مبارزه برای "خرده بدیل" لازم است، اما کافی نیست

(چند نکته در باره "خرده بدیل"های رفیق روزبه)

ح. محسنی

در پیوند با بدیل سرمایه داری درک ها و به تبع آن رویکردهای متعددی وجود دارد. برخی اکراه مارکس را در مرزبندی با سوسیالیستهای تخیلی در اوان زندگی سیاسیاش دست مایه عدم تکاپو و تلاش برای ترسیم یک چشم انداز سوسیالیستی قرار میدهند و مواجهه با این امر را به فردای سرنگونی نظام سرمایه داری موکول میکنند. اینان آن سخن مارکس را که ما از هم اکنون بر سر آشپزخانه های سوسیالیستی با کسی مناقشه نمیکنیم، توجیحی برای کم کاری فکری خود قرار میدهند.

برخی دیگر پس از فروپاشی شوروی ضرورت ارائه یک بدیل سوسیالیستی را درک میکنند، اما نظیر ولادیمیر و استراگون شخصیتهای اصلی نمایشنامه بکت "در انتظار گدو" به سر میبرند تا کسانی کمر همت به خرج دهند تا مختصات آن را روشن سازند.

برخی دیگر نقدا صاحب مدلی از سوسیالیسم هستند و ضرورتی به بازسازی در این عرصه نمیبینند آنها به "خیانت" گورباچف یا در بهترین حالت به کارهای افراطی استالین انتقاد دارند، اما در مجموع در چارچوب همان الگوی معین بیتوته میکنند.

دامن زدن به بحث و معرفی مدلها و جدلهایی که در این قلمرو بین چپها در جریان است یکی از عناصر حیاتی برای بازسازی چپ به شمار میرود. در پاسخ به این سفسطه ها و ضرورت دامن زدن به بحث، من در این خصوص به چند مولفه اشاره میکنم:

1-    مارکس در پیوند با سوسیالیسم، تحت هیچ شرایطی با نفس ارائه بدیل و آرمانشهر مخالف نبود، بلکه با خصلت آرمانی محض آن به مخالفت برخاست که نمیتوانست با واقعیت پیوند برقرار نماید. او نه با خودِ آرمانشهرگرایی، بلکه با ناروشن بودن مسیر دستیابی به آن و مهمتر از آن با فقدان سوژهی تاریخی نزد سوسیالیستهای تخیلی مخالف بود، نیرویی که بتواند این آرمانشهر را تحقق ببخشد؛ از این روست که او آنان را مورد انتقاد قرار داده است. تردیدی نیست که مارکس در باره سوسیالیسم به میزانی نپرداخته که ضروری و شایسته است، آن چنان که در باره سرمایه به مفهومسازی، تحلیل و تبیین مساله دست زده است. اشارههای او اگرچه از خصلت پراکنده برخوردار اند، معهذا نکاتی که او در باره سوسیالیسم و کمونیسم بیان کرده، دستمایه نیرومندی برای ترسیم نظام بدیل فراهم ساخته که توسط شاگردان او یک ادبیات در خور فراهم ساخته است.

2-    تجربهی 70 سال نظام سوسیالیسم واقعا موجود درسهای با ارزشی برای مدافعان سوسیالیسم در بر دارد که به ما میآموزد برای ساختن سوسیالیسم چه باید کرد و از چه اقدامهایی اجتناب کرد. به علاوه اقدامهای ضروری را به چه شیوهای محقق ساخت. هر بحثی در باره سوسیالیسم به این بررسی و تجربه عملی نیاز دارد و نادیده گرفتن آن خود را از غنای لازم محروم میسازد.

3-    ارائه مدلی از سوسیالیسم بدون توجه به سه موج بحث اقتصاد سوسیالیستی ناممکن است و نادیده گرفتن آن، تکرار تجربههای شکست خورده را به همراه دارد. این بحثها از نظر زمانی و شرکت کنندگان در بحث به سه دوره تقسیم میشوند: دوره اول دهههای 20 و 30 قرن بیست را در بر میگیرد که شرکتکنندگان اصلی بحث موریس داب و اسکار لانگه از یک سو و میزس و هایک از سوی دیگر بودهاند. امکان برنامهریزی و بحث محاسبه در این دوره و سالهای بعد از آن، موجی از جدال نظری را به همراه داشته و ادبیات غنی پیرامون آن فراهم ساخته است. دوره دوم به سالهای 80 قرن بیست برمیگردد، که با انتشار کتاب سوسیالیسم عملی الک نووه آغاز و با نقد ارنست مندل شروع به بالیدن میگیرد. در این موج نیز نظیر موج قبلی افراد زیادی در بحث شرکت میکنند. موج سوم پس از فروپاشی شوروی شروع میشود و تا کنون ادامه دارد در این دوره بحث بین طرفداران سوسیالیسم بازار با طرفداران سوسیالیسم مشارکتی و ارائه مدلهای متنوع در هریک از این رویکردها بحث را از محدودهی قبلی خود بسیار فراتر برده و به مشخصات سوسیالیسم تعین بیشتری بخشیده است. (1)

4-    ضرورت ارائه بدیل سوسیالیستی نمیتواند به تبلیغات مدافعان سرمایهداری بی توجه بماند. در شرایطی که آوازهگران سرمایهداری در بوق کرنا آواز سر میدهند که "دیگر بدیلی وجود ندارد" و ما به "پایان تاریخ" رسیدهایم. ارائه بدیل سوسیالیستی بیش از هر زمان دیگری به یک ضرورت انکارناپذیر تبدیل شده است. به قول کوین اندرسون ما دیگر نمیتوانیم بگوییم که سوسیالیسم چه نیست، بلکه باید بگوییم چه هست.(2)

در جنبش چپ یکی از کسانی که به این مهم توجه کرده رفیق روزبه است و در این باره اخیرا نکاتی را یادآوری کرده است. او میگوید:

"یکی از دگم های رایج که  مطابق آن  تدارک برای مناسبات سوسیالیسم تماما به سرنگونی پس از سرمایه داری احاله داده می شود، و اشغال و بیرون کشیدن فضا و مکان ها  از کنترل نظام سرمایه داری نفی می گردد و به روز موعود حواله داده می شود، و غفلت از برپائی خرده بدیل های مبتنی بر مناسبات نوین در حوزه های گوناگون اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی و در راستای بدیل نهائی معطوف به جهانی دیگر، فاصله گرفت".

او علاوه بر ضرورت برپایی "خرده بدیل"ها به نکته درست دیگری اشاره میکند:

"بی تردید وقتی از بدیل سخن می گوئیم از مناسبات و مبارزات برون سیستمی و نه درون سیستمی سخن می گوئیم. نباید فراموش کرد که بدون مبارزات برون سیستمی و یافتن راه هائی برای بیرون آمدن از چنگال اختاپوس وار مناسبات حاکم و با اتکاءصرف به ستایش از مفاهم کلی و مجرد و زیبای یک جهان بینی عادلانه، نمی توان در برابر مناسبات مسلط و رسوخ  یافته سرمایه داری  در تمامی خلل و فرج جامعه قد علم کرد. حتی اگر نظم معینی متلاشی و سرنگون شود، دوباره  بوسیله همان سرنگون کنندگان بازتولید خواهد شد. گرچه کندن و  بیرون کشیدن خود از تاروپود نظام موجود و تنیدن و زیستن در مناسبات بدیل و در حوزه های گونان از خرد تا کلان  تا آن جائی که می توان و ممکن است، امری دشوار بوده و با آزمون و خطاهای گوناگونی همراه است و کامل هم نخواهد بود، اما بدون ایجاد چنین شالوده ها و خرده بدیل هائی در متن نظام حاکم و در فضاهای زیست و کار و خیابان و تحصیل و در همه جا و همه حوزه ها، چشم انداز روشنی برای حرکت به سمت جهانی دیگر و مناسباتی دیگر وجود نخواهد داشت" 

من در پیوند با این نکات او چند ملاحظه دارم که به آنها به طور مختصر اشاره میکنم.

به نظرم او درست میگوید که بدون تجربه عملی از همین امروز برای برپایی نوعی زندگی "دیگر" بتوان بدیل نهایی و موفقی را در عمل پیاده کرد. مردم با پرورش و آموزش عملی خود از همین امروز و از همین جا میتوانند به ساختن بدیلهای بزرگ و معطوف به سوسیالیسم اقدام کنند. توجه به این نکته از این رو حایز اهمیت است که چپ سنتی حوزه هایی را که در بیرون از تسلط نظام سرمایهداری باشد به بعد از سرنگونی موکول میکرد و ضرورت برپایی فضاهایی که ظاهرا کوچک و حاشیه اند را تحت بهانه ضرورت پرداختن به مسایل بزرگ، اصلی و با اهمیت مورد تحقیر قرار میداد. تودههای مردم اما، بدون دست و پنجه نرم کردن با این مسایل، بدون آموزش و "گذر از رنجها" از دل تجربه عینی در این میدانها، و بدون آگاهی از ناکافی بودن مبارزه سنگر به سنگر در این نبردها و گذر از سد سکندر آنها، نه میتواند به ضرورت درهم شکستن مشکلات کلان و بزرگ دست یابند و نه میتوانند آنها را از پیش پای خود بردارند.

اما از این نکته درست که بگذریم تاکید بر خرده بدیل در نظام سرمایه داری بدون برخورداری از چشم اندازهای بزرگ و الزامات بقا و دوام همین "خرده بدیل" ها میتواند به ضد خود تبدیل شود و باعث سرخوردگی و تمکین در برابر نظم موجود شود. مبارزه برای "خرده بدیل" بدون پیوند آن با مبارزه علیه کل سیستم یک استراتژی است که نمیگوییم ضرورتا به این سرنوشت دچار میشود اما تاکید میکنم که از ظرفیت دفرمه شدن برخوردار است، حتی به زعم او در راستای بدیل نهایی باشد. دلایل من به قرار زیر اند:

1-   تکیه بر ساختن خرده بدیل بدون تاکید بر مبارزه با کلیت سرمایهداری در دل همین نظام میتواند به این معنا فهمیده شود که گویا سرمایه داری یک سیستم نیست و کل همبسته ای را تشکیل نمیدهد. در حالی که میدانیم این نظام یک سیستم و کلیت معینی را تشکیل میدهد که برخلاف نظام فئودالی یا هر نظام پیشا سرمایه داری سایر اجزای آن یک کلیت معین را تشکیل میدهد. اگر یک جزء معین در نظام سرمایه داری تغییر کند اما این تغییر به سایر اجزای آن فرا نروید به سادگی میتواند در سیستم و در این کلیت حل شود. به عنوان نمونه پرودون میخواست پول را در نظام سرمایه داری حذف کند بدون این که شیوه تولید آن را دگرگون سازد. از همین روست که مارکس به درستی بر کلیت این نظام تاکید دارد آن جا که میگوید:

"بنابراین، فرایند تولید سرمایهداری که به مثابه یک کل به هم پیوسته در نظر گرفته شود، یعنی یک فرایند بازتولید، نه تنها کالا، نه تنها ارزش افزوده، بلکه خود رابطهی سرمایهای را نیز تولید و بازتولید می‌کند: از یک سو، سرمایهدار را و از دیگر سو کارگر مزدور را... بنابر این، موضوع عبارت بود از یک "کل به هم پیوسته" که در فرایند مداوم نوسازی است - فرایندی که تولیدات مادی و روابط اجتماعی را تولید و بازتولید می‌کند- روابطی که خود فرضها و پیش‌فرضهای تولید اند". سرمایه داری " جامعه‌ای است که در آن همهی روابط به طور همزمان هم زیستی دارند و یکدیگر را تقویت میکنند"، او تأکید کرد که با عناصر تشکیل‌دهندهی این جامعه نمی‌توان به مثابهی "همجوارانی برخورد کرد که مستقل و خودمختار اند" و به گونهی عرضی و اتفاقی با یک دیگر رابطه دارند، بلکه "همگی اجزاء یک کل را تشکیل میدهند، و تمایزاتی هستند در چارچوب یک وحدت". (3)

بنابراین مبارزه برای گسست از سرمایه داری در بخشی از نظام، بدون این که کلیت سیستم را نشانه گیری کند، در رقابت با سایر اجزای سیستم نمیتواند منطق بازتولید خود را تولید کند.

2- سرمایه داری در عین این که کلیت معینی را برمیسازد از رابطه انداموار بین اجزای خود نیز برخوردار است. اجزای سرمایه داری به طور تصادفی در کنار هم قرار ندارند، بلکه هریک شرط وجود دیگری به شمار میروند. وانگهی هر رابطه در سرمایه داری، پیوند معینی با کل نظام دارد؛ و در این رابطه ارگانیک معنای خود را پیدا میکند. سرمایه داری حتی زمانی که با نظامهای دیگری نیز همزیستی دارد، تلاش میکند آنها را بر مبنای نیازهای خود تغییر دهد. از همین روست که مارکس میگوید:

"یک نظام اقتصادی "تمام‌ عیار" از آسمان نازل نمیشود. اساساً هر نظام جدید بر پیش فرضهای تاریخی خود به وجود میآید، پیش‌فرضهایی که از جامعهی پیشین به ارث برده و نه پیش‌فرضهایی که خود به وجود میآورد، و "تکوین آن در تمامیتش دقیقاً شامل تابع کردن همهی عناصر جامعه به خود است، یا ایجاد نهادهایی بر اساس آن، نهادهایی که خود فاقد آنست. بدین ترتیب، سرمایه خود به خود پیششرطهای خود را تولید میکند: "در نظام بورژوایی تمام عیار، هر رابطه اقتصادی پیش‌ فرض رابطهی دیگر در شکل اقتصادی بورژوایی آنست و هر فرضی خود یک پیش‌فرض است. چنین است وضعیت هر نظام ارگانیک".

3- فرض کنیم ما در بخشهایی از نظام سرمایه داری موفق شویم بدیل ضد سرمایهداری ایجاد کنیم، پیوند و رابطه این بخشها با مبارزه علیه کلیت سرمایه داری چگونه برقرار میشود؟ هریک از این بخشها به طور مجزا کلیت این سیستم را مورد چالش قرار میدهد یا این که به طور هماهنگ و متمرکز بنیاد آن را زیر ضرب قرار میدهد. اگر پاسخ شق دوم باشد با ستایش یک جانبه سازماندهی افقی مورد دفاع رفیق روزبه چگونه این دو هماهنگ میشود؟ اگر پاسخ شق اول باشد آیا با "جنگ موضعی" بدون جنگ سراسری میتوان سرمایه داری را درهم شکست؟ (4)

4-کاستی اصلی دیدگاه روزبه بی توجهی به دولت همچون اهرم اصلی پاسدار نظم بورژوایی است. او در این نوشته برپایی "خرده بدیلها" را با درهم شکستن ماشین دولتی مدافع نظم بورژوایی گره نمیزند. این حفره البته محدود به او نیست و جوهر تز جان هالووی را نیز تشکیل میدهد. رفیق روزبه و کسانی که نظیر او میاندیشند فکر میکنند که "بی اعتنایی به دولت" به معنای این است که دولت نیز به این بدیلها بی تفاوت میماند. اگر نتوان دولت را دموکراتیزه کرد و بر مبنای نیازهای مردم سازمان داد، آنگاه این دولت است که از شیوه مسلط تولید و منافع عمومی نظام پاسداری خواهد کرد. و "خرده بدیلها" را یا در خود هضم میکند یا آن را درهم میشکند. به علاوه تاکید بر خود مدیریتی را میتوان در بخشهای مجزای نظام درک کرد، اما خودحکومتی یعنی قلمروی سیاست چگونه با "تغییر جهان بدون کسب قدرت" منطبق میشود؟

5- فرض کنیم ما در این یا آن واحد تولیدی مدیریت کارگری برقرار سازیم، و در این یا آن محله کارگری موفق شویم خودگردانی اعمال کنیم. پرسش این است کدام بدیل معین اقتصادی را راهنمای عمل خود قرار میدهیم؟ آیا تولید برای بازار را در پیش میگیریم - آن گونه که در نمونه موندراگون اسپانیا با وجود اقتدار تعاونیهای کارگری مشاهده کرده ایم- یا این که برنامه ریزی مشارکتی را راهنمای عمل خود قرار میدهیم. اگر پاسخ شق اول باشد سازماندهی افقی جدا از هم واحدهای اقتصادی نه تنها به این امر کمک نمیکند، بلکه حتی میتواند همین واحد تولیدی با مدیریت کارگری واحد دیگری را با مدیریت کارگری از میدان بدر کند. چنانکه در یوگسلاوی آن را مشاهده کرده ایم.(5) اگر پاسخ شق دوم باشد این امر بدون تمرکز، بدون برنامه ریزی سراسری چگونه اجرایی میگردد، برنامه ای که از سوی نمایندگان همه افراد ذینفع تعیین میشود؟ کارگران چه به عنوان تولید کننده و چه به عنوان مصرف کننده خواستهای ویژه ای دارند که آنها را از دیگران متمایز میکند، اما آنها به عنوان شهروند نیز مطالباتی دارند که با دیگران مشترک اند. این خواستهای مشترک در مقیاس سراسری از سوی چه نهادی و از طریق چه روندی این تصمیمات اتخاذ میشود؟ به عنوان نمونه تولید کنندگان ایران خودرو میتوانند با مصرف کنندگان خود به توافق برسند، اما دفاع از محیط زیست که به سرنوشت همه شهروندان تهرانی گره خورده است چگونه تصمیم گیری میشود؟

خلاصه کنم تاکید رفیق روزبه در تلاش برای ایجاد "خرده بدیلها" از همین حالا نسبت به کسانی که ضرورت طرح آلترناتیو را نمیفهمند، امری مثبت به شمار میرود. اما این تاکید، بدون تامین الزامات پیروزی این خرده بدیلها یعنی چالش با قدرت سیاسی و و درهم شکستن آن و نبرد با کلیت سیستم، ظرفیتهای محدود خود را نشان میدهد و در نبرد علیه سرمایه داری یک استراتژی ناپیگیر را نمایندگی میکند.

یادداشتها:

1- خوانندگان علاقه مند میتوانند به گوشه ای از این بحثها در سایت بیدار مراجعه کنند.

2- مراجع کنید به مصاحبه رفیق ایوب رحمانی با کوین اندرسون در مجله سامان نو.

و ال کمبل همین نکته را صریحتر بیان میکند "کافی نیست که از این امر آگاه باشیم علیه چه مبارزه میکنیم، بلکه لازم است بر این امر نیز اِشراف داشته باشیم که برای چه مبارزه میکنیم". طراحی سوسیالیسم: چشماندازها، برنامهها و مدلها. ال کمبل، برگردان ح. آزاد

3-به نقل از کتاب مایکل لبووتیز به نام "سوسیالیسم واقعی".

4- ای ین انگس به نقل از مورخ کانادایی دیالکتیک مبارزه در سطح جز و کل را به نحو درخشانی بیان کرده است. او میگوید: "هیچ چپ گرای فهیمی نباید چنین کُنش های کوچک مقیاسِ مقاومت را به سخره گرفته، همچنانکه به آنها نیز نباید بسنده نماید. این کارهای کوچک برای رهایی، منزوی و پراکنده در دورنمای اجتماعی، آسیب پذیر و زودگذر خواهند بود. رهایی حاصلِ از آنها محدود به یک نفر، یک خانواده، یک لحظه بوده و عموماً از رهگذرِ محدود نمودنِ دیگران حاصل می گردند." قلمروِ رهایی که چپ، و فقط چپ، بدنبالِ آنست قلمروی است که اکثریتِ عظیمِ نوع بشر را شامل می گردد. این امر ممکن است با عملِ جمعی خُرد شروع گردد مثل مبارزه برای جلوگیری از گسترشِ فروشگاه های زنجیره ای "وال مارت" یا خرید ننمودن از آنها اما برای آنکه واقعاً چپ باشد باید با راهبردی بزرگتر، و با داستانی فراگیرتر، در ارتباط باشد.""این راهبرد باید همه ی این مبارزات را بمانند جوابی جزئی به سوالاتی بزرگتر، که این راهبرد در صددِ پاسخگویی به آنها است، در نظر گیرد: چگونه می توان متفاوت زیست؟ چگونه می توان رهایی محدودِ جمع قلیلی را به آزادی وسیعتری که تعدادِ بیشتری را شامل می گردد ارتقا داد؟ چگونه مقاومت های خُرد ما می توانند به جنبش اجتماعی بزرگی تبدیل گردد که سیستم را تغییر دهد؟". "متفاوت اندیشیدن عملِ فردی و تغییر اجتماعی"، ای ین انگس.

(5) برای یک معرفی خوب از اجرای مدل مدیریت تعاونی کارگری به دیوید شوایکارت در کتاب "معرفی مدل سوسیالیسم دیوید شوایکارت" و یک نقد جانانه بر مدل مدیریت کارگری که برای بازار تولید میکند به مایکل لبووتیز در کتاب "سوسیالیسم را حالا بنا کنیم" مراجعه کنید، که هر دو از سوی نشر بیدار منتشر شده است.