درباره دموکراسی نمایندگی و مستقیم

رفیق روزبه در مقاله ای که درباره حوادث یونان نوشته است، از فرصت استفاده کرده و بار دیگر به اصل دموکراسی نمایندگی حمله کرده، و دموکراسی مستقیم را به نحو یک جانبه مورد ستایش قرار داده است. او از تجمع اعتراضی مردم در برابر پارلمان یونان به این نکته رهنمون میشود که گویا دیگر دموکراسی نمایندگی کارکردی ندارد، و صرفا با دموکراسی مستقیم است که توده های مردم میتوانند مشکلات خود را حل کنند. من در پیوند با این موضع تاکنون چند بار کاستیها و محدودیتهای این اندیشه را مورد نقد قرار داده ام و جوابی دریافت نکرده ام. او البته به جای پاسخ به نقدها، از سیاست "صنعت تکرار" بهره میبرد و فکر میکند که تکرار یک ایده به خودبخودی دلیل درستی آن محسوب میشود.

من در باره نکاتی که او در این مقاله مطرح کرده است، تنها به چند نکته اشاره میکنم تا تناقضات این به اصطلاح دستگاه فکری را نشان دهم. اما نخست بگذارید ببینیم که او در این باره چه میگوید:

"1- در بعد سیاسی: پارلمان ها و دموکراسی نمایندگی و بطورکلی دموکراسی نیابتی و غیرمستقیم- درهمان کشورهائی که انتخابات آزاد برگزارمی شود، نیز پاک از کار افتاده است.

2- این "دموکراسی" تابعی از خواست مردم و بازتاب دهنده آن نیست بلکه تابعی است از اراده و خواست سرمایه.

3- با پوست اندازی سرمایه در فاز نوین ِتکوین خود یعنی رشد بی سابقه تکنولوژی و ارتباطی و پدیده جهانی سازی، که متناظر با شکل گیری یک طبقه نیرومند مالی-صنعتی- نظامی ِ فراملی و غول پیکر یعنی همان یک درصدی هاست،  سیستم دموکراسی غیرمستقیم و نمایندگی نیز به طور کمابیش  کامل به کارگزار سرمایه جهانی تبدیل شده است. چرا که با انتگره شدن  بیش از پیش سرمایه در مقیاس جهانی و اهرم ها و نهادهای نیرومند جهانی که در اختیار آن است  و توان  تحرک  آن در مقیاس جهانی و بر فراز دولت ملت ها، سیستم نمایندگی حتی آن  پتانسیل محدود نمایندگی از پائین و از جانب  موکلان خود را که  در قالب اقتدار دولت- ملت های دموکراتیک داشت، از دست داده است و بنابراین مسأله فراتر از خیانت و خیانت نکردن این یا آن نماینده و تغییر این یا آن نماینده و این یا آن نوع نظارت و حتی اعمال فشار از پائین است".

من قبل از بررسی تزهای او، لازم میدانم به چند نکته ضروری در این بحث اشاره کنم:

1- شایسته نیست در باره یکی از اصلهای عام دموکراسی- در این جا انتخاب نمایندگان- به بحث بپردازیم اما بنیاد استدلال خود را بر چگونگی کارکرد اصل مزبور، یا این یا آن تجربه مشخص قرار دهیم. این بحث میبایست در سطح عام و از استدلالهای خودبنیاد اش بهره بگیرد نه این که از این یا آن تجربه منفی در عمل تغذیه کند.

2- دموکراسی مستقیم در درازنای تاریخ چه در شکل شورای قبایل، چه در دموکراسی یونان باستان استوار بر برده داری، چه در کانتون های سوئیس تجربه شده و فی نفسه حاوی هیج عنصر ذاتا سوسیالیستی نیست. این نوع دموکراسی میتواند با نظامهای متعددی همراه شده و یا به کار گرفته شود. آن چه که خصلت و سرشت این نوع دموکراسی را مشخص میسازد نه صرفا سازوکار آن، بلکه محتوا و ترکیب نیروهای اجتماعی و چیرگی گفتمان سیاسی معینی است.

3- دموکراسی بدون مشارکت افراد سخن بی معنایی است، اما به قول دیوید لایبمن باید دو نوع مشارکت را از یک دیگر بازشناخت و از هم متمایز کرد. او میگوید "مشارکت ارزشمند است، اما نباید به عنوان یک هدف مطلق مورد اغراق و افراط قرار گیرد" (1). معنای عبارت او چیست. از یک منظر، مشارکت ابزار و در عین حال هدفی است که به یک تصمیم سیاسی- اجتماعی، اقتصادی... میانجامد. از منظر دیگر، صرف بحث کردن و نظر دادن بی آن که به نتیجه معینی برسد فی نفسه هدف است. ر. روزبه را باید در زمره مدافعان دیدگاه دوم جای داد چرا که او در هیچ یک از نوشته های خود قادر نشده است که این دو را از یک دیگر متمایز سازد، چرا که دیدگاه او اساسا به بتوارگی دموکراسی مستقیم آغشته است. برای او دموکراسی مستقیم عصای موسی است که گره گشای همه مشکلات به شمار میرود.

4- بین پارلمان و پارلمانتاریسم تفاوت معینی وجود دارد. اولی یک نهاد انتخابی است، دومی معرف تسلط بورژوازی بر این نهاد انتخابی. برقراری علامت تساوی بین این دو، تنها بیانگر عدم درک تمایز میان پارلمان با پارلمانتاریسم است. در حالی که اولی یعنی پارلمان به خودی خودی چیزی را در باره سرشت آن روشن نمیکند، دومی اما نشان میدهد که در این نهاد انتخابی، بورژوازی فرادستی دارد و برنامهها و طرحهای اوست که در دستور کار قرار میگیرند. این جزء ذات این نهاد انتخابی نیست که ضرورتا و ذاتا به تسلط بورژوازی منتهی شود. تحت شرایط معینی نمایندگان مردم میتوانند این نهاد را تسخیر کنند، چنان که در مرحله معینی از انقلاب فرانسه گرایش غالب چنین بوده است و ژاکوبنها در آن فرادستی پیدا کردهاند. در شرایطی که مردم نمیدانند که خورشید شان کجاست صدالبته نمایندگان بورژوازی پیروز میشوند؛ از این واقعیت ساده اگر خود نهاد انتخابی را نفی کنیم معلوم است که داریم علت را با معلول عوضی میگیریم.

5- در نظام فکری او اگر سیستم التقاطی او را نظام فکری تلقی کنیم چون که او یک بار گفته بود من هم مارکسیست هستم و هم آنارشیست- نقش و جایگاه ایدئولوژی حاکم بر جامعه نادیده انگاشته میشود؛ ایدئولوژیی که از طریق ابزارهای متنوع خود سیستم ارزشی معینی را بر جامعه چیره و مسلط میکند. وانگهی برای هژمونی سیاسی فکری بورژوازی نیز نقشی قایل نمیشود. طبق این دیدگاه "مردم خودرهان" او نقدا از کلیت نظام اجتماعی و از مسیر راهپیمایی تصور روشنی دارند. و در نتیجه در مقابله با نظام ارزشی بورژوازی که به عقل سلیم مردم تبدیل شده است، وظیفهای بر عهده ندارد. همه اعتراض و آماج نقد او معطوف به ساختار سلسه مراتبی تصمیمگیری در جامعه بورژوایی است، از منظر او کل نقد جامعه بورژوایی به همین یک قلم محدود میشود. از منظر آنها روابط سرمایه داری رژیم معینی از انباشت سرمایه نیست، بلکه یک نظام معین تصمیم گیری است.

6-دموکراسی جامع و رادیکال نفی دموکراسی سیاسی نیست، بلکه تداوم و تعمیق آن است. دستاوردهای تاکنونی دموکراسی سیاسی را نفی نمیکند، بلکه از آن فراتر میرود و حوزههای جدیدی که از دسترس مردم تاکنون به دور مانده را دربرمیگیرد. به سخن دیگر از سطح سیاسی به سطح اقتصادی- اجتماعی فرا میروید. کسانی که دموکراسی سیاسی را تحت پوشش مفهومی رادیکال از دموکراسی مستقیم نفی میکنند، عملا تجربه سوسیالیسم روسی را تکرار میکنند.

7- بدبختی نسل ما اینست که ما اکنون در دوره ای به سر نمیبریم که در کوران مبارزه نیاز سوزان به احزاب سوسیالیستی بزرگ و موثر در پیکار طبقاتی که دارای افقهای بزرگ در مسیر راهپیمایی به سوی سوسیالیسم احساس و درک شود، بلکه در دوره عقب نشینی چشمگیر جنبش چپ، افت گفتمان سوسیالیستی و ناکامی الگوهایی که میخواستند از محدوده ی سرمایه داری فراتر روند زندگی میکنیم. در چنین دورانی برای برخی که عقل عملی دارند تنها تجربه میتواند خطای سیاسی یک سویگی تکیه بر دموکراسی مستقیم، یا سازماندهی افقی ... را نشان دهد. تردیدی نیست در دوران نیاز عینی و عملی مبارزه به سازماندهی فشرده و پرهیز از هدر دادن زمان در هزارتوی بحثهای بی سرانجام، منطق دموکراسی نمایندگی زمینه ی پذیرش بیشتری پیدا کند. اما تا رسیدن چنین شرایطی، عروج و حتی غلبه گفتمانهای چپ اندر قیچی با ما همراه خواهند بود.

با توجه به این نکات عام من چند ملاحظه پیرامون تزهای او مطرح میکنم. نخست ببینیم که این تز او "پارلمان ها و دموکراسی نمایندگی و بطورکلی دموکراسی نیابتی و غیرمستقیم- درهمان کشورهائی که انتخابات آزاد برگزارمی شود، نیز پاک از کار افتاده است" به چه معنا باید تلقی شود. آیا از نظر او این عدم کارآیی به سبب ناتوانی این نهاد در پاسخ گویی به نیازهای مبارزه برای سوسیالیسم است. اگر پاسخ آری است مگر از ابتدا قرار بود این نهاد به مطالبات واقعی مردم پاسخ دهد که اکنون از این وظیفه خود امتناع ورزیده است؟ اگر مراد او از عدم کارآیی پارلمانها در این جا به چالش کشیدن آنها از سوی مردم است که خود نوید بدیل جدیدی را میدهد، این ارزیابی بر کدام فاکت و تجربه واقعی استوار است. به علاوه از عدم کارآیی دموکراسی پارلمانی بورژوایی چگونه میتوان به این نتیجه رسید که مردم اصولا به هر شکل دموکراسی نمایندگی پشت کرده اند؟ در یونان که یکی از منابع این دیدگاه او محسوب میشود مردم از یک سو دوباره در انتخابات شرکت کردند و از سوی دیگر رای چشمگیری به نمایندگان چپ دادند که بازهم موید نظام پارلمانی تلقی میشود. از کجا میتوان به این نتیجه رسید که دموکراسی نمایندگی زایل شده و بدیل جدیدی در میدان عمل مطرح شده است. مگر این که صرفا تجمع اعتراضی مردم در جلوی پارلمان را نشانهی درستی این فرضیه قلمداد کنیم. روشن است که ما در اینجا از توصیف عینی واقعیت داریم سخن میگوییم نه گزاره های تجویزی که سیاست درست کدام است.

دوم این تز او که : "دموکراسی" تابعی از خواست مردم و بازتاب دهنده آن نیست بلکه تابعی است از اراده و خواست سرمایه" را مورد بررسی قرار دهیم. پرسش اصلی در این محور این است که مگر از ابتدا کارکرد اصلی پارلمانهای بورژوایی چیزی جز حفاظت از مناسبات سرمایه داری از طریق تنظیم قوانین بوده است. آیا صدور قوانینی به نفع مردم در دوره دولت رفاه، که از قِبَل مبارزات مردم به بورژوازی تحمیل شده، شاید این انتظار را از پارلمان بورژوایی در او ایجاد کرده که در عین دفاع از منافع سرمایه همیشه منافع مردم را نیز در نظر گیرد. عدم دقت در صورتبندی مطلب این شائبه را در ذهن ایجاد میکند که گویا پارلمان بورژوایی به وظیفه تاریخی خود عمل نکرده است؟ عدم توانایی او در بررسی تمایز پارلمان بورژوایی از دموکراسی نمایندگی و قوانینی که در دوره ای به این نظام تحمیل شده این آشفتگی فکری را در او به وجود آورده است که نتواند هر یک از این مسایل را در جایگاه واقعی خود قرار دهد.

و نکته سوم این که، او عدم کارآیی دموکراسی نمایندگی را به بی معنا شدن دولت - ملتها مربوط میسازد. این تز او در عالم واقعیت نه تنها صحت خود را نشان نداده است، بلکه دقیقا عکس آن پیش رفته است کافیست بعداز فروپاشی شوروی به تعداد دولت-ملتها نگاه کنیم که نه کاهش بلکه افزایش را نشان میدهد. وانگهی در سراسر دوره رژیم انباشت نئولیبرالی، این پروژه از طریق دولتها پشتیبانی شده و تا حدود زیادی دولت همچون متولی اجرای این پروژه عمل کرده است. حالا نیز که این رژیم انباشت دچار بحران شده نه تنها نقش دولت کاهش نیافته، بلکه به مثابه "نجات غریق" عمل کرده است. به علاوه در دوره جدید دولت-ملتها موجودیت خود را از دست نداده اند، بلکه کارکردشان دچار تغییر شده است. در این جا لازم نیست که آدمی افلاطون باشد تا این نکته را دریابد بلکه همین تجربه اتحادیه اروپا را به دقت تعقیب کند میتواند این واقعیت تجربی را به آسانی ملاحظه کند. این سخن من نباید به معنایی فهمیده شود که به بین المللی شدن سرمایه و نقش نهادهای فراملی کم بهاداده شود، بلکه میخواهم آن درک نهیلیستی را که بر این باور است دولت- ملت دیگر نقشی ایفا نمیکند را مورد نقد قرار دهم. همان طور که دیوید مک نلی این نکته را به درستی تاکید کرده است:

"به رغم جهانی‌‌تر شدن سرمایه، سرمایه‌‌داری به مثابه‌ی یک نظام به دولت - ملت به عنوان نهاد تسلط و کنترل نیروی کار نیاز حیاتی دارد. هم از این روست که جهان کنونی ترکیبی است از جهانی شدن اقتصاد و تشدید ناسیونالیسم و سرکوب‌گری دولت‌ها".(2)

نکته پایانی این که مردم از طبقات، لایههای اجتماعی، فرهنگی سیاسی، اقتصادی... در هر محل کار، زندگی و محدوده ای که به سر میبرند درباره سرنوشت خود تصمیم میگیرند و اجرا میکنند. پرسش اصلی این است آیا مردم -به عنوان نمونه ایران- هیچ چیزی مشترکی ندارند که حول آن تصمیم بگیرند. آیا مسایلی که به عموم مردم مربوط میشود از سوی کدام نهاد تصمیم گرفته میشود و چگونه؟ (3)

1-   سوسیالیسم(معرفی آرای دیوید لایبمن)، ترجمه ح. آزاد و ح. ریاحی.

2-   دولت ملت در پایان راه؟ دیوید مک نالی، مهرداد بهادری

3-   مکفرسون در این باره تاملی عمیقی دارد که میبایست به آن توجه کرد او میگوید:

"چندان مفید نخواهد بود اگر تنها به تحسین آن کیفیت دموکراتیک از زندگی و از تصمیم‌گیری (یعنی حکومت) بنشینیم که در جماعات اشتراکی کنونی و در نشست‌های ساکنان نیوانگلند می‌توانیم داشته باشیم، یا در دولت شهرهای باستان داشتیم. شاید بتوان از طریق بررسی این جوامع که مبتنی بر رابطه رودررو هستند چیزهای زیادی در مورد کیفیت دموکراسی آموخت، اما این به ما نشان نخواهد داد دموکراسی مشارکتی در یک مملکت مدرن با بیست میلیون یا دویست میلیون نفر جمعیت، چگونه فعلیت می‌یابد. روشن است که در سطح ملی، نه دموکراسی کاملاً مستقیم ، بلکه نوعی نظام نمایندگی باید وجود داشته باشد". او همچنین به استدلال احتمالی که از سوی مدافعان تکنیک گرای دموکراسی مستقیم مطرح میشود چنین پاسخ میدهد:

"این ایده که پیشترفت‌های اخیر و قابل پیش بینی در تکنولوژی کامپیوتر و ارتباطات راه دور می‌تواند دستیابی به دموکراسی مستقیم را در سطح میلیونی مورد نیاز امکان‌پذیر سازد، نه تنها برای تکنولوژی‌طلبان، بلکه برای نظریه پردازان اجتماعی و فیلسوفان سیاسی جذاب است. اما چنین ایده‌ای به قدری کافی به مقتضیات اجتناب‌ناپذیری که در هر روند تصمیم‌گیری موجود است، توجه نمی‌کند؛ یعنی توجه نمی‌کند که لازم است کسی مسائل را تدوین کند. بدون تردید در مورد تلویزیونی دوسویه برای جلب تعداد بیش‌تری از مردم به بحث‌های سیاسی فعالتر، باید کاری انجام گیرد، و بدون تردید به لحاظ تکنولوژیک این امکان وجود دارد که در هر اطاق، یا برای این که همه افراد مشمول گردند، کنار هر تخت خواب یک دستگاه کامپیوتر نصب شود؛ دستگاهی با تکمه‌های آری و نه، یا تکمه‌های موافقم، موافق نیستم، و نمی‌دانم، یا تکمه‌هایی برای موافقت شدید، موافقت خفیف، اهمیت نداشتن، عدم موافقت خفیف، و عدم موافقت شدید، یا تکمه‌هایی برای انتخاب‌های ترجیحی چندگانه. اما این به نظر اجتناب ناپذیر می‌آید که بالاخره هیأت حاکمه‌ای باید تصمیم بگیرد که چه سئوال‌هایی باید پرسیده شود. چنین وظیفه‌ای به ندرت به عهده گروه‌های خصوصی گذاشته می‌شود". درباره دموکراسی نمایندگی و مستقیم، تیم ولفورت و دیگران نشر بیدار.

این مجموعه از مقالاتی تشکیل شده که تماما به رابطه این دو نوع دموکراسی میپردازد که مطالعه آن را به علاقه مندان این بحث توصیه میکنیم.