سازمان یابی کارگری

11. تحریف چه باید کرد

محمد قراگوزلو

Qhq.mm22@gmail.com

 

 

 

در آمد

مدتی این مثنوی تاخیر شد! به دلائلی که دانسته است مدتی در امتداد و استمرار این سلسله مقالات وقفه افتاد. در آخرین بخش قرار گذاشته بودیم که از تحریف و تعمیم نامربوط "چه باید کرد" لنین و دوری از متدولوژی "تحلیل مشخص از شرایط مشخص" سخن بگوئیم. اینک سرِ قرار آمده ایم. در این مدت دوستانی با اشاره به این نکته که بخش عمده یی از این مجموعه به جای تبیین سازمان یابی کارگری وارد مقوله ی سازمان یابی حزبی شده است؛ سئوالاتی را در میان گذاشته اند. اگر فرصتی باشد به این مولفه خواهیم پرداخت اما فی الجمله باید عرض کنم که وقتی ما از ضرورت تشکل یابی توده یی کارگران سخن می گوییم و از ضرورت ایجاد تشکل مستقل کارگری دفاع می کنیم ؛ به هیچ وجه از انتزاع کارگران پیشرو از احزاب سیاسی چپ بحث نمی کنیم. در تمام مقالات نگارنده عبارت کلیدی طبقه ی کارگر متشکل و متحزب نهادینه شده است. استقلال تشکل کارگری در واقع استقلال از دولت سرمایه و کل نهادهای سرمایه داری داخلی و خارجی (امپریالیستی ) است و به هیچ وجه از جدایی و بی نیازی کارگران از ضرورت فعالیت تحزب گرا سخن نمی گوید. نهاد سرمایه سالار "خانه کارگر" که حالا جماعتی منتقد دو آتشه ی آن شده اند فقط یکی ازین ده ها نهاد وابسته به سرمایه داری داخلی است و البته برخورد با این نهادهای ضد کارگری نباید ما را از خطر نهادهای "کارگری" سرمایه داری جهانی غافل کند! در عصر جهانی شدن سرمایه ؛ در عصر امپریالیسم1 محدود کردن مبارزه ی طبقاتی به یک جبهه ی خاص و غفلت از انواع دلالان و ترفندهای نهادهای سرمایه سالار بین المللی اگر آگاهانه صورت گرفته باشد حکایت دزدی است که با چراغ آمده و اگر ناآگاهانه شکل بسته باشد جهل مرکب است. انکشاف مبارزه ی طبقاتی و ارتقای آگاهی کارگران پیشرو در دفاع از منافع طبقاتی شان که یک نمونه ی آن در دفاع از سندیکای واحد صورت گرفت- به ساده گی موید این نکته است که اگر پیشرفت تکنولوژی بورژوازی را به دستگاه های جدید سرکوب مجهز کرده در مقابل پیشروان نظری و عملی طبقه ی کارگر نیز به آن درجه از آگاهی رسیده اند که مرعوب غوغای غوکان سرمایه نشوند.

اگر هدف کارگران تغییر بنیادی جهان است که در واقع چنین هست- لاجرم این تغییر از طریق کسب قدرت سیاسی شکل می بندد و برای کسب قدرت اتکا به تشکل کارگری به تنهایی و بدون پشتوانه ی حزب سیاسی طبقه ی کارگر ممکن نیست. در مورد حزب و طبقه ادبیات سیاسی چپ سوسیالیست آن قدر غنی هست که این نوشته را از طرح مجدد آن مستغنی کند.

آگاهی طبقاتی لنینی

نظریهی جانشین گرایی، ظاهراً توجیه و اعتبار تئوریک خود را از رسالهی "چه باید کرد" لنین وام میگیرد و آن اثر مقطعی را به تمام برهه های تاریخ تعمیم میدهد. این اثر نتیجه ی نقد شلاقی لنین نسبت به سیاستهای تریدیونیونیستی و تحدید مبارزهی طبقاتی به تلاشی صنفی از سوی اکونومیستهاست. نقد "مدیحه سرایی رابوچیهدلو" که تمام عرصههای مبارزهی سیاسی را به نفع دست برتر یافتن یک سری فعالیتهای اکونومیستی و مطالبات اقتصادی تقلیل میدهد، قابل فهم است. رنگ و بو دادن کوششهای صنفی با یک سری لفت و لیسهای سیاسی نمیتوانست مورد نقد چکشی لنین قرار نگیرد. به نظر رابوچیه دلو "نزدیکترین خواستهای سیاسی پس از یک یا حداکثر چند اعتصاب، همین که حکومت پلیس و ژاندارمری را از کار انداخت در دسترس تودهها قرار میگیرد..." چنین درک سفیهانه یی از تبعات یک مطالبه ی اقتصادی واکنش تند لنین را نسبت به برنامههای تریدیونیونها برانگیخت:

در زیر جمله ی پر طمطراق جنبهی سیاسی دادن به همان مبارزهی اقتصادی که "به منتها درجه" پر معنا و انقلابی به گوش میرسد، در حقیقت یک کوشش سنتی برای تنزل سیاست سوسیال دموکراتیک بیانیه ی سیاست تریدیونیونیستی نهفته است. ("چه باید کرد" از مجموعه آثار لنین به فارسی، ص:97)

ما پیش ازین مبانی حزب لنینی را با اشاره به اصول و مبانی نظری و تشکیلاتی و ترکیب کمی و عددی آن (8 کارگر و 2 روشن فکر سوسیالیست در حوزه های حزبی و سانترالیسم دموکراتیک و غیره) تبیین کرده ایم و درک روشنی از حزب کارگری به دست داده ایم.

اما آن چه که طی چند دهه ی گذشته با تاکید بر فصول مختلف "چه باید کرد" و به ویژه بند (و) "طبقهی کارگر، مبارزهی پیش قدم در راه دموکراسی" به یک مناقشه ی تمام عیار در میان جریانات و گرایشات چپ تبدیل شده است، به طور مشخص به نظریههای فصلی و تعمیم ناپذیر لنین در خصوص حضور هژمونیک، اصلی و محوری روشنفکران چپ در راه ایجاد حزب سیاسی باز میگردد. لنین در همین بند، بنیاد مارکسی آگاهی طبقاتی را به بیرون از طبقه میکشد:

"شعور سیاسی طبقاتی را فقط از بیرون یعنی از بیرون مبارزهی اقتصادی و از بیرون مدار مناسبات کارگران با کارفرمایان میتوان برای کارگر آورد. رشته یی که این دانش را فقط از آن میتوان تحصیل نمود، رشتهی مناسبات تمام طبقات و قشرها با دولت و حکومت و رشته ی ارتباط متقابل بین تمام طبقات میباشد. از این پرسش: چه بایدکرد تا به کارگران دانش سیاسی داده شود؟ نمیتوان فقط این یک پاسخ را داد که: "باید میان کارگران رفت"، پاسخی که پراتیسین ها و به خصوص پراتیسین هایی که متمایل به اکونومیسم هستند در اکثر موارد به آن اکتفا میکنند. برای اینکه به کارگران دانش سیاسی داده شود، سوسیال دموکراتها باید میان کلیهی طبقات اهالی بروند و باید دسته جات ارتش خود را به تمام اطراف روانه سازند. (پیشین، ص:104).

در ادامهی نقد اکونومیستها، لنین به وضوح تمام تاکید میکند:

سیاست تریدیونیونی طبقهی کارگر همان سیاست بورژوایی طبقهی کارگر است... (پیشین، ص:105، تمام تاکیدها از لنین است).

در اکتبر1917 و در آستانهی پیروزی انقلاب وقتی که پلخانف خطاب به لنین نوشت: هیچ چیزی برای جامعهی بشری خطرناک تر از حکومت کارگرانی که آگاهی طبقاتی ندارند نیست...؛ در واقع به همین درک انتزاعی از آگاهی طبقاتی تاکید میکرد و از یک منظر تفسیر منجمدی از "چه باید کرد" ارائه میداد.

ما پیش ازین و در بخش نخست این مجموعه به تبیین آگاهی طبقاتی از نظر مارکس پرداختیم و ضروری می دانیم که به این محور کلیدی از موضع لنین نیز وارد شویم. چنان که دانسته است ؛ لنین در پیوند با مفهوم طبقه ی برای خود و خود عینیت یابیِ آگاهی محور؛ پرولتاریا را در معنای فرایند خود عینیت یابی آن از ره گذر سیاست و پراتیک سیاسی و طبقاتی درک می کرد. در همین راستا حزب لنینی اوج این فرایند خود عینیت یابی پرولتاریاست.حزب لنینی و سیاست پرولتری؛ عینیت یابی تکراریِ اجباری و بی هوده ی درون ساختار نامحدود ؛ برکرانه گی کاذب( در مفهوم هگلی) سرمایه داری را از هم می گسلد و خود عینیت یابی میانجی گر را که به آگاهی و شناخت فعال پرولتاریا می رسد ؛ فرا می نهد. "لنینیسم نقطه ی فرازین ایده ی پرولتاریایی ست و آن گاه که پرولتاریا گام در هستی برای خود نهد؛ آن گاه که پیله ی تاریخ از هم می درد ؛ آن گاه که تاریخ دوباره بر در می کوبد....لنینیسم را باز می یابد و با آن بر تاریخ و روی دادها سنگینی می کند. در واقع لنینیسم چیزی نیست جز بیان هستی در خود و برای خود پرولتاریا.چیزی نیست جز نظریه یی که دیالکتیک ایده ی نظری پرولتاریا و ایده ی عملی پرولتاریا در آن لحاظ شده است. در عین حال لنینیسم این پیوند را در سیاست واقعی نیز پراتیک می کند."

(کارل هرتزینگر: مقدمه بر کتاب "تاملی در وحدت اندیشه ی لنین"؛ اثر گئورگ لوکاچ ؛ ترجمانِ حسن شمس آوری و علی رضا امیر قاسمی)

زمانی لوکاچ درباره ی لنین نوشت " فیلسوف ژرف اندیش یا انقلابی... تبدیل کننده ی پرشور نظریه به عمل و کسی که نگاه نافذش همیشه متوجه برگشت گاه هایی است که در آن ها نظریه به عمل تبدیل می شود و عمل انقلابی به نظریه."در واقع این متد دیالکتیکی لنین را باید در شیوه ی سازمان دهی در حزب بلشویک و آثار نظری او پی گرفت و در چارچوب مبانی نظری و اصولی مارکسیسم ارتدوکس قرار داد.

"لنینیسم یعنی بیان آفرینش گری تاریخی پرولتاریا و دفاع از آن. آن گاه که دوالیته ی کمون- دولت در روزهای کمون پاریس در بعد از ظهر هگلی 1871 رخ داد و 55 سال بعد در شام گاه هگلی انقلاب 1917 در شورا پاسخ تاریخی خود را یافت؛ روش لنینی پاسخ راز تاریخی چگونه گی دولت کارگری را دریافت ؛ تئوریزه کرد و در هیات شعار همه ی قدرت به شوراها تمام قد از آن دفاع کرد.لنین دریافت و بیان کرد که دولت شوراها یعنی پی گیرترین دموکراسی. یعنی دموکراسی نافرمال که از دموکراسی بورژوایی بسیار فراتر می رود و در عین حال به مثابه ی دیکتاتوری پرولتاریا گرایش به یک نادولت دارد. به بیان گرامشی یعنی جذب جامعه ی سیاسی در جامعه ی مدنی." (لوکاچ : پیشین)

به یک مفهوم باید گفت که ریشهی مبحث لنینی انتقال آگاهی طبقاتی از بیرون طبقه در تاثیرپذیری لنین از اندیشههای هگل نهفته است. چنانکه دانسته است لنین به دقت مکتب دیالکتیکی هگل را شخم زده و چارچوب بسیاری از تئوریهای خود از جمله امپریالیسم - را بر مبنای دیالکتیک هگلی پی افکنده بود. هگل - به تاسی از کانت- همواره بر نقش دوران ساز عقل در شکلبندی تاریخ و جامعه تاکید میکرد و به جایگاه تاریخ ساز انسانهای برجسته تکیه میزد. پلخانف نیز وقتی که رسالهی "نقش شخصیت در تاریخ" را می نوشت به نوعی تحت تاثیر همین آموزهی هگلی بود. اگرچه منطق مفهومی هگل و تفکر عقلانی مورد نظر او بر پایهی دیالکتیکِ ایده آلیستی شکل بسته بود اما به هر حال فلسفه ی تغییر او بر اساس تطور جامعه ی فاسد به سوی واقعیت عقلانی آببندی شده بود. باری هر عقل سلیمی میپذیرد که روشنفکران انقلابی - چه به شیوهی حزب لنینی یا آنچه در یک برهه مد نظر لوکاچ بوده - در انتقال آگاهی به درون طبقهی کارگر از درجهی معینی تاثیرگذاری و نقشآفرینی برخوردارند. اما اصالت بخشیدن به عنصر پیشتاز و محور ساختن نقش محافل روشنفکریِ سمپات جنبش کارگری به عنوان موتور محرکهی پیشبرد مبارزهی طبقهی کارگر، بیتردید درکی تجریدی از سوسیالیسم علمی مارکس - و به ویژه ماتریالیسم تاریخی - است که در نهایت و به ترین شرایط (پس از کسب قدرت سیاسی) شوراهای کارگری را در حزب بوروکراتها منحل میکند. اگر تجربهی شکست شوروی این درس ساده را به چپ نیاموخته باشد؛ لاجرم باید بار دیگر نیز شاهد تکرار تراژدیهای کمونیسم بورژوایی و بوروکراتیزه شدهی روسی در قالب کمدیهای جدید و البته پر خسارت باشیم. گویا پلمیکهای مفصلی که میان بلشویکها و منشویکها از یکسو و لنین و سوسیال دموکراتهای آلمانی (به خصوص لوکزامبورگ) و جناحهای راست آن (کائوتسکی و برنشتاین) از سوی دیگر در گرفته و به تصریح خطر بوروکراتیزه شدن سازمان کارگری و انحلال سانترالیسم دموکراتیک یاری رسانده است، هنوز برای چپ غیرکارگری چندان روشن نیست. (در این باره نقد لوکزامبورگ به کتاب "یک گام به پیش، دو گام به پس" و پاسخهای لنین، بسیار گویاست).

ادامه دارد.....

 

1.  عصر ما ؛ عصر امپریالیسم است.ما پیش ازین مبانی نظری امپریالیسم را از منظر تئوری پردازی های لنین ؛ لوکزامبورگ ، هیلفردینگ و بوخارین مرور کرده ایم و درباره ی "سیاست خارجی جنبش کارگری" و "جنبش کارگری و امپریالیسم" و "آیا آمریکا دوست مردم ایران است" و "نسبت طبقه ی کارگر و امپریالیسم" به تفصیل سخن گفته ایم.تردیدی نیست که مارکسیسم ارتدوکس بدون تعیین تکلیف با امپریالیسم؛ بخش مهمی از ظرفیت های ضد کاپیتالیستی خود را از دست می دهد. کسانی امپریالیسم را به دولت آمریکا تقلیل داده اند و اتحادیه ی اروپا و دولت های چین و روسیه را درز گرفته اند.کسانی دوران ما را به نمد پوسیده ی پسا امپریالیسم دوخته اند.کسانی ترجیح داده اند فاتحه ی امپریالیسم را بخوانند و از ترمینولوژی "جهان غرب" بهره بگیرند. کسانی بر این باورند که امپریالیسم متعلق به دوران منسوخ و منقضیِ جنگ سرد است و نقد امپریالیسم را با حزب توده تداعی می کنند و به تبع چنین برداشتی و با توجه به سقوط کمونیسم بورژوایی روسی هرگونه برخورد با امپریالیسم را به نوستالژی های تلخ خود پیوند می زنند. درک این کسان از امپریالیسم چیزی است شبیه استکبار جهانی! و یا در بهترین شکل آنان امپریالیسم را در شعار سنتی "مرگ بر امپریالیسم جهانی به سرکرده گی آمریکا" می فهمند! کسانی بر این گمان اند که در متن دو گزینه سازی های سیاسی و در تقابل با دولت های ارتجاعی و استبدادی می توان به امپریالیسم تکیه زد و بر خوان "نعمت" آن نشست و بر خلاف "چپ سنتی و ملی و مذهبی"- که به زعم ایشان کومک های امپریالیستی را "نجس" می داند- به انواع و اقسام مساعدت های امپریالیستی دل بست .این جریانات در قفای "کارگران ایران" در واقع به پروژه ی لهستانیزه و یا عراقیزه کردن ایران چشم می دوزند. گزینه ی سیاسی این جماعت در عراق و سوریه امثال احمد چلبی ها و ایاد علاوی ها و معاذ الخطیب ها و ارتش آزاد و رژیم چنج امپریالیستی است. اینان در تله ویزیون های محلی شان ما را از تکرار هشدار و خطر فرو غلتیدن جنبش کارگری به دام توطئه های امپریالیستی "نکوهش" می کنند. لابد منفعتی درکار است. جناح عریان و از گذشته ی خود پشیمان این جریان ها را می شود در کنفرانس های اولاف پالمه و بروکسل و پاریس و پراگ دید. این جماعت می کوشند با نهادینه سازی کلید واژه هایی همچون "اتحاد برای دموکراسی ، مداخلات بشر دوستانه و حقوق بشر" آلترناتیوهای بورژوا امپریالیستی را رنگ بزنند. به نظر ما "چپ" و راست این دو جریان در نهایت پشت و روی یک سکه اند و هیچ درجه یی از شعارهای مطنطن و غلیظ ِاولترا"کمونیستی "نمی تواند ماهیت پروغرب این افراد و جریان ها را از شعارهای "دموکراتیک و حقوق بشری" گروه های راست و سوسیال دموکرات تفکیک کند.امپریالیسم لولوی سرخرمن نیست و مبارزه ی ضد امپریالیستی در راستای مبارزه با سرمایه ی داخلی شکل می بندد.اگر کسانی نمک گیر امپریالیسم و نهادهای هزار دستان آن نباشند؛ نمی توانند میان مبارزه ی دو سویه با بورژوازی داخلی و بورژوازی جهانی اولویت بندی کنند.همان طور که طبقه ی کارگر طبقه یی جهانی با منافعی مشترک است؛ بورژوازی نیز جهانی است و خودی و نخودی ندارد!

انگار نه انگار که تا همین دی روز 628 برنامه برای ترور کاسترو ناکام مانده است....

 

بعد از تحریر

سال 1381 ما در یک مرکز تحقیقاتی کار می کردیم. به شکلی حرفه یی. یکی از کارهای ما تبدیل تز اولیه ی گفت و گو و گفتمان که هنوز خیلی ها این دو مفهوم را به یک معنا کار می گیرند- به یک سری اصول تئوریک بود. در آن ایام فیلسوفانی از مکتب فرانکفورت به ایران رفت و آمد داشتند. از جمله هابر ماس. همان زمان روزنامه ی مشهور کشور طی یک سلسله یادداشت های روزانه فحش های آب داری نثار ما می فرمود. دوستانی ترش می کردند و دوستانی دیگر رنجیده خاطر می شدند.روزی احمد نقیب زاده (مدیر گروه) که همیشه خون سرد بود- از خاطرات دوران دانشجویی خود در فرانسه سخن گفت. از یک خط تلفن یک طرفه. با اکانت نسبتا گران قیمت. خط تلفنی که به محض انداختن سکه شنونده را به رگبار جدیدترین فحش ها می بسته و از قرار مشتریان خاص حال می کرده اند از شنیدن این فحش ها! شنیدن فحش با هزینه کردن چندین فرانک نوبره؟بعد از انتشار مقاله ی "سندیکای واحد یک گام به پیش"- که مقاله یی در دفاع از استقلال طبقاتی کارگران شرکت واحد و دعوت به رعایت حریم شخصی و شخصیتی رییس سابق سندیکا بود- رگباری ازین فحش های مکتوب مجازی نثار نویسنده گردید.از ابراز محبت هایی که همیشه این قلم را نواخته است می گذرم.باری حکایت این فحش های آبدار چیزی است شبیه همان فحش های تلفن یک طرفه. با این تفاوت که بابت این مزاح و مسرت خاطرما هیچ هزینه ی مادی پرداخت نشده است و ازین بابت ما به شدت نمک گیر شب نامه نویسان هستیم و راستش راه جبران محبت نمی دانیم. تا آن جا که به این قلم مربوط می شود نقدهای سیاسی و جدی را به روی چشم می نهد و به ناسزا نویسی پوزخند می زند. چیزی فراتر. حال می کنیم با این همه عصبیت ( به قول ابن خلدون) و عصبانیت! در روزگاری که دست ما کوتاه و خرمای عزیزان طنازی همچون هادی خرسندی و پرویز صیاد و نوذر آزادی بر نخیل است و در کشوری که راه های شادی بسته است و درهای می کده شکسته است و تار و پود اعصاب آرام گسسته است و غبار فقر و فروپاشی اجتماعی بر تن و جان انسان نشسته است.... می توان با شنیدن و خواندن انبوه فحش نامه ؛ هم حال کرد و هم مصون شد.....

باشد ای دل که در می کده ها بگشایند

گره از کار فروبسته ی ما بگشایند

 

محمد قراگوزلو/ تهران.26 بهمن 1391