مقاومت زنان در دهه 60 بیاد آریم آنان را !!!

زن کشی در سرزمینی بنام ایران

تاریخ نبرد زنان فعال سیاسی،

 

همه چیز در آن تابستانهای ایران اتفاق افتاد،عجب! تابستانهای عجیب و غریبی به سراغمان آمد. بله دوستان در تابستان 58 زنان را در قارنا ی کردستان کشتند،وباز در تابستان و پاییز و زمستان سال 60 در جاجای ایران زنان را کشتند و باز هم در تابستان 67 زنان زا کشتند و این زن کشی در سرزمینی بنام ایران چه سوزان بود وچه هنوز، سوزان و گداز است. سوزان از نیک نامی ها، سوزان از تب عشق و دوستی و سوزان تر برای آزادی سرزمینی می میرند که زن در جمهوری اسلامی دو تاوان را همزمان می پردازد.

زن دهه 60 که خود دستاورد قیام 57 می باشد برای وضع بالقوه و رادیکال لازم دارد سرکشی وگستاخی سرکوب شده اش را بازسازی کند و خود آگاهی و هویت خود را در دیالکتیک سالهای گذشته اش جستجو و بازخوانی کند بطور مثال روشن و واضح گفته است ما انقلاب نکردیم تا به عقب برگردیم یا در خیابانهای اطراف دانشگاه تا پاسی از شب سنگر خیابانی را رها نکرده ، و بلند و رسا در کوچه و خیابان و زندانها با مبارزه سیاسی متشکل، رژیم جمهوری اسلامی را به چالش طلبیده و برای اینکه به خود و خواسته ها سیاسی مطالباتش سر و سامان دهد به نمونه های دست یافتنی در شکل و حد مخالفت با سیستم سیاسی ،با قوانین ایدیولوژیک به ستیز بر خواسته بود. به باور من زن دهه 60 بی تاریخ نیست .

و البته نبایستی فراموش کنیم زنان در جامعه مجبور بودند با رنجی مضاعف فرهنگی(کنترل والدین و قید وبندهای خانوادگی بر فعالین زن) از سنت ها عبور نسبی و ساختار شکنی کنند و برای ادامه حق برابر فعالیت سیاسی با خانواده و جامعه در گیر شوندالبته در مورد این نوع محدویت ها در اکثر نوشته های زنان زندانی اشاره شده است .

 

پس حالا ببینیم این تاریخ نبرد زنان فعال سیاسی، که در صحنه های گوناگون سیاسی متشکل بوده چگونه به زندانها کشیده می شوند، آنان بطور وسیع دستگیر می شوند و علاوه بر زندان ،شکنجه ،انفرادی ،شلاق ،تابوت که در انتظارشان است ،فشار مصاعف ، آزار و کنترل مضاعف، تنبیه و دیکته کردن اخلاق جنسی، چشم چرانی، لحن گفتاری کثیف و هیز و آزارجنسی و تجاوز ،فشار مضاعف و جنسیتی بر زنان دو زندان رادر درون زندان برای زنان بوجود می آورد .

پس به جرا ت می توان گفت زنان هم نسل من در دهه 60 با همه سرکوب ها و فشارها ، در آن برهه دشوار که راه آزادی و روشنگری انقلابی یکی پس از دیگری سد می شد بنام زن زندانی سیاسی،مادران زندانی سیاسی،همسر،دختر و خواهر زندانی سیاسی و کودکان زندانی سیاسی نامی شایسته و سهمی سترگ و آموزنده از خود به یادگار می گذارد.

در بین این فعالین سیاسی، دختران و زنان جوان مبارز در میانگین سنی 22-18 قرار داشتند،زنانی هم بودند که با فرزندان خردسال خود دستگیر و یا حین دستگیری حامله بودند و یا مادرانی که به اتهام همدستی برای فرار و دستگیر نشدن فرزند خود دستگیر و همینطور همسر و خواهر فعالین به عنوان طعمه و کنترل و شناسائی جا و مکان فرد فراری به گروگان گرفته می شدند... و این سناریوی نوشته شده تاریخ سرکوبگری است که بر زنان اعمال گردید.

.

گزارش زیر نشان خواهد داد،بسیاری از زنان زندان دهه 60 در هر محاصره ایی که قرار گرفتند با مقتضیات مبارزه تنگه محاصر را متوقف ساختند و علیه قدر و قدرتی رژیم چنایتکار عملکرد شگرفی را بر جا گذاشتند.جای پای این ادعا در نحوه بازجویی ها و اطلاعات ندادنها ،مبارزه ضد چادر تحمیلی ،روحیه دادنها و نشکستن ها نشان داند.

برای آنکه زنان دهه 60 را ببینیم لازم است نشان دهیم سر گذشت آنان بر چه پایه ایی استوار بوده است و چرا جمهوری اسلامی چشم آن را نداشت زنان را ببیند. ایدیولوژی اسلامی و سیاسی تعزیر بخوان شکنجه و کابل،برادر پاسدار بخوان بازجو و شکنجه گر،پدر خوانده های زندان بخوان لاجوردی و حاج داود رحمانی، کار فرهنگی و شستشوی مغزی بخوان قبول ایدیولوژی و تواب سازی بخوان مخملباف، رحمت الهی و ضعیفه بخوان آزار جنسی و روحی هزاران پاسدار نسبت به زنانی که به فعالیت سیاسی رو آورده بودند و در محدوده بسته ،خانه نشین نشده بودند، چه بی پروا با زبانهای گوناگون در راه پر از فراز و نشیب زندان علیه سرکوبگری به ذفاع از دستاورد های سیاسی موجود آنزمان ،هدفمند پرداختند.

در این مقدمه در نظر دارم به شما زنان و مردان تبعیدی نشان دهم آن زنان برغم اینکه میدانستند حکم های طولانی خواهند گرفت ،یا زیر باز جویی شکنجه خواهند شد و یا اینکه میدانستند این راه بدون برگشت و شکنجه و مرگ است با آگاهی دست از سر رژیم برنداشتند و در زیر تخت شکنجه ،دادسرای زندان ،بیداگاهها ، میدان مبارزه ایی را آگاهانه و با اعتماد به نفس به جا گذاشتند، آنان بیشمار بودند، بیاد آریم آنان را!

در زندان 9 ساله ام در3زندان اوین ،قزلحصار و گوهردشت ، با زنانی همچون ناهید محمدی اعدامی سال 60 ،سیما دریانی اعدامی سال 60،شهره مدیر شانه چی اعدامی سال 60 ، نژلا قاسملو انفرادی گوهردشت ،کتایون داد امیری اعدامی 67 ، اشرف فدایی اعدامی 67 ، فروزان عبدی اعدامی 67 ، گل آبکناری سالن 3 زنان و مریم پاکباز اعدامی سال 67 آشنا شدم آنانرا در مسیری سخت و پر خطر شناختم، تجربه دوستی با این زنان برایم ارزنده و پربار بود که دوستی های عمیقی را شکل داد که هر کدام سرنوشتی داشت.

این زنان در طی زندگی و مبارزه 9 ساله ام در زندان نقش مهمی را داشتند و امشب این زنان را بیاد آریم، تجربیات دور انداختنی نیستند و امید که پژواک صدایشان مانع از خود بیکانگی ما زنان ،مردان تبعیدی نگردد.بیاد آریم آنان را :

 


سیما دریانی در موقع دستگیری سیانور به همراه داشت ولی نتوانسته بود از آن استفاده کند و زنده به دست دادستانی زندان اوین افتاده بود. با او در محل بازجویی آشنا شدم ،رفاقتی عجیب و دوست داشتنی بین ما ایجاد شده بود. او به ما یاد می داد که از بازجوها نترسیم،بازجوها همه چیز را نمیدانند. از حرف های ما سوال در می آورند،پس خیلی با دقت و حساب شده برخورد کنید، در درجه اول نترسید و بعد در سوال و جوابها دقت کنید. آنچنان بر تن اش کابل زده بودند که نمی توانست نفس بکشد. از من چند سال بررگتر بود و می گفت پیش بینی این روز ها را داشته، شاید دهها و صدها کابل بر کف پایش زده بودند ولی پایش باز نشده بود، وقتی پایی که زخمی می شد بازجوها دوباره روی پای زخمی می زدند که دردش دهها برابر می شد . ازش سوال کردم چه جوریه که کف پاهای تو باز نشده ،او به من گفت در تابستانهای گرم با پای پرهنه روی صخره ها راه می رفتم تا اگر روزی به دست رژیم افتادم با عجز و ناتوانی نمیرم ....سیما وقتی زیر بازجویی می رفت شکنجه گر ان کابلها را انقدر سریع میزدند که اصلا قابل شمارش نبودند و وقتی او از بازجویی برمی گشت دوباره برایمان می گفت که به چه شکل و چگونه با جلادان بر خورد کنیم او در سال 60 با دفاع از تشکیلات سیاسی اش در زندان اوین اعدام شد.سیما را دختری پر غرور ،بی پروا و آگاهی دهنده در راهروی دادسرای زندان سال 60 می بینمش .

 

شهره مدیر شانه چی در بند 240 بالا در حالی که در گوشه سمت چپ اتاق 80 الی 90 نفری مان ایستاده به خاطر می آورمش . او را در حالتی دیدم که روزها های مدید هر روز او را به بازجویی می بردند و بعد از کابل به بند آورده می شد، وقتی وارد اتاق می شد گویی با نگاهش،با خنده و تبسم زیبایش ،درد شکنجه را در خود فرو می داد.چشمان بزرگش که در صورتش برجستگی خاصی دارد با ما سخن می گوید. او را چنان زده بودند که گویی دیالیز شده بود و جوش های بزرگ و چرگینی در صورتش نمایان بود که دوستان زن زندانی می گفتند از عفونت شدید کلیه هاست.او محبوبیت بی نظیری داشت وبسیار فروتن و مهربان بود او را همیشه ایستاده دیده بودمش و این ایستادگی را تا لحظه اعدامش هم ادامه داد.شهره را همیشه دختری پر لبخند،راضی از زندگی و ایستاده در گوشه سمت چپ اتاق 6 زندان سال 60 می بینمش.

 

ناهید محمدی، دختری بذله گو، شوخ طبع، شاد، زیبا با چشمانی درشت با کت و دامنی شیک به رنگ آبی تیره، آرایش کرده دستگیر شد. در هنگام ورود به زندان اوین چادر سرمه ای به سرش انداخته بودند. با شیطنت و با طنز بمن گفت چادر سرمه ای را به من دادند که به رنگ لباسم جور در آید. ناهید، به شدت با کابل شکنجه شد و ﺁﻥﻗﺪﺭ ﺑﻪ ﻛﻒ ﭘﺎﻳﺶ ﺯﺩﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﻛﻪ ﭘﺎﻫﺎﻳﺶ ﻣﺜﻞ ﻳﻚ ﺑﺎﻟﺶ ﺑﺎﺩ ﻛﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ. ﺍﻣﺎ ﺧﻨﺪﻩ ﺍﺯ ﻟﺒﺎﻧﺶ ﻭ ﻧﮕﺎﻫﺶ ﻗﻄﻊ ﻧﻤﯽ ﺷﺪ.در دادگاه از تشکیلات سیاسی اش دفاع کرد، به همین دلیل یقین داشت اعدام خواهد شد. کوتاه به بند آورده شد و موقع وداع با دیگر زندانیان آهنگ مرا ببوس را خواند. با تک تک ما روبوسی کرد و هیچ اعتنائی به فریاد نگهبان زن که جیغ می کشید سریع، سریع تر، برادرها بیرون از بند منتظرند، نکرد. ناهید، جسورانه چادر مسخره سرمه ای را تا آخرین لحظه به سر نکرد و نگهبان موقع خروج او از بند چادر را به سرش انداخت!ناهید را یک جنگجو ،ضد سلطه و ضد نمادهای ارتجاعی ،همچون حجاب اجباری سیاه چادرها دیدمش او رادر جلوی بند زندان اوین بخاطر می آورمش.

ایستادگی زنان زندانی سیاسی دهه 60 علیه چادر مشکی ،

بعد از برملا شدن شستشوی مغزی تابوت ها در زندان قزلحصار در سالهای 63-62 که تماما با روانشناسی وحشت، ناامنی و سرکوب توام بود. با رفتن حاج داود رحمانی شکنجه گر و رئیس زندان قزلحصار و آمدن هیئت رسیدگی به وضعیت زندانیان، شخصی به نام میثم، رئیس زندان و فردی به غایت وحشی به نام ناصریان، دادیار زندان قزلحصار شدند. این جابجائی و جایگزینی بسیار ماهرانه انجام گرفت. در این بین مقررات قرون وسطائی و متمرکز بر چیده شد. اما مقررات جدید و شکنجه های مدرن غیرمتمرکز یعنی جابجائی، جدا و تفکیک کردن زنان نوجوان از زنان جوان و فشار و تهدیدبا استفاده از شگردهای متنوع فرسایشی، در انتظارمان بود.
در این برهه اجباری شدن چادر مشکی، به جای چادر رنگی در ملاقات و بهداری بود که زندانیان و مشخصأ زنان چپ را با خود درگیر کرد و از بند 7 قزلحصار
محل شروع حرکت، زنان چپ را به بندهای دیگر و جابجائی های فرسایشی به سایر بندهای زندان قزلحصار، گوهردشت و به زندان اوین، بند مخوف زیر زمین 209 کشاندند.
ماری اسم مستعار ، دختر جوان و کم سن و سالی به علت قبول نکردن وسرنکردن چادر مشکی برای رفتن به ملاقات و بهداری ، ماهها از ملاقات و ... محروم بود. هردو هفته یک بار خانواده ها به جلوی زندان می آمدند. میثم و ناصریان، با زرنگی و شیادی بسیار به آنان می گفتند که دختران شما دلشان نمی خواهند خانواده هایشان را ببیند و خودشون به ملاقات نمی آیند دوست ندارند به ملاقات بیایند خانوادهها نگران که چه عملی از آنها سر زده است . دختر با چادر رنگی مسافت و طول واحد 3 را به طرف سالن ملاقات طی کرد؛ در ملاقات حضوری علت نیامدن را برای آنان که راحت تر و بدون سانسور بود، توضیح و تشریح کرد. خانواده بعد از ملاقات حضوری با اصرار از دختر چادر رنگی را گرفته و چادر مشکی تازه دوخته شده را به او دادند.به این باور که ماری چادر مشکی را سر خواهد کرد .
مدتی طول نکشید که ناگهان در ورودی بند 3قزلحصار باز شد و
ماری بدون چادر وارد بند شد. بهت،خنده و شادی بود که برچهره و لبان سایر زندانیان نشست. دختر گفت:با اصرار خانواده چادر را گرفتم ولی بعد از رفتن پدر و مادرم چادر را آنجا پرت کردم و دوان دوان(که مسیر کوتاهی نبود) به بند آمدم. بلافاصله ، یاالله یعنی دستور حجاب را دادند. ناصریان، با چهره عصبانی و خشمناک وارد و همه را به زیر هشت و سالن بند کشاند. ناصریان، فریاد می کشید به چه اجازه ای در راهروی واحد که برادران /مردهای فنی کار می کنند و این همه پسر زندانی در رفت و آمد هستند لخت به بند آمدی و دختر را در همان محل شلاق زدند این صحنه و ماجرا هم تراژدی، توهین آمیز،فشار و در گیری با خانواده ها و هم خنده دار و شجاعانه و ناباور بود. بارها از دختر خواستیم، ماجرا راتعریف کند و او با تعریف های با مزه و حالت شوخ طبعش ماجرا را بازگو می کرد.ماری را سرکش ،بی محابا ،بشاش در راهروی قزلحصار البته بی چادر دوان دوان می بینمش .



ایستادگی زنان زندانی سیاسی دهه 60 علیه ایزولاسیون و انفرادی گوهردشت

 

در انفرادی های گوهردشت در سالهای 62-61 جیغ های مکرر و عجیب و غریب دختری شنیده می شد: در را باز کنید! از درد دارم می میرم! کثافتها در را باز کنید! باز صدا خاموش می شد. چند لحظه بعد تکرار دردها و جیغ هایش به گوش می رسید ماهها بعد در قزلحصار او را دیدم او یکی از صمیمی یارانم بود فاطی برایم گفت که چگونه با داشتن دردهای وحشتناک و عفونت تخمدان پاسدارها به حرفش توجه ای نداشتند و اقدامی نمی کردند، چطور مجبور بود در ایزولاسیون ، انفرادی گوهردشت با مرگ دست و پنجه نرم کند و چاره ای بر این درد بی پایان در پیش نبود.برای عقیم ساختن اجباری کسی از دختر سئوالی نکرده و خودشان برگه عمل را امضا کرده بودند بعد از سلاخی تخمدان ها و موقع به هوش آمدن پاسدارهای زن بالای سرش رفته بودند و از فاطی اسم دوستانش و افراد سر موضعی را می پرسیدند دختر گفت: دلم می خواست در موقع بازجوئی پاسدارها جیغ بکشم و همه آنها را خفه کنم. علت درد تخمدان سینه خیز بردنهای مکرر حاجی داود رحمانی بود که بایستی راهروی دراز و زمین سرد قزلحصار را سینه خیز طی می کردی و هر کس سریعتر نمی رفت ملیجک ،حاجی داود رحمانی با شلاق به بالای ران و با پوتین به نقاط حساس بدن می زد!فاطی را سرشار از زندگی ،احترام به ارزش ها و همپای جنبش سیاسی در زنده گان خارج از کشور ایران می بینمش .

 

نژلا دختری در سلول های مرگ تدریجی انفرادی های گوهردشت در اعتصاب غذا بسر می برد و پاسداران جنایت و شکنجه با فحش و توهین های مستهجن جنسی، دهان دختر را باز کرده و قیفی را در دهان او گذاشته و بزور می خواستند اعتصاب او را بشکنند، اما او در مقابل وحشیگری پاسداران هم چنان آرام و متواضعانه نه به عنوان قربانی خاموش بلکه با تلاشی تحسین برانگیز دیوارهای سکون شده انفرادی های گوهردشت را به شورشگری پر صدا مبدل می کرد و خواسته هایش را بدون سازش بیان می کرد(ﺑﻌﺪﻫﺎ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺟﺴﺖ ﻭ ﺟﻮﻱ ﻓﺮﺍﻭﺍﻥ ﻓﻬﻤﻴﺪﻡ ﻛﻪ ﺍﻭ ﻧﮋﻻ ﻗﺎﺳﻠﻤﻮ ﺑﻮﺩ نژلا را بی آلایش ،بی پایان وپر کشمکش در قبرستان پاریس در مراسم آذر درخشان بروی قبرش دیدمش.

.

 

 

سرنوشت گره خورده زنان دهه 60با کودکان


زن سیاسی
که با کودک خردسالش دستگیر شده بود .از بازجوئی اش اینچنین برایم گفت: هر وقت که مرا برای بازجوئی می بردند، بچه نوزادم را تک و تنها روی زمین سلول می گذاشتم و باید می رفتم. در زیر بازجوئی فقط به پسرم فکر می کردم در چه وضیعتی است و امیدوار بودم که سریع شکنجه ها به پایان رسد تا هر چه زودتر به سلول برگردم تا بتوانم کودکم را به آغوش بگیرم.

با کابل های زیادی که به کف پایش زده بودند تا زانو باند پیچی شده بود ، یکی از افراد بسیار شکنجه شده زندان زنان بود او را به خاطر فعالیت سیاسی خود و همچنین جای همسرش را از او می خواستند. یعنی اطلاعات زنده ای داشت که باعث می شد بیش از بیش در معرض فشار و شکنجه وحشیانه قرار گیرد!
کودکان
زندان هیچ تصویری از نرم ساده زندگی نداشتند هیچ حیوان یا پرنده واقعی را ندیده و یا لمس نکرده بودند دنیای ساخته شده کودکان پاهای باندپیچی زندانیان زن شکنجه شده بود و یا شنیدن فریادهای انسانهای زیر بازجوئی بود.

 

جدائی غیرطبیعی و غیرانسانی یکی از تلخ ترین صحنه هائی بود که از دید هیچکدام ما پنهان نماند. در ملاقاتهای کابین دار پاسداران سیاه چادر، کودکان را از زنان مادر در حالی که کودک به بدن مادرش چنگ انداخته بزور گرفته و با بی رحمی کودک را به پدر و مادر زندانی میدادند. کودک با چند دست جابجا شدن در سالن ملاقات از مادر به پاسدار زن نگهبان، مرد نگهبان و بالاخره به دست خانواده می رسید. از احساسات کودک که چه چیزی بر او رفت اطلاع ندارم ولی اکثر این نوع زنان خود را برای داشتن فرزند سرزنش می کردند و بعضا از آینده و پیشامدهایش نگران بودند و همین مسئله موجب ناراحتی دو برابر میشد.

یادی از زنان 67  

زنان بسیاری درسراسر ایران در اعدام های دسته جمعی سال 67، به تفتیش عقاید جمهوری اسلامی دربیدادگاهها نه گفتند و به چوبه های دار و اعدام سپرده شده و نامی همیشگی بر یادها گذاشتند.. .

 

فروزان عبدی روحیه فوق‌العاده بالا یی داشت بسیار محبوب بود و تاثیرگذار،او یک ورزشکاربود در زندان به زنان والیبال یاد میداد در صورتش یک بردباری وعشق موج میزد با همه با عشق و محبت همدلی میکرد و تاییر عجیبی در رادیکالیزه کردن و دموکراتیزه کردن هم تشکیلاتهاایش داشت با او در زندان قزلحصارآشنا و چند ماه قبل از کشتار 67 در بند 3 دیدمش از او برای گذر موفق اش از گوهردشت تعریف هایی می کردند او در قتل عام 67 به قتل رسید، فروزان را مسئول ،محبوب و تاثیرگذاربا قلبی بزرگ و طوفانی می بینمش . 

 

کتایون دادامیری به شکل تنبیهی وتبعیدی از زندان رشت نزد ما آورده شد مادرش یکی از زنان زحمتکش بود که کتایون را بدون پدر و با رختشویی بزرگ کرده بود مادرش هر چند وقت یکبار به ملاقات می آمد و وقتی کتایون از ملاقات برمیگشت با لهجه شیرین گیلک ملاقاتش را تعریف میکرد کتایون یکی از جوانهای زنان چپ بود ودر شوخ طبعی هم از همه بیشتر حوصله داشت زبانش کمی میگرفت و با شوخ طبعی می گفت وقتی بدنیا آمدم چون زبونم دراز بود مدام به در ،دیوار میخورد ، ما را با این حرفهاش می خندوند از بند زنان زندان اوین او را صدا زدند و از سرنوشت اش تا چند سال قبل خبری نداشتم در اینجا شنیدم کتایون در قتل عام رشت اعدام شد. کتایون،شیرین ،نوجوان ،سرکش ،رئوف وبردبار میبینمش .

مریم پاکباز،در سال 59 ،در حالی که 16 ساله بود ،در منطقه نازی آباد دستگیر شد درونی بزرگ،خلاق، سر سبز و روحی لطیف و خوشبو چون گل مریم داشت؛در قزلحصار با او آشنا شدم.در شکنجهگاه تابوت (دستگاه) 9ماه مقاومت کرده بود این زنان در اعدام های دسته جمعی سال 67،از 3بند یک ،دو ،سه به چوبه های دار آویخته شدند به تفتیش عقاید جمهوری اسلامی دربیدادگاهها نه گفتند و به چوبه های دار و اعدام سپرده شده و نامی همیشگی بر یادها گذاشتند...بیاد آریم آنان را

 

مقاومت زنان در دهه 60 در تاریخی مبارزاتی ایران و جهان دارای جایگاه بسیار ارزشمند و گران است،دهه ائی که ابعاد سرکوب و اخنتاق در تمامی عرصه های اجتماعی بصورت سیستماتیک به اجرا در آمد و تاریخ مبارزاتی ایران وجهان باید از مقاومت انقلابیون،مبارزین و مخالفین در دهه 60 درسهای بسیاری بیاموزد.

 

مینا زرین

http://mina-zarin.blogspot.de/