هیستری ِ شوروی ستیزی

در کتاب"امکان فروپاشی سرمایه داری و دلایل شکست سوسیالیسم اردوگاهی"

محمد قراگوزلو

C:\Users\KARL\Desktop\563106_510725798984020_1460805678_n (1).jpgQhq.mm22@gmail.com

در آمد یک.(فلش بک)

چهار سال پیش بود انگار؛ که در ابتدای مقاله یی نوشتم:

نگارنده متعلق به نسلی از جوانان نیمه ی نخست دهه ی پنجاه است که در ادبیات سیاسی شان بسآمد واژههایی همچون "بورژوازی کمپرادور"؛ "بورژوازی ملی، مترقی"؛ "سگ زنجیره یی امپریالیسم" (محمدرضا پهلوی)؛ "امپریالیسم جهانی به سرکرده گی آمریکا"؛ "سوسیال امپریالیسم"؛ "سه جهان"؛ کوبا، ویتنام و چین و... به نحو بارزی برجسته می نمود. اینک کم یا بیش سه دهه و چند سال پس از آن دوران نه فقط اعتبار سیاسی اقتصادی و فرهنگی بسیاری از مفاهیم پیش گفته فرو ریخته است بل که سخن گفتن با همان ادبیات - دستکم با نسل حاضر - نامانوس به نظر میرسد. اتحادجماهیرشوروی (= کمونیسم بورژواییِ) که کم و بیش از اواسط دههی سی (1930 به بعد) به ناحق واژهی مصادره شدهی سوسیالیسم را یدک میکشید، بدون تعرض خارجی و بیهیچ انقلاب داخلی دچار فروپاشی شده است و بخش عمده یی از کشورهای تحت سلطهی خود در پیمان ورشو را به دامان رقیب انداخته است. اشتراک گرایی بوروکراتیک یا اقتصاد دولتی تمامیتخواه - به تعبیر هیلفردینگ به بسته ترین نوع اقتصاد الیگارشیک سرمایه داری دولتی در روسیه و خواهرخواندههای سابقش عروج کرده است. سرمایه داری خشن دولتی در چین توانسته است از طریق خلع ید از کمونهای روستایی دوران مائو، چوئنلای، لین پیائو، چند دوره ی انباشت سرمایه را پشت سربگذارد و به پشتوانه ی کثیف ترین نوع کارمزدی (wage labour) و کاربرده گی (slave labour) و استثمار چهارصد میلیون ارتش ذخیرهی کار؛ رشد اقتصادی 6 تا 8 درصدی خود را تضمینی برای ادامهی رقابت در بازار جهانی سرمایه قرار دهد. یوگسلاوی تیتو درهم شکسته است، آلبانی انورخوجه گسسته است و ویتنام هوشیمینه؛ کاسهی گدایی به دست بر در بانک جهانی و صندوق بینالمللی بست نشسته است. از سوی دیگر عربدهکشیهای مستانه ی نئولیبرالبستی نیز که فروپاشی دیوار برلین و عروج ریگانیسم ـ تاچریسم را به مثابه ی پیروزی نهایی بازار آزاد و "پایان تاریخ" (the end of history) جا انداخته بود؛ در جریان بحران (crisis) و رکود بزرگ (Great depression) حاکم بر جهان یک سره پوچ از آب درآمده است.

نگفته پیداست که دوران جدید، تحلیلها و تئوریهای منطبق با منطق تحولات جدید جهانی، منطقهیی و داخلی میطلبد. به قول انگلس سوسیالیسم از زمانی که علم شد میباید با آن علمی چالش کرد و کیست که درهای مباحث علمی را ببندد و مورد ریشخند قرار نگیرد؟معلوم است که در اینجا به هیچ وجه سخن از بسط خلاق تئوری و درافزوده و تجدیدنظرطلبی (revisionism) مطرح نیست.

در آمد دو.(نوستالژی های فراموش ناشدنی)

16 یا هفده ساله بودم در سال 1355.نوجوانی بی خبر از همه جا که به میانه ی میدان سیاست پرتاب شده بودم.درست به تعبیر رفیق مان احمد شاملو مانند تربچه یی که قاتی میوه ها شده باشد.میوه البته نادر بود آن هنگام.در دوستاق خانه ی اعلیحضرت بودند میوه ها. یا در حین فرار از زندان در قفای تپه های اوین تیرباران شده بودند. چنان که لورکا در اسپانیای فرانکو زده. و یا در آخرین نبرد به خاک و خون افتاده بودند. در فرودگاه مهرآباد جنوبی. چنان که رفیق کبیر حمید اشرف. به چرا مرگ خود آگاهان بودند.و یا اسیر بودند، در بهترین حالت.دوران اسارت من اما زیاد طول نکشید.همین که فهمیدن کاره یی نیستیم و بی خودی به تور افتاده ایم ول مان کردند.با کمی اشتلم و زهر چشم گیری. که بی اثر بود دیگر.هشت نه ماه قبل از انقلاب بهمن محفلی داشتیم. دیدنی. و کمی شنیدنی هم. چنان که شرحش را در داستان روا یی "پرستو در باد" نوشته ام. تنها وجه مشترک مان ترم سوسیال امپریالیسم بود. نه البته در حد مباحث منسجم تئوریک یا متکی به آثار لنین یا حتا مائو. از روی یک جزوه ی ده دوازده صفحه یی. انشایی بود برای خودش. تمام آرزوی ما که هرگز محقق نشد- دست رسی به یکی از سمپات های دور و نزدیک مجاهدین م. ل بود. تقی شهرام و جواد قائدی را که در خواب هم نمی شد دید. به هر دری می زدیم که جزوه یی گیر بیاریم واسه ی خوندن.منابع مطالعاتی ما راه به جایی نمی برد.استبداد اعلیحضرت همایونی به نام مارکسیسم هم حساسیت داشت تا چه رسد به انتشار آثار چپ.مانند حالا نبود آن دوران که ظرف سه سوت صد تا کتاب مارکسیستی بیابی جلوی دانشگاه تهران.تهران پیش کش. حتا در کتابفروشی کوچک شهر سقز مجموعه آثار لنین بیابی و کتاب های چپ. آن هم از آلن بادیو. گیرم که بی خریدار خمیازه می کشند آن آثار. که اگر در سال 1358 یافت می شدند به تمامی بلعیده می شدند از سوی جوانانی که آرمان سوسیالیسم داشتند و به مخیله شان هم راه نمی یافت که جوانک هایی خیابان شهرشان را قبضه خواهند کرد که تمام سودای شان سربالایی کردن دماغ وتزریق ژل به گونه و لب و باسن و اپیلاسیون خواهد بود. چه آمده بر سر دیار محمد حسین کریمی....خوشا آرمان گرایی....

آزادی چاپ و نشر آثار مارکسیستی را نباید به حساب دموکراتیزاسیون حاکمیت نهاد و نسبت به توازن قوای جدیدی که در سپهر اجتماعی ایران شکل بسته است، بی تفاوت ماند.به قول هادی خرسندی اگر در زمان آقای شاه کاپیتال ایرج اسکندری را از تو می گرفتند و از محتوای آن سر در نمی آوردن دست کم این بود که به سبب حمل وزنه ی سنگین و آلت قتاله ده سالی حبس روی شاخش بود.اما در همان دوران دکتر علی شریعتی و... در حسینیه ی ارشاد سخن رانی ها داشتند که مپرس!

باری تا مقطع انقلاب بهمن 57 نیز چیز دندان گیری دست مان را نگرفت. در مورد مساله شوروی.تنها کتاب معتبری که داشتیم همان مکاتبات مشهور بتلهایم- سوئیزی بود. لت و پار شده بود از بس از دست هم کشیده بودیم!همین و یکی دو جزوه ی سطحی در مورد مصوبات کنگره ی 20 و 21 و استالین زدایی و راه رشد غیر سرمایه داری. که راه به کوره دهی نمی برد نیز.

و بازهم باری در جای گاه یک نویسنده و پژوهشگر حرفه یی در حوزه ی علوم سیاسی- که تلفیق روش تحقیق توصیفی و آنالیزی و تجویزی را می دانم- بر آنم که در میان چپ ایران این میدان با کلید مباحث مطروحه در مجله ی "به سوی سوسیالیسم ، بولتن شوروی" گشوده شد. آثار و مقالاتی بسیار ارزشمند که اگر چه هرگز در سطح وسیع منتشر نشد و اگر چه در فضای بسته ی مطالعاتی نوشته و چاپ شد اما به اعتبار دانش مارکسیستی نویسنده گانش هنوز از اعتبار ویژه یی در میان منتقدان مساله ی شوروی بهره مند است.و با افق سکتی و جدلی و کمپینی حاکم بر چپ امروز ایران و دوری هر چه بیشتر از مباحث تئوریک امکان تولید چنان آثاری سخت دور به نظر می رسد. و از قضای روزگار کار زیادی برای سترونی این چپ نمی شود کرد از قرار. به نظر من آن جزوه ها می باید خوانده و نقد شوند. چنین توصیه یی از سوی کسی صورت می بندد که به گواهی آثار و مصاحبه هایش کم ترین سمپاتی به هیچ جریان سیاسی متشکل داخل و خارج ندارد و حکایت اش وصف حال همان نی زن نیمای یوشی است:

وبه ره نی زن که دایم می زند نی،

درین دنیای ابراندود

راه خود را دارد اندر پیش

بر مبنای مباحث پیش گفته و با توجه به مساله ی کلیدی شوروی در میان صف بندی های چپ از یک سو و مسوولیت و علاقه ی نظری نگارنده به ارزیابی حوادث بعد از انقلاب اکتبر از سوی دیگر سلسله یادداشت های پراکنده یی که طی ده بیست سال گذشته این جا و آن جا نوشته بودم، به تدریج جمع آوری، بازنویسی و تدوین شد. به اضافه ی مطالبی که تازه منتشر شده و از طرق مختلف در اختیارم قرار گرفته بود.

ضرورت راهبردی طرح موضوع

به نظر ما شکست سوسیالیسم اردوگاهی حامل چند پیام و چند ده پروپاگاندای پیچیده علیه چپ بود. لیبرال دموکرات ها از این واقعه ی به یک مفهوم تلخ نهایت استفاده را بردند تا ارجوزه بخوانند" سوسیالیسم، سوسیالیسم که می گفتین این بود؟!" چپ فرصت طلب ایران ناگهان به خود آمد و با این استدلال، لیبرال و دموکراسی خواه و جمهوری پناه شد که"ما خودمون اون جا بودیم و دیدیم..." تا هر انسان آزادی خواه و برابری طلبی کلمه ی سوسیالیسم بر زبانش جاری می شد آماج هو و طعنه قرار می گرفت که"شوروی تون هم که سقوط کرد‍!" حضرت کارل پوپر(این مرجع تقلید مقدس لیبرالیسم وطنی) با قیاس ناجوانمردانه ی استالین و هیتلر اظهار فضل فرمودند که" هر که خواسته درین جهان بهشت بیافریند، جهنمی ساخته است!" همه ی دست آوردهای اقتصادی و سیاسی بلشویک ها نادیده گرفته شد و با استناد به چند دادگاه و سلاخی کولاک ها- که نمونه هایش در جهان سرمایه فراوان است- استالین به مظهر تمام عیار شرارت در تمام پهنه ی هستی تبدیل شد. روشنفکران مزدور از بنیادهای نوبل و فورد و راکفلر و هریتاژ و موقوفات ملی برای دموکراسی و فریدمن و واتسلاو هاول و غیره جوایز شوروی ستیزی گرفتند. تمام این بنیادها زیر نظر امپریالیسم آمریکا و به طور کلی سرمایه داری غرب اداره می شوند.از سولژنیتسین ها و مجمع الجزایر کولاک ها بت های"آزادی خواهی" ساخته شد. در نفی خشونت طبقاتی کارگران و زحمت کشان رساله ها نوشته شد. کسانی که علیه خشونت منبرها رفته بودند (و هنوز هم می روند) هرگز خشونت کثیف اعدام چائوشسکو و جنگ در افغانستان و عراق و لیبی را محکوم نکردند. نزد این جماعت دیوانه وارترین نوع خشونت در قالب "دخالت بشر دوستانه" جا و جار زده شد. چنین وانمود می شد که کمونیست ها دلباخته ی خشونت هستند و به نفس و ماهیت خشونت وابسته گی سایکوتیک دارند. مرزهای دیکتاتوری پرولتاریا و استبداد سیاسی حزبی مخدوش شد و هر که ضدشوروی نبود هو شد!

در کشورهای اروپایی نیز سیا دوجین دوجین از روشن‌فکران ضد کمونیست و ضد جنبش های برابری طلبی را تحت عنوان چپ دموکرات لانسه و محبوب می‌ساخت. این روشنفکران شامل چپ های بریده ی سابق مثل ایگناسیوسیلونه(مکتب دیکتاتورها)، استفن اسپنسر، آرتورکوستلر(ظلمت در نیمروز)، ریمون آرون ، جورج اورول(قلعه ی حیوانات) و آندره ژید بودند.آثار هانا آرنت در نقد"توتالیتاریسم" و نفی "خشونت" که کنایتی مستقیم به سوسیالیسم اردوگاهی است؛ در ایران و جهان سرمایه زده تبلیغ و ترویج شد و دانشجویان زیادی را به دنبال خود کشید. از درون همین آثار بود که مجله هایی مانند "شهروند امروز" بیرون آمد. بنیادهای چپ ستیزی که تنها رسالت شان جای گزینی شیوه ی گذار مدنی و مسالمت آمیز برای کسب قدرت و نفی انقلاب سوسیالیستی بود؛ در همین دوران شکل گرفت. ماکس وبر و رفتارهای عقلانی به عنوان آلترناتیو مارکس و مبارزه ی طبقاتی مطرح شد. مهملاتی هم چون موج سوم تافلر به میان آمد که به وضوح سوسیالیسم را ایده ئولوژیک نشان می داد و خود را در طیف سبز جامعه می نشاند و تمدن دانایی را به جای سوسیالیسم جار می زد."پسا"ها شکل گرفت که مگو و مپرس!

(در افزوده: هیستری شوروی ستیزی با توجه به عروج مجدد چپ در عرصه ی سیاسی ایران و جهان ، به تازه گی چنان بالا گرفته است که شب هشتم مه تله ویزیون صهینونیستی امپریالیستیِ همان "آکادمی موسیقی" که مبلغ آرکاییسم گندیده ی بازگشت به زمان اعلیحضرت است در ادامه ی برنامه های ضد کمونیستی خود این بار به سراغ لهستان رفت و مستندی تحت عنوان" چشم انداز آزادی" پخش کرد. درین مستند سخیف که تمام تلاش اش بر مبنای شیطانی جلوه دادن کمونیسم روسی شکل بسته بود جناب لخ والسا و حضرت پاپ اعظم ژان پل دوم در نقش منجیان طبقه ی کارگر گرسنه و مفلوک و "کمونیسم زده" و " بیزار از سوسیالیسم" ظاهر شدند و یک بار دیگر مدل سندیکای همبسته گی و پیروزی بر "استبداد" به شیوه ی دخالت"بشردوستانه" تبلیغ شد.برنامه ویژه ی ایران ساخته شده بود و مخاطبش نیز کارگران ما بودند.باز هم محافلی که با مراکز امپریالیستی"پیام" رد و بدل می کنند بفرمایند که خطر امپریالیسم و لهستانیزه شدن یک آلترناتیو نیست.لینک :

https://www.manoto1.com/videos/dictatorship/vid2036

در صفحه ی مورد نظر این اظهار فضل عالمانه به ثبت رسیده که تراوشی مسموم از ذهن سرمایه سالار کارگردان است:"مستند جدید برنامۀ "چشم انداز" با عنوان "تجربۀ آزادی" روایت تلاش میلیون ها نفر از مردم لهستان برای رهانیدن خود از بند استبداد و دیکتاتوری کمونیستی در دهۀ ۱۹۸۰ میلادی است. "تجربۀ آزادی" نگاهی دوباره به چگونگی شکلگیری جنبش همبستگی است که زمینه ساز رهایی صدها میلیون نفر از مردمان اروپایی شرقی از خودکامگی های گذشته شد. "تجربه آزادی" درس آموزی از تجربۀ رهایی است که در بنادر گدانسک لهستان زاده شد"

راستی شما شیفته گان و "امید" داران به امپریالیسم و نهادهای وابسته یی همچون سولیداریتی سنتر که فکر نمی کنید کارگردان یک سر "مجادله ی ارتجاعی" با شما خواب نما شده باشد! حالا از بی ربطی شورای ملی آقای پهلوی که بگذریم، واقعیت این است که جهانی شدن های نئولیبرالی از یک سو ضرورت استراتژی اتحاد جهانی طبقه ی کارگر را به امری حیاتی تبدیل کرده و از سوی دیگر با گسترش مرزهای سرمایه ی مالی و ادغام کشورهای فرعی سرمایه داری خطرات بیش تری را به معاش روزمره ی کارگران وارد آورده است. آخرین نمونه ی این ادغام ها را می توان در بنگلادش و کشته شدن بیش از هفتصد کارگر نساجی مشاهده کرد.علیه این جنایت باید فراخوان داد.)
باری در اردوگاه شرق نیز اوضاع به سود کارگران و زحمت کشان نبود. رکود اقتصادی شوروی- که از زمان برژنف اوج گرفته بود- به یک فروپاشی از درون انجامید. از میان آوار این فروپاشی یک جریان اولترا راست به سردمداری یلتسین و بعدها حزب متحد روسیه ی پوتین- مدودف بیرون زد. شکل بندی یک الیگارشی تمام عیار مرکب از سندیکای جنایت کاران و قماربازان و دلالان و رانت خواران حرفه یی و فاسدی که از کنار بالا کشیدن درآمدهای نجومی نفت و گاز تریلیاردر شده بودند و با پول تو جیبی شان باشگاه چلسی و منچستر سیتی را می خریدند(مانند همین هدایتی خودمان) ؛ افرادی مرموز که برای یک قرار ملاقات پنج دقیقه یی با پوتین و اتخاذ فلان امتیاز ده میلیون دلار می گرفتند( و هنوز هم می گیرند مانند بابک زنجانی ها و زنوزی های خودمان) و غیره.... از درون آن همه عظمت انسانی به راستی باور نکردنی بود.با وجود تمام نقدهایی که ما به شوروی داشته و داریم اما یکی از تلخ ترین لحظات زنده گی صاحب این قلم زمانی بود که بوریس یلتسین در برابر چشمان شگفت زده ی گورباچوف انحلال حزب کمونیست شوروی را اعلام کرد. " تلخ همچون قرابه یی زهر....."

طبقه ی کارگر شوروی که از اواسط دهه ی سی (میلادی) به تدریج از متن قدرت شوراها کنار گذاشته شده و جایش را به متخصصان (الیت) حزبی سپرده بود؛ تنها مشاهده گر حوادث سیاهی بود که حتا کودتای استالینی- برژنفی گروه گنادی یانایف نتوانسته بود؛ در مقابل آن بایستد.کارشناسان سیا و خبرنگار ارشد سی ان ان با گستاخی تمام می گفتند حتا اگر در انتخابات زوگانوف پیروز شود؛ از نظر آنان بوریس یلتسین رئیس جمهوری روسیه است. این همه دموکراسی خواهی امپریالیستی به راستی نوبر بود!

نظریه پردازانی که لیبرال دموکراسی و بورژوازی را ته خط تاریخ می خواندند این واقعیت علمی را انکار می کردند که سرمایه داری فقط یک شیوه ی تولید اجتماعی گذران و تاریخی است که مالکیت ابزار تولید و معاش را خصوصی کرده و به انحصار اقلیتی مطلق در آورده است. این شیوه ی تولید همان استثمار سیستماتیک نیروی کار توسط سرمایه است و به این مفهوم سرمایه داری رژیم تاریخی جهان کار اضافی بدون دستمزد است و دیر یا زود در جریان انقلاب های کارگری جای خود را به سوسیالیسم خواهد داد و یا بشریت را به نابودی خواهد کشید.

مساله ی شوروی

ما به مناسبت بیستمین سال فروپاشی دیوار برلین طی یادداشتی به همین عنوان نکاتی در خصوص مزایا و خسارات آن واقعه مطرح کردیم که کم یا بیش در مورد مساله ی شوروی نیز صادق است. بنگرید به: http://www.ofros.com/maghale/gharegozolo_bistsal.htm

اگر بتوان مزیتی برای فروپاشی شوروی بر شمرد نخستین امتیاز آن برای سوسیالیست های چپ و کارگری(خطاب به نظریه پردازان بورژوازی) این است که" بابا جان! گرد و خاک نکنید.آن چه در شوروی به تدریج شکل بست؛ اساسا سوسیالیسم طبقه ی کارگر نبود و بر خلاف شلتاق های تبلیغاتی دانشگاه ها و آکادمیسین های بورژوازی؛نخستین منتقدان آن نظام اجتماعی خود کمونیست ها بودند و اصلا راست وفادار به بازار مقدس آزاد اجازه و صلاحیت ورود به مساله ی شوروی را ندارد."

با وجود دو جنگ جهانگیر در قرن بیستم و کلی اتفاق ریز و درشت دیگر، بزرگ ترین واقعه ی تاریخی آن قرن بی شک پیروزی انقلاب اکتبر و کسب قدرت سیاسی توسط بلشویک ها بود. بعد از دوره ی کوتاه مدت حاکمیت کارگران در کمون پاریس، کارگران کمونیست توانسته بودند در سپیده دم تاریخ به رهبری حزب لنینی عقب مانده ترین حلقه ی زنجیر سرمایه داری را درهم بشکنند و طرحی نو دراندازند.در کشوری که هنوز بورژوازی به اندازه ی کافی رشد نکرده بود؛ در کوتاه ترین زمان ممکن، پیشرفت صنعتی و رفاه عمومی به سطح رقابت با کشورهایی ارتقا یافت که روند صنعتی شدن را سیصد ساله در نوردیده بودند.با وجود انواع و اقسام توطئه های امپریالیستی درجه ی رفاه و تامین نیازهای مردم کارگر و زحمتکش به درجه یی شگفت ناک بالا رفت.برکت انقلاب حتا به کشورهای غیر انقلابی نیز رسید. سوسیال دموکراسی در اروپای غربی به دلیل وحشت از دست آوردهای انقلاب اکتبر، در برابر جنبش کارگری عقب نشست.دولت های رفاه، نه به سبب دل سوزی یا مامانی بودن و ولخرجی بورژوازی، بل که به دلیل جلوگیری از نفوذ کمونیسم و شوروی شکل گرفتند و دست به رفرم هایی به سود طبقه ی کارگر زدند. چندان بی هوده نیست که در حال حاضر همان دولت های رفاه در غیاب همان سوسیالیسم واقعا موجود مشغول تعرض به معاش طبقه ی کارگر و پس گرفتن همان دست آوردها هستند.انقلاب اکتبر درنده گی فاشیسم را له کرد.....اما هیچ کدام ازین امتیازات انسانی و ارزشمند نمی توانست معادل سوسیالیسم طبقه ی کارگر تلقی شود و سرانجام پرچم شوروی به ده ها دلیل فروافتاد تا در آینده پرچم دیگری و این بار بلندتر و جهانی تر عروج کند.

از دغدغه ی خود در مورد شوروی سخن گفتیم و از یادداشت های پراکنده.توفیق اجباری بی کاری در چند سال گذشته مجالی داد تا بخشی از آن یادداشت ها مدون شود.ما؛ در کتاب "بحران"زمینه های نقد اقتصاد سیاسی سرمایه داری نئولیبرال را اجمالا بررسیده بودیم و وقت آن رسیده بود که با مرور و تاملی دقیق تر در تئوری علمی و راهبردی ارزش مارکس و تجزیه و تحلیل روند انباشت و ارزیابی گرایش نزولی نرخ سود و اضافه تولید؛ به بحران سرمایه داری بازار آزاد از 1929 تا بحران سوسیال دموکراسی(1979) و سپس تحلیل و تبیین سرمایه داری دولتی(بازار+برنامه) وارد شویم.چند سطری که در پی خواهد آمد درآمدی ست بر بخش دوم همین کتاب که به"دلایل شکست سوسیالیسم اردوگاهی"پرداخته است.

در کل تاریخ جنبش چپ، بیگمان انقلاب اکتبر 1917 و ایجاد کشور اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی واقعهیی بیمانند است. حوادث پیش (1905) و پس از انقلاب تا فروپاشی دیوار برلین (9/ نوامبر 1989) و تلاشی نهائی کشور شوروی و غلتش اعضای پیمان ورشو به دامن سرمایهداری غرب مهمترین فرایند ظهور و سقوط اولین و آخرین دولت نسبتاً باثبات "سوسیالیستی" را رقم زده است. پدیدهی شوروی از بدو پیروزی انقلاب اکتبر تا لحظهی حال - و بیشک تا آینده - هم‌چنان محل بحث و مناظره در میان نحلههای مختلف چپ و راست خواهد بود. به نظر میرسد آمد و شد هیچ دولتی به اندازهی دولت شوروی به این همه جدال نظری و اغتشاش تئوریک در جریانها و گرایشهای گوناگون سیاسی اقتصادی دامن نزده است. کمتر اقتصاددان یا سیاستمداری میشناسیم که طی چند دههی گذشته به نحوی وارد حوزههای گوناگون اقتصادی، سیاسی و حتا فرهنگی شده باشد، بی‌آن که به مسالهی شوروی از یک منظر ویژه نپرداخته باشد. کتابها و مقالات و مناظرات و جدلهایی که در زمینهی چیستی ماهیت طبقاتی دولت شوروی در برهه‌های مختلف (از لنین و استالین گرفته تا خروشچف و برژنف و سرانجام گورباچف) و وقایع‌اتفاقیه در آن کشور تا مقطع فروپاشی نوشته شده است، به لحاظ کمی و کیفی در نوع خود کم سابقه است. تغییر آرایش جهان و ایجاد بلوک‌بندیهای جدید اقتصادی سیاسی که به تبع مواضع دولت شوروی طی صد سال گذشته شکل بسته نیز شگفتانگیز است. تاثیر دولتهای مختلف شوروی بر کم و بیش همهی مسائل جهان - چه در جریان جنگ جهانی دوم و شکست فاشیسم و چه در جریان جنگ سرد - با کمتر دولتی قابل قیاس است. از سوی دیگر هیچ پدیدهیی مثل شوروی نتوانسته است این همه نزاع و صفبندی نظری در جنبش چپ سوسیالیستی ایجاد کند. هیچ مسالهیی مانند شوروی به یک موضوع خصمانه در متن تحولات چپ تبدیل نشده است. هیچ مقولهیی مانند شوروی به این همه زد و خورد و تصفیه حساب خونین در یک مکتب سیاسی با مشی ظاهراً واحد (سوسیالیسم) دامن نزده است. در سطح مجادلهی دولتها، جنگ سرد میان اردوگاه شوروی و سرمایهداری غرب برای نخستین بار کل عرصههای اجتماعی را دو قطبی کرده است. مضاف به این که اختلافات نظری میان شوروی و چین و یوگوسلاوی و آلبانی خود به قطب‌بندی‌های جدیدی در یک برداشت چندگانه از تئوری واحدی دامن زده است. در سطح داخلی هیچ انقلابی را سراغ نداریم که از بدو پیروزی تا شکست نهائی به این همه برداشت و تفسیر و تاویل مختلف از یک روش و تفکر سیاسی اقتصادی مشخص (سوسیالیسم) مجال رشد داده باشد. حتا در قیاس با انقلاب آمریکا یا فرانسه به جرات میتوان گفت که فراز و فرودهای داخلی و خارجی شوروی از اساس با تمام انقلابهای پیش گفته متفاوت بوده است. از منظر دیگر هیچ انقلابی را سراغ نداریم که در کوتاهترین زمان ممکن پس از پیروزی (از 1917 تا اواسط دههی1940) یک کشور به تمامی عقب‌مانده از هر حیث را به یکی از دو قطب اصلی قدرت جهانی تبدیل کرده باشد. هیچ انقلابی را نمیشناسیم که در مدتی کوتاه مترقی‌ترین دستآوردهای فرهنگی را - به ویژه در عرصهی ادبیات، شعر، موسیقی و... - به ارمغان آورده باشد. در طول تاریخ تمدن هیچ انقلابی به عظمت انقلاب اکتبر با کمترین تلفات ممکن انسانی - حداکثر بیست نفر - به پیروزی نرسیده است. کما این که هیچ انقلابی را ندیدهایم که تا این حد مدینهی فاضلهی روشنفکران مترقی جهان شده باشد و در عین حال از سوی جمع دیگری از روشن‌فکران - اعم از چپ یا راست - محل بغض و کینه و نفرت واقع شده باشد. به لحاظ اقتصادی و سیاسی و فرهنگی هیچ انقلابی به اندازهی انقلاب اکتبر از مسیر اصلی خود خارج نشده است. از دولت کارگری و سوسیالیسم بلشویکی تا شکلبندی بوروکراسی حزبی و عروج ناسیونالیسم روسی و هدف‌گزاریهای صنعتی در زمان استالین و بعد از آن در پیش گرفتن راه رشد غیر سرمایهداری و تکمیل نهائی حلقههای سرمایه‌داری دولتی (بعد از کنگرهی 20 و 21 و عروج گرایش دست راستی خروشچف در سال 1960) یک دوران بسیار پیچیده و پر حادثه بر انقلاب اکتبر رفته است و از این برهه تا ظهور جریان ارتجاعی و ضد انقلابی گورباچف و برنامه‌ی اصلاحات موسوم به گلاسنوست و پرسترویکا و اعتلای قدرت مافیایی پس‌مانده‌ترین خط سیاسی ممکنِ پرو غربی (یلتسین) مسالهی شوروی همواره محل مباحث داغ نظری و برخوردهای تند سیاسی بوده است. به یک مفهوم افراد و تشکل‌های چپ همواره نسبت به موضع خود در برخورد با شوروی تعریف و معرفی شده‌اند. واضح است که بررسی انتقادی پدیدهیی تا این حد پر پیچ و خم از حوصلهی این مجال بیرون است و ما به تبع هدف اصلی این کتاب خواهیم کوشید بدون تدقیق تئوریپردازیهای منتقدانهیی که از تروتسکی و تونی کلیف و ارنست مندل تا بتلهایم و سوئیزی - و تا این اواخر چپ نو - به تحلیل عوامل اصلی انحراف انقلاب اکتبر پرداختهاند، صرفاً صورت سادهیی از مسالهی شوروی ارائه کنیم. از آن جا که در چارچوب چنین بحثی و در روش‌مندی نظری تبیینی و ادبیاتی که نویسنده از آن برخاسته است، موضوع پر مناقشهی سرمایهداری دولتی - فراتر از واژهگان یا عبارتی کلیدی - جایگاه ویژهیی در ارزیابی شکست شوروی دارد، تبعاً بحث خود را از همین جا آغاز میکنیم و نقطهی رجوع خود را بر دستگاه تئوریک بزرگانی قرار میدهیم که خود از بنیانگذاران اصلی اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی بودهاند.

بعد از تحریر

الف. از شما چه پنهان سلطه ی سیاه نئولیبرالیسم و گندی که بربریت سرمایه داری به جهان ما زده؛ چنان متعفن است که گاه دل ام برای همان اردوگاه و همان سوسیالیسم واقعا موجود تنگ می شود. درست مانند مردم زحمت کش روسیه و چک و لهستان و رمانی و بلغارستان و...آذربایجان و مشابه! آن"سوسیالیسم" با تمام کاستی هایش میلیون ها برابر به سرمایه داری و بازار آزاد و نئولیبرالیسم شرافت داشت.

ب. دوستان و عزیزانی از مخلص در خصوص ادامه ی سلسله مقالات "سازمان یابی کارگری" پرسیده اند.شرمنده ام. این مقالات نیمه تمام مانده است. می دانم و اگر فرصتی دست دهد به طور قطع ادامه خواهد یافت.

پ. چاپ کتاب در ایران سانسور زده همیشه کاری شاق و حاق بوده است. و حالا که بهای کاغذ و مقوا و سایر ملزومات چاپ سر به فلک کشیده و صنعت نشر مانند سایر صنایع به خاکستر ورشکسته گی نشسته، کتاب به کیمیایی دیریاب مانسته است. کتاب "امکان فروپاشی سرمایه داری و دلایل شکست سوسیالیسم اردوگاهی" با تلاش دوست عزیزم علی رضا رئیس دانا(مدیر موسسه ی انتشاراتی نگاه) و اهتمام تمام دوست نازنین دیگرم اصغر مهدی زاده گان و همه ی کارکنان این موسسه ی فرهنگی منتشر شده است.کتاب به همه ی انسان هایی پیش کش شده که هیچ چیز پیش کش شان نشده است. در نتیجه تشکر و تقدیری نیز در کار نیست.

تهران. 20 اردی بهشت.1392

محمد قراگوزلو