگردند تا تولید دو باره از سر گرفته شود. صلح و صفا بر قرار گردد. تا جناب مدیراز این کابوس رهائی یابد. او که مدیر کار دیده ای است می داند که چه می کند. رئیس هئیت مدیره بستن قرارداد صلح و بر سر کار برگشتن کارگران معدن را، بدون اینکه اشاره ای به درخواست کارگران اعتصابی وقتل عام شده ، مبنی بر افزایش حقوق شان به 1250 راند داشته باشد.، می خواهد. یلی او می تواند به کارگران بخشش "بزرگی" نماید که آنها را جریمه نکند، ولی اضافه حقوق بهیچ عنوان!. چون ایشان در این سخنرانی سرمایه پسند شان، هیچ اشاره ای بدین خواست کارگران ندارد. حتمن آقای اسکات، فکر می کند، پلیس با دیسیپلین و در جهان بی نظیر آفریقای جنوبی، درس خوبی به کارگران داده است. آنها را خوب مشت و مال و قصابی کرده است. در روز فاجعه یکی از همکاران آقای اسکات، نیز جملاتی بدین معنی ابراز داشته بود: ما در نشست امروز مان بطور خیلی جدی سرمایه گذاری پلیسی را در این رابطه بررسی می کنیم. پلیس آفریقای جنوبی بهترین و با دیسپلین ترین نیروی بر قراری نظم و آرامش در جهان است و... . آقای اسکات تقاضای خود مبنی بر نیاز فوری و "خیر خواهانه" پیمان صلح را در جمع شورای وزیران بر دامنه کوه ماریکانا ایراد می کند. او با اتنخاب این محل، همه آنها را در برابر این واقعیت قرار می دهد که آقایان هستی و زندگی لوکس ما وابسته به این کوهها و کارگرانی است که در زیر این کوهها چون موش رنج می کشند و تولید می کنند است. و باید این ادامه یابد و گرنه نه من اینجا هستم و نه شما این چنین بشاش و در کت و شلوار این چنینی می مانید. مثل همیشه ژورنالیست های با "شرف" هم این را مخابره کرده و حتمن فوران از رادیو و تلویزیون ملی هم پخش گردیده و به گوش همه رسیده است . رئیس کل شرکت که در لندن هم، بهمراه ریاست دولت آفریقای جنوبی نفس راحتی حالا می کشند. گوینده تلویزیون نیز با خوشحالی اعلام می کند که بله مدیریت معدن ، چقدر انسانی رفتار می کند. او حتا ار دادگاهی شدن کارگران دستگیر شده بوسیله پلیس در روز واقعه، 254 تن هم فراموش می کند، او خواستار پیمان صلح با همه کارگران است.از این بهتر برای همه"ما" مگر چیز دیگری می تواند موجود باشد؟ نه واقعن برای سهامداران شرکت و دولتیان شریک در سرمایه گذاری لونمین چیزی بهتر از این در شرایط کنونی نخواهد بود. اما، آیا کسی از خود می پرسد که سرنوشت زن و بچه کارگران قتل عام شده چه می شود؟ کارگران زخمی را چه کسی مسئول است؟ زندگی لعنتی و نکتبار کل کارگران چه می شود؟ ووو؟ بلی؛ آقای اسکات را بعنوان یک مدیر دوره دیده و با مهارت سرمایه در لحظه کنونی فقط یک چیز رنج می دهد. اندیشه و فکر "بلند پروازانه " او که به پرواز یک مرغ خانگی می ماند، در این لحظات حساس، دور یک مسئله چرخ می زند. آن، اینکه، هر چه زودتر کارگران دو باره با همان شرایط قبلی به سر کار یعنی به گودالها (قبرهائی) به عمق 300 متری یا کمتر و بیشتر و ماشین سنگبری بدست بر گردند. ماشین های سنگ بری دیوانه وار دوباره به کار افتند، سنگ ها تراشیده گردند و و کوه شکافته شود تا طلای سفید تألئو خود را دو باره نشان دهد و آقای اسکات با شنیدن خبر در پشت میز آنچنانی اش و در صندلی راحتی اش، در هوای مناسب، بی خیال از اینکه کارگران در چه شرایطی هستند، لبخندی بر لبان اش بنشیند و لیوان و یسکی مخلوط با یخ و یا شراب 7 ساله اش، تو بخوان خون سرخ کارگران را بنوشد. اینها البته که آرزوهای یک صوفی هپروتی در فلان غار در کوههای هندوکوش و یا عمر خیامی نیستند. این ها همه شدنی اند، اگر که ماشین های سنگبری یعنی سود آوری، دو باره شروع به تولید کنند، کارگران به اعتصاب پایان دهند. یعنی شرایط تولید سود از ارزش اضافه کارگرانی فراهم گردد که روزی تا 14 ساعت در زیر خروارها سنگ و خاک با هوای گرفته و مجتمع شده از گازهای کشنده کار کنند. دستان و انگشتانشان شکافته گردد و خون پشت ناخن ها درست مانند مادر پیرمن و همه زنان و دختران قالی باف و غیره دلمه زند، این آرزوهای زمینی و در همین زمین سخت و نه در آسمان مه آلود! بر آورده می شوند، که ارابه ها در دالانهای مخوف معدن، همچون زندان هایشان خیلی فعالانه تز از قبل به کار افتند. اسکات ها می دانند که بر آورده شدن این آرزوها به تمکین کارگران یعنی ایجاد روحیۀ تخیلاتی همکاری طبقاتی. و همبستگی ملی نیازمنداست. پس همه و هر کدام باید کاری انجان دهند. آری، کارگرانی که به قول یک کارگر سنگ بر و کوه تراش " من گاهی مواقع مجبور هستم که روزی 14 ساعت، بدون هیچگونه اضافه حقوقی در زیر زمین کارکتم. هنگامی که انسان در زیر زمین کار می کند، عینن مثل یک برده می ماند. آنها که در بالا هستند از ما چیزی درک نمی کنند. سنگی پرت می شود، سنگتراش اولین قربانی هست، او یا حداقل یکی از انگشتتان خود را از دست می دهد یا جان اش. ماشین چپ می کند، ماشین با دیواره معدن برخورد می کند، کارگر معدن می میرد. و... ، ولی برای مدیرانی چون آقای اسکات هیچ کدام از این ها مطرح نیستمد. اصلن چرا باید مطرح باشند؟ هر کس شغلی دارد و مسئولیتی! او مسئولیت این را دارد که "پیمان صلح" برقرار شده و کارگران دوباره و بدون اعتراض و حتا ناله ای به تولید پلاتین مشغول گردند.

کارگران دیگر اعتصابی نیز شبیه همین ها را می گویند : معدن را آب فرا می گیرد و تعدادی در آب غرق می شوند. گاز متان منفجر می گردد، معدن دیوارههایش فرو می ریزند، معدن را آتش در بر می گیرد، سنگبران و ارابه رانان و.. مدفون و سوخته می گردند. آری ، ما با چنین وضعیتی کار می کنیم و آنگاه زندگی ما این قدر اسفناک هست که حتا قادر نیستیم کودکانمان را به مدرسه بفرستیم. زمانی که اعتصاب می کنیم و در خواست بالا رفتن دستمزدمان را داریم تا حداقل رفاهی داشته باشیم، نیروی پلیس با سگ و با تانکرهای آبپاش به ما حمله می کند. گاز اشک آور و خفه کننده با نارنجک انداز شلیک می کنند. هنگامی که ما مقاومت می کنیم، چون نمی توانیم مقاومت نکنیم. آخر این هم شد کار، مرده شوی این زندگی را ببرد، اگر پلیس امروزمی خواهد یک نفر را بکشد بگذارید همه ما را بکشند. چنین ما را به رگبار می بندند و قتل عام مان می کنند. بعد هم عده ای از ما را بعنوان آشوبگر و کارگر نا فرمان و نمک نشناس، دستگیرو زندانی می کنند. مورد شتم و ضرب وسرکوب قرار می دهند، با ما رفتاری می کنند که با سگ هایشان نمی کنند. دست بند و پا بند می زنند. بهر بهانه ای به ما توهین می کنند. ما را به جرم و اتهام کشتن 44 نفر از همکارانمان دادگاهی می کنند و می خواهند محکوم مان کنند. همکاران ما که بوسیله گلوله های پلیس پیکرشان از هم دریده شد و برخاک افتادند. یکی از دوسنان، همکاران من پیدا نیست، نمی دانم که باید در بیمارستان، زندان و یا مردشوی خانه ردش بگردم، این وضعیت کار درمعدن و این هم برخوردشان! حتا به زن و بچه هایمان نیز که از ما پشتیبانی می کنند و یا در دم زندانها و بیدادگاه جمع می شوند و خواستار آزادی مان می گردند، رحم نمی کنند و آنها را با پلیس های اسب سوار و سگ های هار شده و باتوم بدست و نارنجک انداز برای پرتاب گاز اشک آور و خفه کنند، مورد حمله قرار می دهند. آنها را کشته، زخمی و دستگیر می کنند. " *4 این ها عباراتی است که من در این مدت در نوشته ها، ویدئوها فیلم ها،گزارشات از زبان 3000 کارگر اعتصابی معدن ماریکانا به دفعات خواننده، دیده و شنیده ام.

حال بر می گردیم به مقهوم ، صلح طبقاتی و همکاری طبقاتی، منافع ملی و کلماتی از این قیبل. آلن وودز در نوشته های زیادی که من چندتائی را ترجمه کرده ام، این عبارات را با اسب و اسب سوار مقایسه می کند و آنها را عباراتی فریبنده، توخالی، عاری از حقیقت در زندگی واقعی کارگران، توهمزا و در یک کلام خوابکننده و افیون برای طبقه کارگر می داند و کاملن این حقیقت دارد. وودز می نویسد : اسب سوار بر اسب سواراست و با دو زانویش بر دو طرف پشت است برای راحت نشستن اش می کوبد و اسب را وا دار به تاخت می کند و گاهی نیز با شلاق بر کپل ها و یا بر سر و صورت اسب می کوبد. حال بین این اسب و اسب سوار چه همکاری و چه منافع مشترکی می تواند بر قرار باشد؟ و آیا در جامعه ای که به طبقات منفسم شده است. طبقه حاکمه طبقات محکوم را استثمار می کند. مالکیت خصوصی بر ابزار تولید بر قرار است. ثروتمند شدن طبقه حاکمه به کار بیشتر طبقه و یا طبقات محکوم و مزد کمتر بستگی دارد/ تضاد طبقاتی در چنین جامعه ای آشکار و روشن است،. چه منافع مشترکی بین طبقه کارگر و سرمایه دار زالو گونه می تواند بر قرارباشد؟ که بر اساس آن همکاری مشترک مطرح باشد؟ در جامعه طبقاتی معاصر ، طبقه حاکم و بهره مند اصلی ازتولید، طبقه سرمایه دار است. طبقه اصلی تولید کننده، ولی بدون مالکیت بر ابزار تولید و محروم از محصول کارخویش نیز طبقه کارگر است. سود بیشتر سرمایه دار بر کار بیشتر و