چهار دوره سرکوب و کشتار در جمهوری اسلامی

http://www.akhbar-rooz.com/user/albums/a_0002/img_21312.jpg سخنرانی عباس سماکار

درسالگرد جانباختن زندانیان سیاسی در دهه ۶۰ تورنتو- کانادا

 

 

درود به شما، سپاسگزارم که در مراسم امشب شرکت کرده اید و خوشحالم که در حضور شما هستم و از برگزارکنندگان برنامه امشب، شورای پشتیبانی از مبارزات آزادیخواهانه مردم ایران- تورنتو که به من این امکان را دادند، این شانس را دادند که امشب در خدمت شما باشم و سخنانم را به عرض شما برسانم سپاس گزارم.

چرا سرکوب و کشتار در جمهوری اسلامی سیتماتیک است

فاجعه کشتار زندانیان سیاسی در دهه ۶۰ بویژه، درد و انده بزرگی ست که جسم وجان مردم ما را در طول سالیان دراز آزار داده و این درد هرگز نه فراموش می شود و نه کسی قادر است آن را ببخشد.

اما نبخشیدن و فراموش نکردن، به این معنی نیست که ما قصد انتقام داریم. مردم جامعه ما در پی انتقام نیستند. کشتن ِ دوباره، دردی را از جامعه ما دوا نمی کند؛ تلاش برای فراموش نکردن و نبخشیدن، در واقع تلاش برای ایجاد دنیائی ست که در آن دیگر از این درد خبری نباشد و از این کشتار و این بی عدالتی در سطح جهان اثری باقی نماند.

بدون تردید رسیدن به چنین دنیائی کار آسانی نیست و طبعا راه دشواری که در پیش روی ما ست می باید توام با بررسی ها، مبارزات هدفمندانه و با سازمانیابی بسیار دقیق و روشن پیموده بشود تا بتوانیم این امید را داشته باشیم که به چنین جهانی برسیم. جهانی که انسان در آن برای سیر کردن شکمش نیاز نداشته باشد خفت بکشد، جهانی که در آن سلطه انسان بر انسان از بین برود. چنین جهانی آرزوی همه مردم است. برای رسیدن به چنین جهانی نیاز به بررسی داریم. طبعاً کشتارهائی که در طول سالیان دراز ِ سلطه‍ی رژیم جمهوری اسلامی داغ بزرگی بر دل مردم ما باقی گذاشته، هم می تواند احساسات ما را برانگیزد و خاطره تابناک این عزیزان از دست رفته را در ما زنده نگهدارد، و هم می تواند سبب نگاه دقیق تر و بررسی بیشتر در این زمینه بشود، تا ببینیم چرا و به چه انگیزه ای چنین حرکت هائی در جامعه ما رخ داده و این جنایت ها چه تاثیرات مشخصی بر تن و جان مردم جامعه ما باقی گذاشته است. در سایه شناخت چنین پدیده هائی، طبعاً راهیابی آسان تر خواهد شد.

البته خدمت شما عرض کنم که من امشب ادعای این را ندارم که در این طرح بحث کوتاه، بتوانم در این بررسی دقیق وارد بشوم. این سخن، بیشتر طرح یک مبحث است بر اساس نگاه کوتاهی که به مجموعه این کشتارها در این سی و چند سال داشته ام، و ارزیابی کرده ام که این مسیر چگونه طی شده و انگیزه ها و تاثیراتی که بر جنبش های اجتماعی، مثل جنبش دانشجوئی، جنبش مبارزاتی زنان، جنبش های اقلیت های ملی و جنبش کارگری در جامعه ما باقی گذاشته چه می توانسته باشد و طبعا به دنبال این، مسائل دیگری پیش می آید که می شود بررسی کرد و به این موضوع هم توجه داشت که این کشتارها و سبعیت و این سلطه‍ی ویژه که شاید در جهان کم نظیراست، بر روح و روان مردم جامعه در کل چه تاثیری داشته و چقدر در جهان بازتاب یافته و همبستگی جهانی چقدر در راستای حمایت از این جانباختگان و بازماندگان آنها و در مجموع از زحمت کشان جامعه انجام گرفته و کمک می کند که این درد سامان پیدا کند تا بشود در دنیای بهتری گام نهاد.

من، در نگاه به مسئله‍ی کشتار زندانیان سیاسی و در مجموع در بررسی مسئله سرکوب در این نظام، دقت کردم و دیدم که چند مرحله وجود داشته است:

یکی مرحله سال های آغاز انقلاب، یعنی از سال پنجاه و هفت تا سی خرداد ماه سال شصت، یکی از خرداد شصت تا پایان سال شصت و دو، و یکی هم مرحله سال شصت و هفت، به ویژه در دو ماه پایانی فصل تابستان این سال، و سرانجام از سال شصت و هفت تا امروز.

طبعاً هرکدام از این مراحل ِ سرکوب و کشتار، ویژه گی هائی دارد که در مرحله‍ی دیگر کمتر دیده می شود؛ ولی یک مشخصه در همه‍ی این چهار مرحله سرکوب وجود دارد که آن عبارت است از، جهت گیری سیستماتیک رژیم جمهوری اسلامی برای سرکوب. و علی رغم این که در مقاطعی این جهتگیری سیستماتیک سرکوب می توانسته بروز بیرونی پیدا کند یا نه، علی رغم این که توازن قوا اجازه چنین سرکوبی را می داده است یا نه، همواره چنین رژیمی به دلیل ماهیت وجودی اش، حرکتش در پاسخ به خواست های مردم جامعه ما سرکوب بوده است.

اگر بخواهم یک کلام در وصف ویژه گی جمهوری اسلامی بگویم؛ می توانم آن را در چهره سرمایه داری ایدئولوژیک اسلامی بیان کنم. طبعا وجه ایدئولوژیک در چنین نظامی از وجه اقتصادی آن جدا نیست؛ یعنی وجه ایدئولوژیک آن فقط یک مسئله روبنائی نیست؛ ساختار ایدئولوژیک جمهوری اسلامی و عمل کرد توتالیتر آن باز یک مبنای ساختاری اقتصادی دارد. شاید بشود اینطور خلاصه کرد و گفت که، گرایش معیین سرمایه داری در جمهوری اسلامی بیشتر گرایش تجاری و مالی ست، و بخش های صنعتی از آنجا که، آزادی عمل بیشتر سرمایه را در در عرصه جامعه، نسبت به بخش تجاری و مالی می طلبد، و این، می توانسته در عرصه ایدئولوزیک و سیاسی برای جمهوری اسلامی معضلات بزرگی را بوجود بیاورد. یعنی؛ آزادی حرکت سرمایه در همه زمینه های تولید و مالی و تجاری، قانونمند شدن رفتار حکومتی با آن، ارتباط با سرمایه جهانی و رعایت ملزومات این ارتباط، و استفاده از تکنولوژی و فرهنگی که متعلق به این سرمایه در جامعه است جزو این رویکرد به شمار می آید. از این نظر، خواه ناخواه، حرکت در این زاویه برای جمهوری اسلامی دشوار بوده و بیشترین تاکید و تمرکز روی سرمایه تجاری و مالی متمرکز شده و به نتایج کنونی رسیده است. تخالف جناح های سرمایه داری در جمهوری اسلامی را هم از همین منظر می توان ارزیابی کرد. البته من این جا قصد تحلیل ساختاری سیاسی اقتصادی جمهوری اسلامی را ندارم و اشاره ام به این موضوع برای این است که بگویم چرا این رژیم قادر نیست به نیازهای اولیه توده های مردم که حرکتی همه جانبه در عرصه‍ی اقتصاد و سیاست و فرهنگ می طلبد پاسخ بدهد. به این اعتبار که در تمام کشورهای پیرامونی که یک رژیم سرمایه دار متعارف در ارتباط با سرمایه جهانی، غیر از جمهوری اسلامی وجود دارد و دارای جنبه ایدئولوژیک مذهبی نیستند، شاید بتوانند به بخشی از نیازهای و مطالبات مردم پاسخ بدهند. ولی جمهوری اسلامی به دلیل همین گرایش ایدئولوژیکش، همین حد اندک جهت گیری برای پاسخ دادن به همان اندک مطالبات مردم ممکن نشده است. و بویژه این که، نوع نگرش به دنیا و انسان از سوی این رژیم و سیستم سلسله مراتبی ویژه ای که در ساختار سیاسی جامعه به وجود می آورد، خود معضل دیگری در جامعه است که رژیم را بناچار وامی دارد بجای پاسخ به خواست های مردم دست به سرکوب بزند.

یک برجسته گی دیگر هم در رابطه با جامعه ما وجود دارد و آن این که، جامعه ما از یک پروسه انقلابی عبور کرده و مطالبات مردم عمق یافته و سمت و سوی انقلابی پیدا کرده است. و این مسئله معضل رژیم را درجامعه ای که دوران های معمولی سرکوب و رکود را می گذراند متفاوت می سازد. مطالبات انقلابی که میان مردم جامه ما به وجود آمد، بشدت می طلبید که رژیم به نوعی به آن پاسخ بدهد و اگر نمی خواست توجه کند مردم خواه ناخواه در برابرش قرار می گرفتند. و همین امر ِ در برابر قرار گرفتن بود که رژیم ناتوان جمهوری اسلامی را از ابتدا در پاسخ به این خواست ها به سرکوب واداشت. یعنی سرکوب امر سیستماتیک این رژیم است؛ علی رغم این که برخی گرایشات راست کیش درون اپوزیسیون جمهوری اسلامی اینطورجلوه دهند که؛ این سرکوب امری عَرَضی ست، امر بیرونی ست و می شود از آن جلوگیری کرد. اگر مثلا موسوی اعلام می کند که ما می توانستیم این کشتارها را نداشته باشیم، می خواهد جمهوری اسلامی را نجات بدهد و عملا دوباره همان چرخه سرکوب را به شکل تازه ای بازسازی کند. زیرا این امر در واقع تنها شکل پاسخ ممکن چنین رژیمی به خواست های اساسی مردم است. البته، قدرت فریب مردم از سوی سبزها بسیار است، زیرا سهم آن ها در قدرت دولتی، توهم امکان پیروزی را در ذهنیت توده ها صد چندان می کند. طبیعی ست که میلیون ها انسانی که به میدان آمدند و سال های دراز در تباهی، نیاز و نداری، کثافت تحمیل شده، بدبختی، گرسنگی، بیماری و بی چشم اندازی دست و پا زده بودند در باره احتمال نتایج درخشان حاکمیت جناح اصلاح طلبی که زمانی قدرت را در دست داشته مبالغه ای از سر ناچاری داشته باشند. بنابراین، می توان گفت که دوران های سرکوب جمهوری اسلامی امری سیستماتیک را در خود نهفته دارد.

در دو سه ساله اوایل انقلاب، به دلیل توازن قوائی که در جامعه در مجموع به نفع انقلاب موجود بود، سرکوب توان این را نداشت که بروز سیستماتیک خود را نشان بدهد. توازن قوائی که به آن اشاره می کنم، به این معنی نیست که مردم دچار توهم نبودند و جمهوری اسلامی طرفداری نمی کردند؛ بخش بزرگی از کارگران و زحمت کشان جامعه ما به خاطر توهمی که نسبت به این رژیم داشتند و فکرمی کردند که این رژیم می تواند مطالبات آنان را پاسخ بدهد از آن حمایت می کردند. بلکه توازن قوا در خواست های انقلابی ای بازتاب داشت که از سوی همین مردم مطرح می شد. خواست هائی که در نفس خود در سطح جامعه توازن قوا به شمار می آمد.

افزون بر این، نفوذ سازمان های سیاسی و سابقه های مبارزاتی در برخی مناطق، دست جمهوری اسلامی را در اعمال اراده اش بر سراسر جامعه کوتاه می کرد. و حتی، در مناطقی مثل کردستان و ترکمن صحرا، توازن قوا، مشخصا به نفع نیروهای انقلاب بود. همچنین مسئله زنان که تبعض های جنسیتی را برنمی تافتند و پس از طی پروسه انقلابی، با عزم بیشتری برای برابری حقوقی وارد مبارزه با رژیم شده بودند توازن قوا را به ضرر جمهوری اسلامی به پیش برد. همین طور، جنبش دانشجوئی به عنوان جنبشی که در واقع آبشخور بیشتر جنبش های اجتماعی نظیر جنبش زنان و جنبش ملیت ها و حتی جنبش کارگری بود، به شکل دیگری توازن قوا را به ضرر جمهوری اسلامی به هم می زد.

در ابتدای انقلاب، گرچه مبارزات کارگری اشکال سازمانیافته ای چندانی نداشت، ولی تمایلات آن ها، مطالبات آن ها، حداقل به صورت مشخص، و حرکت های اولیه آنها برای تشکل یابی باز از جمله مسائل ِ تغییر توازن قوا بود.

در واقع در آن دوسه سال اول انقلاب، حرکت جمهوری اسلامی برای سرکوب موانع بزرگی پیش رو داشت. از این نظر، این سرکوب در این مرحله مقطعی به نظر می رسید و بعضا این تصور را به وجود می آورد که امکان دارد در جمهوری اسلامی به پیش نرود. ولی آنچه در گنبد و ترکمن صحرا برقرار شده بود، تمام نظام جمهوری اسلامی را به چالش می کشید.

نه فقط گرایش ایدئولوژیک سنی مذهب در این منطقه، بلکه مطالبات معیینی که زحمت کشان و کارگران در این آنجا داشتند و منجر به تقسیم زمین ها از طرف مردم شده بود، سرمایه خصوصی را زیر سئوال می برد. اگر بخشی از مالکیت خصوصی در این منطقه ضربه می دید، در واقع کل مالکیت خصوصی در جمهوری اسلامی می توانست ضربه ببیند. این حرکت می توانست نمونه و الگوئی بشود که کلیه وجوه مالکیت خصوصی در جامعه ضربه ببیند و بشکند. همین طور در کردستان؛ شوراهائی که در کردستان به وجود آمد و می خواست مطالبات مردم را از طریق اعمال قدرت توده ای به پیش ببرد، کل حیات سیاسی جمهوری اسلامی را زیر سئوال می برد. به ویژه در کردستان، مناسبت های تاریخی ویژه ای موجود بود که به این امر یاری می کرد و طبعا توازن قوا را به ضرر جمهوری اسلامی شکل می داد. در بقیه نقاط هم که این طور نبود، خواست های و جنبش های اجتماعی در نپذیرفتن نظام جمهوری اسلامی نقش داشتند و رژیم هم نمی توانست سرکوبش را به ناگهان و به آسانی در سطح کل جامعه به اجرا در آورد. به همین دلیل، در آن مقاطع سرکوب، سیستماتیک جلوه نمی کرد؛ ولی در نفس خود سیستماتیک بود.

پس از سرکوب مبارزات مردم در گنبد صحرا، سرکوب علیه زنان، به عنوان یکی از گره گاه های اصلی ایدئولوژیک رژیم به صورت بارزتری به پیش رفت و سرکوب ِ مطالبات اولیه کارگری که می خواست در تشکلات مشخص خود به پیش برود نیز آغاز شد. در زمینه آزادی اندیشه و بیان نیزبستن روزنامه، بنا به شدت رادیکالیسم و ضد رژیم بودن شان آغاز شد. این سیاست ها یک به یک و به ترتیب پیش می رفت و رژیم در این عرصه به جلو می آمد. جمهوری اسلام توان آن را نداشت که ناگهان و همزمان به همه این عرصه هجوم ببرد، زیرا توان آن را نداشت.

همین طور، ستادهای سازمان های سیاسی را پس از آن بستند و ستادهای دانشجوئی نیز بسته شد و زمینه ای فراهم کردند که در آن جا دیگر مشخص می شد که حرکت جمهوری اسلامی چه سمت و سوئی دارد. بستن دانشگاه ها و قطع ارتباط دانشجویان قدیمی با دانشجویان جدید نیز مرحله دیگری بود تا تجربیات مبارزات سیاسی دانشجویان قدیمی به دانشجویان جدید منتقل نشود.

در واقع دانشگاه مرکز تامین نیرو برای بسیاری از سازمان های سیاسی و جنبش های اجتماعی بود. در بسیاری از کشورهای مرکزی سرمایه داری، جنبش کارگری است که در درجه اول می تواند تامین کننده چنین نیروئی باشد. از دل این جنبش است که این نیرو بیرون می آید. هر چقدر هم که این جنبش ها ضعیف باشد. ولی در جامعه ما کارگران، به دلایل گوناگون امکان حضور معیین اجتماعی و سیاسی خود را کمتر داشتند. بنابراین به صورت توده بی شکل و سازمان در جامعه می گشتند و طبعا نمی توانستند نیرون انسانی آن جنبش ها را به صورت سازمان یافته تامین کنند. البته امروز این مسئله فرق کرده است، ولی آن موقعیت مسئله شکل دیگری داشت. در هر صورت، وقتی به این کلیت نگاه می کنیم در آن دو سه سال اول، شرایط موجود چنین شکل و شمائی داشت و سرکوب ها به تدریج انجام می شد و کشتارها هم در زندان ها صورت می گرفت؛ ولی نه به صورتی که پس از سی خرداد ۱٣۶۰ انجام شد.

یک پارامتر دیگر هم، به استقرار و برقراری سلطه این رژیم کمک کرد و سبب شد که سرکوب را به شکل کاملا عریان و سازمان یافته به پیش ببرد. و آن، مسئله‍ی جنگ ایران و عراق بود. با شروع جنگ ایران وعراق این بهانه لازم به دست رژیم افتاد که بتواند از این امر استفاده کند و هر نوع مطالبه انقلابی را سرکوب کند. تحت عنوان این که، هر نوع حرکتی در جهت تضعیف رژیم جمهوری اسلامی می تواند منجر به توفق دشمن خارجی بر جامعه ما بشود، این حمله سیستماتیک به راحتی بروز آشکار یافت. و رژیم، بخصوص، از یک موقعیت ویژه، یک اشتباه محاسباتی که مجاهدین دربررسی توازن قوا در سی خرداد سال ۱٣۶۰ داشتند، سود برد و سرکوب را وسیعا به انجام رساند. طبعا مجاهدین در محاسبات سیاسی خود اشتباه کردند و برداشت شان از توازن قوا و آمادگی مردم برای علیه رژیم برخاستن غلط بود، ولی چه آن ها این خطا را می کردند و یا نمی کردند؛ جمهوری اسلامی باز بهانه دیگری می یافت تا سرکوب سیستماتیک خود را به شکل آشکار به پیش ببرد. یعنی؛ خواه ناخواه یک جای دیگر، یک معضل دیگر در جامعه به وجود می آمد که جمهوری اسلامی به بهانه آن این حمله وسیع را آغاز کند. از فردای سی خرداد بود که اعدام های سیاسی به شکل گسترده و بدون ضابطه ای به انجام رسید و در واقع روز فردای سی خرداد، بسیاری اعدام ها انجام شد. گوئی همه چیز را آماده کرده بودند تا این اعدام ها را بی درنگ آغاز کنند. این اعدام ها تا دو سال به طول کشید که طبعا قصد ریشه کن کردن مخالفت سازمان یافته را به اجرا درمی آورد. یعنی این مسئله، یک سیاست طولانی مدت و گسترده، بود نه یک واکنش خودبخودی و بدون طرح و برنامه در مقابل حرکت اعتراضی سی خرداد.

پس از سی خرداد، در طول دوسال، تمام فعالین سازمان های سیاسی چپ، کارگری، آزادی خواه، فعالین دانشجوئی و فعالین زنان و غیره که در پروسه مبارزات علنی اجتماعی پیش از آن شناسائی شده بودند دستگیر و به شکل کاملا سازمان یافته ای، در دادگاه های باسمه ای و بازپرسی های چند دقیقه ای به زندان های دراز مدت محکوم شدند و یا به سوی میدان های اعدام رفتند.

در این دوسال هزاران نفر را در زندان های مختلف اعدام کردند. سازمان های سیاسی در چنین موقعیتی، ناچارا ستادهای خود را ترک کردند، بعضا به کردستان رفتند و یا نیروهای خود را به خارج از کشور فرستادند. در واقع یک جو خشن سراسری در کل جامعه به وجود آمد که پیدا بود قصد دارد با برنامه و سیاست معیین هرگونه فعالیت سیاسی مخالف را خفه کند و سلطه سیاسی رژیم را بر کل جامعه برقرار سازد. و پس از سال ۶۲ بود که سلطه جمهوری اسلامی تا چندین سال برقرار شد و در سایه جنگ و توهم توده ای مردم، هرگونه خواست های انقلابی زیر پوشش هجوم قرارگرفت. انگیزه‍ی جنگ، بهانه محکمی در دست جمهوری اسلامی بود که بتواند هر نوع سرکوب خشن را در سایه آن به پیش ببرد. خمینی بارها و بارها در باره موهبت جنگ و نعمت الاهی آن برای برقراری حکومت اسلام سخن گفت و سیاست تعیین کرد.

نکته مهم دیگر در این رابطه این است که کشتاری که جمهوری اسلامی در طول سال ها پس از ۶۲، یعنی تا سال ۶۷ انجام داد، دیگر منحصر به سازمان های سیاسی و جنبش های مخالف نبود، بلکه کشتار وسیعی بود که به صورت نابودی و کشته شدن یک ملیون انسان در جریان جنگ رخ داد. در واقع این یک کشتار عظیم بود که از نیروی انسانی، نیروی جوانی که حامل خواست های انقلابی پس از قیام پنجاه و هفت بود به عمل آمد. این کشار سبعیتی بود که جمهوری اسلامی در قبال خواست های توده ای مردم و مطالبات ابتدائی آنان نشان داد. به گمان من سرکوب زحمت کشان در جامعه ما ابعاد بسیار گسترده تری از کشتار فعالین سیاسی سازمان های مخالف در زندان ها و سرکوب های تا سال ۶۲ بود. یعنی در این پنج سال آخر به ویژه، در سایه‍ی فشار و فضای جنگی، توده های مردم به معنی واقعی قتل عام شدند و از خواست های انقلابی خود پس کشیدند. فقر فاقه ای که در این سال ها در جامعه عادی شد و حاکمت یافت، فقری که مردم را نابود می کرد و گرسنگی را به یک پدیده رایج بدل کرد، خود نوع دیگری از کشتار رژیم جمهوری اسلامی بود.

شکستن ذهنیت انقلابی، دست شستن از شعارها و خواست هائی که امید برآوردن آن ها امری واقعی به نظر می رسید و از میان رفتن نیروی انقلابی و کارآمد و جوان جامعه و از بین رفتن امکانات و تاسیسات فراوان و برقراری سلطه دستگاه نظامی جمهوری اسلامی و شکل گرفتن نیروی سرکوب وسیع آن حاصل این دوران ۵ ساله سرکوب سیستماتیک به شمار می آید.

در واقع ضمن عمق یافتن ناخشنودی توده های زحمت و کار از جمهوری اسلامی، راه برون رفت از آن در زمانه و فضای جنگی ناممکن به نظر می رسید و همین عامل، سبب ساز برقراری سلطه رژیم شد.

توده های مردم درمی یافتند که جمهوری اسلامی نه تنها نمی تواند نیازهای تازه، انقلابی و برحق آنان را برآورده سازد، بلکه امکاناتی را که در طول سال ها مبارزه به دست آورده بودند از دست شان خارج سازد.

از سوی دیگر جمهوری اسلامی علی رغم این که در سایه جنگ توانسته بود سلطه نظامی خود را برقرار سازد، ولی از این ترس داشت که می دید، نخواهد توانست بدون اِعمال قهر نظامی، یک رژیم متعادل در جامعه برقرار کند و در دیدگاه مردم به عنوان یک نظام متعارف به نظر آید. ناخشنودی توده ای، علی رغم این که بروز بیرونی نداشت، عل رغم این که در تظاهرات خیابانی خود را نشان نمی داد، ولی می شد زیر پوست جامعه زنده بودن آن را حس کرد و خشم پنهان در جامعه را حدس زد و همین امرهم بود که رژیم را به وحشت وامی داشت.

با نمایان شدن نشانه های پایان جنگ ایران و عراق، جمهوری اسلامی به این اندیشه افتاد که اگر جنگ به پایان برسد، ناخشنودی توده ای می تواند، تحت تاثیر زندانیان سیاسی باقی مانده که از تجربیاتی در زمینه‍ی مبارزات طبقاتی برخوردار خطراتی به وجود بیاورند و جمهوری اسلامی را در زمینه های گسترده به چالش بکشانند. بنابریان تصمیم گرفت که باقی مانده زندانیان سیاسی را هم در یک هجوم سازمانیافته و درنده خویانه نابود کند.

از این رو در مدت دو ماه پایانی تابستان سال ۶۷، بیش از پنج هزار انسان آرمانخواه و آزادی و برابری خواه را از دم تیغ گذراند و به خاک و خون کشید و قتل عام کرد و از این راه داغی بر دل جامعه برجا گذاشت که نه هرگز فراموش و نه هرگز بخشوده می شود. آن چه که جمهوری اسلامی در این جنایت به انجام رساند، محروم کردن جنبش های اجتماعی از یک تجربه معیین مبارزاتی بود که حاصل مبارزات دراز گذشته به شمار می آمد. تجربیاتی که دیگر به آسانی به دست نمی آید. این کشتارها خواه ناخواه ضربه بزرگی برای جنبش های مردمی در جامعه ما بود.

اما فکر می کنم که در طول این سی و چند سال تجاوز و وحشی گری جمهوری اسلامی، بیشتر مردم جامعه ما به این امر معتقد شده باشند که نمی شود مبارزه طبقاتی و اجتماعی را از میان برد. این ققنوس دوباره از دل خاکستر سر برمی آورد. در جامعه ما، از دل دانشگاه آزمون ایدئولوژیک شده؛ جنبش دانشجوئی ای سر برآورد که در سال ۱٣۷٨ رژیم جمهوری اسلامی را به چالشی اساسی کشید و آن را در خطر سقوط قرار داد؛ به طوری که خامنه ای نیز مانند شاه ناچار شد که بیان کند؛ صدای انقلاب شما را شنیدم. از دل جنبش سرکوب شده زنان، جنبشی بیرون آمد که دختران خردسال برآمده از سیستم آموزش و پرورش عقیدتی، جمهوری اسلامی را در زمینه های گوناگون اجتماعی به مصاف کشید و آن را سراسیمه کرد وهراس ویژه ای را برای آن سبب شد. هراسی را که در واقع پایه های ایدئولوژیک این رژیم را به لرزه درآورده است. به گفته خمینی این دختران در گهواره انقلاب اسلامی پرورش یافته و بزرگ شده اند. امروز یک فیلم مصاحبه با دختران دبیرستانی در ایران را می دیدم که دختران ده پانزده ساله، حتی یکی شان نبود که از جمهوری اسلامی و وضعیت زنان و دختران در آن خشنود باشد. حتی یکی هم در میان شان نبود که از شرایط کنونی ابراز ناخشنودی نکند و با تمام نیرو و بدون هیچ گونه هراسی جلوی دوربین نقطه نظرات خود را به زبان نیاورد. چون جوانان اصولا دارای ترس و وحشت نیستند. البته ممکن است که برخی از آنان پس از دستگیری و زیر فشار و شکنجه و تنهائی قرار گرفتن دچار ترس شوند، ولی به صورت معمولی از چیزی نمی ترسند و در مقابل زور و ستم اعتراض می کنند. به ویژه در عرصه‍ی اجتماعی، در دوره های مبارزاتی، در دوران های اعتلائی که به گمان من تمام این دوران بیش از سی سال در جامعه ما به نوعی دوران اعتلائی بوده است، این جوانان اند که همیشه در صف مقدم می ایستند. در کل هم، مردم جامعه ما هرگز این رژیم را به عنوان یک رژیم متعارف و فارغ از زور نظامی و سرکوب نپذیرفته اند. در تمام این سی و چند سال مبارزات مردم ما، با هر افت و خیزی در همه عرصه ها به صورت مداوم جریان داشته وخاموش نشده است. اگر در یک نقطه خاموش شده، در نقطه دیگری سر برآورده است. در همین دو سه سال پیش، مبارزات عظیمی که مشاهده کردیم، ظاهرا سرکوب شد، ولی بی درنگ به صورت های دیگر و با هر انگیزه تازه مردم دوباره سر برمی آورد؛ فرضا مانند قضیه دریاچه ارومیه به شکل و شمایل تازه ای به میدان مبارزه می آید و حضور خود را در این زمینه نشان می دهد. ارومیه بهانه است. حتی فوتبال می تواند به امری برای به میدان آمدن و جنگیدن با رژیم تبدیل شود. آب خوردن می توان بهانه شود. آب بازی جوانان می تواند به این امر بدل شود و پایه های عقیدتی و متزلزل رژیم را به باد فنا بسپارد. حتی برداشتن چادر در اتاق خواب ها می تواند رژیم جمهوری اسلامی را از پا درآورد. جمهوری اسلامی به خرافات و فشار عقیدتی اش بند است. در هیچ فیلمی در روابط اتاق خوابی حتی در موقع خواب و زیر لحاف زنان اجازه ندارند بدون روسری ظاهر شوند. در واقع مقابله با هر امری در جامعه ما، به امر براندازی رژیم تبدیل می شود. تمام آن نیروهای راست کیشی که تلاش می کنند جنبش های مردمی جامعه ما را به مسیرهای معیینی منطبق بر خواست های خود ببرند و از آن عنوان های ظاهرا خشونت گرائی دور کنند، عملا از مهار این جنبش که در هر بعدش برانداز است ناتوانند و می خواهند آن را در چارچوب سرکوب دست و پابند بزنند. در واقع هیچ امری نیست که از سوی مبارزات مردمی به عمل نیاید و رژیم از آن آسیب پایه ای نخورد. جریانی که بخواهد امر دفاع مردم را در برابر خشونت افسار گسیخته و جهنمی جمهوری اسلامی، مهار کنند، قادر به غلبه بر این مبارزه نخواهد بود. جریانی که بخواهد دفاع مردم را در برابر خشونت، خشونت تلقی کند، عملا می خواهد امکان هرگونه حرکت را از مردم بگیرد. شعار می دهند مطابق خواست های مردم شعار بدهید. اما مردم به صورت های گوناگون به خیابان می آیند و در مقابل رژیم قرار می گیرند، و این تو هستی که می خواهی دست و پابند شعار خود را به شعار مردم بدل کنی.

در تمام طول تاریخ وحشی گری در جامعه ما که تاریخی دوهزار و پانصد ساله دارد، وحشی گری جمهوری اسلامی، افسار گسیخته ترین وحشی گری ها به شمار می آید. هرگز در ایران رژیمی تا این حد مورد تنفر مردم واقع نشده و نتوانسته در این ابعاد مردم را سرکوب کند. این ها در خصوصی تری عرصه های زندگی، در زوایای بسته و پنهان اتاق ها می خواهند مردم را کنترل کنند تا بدانند آنان چه عملی را برخلاف خرافات و عقاید ارتجاع حاکم به عمل در میآورند. حتی عمل در اتاق خواب پایه های این رژیم را می لرزاند.

به این ترتیب است که سرکوب دوره چهارم، یعنی پس از سال ۱٣۶۷ تا کنون، ابعاد گوناگون و سیعی یافته که گستره‍ی آن واقعا عظیم است؛ چرا که این جنبش نیز بسیار بزرگ است.

بنابراین چنین رژیمی نمی تواند کمترین پاسخ درستی به ابتدائی ترین نیازهای مردم بدهد. به ویژه که اکنون یک جنبش نوین نیز در جامعه ما به وجود آمده است. جدا از جنبش تازه ای که در دو سه سال پیش پدید آمد (که جنبشی مردمی بود و مرتب کوشیدند و هنوز هم می کوشند که کلمه سبز را روی آن بچسبانند، کلمه ای که مربوط به موسوی قبل از انجام انتخابات بود و طبعا هیچ ربطی به آن چه بعدا از انتخابات در حرکت مردم پیش آمد نداشت؛ یعنی هنوز جنبشی وجود نداشت که سبز نام بگیرد)، جنبش تازه ای در جامعه ما به وجود آمده است که جنبش کارگری نام دارد.

جنبش کارگری، امروز در ابعاد تازه ای قد علم کرده که تا کنون به این شکل در جامعه ما پیشینه نداشته است. جنبش کارگری زیر انواع فشارهائی که از هر سو به آن وارد می آید گام های بلندی برای سازمان یابی خود برداشته است. توجه کنید که کارگران جامعه ما مانند فرضا دانشجویان تا سال های دراز غیرمتاهل باقی نمی مانند. کارگر جماعت در اوان جوانی ازدواج می کند و صاحب شوهر و زن و بچه و مسئولیت حفظ و تامین معاش آنان می شود. دستگیری هر زن و مرد کارگر حیات خانواده کارگری را با خطر نابودی روبرو می کند. یک دانشجو می تواند تا سی، سی و پنج سالگی هم مجرد بماند و تنها خودش باشد با ارمان خواهی اش و بتواند بدون دغدغه‍ی مسئولیت های خانوادگی زندگی اش را در راه مبارزات مردمی بگذارد. ولی برای یک کارگر، این امر ساده نیست. وقتی او را دستگیر می کنند، فکر مسئولیتی که در برابر بچه هایش و خانواده اش دارد که گرسنه نمانند عذاب آور است. از این رو، حرکت کارگران برای سازمانیابی و مبارزات و دستگیری آنان امر مرگ و زندگی خود و دیگران به شمار می آید و تحسین برانگیز است. یعنی، یک کارگر علا رغم تمام این فشارها که می تواند حیات خانواده را نابود کند و طبعا سد مبارزات فردی او شود، حرکت خود را ادامه می دهد و پیش می رود. در این شرایط، وقتی هژده هزار کارگر شرکت واحد اتوبوسرانی تشکل و سندیکای خود را به وجود می آورند، هر فرد کارگر می داند که هر حرکتش در این زمینه چگونه با عقوبت های سنگین روبرو خواهد شد. اما با تمام این ها کارگران حرکت خود را ادامه می دهند و به جلو می آیند. شک نداشته باشید که اگر این سرکوب سبعانه نبود، اکنون می شد از تشکل های مشخص میلیونی کارگران صحبت کرد. یعنی نمونه شرکت واحد امر اتفاقی نیست؛ بلکه، نشانه تلاش اراده مند در سخت ترین شرایط است که در صورت شرایط مناسب تر، مهر تعیین کننده طبقه کارگر را در مبارزات اجتماعی بر همه حرکت ها می کوبید.

برای بقیه جنبش های اجتماعی مانند جنبش دانشجوئی و زنان و ملیت ها نیز این امر مسلم شده که جنبش طبقه کارگر جنبش تعیین کننده است. شما در تمام مبارزات، شعار پیوند زنان و دانشجویان و غیره را با جنبش کارگری مشاهد می کنید. این پیوند عملا در جامعه از پائین اتفاق افتاده و جامعه دریافته که معضل پایه ای کجا ست. مسئله اساسی جامعه ما، مسئله ده میلیون کارگر است که با شمارش اعضای خانواده اش جمعیت عظیمی را تشکیل می دهد. مسئله این جمعیت عظیم، مسئله انقلاب ایران است. تنش کار و سرمایه، این تضاد آشکار، در درجه اول فشار مشخصش بر گرده طبقه کارگر است. حذف سوبسیدها، حذف یارانه ها، فشارش در درجه اول به توده های تهی دست مردم وارد می آید. بنابراین بسیار روشن است که جنبش کارگری حتی علارغم این که سرکوب مانعش تشکل یابی مستقلش می شود، نقش درجه اول را به عهده بگیرد، در واقع، نهاد و تشکل دارد در ذهنیت طبقه کارگر شکل خود را پیدا می کند؛ چون تشکل مبارزاتی یک ساختمان اداری و یا محل صرفا گردهمائی نیست؛ بلکه ذهنیت انسان ست که در ارتباط های اجتماعی راهنمای عمل او می شود. در رابطه با سازمانیابی، درک و ذهنیت او ست که هدایتش می کند که با برنامه و سامان یافته حرکت کند. درک رابطه بین فردیت مبارزاتی در محیط کار و همیاری و هماهنگی مبارزاتی بین افراد ست که تشکل نامیده می شود. از این نظر، در جامعه ما ذهنیت تشکل یاب حتی علارغم این که امکان بروز بیرونی آن کم است بین کارگران پدید آمده. یعنی به محض این که این بندها بگسلد، جامعه با ابعاد میلیونی تشکلات کارگری و غیره روبرو خواهد شد. و این همان شرایط انقلابی ست که گویا تشکلات را از زمین می رویاند.

البته من قصد تحلیل شرایط اجتماعی مبارزات کارگری را ندارم و زیاد حرف نزنم و وقتم هم تقریبا یک دقیقه ای گذشته است، اما این را بگویم و سخنم را خاتمه بدهم که؛ وضعیت سرکوب و کشتار جمهوری اسلامی به این شکل سیستماتیک است و تا کنون جان انسان های شریف بسیاری را گرفته است. اما خاطره تابناک جانباخته گان جامعه ما، به ویژه در زندان های سیاسی، حداقل برای خود من در ذهنم مانند یک خورشید درخشان می تابد و راهنمای عمل من است. طبعا نبود این انسان های شریف، و محروم شدن جامعه از تجربیات مبارزاتی آنان ضربه و خسران بزرگی ست که سبب می شود ما آن را نه فراموش کنیم و نه ببخشیم. تنها امید این است که،امروز چپ نوینی در جامعه ما سربرآورده است. جوانان تازه ای وارد این میدان شده اند که در عرصه دانش مبارزه طبقاتی، حداقل در سطوح نظری و مطالعاتی بلند بالا هستند. من وقتی خودم را با این جوانان مقایسه می کنم می بینیم که در سن آن ها بسیار بسیار کمتر می دانستم. این دانش نوین و این شور مطالعاتی، می تواند به شدت ثمر بخش باشد و با این که جبران آن تجربه پیشینیان را نمی کند؛ اما راه گشا خواهد بود. البته اگر گرایش سازمانیاب و آرمان گرائی و پی گیری مبارزاتی در بخش قابل ملاحظه آنان که کمبودی را نشان می دهد تقویت شود، می توان پاسخی در خور برای شرایط کنونی مبارزاتی جامعه ما باشد. جهت گیری و سازمانیابی در ایران در بین جوانان به نوعی ضربه خورده است. یک نوع بی اعتمادی در این زمینه رشد کرده که باید به آن توجه شود. و امید آن هم با توجه به وزن و اعتبار مبارزات کارگری به چشم می خورد.

همه امید هم همین است که این نیروی تازه بتواند جانشین آن نیروی پیشین که جمهوری اسلامی با درنده خوئی هرچه تمامتر نابودش کرد بشود.

به یاد همه جان های آزاد و یاد درخشان همه آنان که جان خود را دادند تا شرف و آرمان انسانی زندگی را آبیاری کنند و این شعله را روشن نگه دارند. از شما باز هم سپاسگزارم و از حضورتان در چنین نشست هائی که می تواند صداهای در خون خفه شده را به گوش مردم جهان برساند، می تواند این رابطه را در سطح جامعه ما عمق و گسترش دهد و افشاگری در برابر یک رژیم تاریخا تبه کار باشد هم تشکر می کنم و سخنم را خاتمه می دهم.