نگاهی به فراز و فرود آمریکا به عنوان

یک قدرت هژمونیک

درآمد

-        خیلی از فعالین و مفسرین چپ بویژه مارکسیست ها در ارتباط با پدیده امپریالیسم بر روی دو نکته اساسی متفق القولند. نکته اول اینکه از اوایل شکل گیری و رشد سرمایه داری بویژه بعد از آغاز قرن شانزدهم میلادی ، تمایل به جهانی گرائی و جهان گشائی ( گلوبالیزاسیون ) در منطق حرکت سرمایه نهفته بوده و بخش لایتجزای اقتصاد جهانی سرمایه را تشکیل میداده است . این تمایل و خواست که بخشی از " اقتضای طبیعت " سرمایه داری از اول بوده همیشه تا زمانی که سرمایه داری عمر دارد ، به قوت خود باقی خواهد ماند .

-        دوم اینکه در اوضاع حاکم کنونی ما شاهد شکلی از امپریالیسم هستیم که نه تنها از نظر تجاوز و تهاجم و تاراج بیش از هر زمانی در گذشته هارتر عمل می کند بلکه باز بر خلاف گذشته ها حامیان آنها امپریالیستی بودن نظام را کتمان نمی کنند . به عبارت روشن تر ، برخلاف صد و سی سال گذشته تاریخ امپریالیسم برای اولین بار ما از زبان دولتمردان و حامیان نظام جهانی سرمایه واژه هائی چون " امپریال " ، قدرقدرت بلامنازع و امپریالیسم را می شنویم . چرا صاحبان ثروت و قدرت نظام در این برهه از تاریخ از این واژه ها استفاده کرده و حتی آنرا به رخ مردم می کشند ؟ جواب این نگارنده به این سئوال ( مثل جواب خیلی از منتقدین نظام جهانی سرمایه ) این است که راس نظام ( آمریکا ) بالاخره به مرحله فرتوتی و بی ربطی خود رسیده و شدیدا ضعیف گشته است .

-        برای آشنائی بیشتر با چند و چون این چروک خوردگی ، انقباض و ضعف این نظام هیولائی که به نظر من یک موهبت بالقوه برای چالشگران رادیکال ضد نظام است , بگذارید در این نوشتار به اختصار به سیر صعودی و فراز آمریکا به قله هژمونیکی راس نظام در سال های 1945- 1914 سپس به دوره جلوس آن بر اریکه قدرقدرتی در سال های 1970 1945 و متعاقباَ به فرود و ریزش آن از قله هژمونیکی در سال های 2013 1970 بپردازیم .

روند فراز به قله هژمونیکی جهان

-        پیشینه آغاز روند فراز آمریکا به قله برتری در سلطه گری جهانی به 130 سال گذشته ( دوره آغاز بحران نظام سرمایه داری در 1873 و ورود سرمایه داری به مرحله انحصاری ) در ربع آغاز قرن نوزدهم می رسد . در آن دوره که بریتانیای کبیر با روند ریزش و افول هژمونیکی خود به عنوان تنها قدرقدرت سلطه گر در جهان روبرو گشته بود عملا دو کشور نیرومند و نوظهور امپریالیستی در صحنه جهانی ( آلمان و ممالک متحده آمریکا ) برای کسب جانشینی موقعیت هژمونیکی جهانی بریتانیا به رقابت های شدیدی در عرصه های صنعتی و تجاری روی آوردند که ابعاد تولیدی و وسعت تکنولوژیکی آنها در تاریخ سرمایه داری بی نظیر و حتی محیرالعقول بودند . از سال 1873 ( آغاز اولین بحران سرمایه داری رقابتی-لیبرال ) تا سال 1914 ( آغاز جنگ جهانی اول ) آمریکا و آلمان به تولید کنندگان اصلی و عمده در بخش های مهم تولیدی آمریکا در تولید فولاد و بعدها اتومبیل و آلمان در تولید صنایع شیمیائی تبدیل گشتند .

-        البته این رقابت ها و تبانی ها همانطوریکه لنین نیز تشخیص داده و پیش بینی کرده بود ، بالاخره برسر تقسیم " آخرین قطعه و تکه گوشت " به جنگ های جهانی نیز کشیده شد که محیرالعقول تر و تکاندهنده تر از موفقیت آن کشورها در عرصه های تولیدی و گسترش صنایع در تاریخ بشر بودند .

-        کتاب ها و اسناد تاریخی به ما می آموزد که جنگ جهانی اول در سال 1914 شروع گشته و در سال 1918 به پایان رسید و جنگ جهانی دوم در سال 1939 آغاز گشته و در سال 1945 به پایان رسید . ولی در یک چشم انداز تاریخی و با عطف به گذشته منطقی تر است بگوئیم که دوره های این دو جنگ و دوره مابین آنها ( از 1918 تا 1939 ) مجموعاَ یک دوره طولانی و واحد سی ساله را در بر می گیرند که در آن آمریکا و آلمان به هر وسیله ای متوسل گشتند که با مهار و تحدید رقیب خود بتوانند به جای بریتانیا بر اریکه هژمونیکی جهانی نظام تکیه بزنند .

-        رقابت بین آمریکا و آلمان بر سر جانشینی با یک چرخش کلیدی در سال 1933 وقتی که نازیها قدرت را در آلمان تسخیر کردند ، دستخوش تحویل و تحول قرار گرفت . در نیمه دوم دهه 1930 آلمان هیتلری هدف و تلاش خود برای کسب مقام هژمونیکی در چهارچوب درون نظام جهانی موجود را به نفع شعار نابودی نظام موجود و استقرار نظام نوین "رایش سوم " ( امپراطوری جهانی هزار ساله ) به سرکردگی " نژاد برتر آریائی ژرمن " ترک کرده و لاجرم شرایط را به اشتعال جنگ جهانی دوم آماده ساخت .

-        جنگ جهانی دوم با تخریب و ویرانی ساختارهای روبنائی جوامع تقریبا کلیه کشورهای یورو آسیا ( از کشورهای آتلانتیک و.. تا کشورهای اقیانوس آرام ) را از نظر اقتصادی ، تجاری و سیاسی نابود و یا شدیدا ضعیف ساخت . تنها قدرت صنعتی بزرگی که از این مهلکه جان سالم بدر برده و حتی بر قدرت اقتصادی خود افزود آمریکا بود .

-        آمریکا بلافاصله بعد از پایان جنگ جهانی دوم که به قله هژمونیکی نظام عروج کرده بود برنامه ریخت که با استفاده از موقعیت هژمونیکی بی همتای خود " دکترین مونرو " ( تبدیل آمریکای لاتین به "حیاط خلوت آمریکا " ) را جهانی ساخته و بدین وسیله مناطق مهم ژئوپولیتیکی جهان را به " حیاط های خلوت " خود تبدیل سازد . اما ساختمان پروژه جهانی به خاطر شکلگیری و رشد چهار ستون مقاومت و چالشگر در دوره چهل و چهار ساله جنگ سرد ( 1991 1947 ) از سوی دولتمردان و معماران دولت های آمریکا به تعویق افتاد .

- این چهار چالش ( ستون های مقاومت ) که به درجات مختلف با ابعاد متمایز ولی عموما در همکاری و همبستگی با هم از پیشروی سیاست های هژمونی طلبانه آمریکا جلوگیری کرده و حتی در مواقعی اولیگارشی های حاکم در کاخ سفید را وادار به عقب نشینی و حتی دادن بعضی امتیازات بویژه به کشورهای پیرامونی در بند جهان سوم ساختند ، عبارت بودند از :

1 عروج اتحاد جماهیر شوروی به قله یک کشور بزرگ مقتدر که قادر گشت در دوره تشدید جنگ سرد سیاست های جهانی آمریکا را در نقاط مختلف جهان ( بحران جنگ سوئز 1965 در مصر ، بحران موشکی در کوبا ، جنگ ویتنام در هندوچین و.. ) به چالش طلبیده و دولتمردان آن کشور را به مصالحه ، صلح و دادن امتیاز وادارد .

2 عروج جنبش های رهائیبخش ملی ( ویا سوسیالیستی ) و دولت های برآمده از آنها در کشورهای سه قاره که با مبارزات ضد استعماری و ضد امپریالیستی خود ( از ایران ، اندونزی و... در سال های 1953 1948 گرفته تا الجزایر ، ویتنام ، کوبا ، شیلی و .... در سال های 1973 1958 ) توانستند راس نظام جهانی را در پیشبرد و پیاده ساختن پروژه جهانی خود ( جهانی ساختن دکترین مونرو = تبدیل مناطق استراتژیکی ژئوپولیتیکی جهان به حیاط های خلوت امپراطوری آمریکا ) ناکام سازند .

3 عروج و گسترش جنبش های عظیم کارگری در اروپای آتلانتیک و دولت های سوسیال دموکراسی برآمده از آنها که موفق گشتند با برپائی دولت های " اروپای سوسیال " و تضعیف " اروپای کاپیتال " نه تنها پروسه آمریکانیزاسیون اروپای غربی را در دهه های 50 و 60 میلادی به عقب اندازند بلکه در چرخش توازن قدرت به نفع جنبش های رهائیبخش سوسیالیستی و یا ملی در سطح جهان نقش قابل توجهی ایفا کنند .

4 پیروزی انقلاب 1949 چین و حزب و دولت برآمده از آن که از یک سو حامی بزرگ مولفین " کنفرانس باندونگ " و سپس جنبش کشورهای غیر متعهد در صحنه بین المللی گشت و از سوی دیگر به پلی محکم بین سه چالشگر دیگر ضد نظام تبدیل گشت .

-        مجموعه این چهار چالشگر ضد نظام را می توان اولین مرحله بین المللی جهانی شدن مبارزه علیه نظام جهانی سرمایه ( امپریالیسم ) تلقی کرد . همبستگی و همکاری این " چهار ستون مقاومت " علیه نظام و هژمونی آمریکا سر آغازی نو در سیر تکاملی سرمایه داری گشت . این نظام که در فاز اوجگیری مبارزات این چهار چالش ( ستون های مقاومت ) در عهد باندونگ ( 1975 1955 ) مجبور به عقب نشینی ها در کشورهای پیرامونی و اعطای امتیازات قابل توجه به طبقه کارگر در کشورهای خودی مرکز گشته بود . همزمان تعدیلی در ساختار اقتصادی خود بر اساس ایجاد شکل های نوین استثمار و تاراج و تسلط منجمله تبلیغ و ترویج " بازار آزاد " نئولیبرال ( فاز کنونی حرکت جهانی سرمایه = گلوبالیزاسیون ) به وجود آورد.

-        تهاجم نظام علیه این چهار چالش با روی کار آمدن رونالد ریگان در آمریکا و مارگریت تاچر در انگلستان تحت نام " تینا " ( آلترناتیوی وجود ندارد ) در اوایل دهه 1980 تشدید یافت . این تهاجم با تحمیل منطق حرکت سرمایه شرایط را برای آغاز ریزش و فروپاشی چهار چالشگر نظام که با هم بودند ، آماده ساخت . در تائید این نکته تاریخی که این.چهار چالشگر با هم همبستگی داشتند ( و حتی لازم و ملزوم هم نیز بودند ) کافی است اشاره کنیم که پروسه ریزش ، تضعیف و فروپاشی آنها نیز در رابطه و به موازات هم اتفاق افتاد . این پروسه که در سال های 1975 1985 شروع گشته و تشدید یافته بود ، در آخرین سال های دهه 1980 و آغاز دوره بعد از پایان جنگ سرد به پایان عمر خود رسید . آرزوی " رسیدن به آنها " از طریق پدیده " سبقت گیری " با کشورهای مرکز نظام که منجر به اتخاذ سیاست های فلاکت بار " انفتاح " در کشورهای پیرامونی جنوب گردید همراه با توهم " رقابت مسالمت آمیز " در شوروی سقوط این چهار ستون مقاومت را به موازات هم فراهم ساخت .

-        بعد از فروپاشی این چهار چالش بزرگ ( به خاطر محدودیت های تاریخی و تضادهای درونی خود از یک سو و عملکرد شکل های نوین استثمار و تاراج و تسلط فاز نئولیبرالیسم جهانی از سوی دیگر ) در سال های 1991 1975 راس نظام با تبلیغ و ترویج فاز جدید گلوبالیزاسیون از یک سو و فقدان چالش های چهار ستون مقاومت از سوی دیگر به تهاجم هارتر خود در جهت جهانی ساختن دکترین مونرو در مناطق استراتژیکی و ژئوپولیتیکی جهان برای ایجاد بازار آزادی به بزرگی این جهان ، دست زد . این دوره جدید تهاجم که بلافاصله بعد از پایان دوره جنگ سرد در 1991 آغاز گشت تاکنون در اکناف جهان بویژه در خاورمیانه ، آفریقای شمالی و آسیای جنوبی ادامه یافته است .

-        ولی چندی نگذشت که ما در سال های آغازین قرن بیست و یکم شاهد ظهور و گسترش چالش های بزرگ و نوینی در سطح جهانی گشتیم که از زوایای بسیار متفاوتی قدرقدرتی و موقعیت هژمونیکی آمریکا را در صحنه بین المللی زیر سئوال برده و فرود تدریجی آنرا به عنوان راس نظام به نمایش همگانی گذاشتند . لازمه کسب اطلاعات درباره اینکه چرا آمریکا موقعیت هژمونیکی خود را بویژه در دوره بعد از پایان جنگ سرد از 1991 به این سو تا 2013 از دست داد از ما می طلبد که ابعاد و مولفه های ژتوپولیتیکی چهل سال گذشته (از 1973 به این سو ) را مورد بررسی قرار دهیم . این بررسی یک نتیجه گیری ساده ای را برای ما روشن می سازد : آن عوامل اقتصادی ، سیاسی ، نظامی ، فرهنگی و... که در تاریخ بویژه صد سال گذشته در فراز آمریکا به قله هژمونیکی نقش های اساسی ایفاء کردند همان عواملی هستند که از آغاز دهه 1970 به این سو باعث فرود آمریکا از قله هژمونیکی گشتند .

روند فرود آمریکا از قله هژمونیکی

-        سرآغاز فرود هژمونی آمریکا به نیمه اول دهه 1970 می رسد . با در نظر گرفتن این نکته که آمریکا بعد از پایان جنگ جهانی دوم ( 1945 ) موقعیت هژمونیکی کسب کرده و در مسند راس نظام قرار گرفت در نتیجه عمر آمریکای هژمون نزدیک به بیست و پنج سال ( از 1945 تا تقریبا 1973 ) طول کشید . بررسی تاریخ قدرت های بزرگ جهانی که موفق به کسب موقعیت هژمونیکی جهان گشته و بر مسند راس نظام جلوس کرده اند نشان می دهد که طول عمر این هژمونی ها عموما حول و حوش بیست و پنج سال بوده است . امپراطوری بریتانیا که در نیمه دوم قرن نوزدهم بتدریج به قله هژمونیکی رسید و آن موقعیت را تا آغاز جنگ جهانی اول حفظ کرد . بعد از آغاز جنگ جهانی اول آمریکا به عنوان یک کشور نوظهور امپریالیستی در طی رقابت همه جانبه با آلمان ( نیروی امپریالیستی نوظهور دیگر ) که نزدیک به سی سال طول کشید ،توانست بعد از پایان جنگ جهانی دوم موقعیت هژمونیکی در جهان کسب کند .

-        وقتی که صحبت از موقعیت هژمونیکی آمریکا می شود منظور این است که آمریکا به عنوان یک ملت دولت بقدری اقتدار داشت که در حیطه اقتصادی قابلیت و ظرفیت بالقوه در تولید 45 در صد کل تولیدات صنعتی جهان را داشت و در بازارهای جهان برای سالهای سال رقیبی نداشت . با اینکه در آن دوره بیست و پنج سال آمریکا تولید کننده و صاحب قویترین و مدرن ترین تسلیحات نظامی و سردمدار بزرگترین پایگاهها و سازمان های بین المللی نظامی ( ناتو ، معاهده دفاعی ژاپن آمریکا ، سیتو و... ) در جهان بود ولی نفوذ و کنترل آن به عنوان یک قدرت هژمون در دیگر گستره ها و حیطه ها سیاسی ، دیپلوماتیک ، فرهنگی ، هنری ، آموزش و پرورش و... نیز تضمین و تامین گشته بود . این دوره هژمونیکی طلایی و پر از " شکوه و شکوفائی که از سال 1945 آغاز گشته بود حدودا تا سال 1973 با فراز و نشیب های خود ادامه یافت

-        دوره افول آمریکا به عنوان یک قدرت هژمون در نیمه اول دهه 1970 به موازات و منبعث از شروع بحران ساختاری نظام که دهه ها بعد در سال 2007 برملاتر و آشکارتر گشت ، آغاز شد . نگاهی به مسیر اوضاع روبه رشد در چهل سال گذشته ( از 1973 تا 2013 ) نشان میدهد که دو عامل و یا دو پروسه درونی که درازمدت و منفی و در جهت معکوس بودند از یک سو و دو عامل بیرون از حاکمیت و آمریت نظام از سوی دیگر در چروک زدگی ، فرتوتی و تضعیف نظام و افول هژمونی آمریکا نقش های اساسی داشته اند . این عوامل که تضعیف قابلیت نظام را در حیطه انباشت سود منبعث از " اشباع استثمار " به خوبی به نمایش می گذارند, به روشنی خط منحنی رو به فرود قدرقدرتی آمریکا را نیز ترسیم می کنند .

-        دو روند و عامل درازمدت معکوس در درون نظام که در سال های اخیر شدیدا تشدید یافته اند ، عبارتند از :

1 روند افزایش مزدها که بطور مرتب و سالانه تا اوایل دهه 1970 ( آغاز بحران ساختاری نظام ) رو به جلو پیش می رفته با چرخش معکوس شروع به نزول کرده و این منحنی نزولی از سال 2007 ( سال بر ملا و آشکار شدن بحران ساختاری ) به این سو بر شدت خود افزود. آنچه که حتی اقتصاددانان طرفدار نظام نیز حدس می زنند این است که این روند در سال های آینده بطور چشمگیری در کشورهای دیگر سه سره نظام ( ژاپن و آلمان ) نیز تشدید خواهد یافت . به نظر این نگارند ه تشدید این روند یعنی کاهش دستمزدها ناشی از مالی تر ، عمومی تر و جهانی تر شدن حرکت سرمایه انحصاری در فاز فعلی گلوبالیزاسیون است که خودشان مولفه ها و ویژگی های بحران ساختاری عمیق نظام را تشکیل می دهند .

2 افزایش مالیات ها که تا اواسط دهه 1970 به قوت خود باقی بود ، بعد از آغاز فاز فعلی گلوبالیزاسیون ( بازار آزاد نئولیبرالیسم ) مثل روند مزدها روند معکوس پیدا کرده و رو به کاهش رفت . همانطور که اوضاع روبه رشد نشان میدهد این کارگران و دیگر زحمتکشان هستند که تاوان این روند معکوس را در زیر ضربه های فلاکت بار سیاست های " ریاضت کشی " ( از دست دادن بیمه های بهداشتی و دیگر امتیازات معیشتی که سالیان درازی برای کسب آنها مبارزه کرده بودند ) باید بپردازند . اگر نیروهای کار و زحمت درکشورهای توسعه یافته سرمایه داری ( کشورهای مسلط مرکز ) از سوی صاحبان ثروت و قدرت با اعمال ریاضت کشی های فلاکت بار ( شیوه های نوین استثمار ) مورد هجوم قرار گرفته اند ، به همان اندازه و حتی بیشتر و خانمانسوزتر ، نیروهای کار و زحمت در کشورهای توسعه نیافته سرمایه داری از سوی صاحبان قدرت و ثروت مثلث نظام و کمپرادوری های بومی شان با اعمال تحریم های خانمان برانداز ، اشتعال جنگ های مرئی و نامرئی ساخت آمریکا و بالاخره تاراج منابع ملی خود مورد هجوم قهارتر قرار گرفته اند .

دو روند و عامل خارج از پیکان سه سره نظام امپریالیستی که نظام را به چالش می طلبند عبارتند از : 1 ظهور و عروج کشورهای نوظهور مقتدر اقتصادی ( چین ، هندوستان ، برزیل و... ) در بخش پیرامونی نظام جهانی و

2 عروج امواج خروشان بیداری و رهائی و رشد مبارزات و کارزارهای متنوع و چشمگیر در اکناف جهان از مونترال و مدیسون ویسکانسین در آمریکا و کانادا تا شهرهای کشورهای اروپا ، آسیا ، آفریقا ، اقیانوسیه و آمریکای لاتین .عروج این دو چالش بزرگ خارجی نیز مثل دو روند و عامل درونی نظام رابطه تنگاتنگ با بحران ساختاری نظام جهانی سرمایه داری که از سال های آغازین دهه 1970 شروع گشته ولی از اواخر سال 2007 به این سو برملاتر و رسانه ای تر گشته است ، دارد .

-                  عکس العمل نظام در مقابل این چالش های " درونی " و " بیرونی " اعلام جنگ علیه بشریت زحمتکش بوده است . اعمال سیاست های خانمانسوز " ریاضت کشی " ( استثمار نوین ) بر نیروهای کار و زحمت در کشورهای خودی شمال و گسترش جنگ های ساخت آمریکا در کشورهای پیرامونی جنوب نظام نه تنها گرهی از کار فروبسته این نظام چروک خورده و فرتوت نگشوده بلکه دو چندان بر افول و ریزش اعتبار آمریکا در انظار عمومی مردم جهان حتی در کشورهای اروپای آتلانتیک نیز شدت بخشیده است . نزول اعتبار و پرستیژ و افزایش نامحبوبی آمریکا بقدری در سال های اخیر بویژه بعد از وقایع یازده سپتامبر 2001 ، فراگیرتر و چشمگیر تر بوده که تحقیقا در تاریخ 236 ساله موجودیت آمریکا به عنوان یک ملت دولت بی نظیر بوده است . طبق گزارشات مراکز آمار گیری ( مثل " مرکز پیو " ، " بنیاد گلوب اسکن " و... ) در خیلی از کشورهای جنوب مثل ترکیه ، اردن ، مصر ، پاکستان ، یمن و... ) برخلاف گذشته های نه چندان دور ، کمتر از 10 در صد مردم دولت آمریکا را یک قدرت با اعتبار و مشروع قلمداد می کنند . حتی در بعضی از کشورهای اروپای آتلانتیک ( اسپانیا ، پرتغال ، یونان ، ایرلند و... ) پرستیژ و اعتبار دولت آمریکا در بین مردم به کمتر از 50 در صد رسیده و احتمال قوی میرود که روند این نزول هم چنان در ماه ها و سال های آینده ادامه یابد .

-                  در پرتو جنایاتی که آمریکا بویژه در سال های اخیر در پاکستان و دیگر کشورهای آسیای جنوبی ( افغانستان ) و خاورمیانه ( عراق ، یمن ، فلسطین ) تحت نام " مبارزه علیه تروریسم " بویژه با توسل به پهبادها ( هواپیماهای بی سرنشین ) مرتکب گشته ، کاهش اعتبار و افزایش تنفر به دولت های آمریکا بین مردم آن کشورها چندان تعجب انگیز نیست . آنچه که حتی برای بخشی از مفسرین منتقد راس نظام تکان دهنده است سرعت ریزش اعتبار و مشروعیت قدرقدرتی آمریکا در دهه اخیر بعد از حادثه 11 سپتامبر سال 2001 در بین خود مردم آمریکا است . پژوهش سرتاسری شرکت نظر سنجی گلوب اسکن نشان می دهد که در سال 2002 ، چهار نفر از پنج نفر آمریکائی ( 80 در صد جمعیت آمریکا ) " بازار آزاد " سرمایه داری ( به سبک و مدیریت آمریکا ) را بهترین سیستم اقتصادی برای آینده می دانستند . ولی درجه این تائید از سال 2002 به این سو شروع به نزول سریعتر کرده و سالانه 15 در صد کاهش یافت . پروسه این کاهش در سال 2009 ( یک سال و نیم بعد از برملاتر و رسانه ای تر شدن بحران ساختاری ) تشدید یافت . در بهار سال 2011 طبق گزارش همین نهاد پژوهشی ( گلوب اسکن ) کمتر از سه نفر از پنج آمریکائی ( 59 در صد جمعیت آمریکا ) سرمایه داری را بهترین سیستم اقتصادی برای آینده می دانستند .

-                  در فقدان و نبود یک آلترناتیو متشکل جهانی ، مردم جهان از آمریکا و کشورهای اروپائی تا کشورهای سه قاره و اقیانوسیه ، برای مدت ها خود را در دام توهم انتخاب بین بد و بدتر نگهداشته و در عمل خود را در جهانی پر از آشفتگی و " امپراطوری آشوب " که سرنوشت نظام جهانی را رقم می زنند خواهند یافت . با اینکه این نظام حاکم احتمال دارد که تا بیست و یا سی سال به عمر خود ادامه دهد ، اما در درازمدت از نفس افتاده و از بین خواهد رفت . تاریخ نشان میدهد که بشریت در برنگاه های تاریخساز زمانی که بر سر دو راهه گذار می رسد عموما به ضرورت و امکان ساختمان جهانی دیگر و بهتر دست پیدا می کند .

-                  در حال حاضر ، در پرتو تشدید بحران ساختاری نظام حاکم ، فرود هژمونی آمریکا و فراز امواج بیداری و رهائی در اکناف جهان و بالاخره عروج قدرت های نوظهور اقتصادی در کشورهای بویژه جنوب ( هندوستان ، برزیل و.... ) میتوان علائم ظهور و شکلگیری این نظام جهانی جدید را که در حال شکلگیری است ، مشاهده کرد . این نظام جدید به قول امانوئل والرشتاین بعضی از خصلت های نظام موجود را در خود باز تولید خواهد کرد ولی بدون تردید با نظام جهانی ( سرمایه داری واقعا موجود = امپریالیسم ) فعلی مغایرت خواهد داشت . به عبارت دیگر در اوج این وضع حاکم که پراز تلاطم و آشوب و آشفتگی است عروج این نظم جهانی جدید بشریت را بر سر " دو راهه گذار " قرار خواهد داد : نظمی پر از هیرارشی ، استثمار و ستم و یا نظمی نسبتا برابرتر ، دموکراتیک تر و امن تر . کدام یک از این نظم ها جای نظام جهانی فعلی را خواهد گرفت ؟ جواب قاطع به این سئوال مشکل است ولی آنچه که حتم به یقیین است ، اینست که از یک سو نظام حاکم فعلی جهانی و در راس آن آمریکا ، در حال چروک خوردگی بیشتر و افول قرار گرفته و از سوی دیگر عروج امواج بیداری و رهائی در سراسر جهان به احتمال انفجار درونی نظام تشدید می بخشد .

نتیجه اینکه

1 بررسی اوضاع پر از تلاطم رو به رشد هم در کشورهای مرکز و هم در کشورهای پیرامونی نشان میدهد که نظام جهانی سرمایه برای برون رفت از بحران ساختاری و جلوگیری از انفجار درونی خود دائما به جهانی تر کردن استراتژی های خود ( گسترش جنگ های خانمانسوز مرئی و نامرئی ساخت آمریکا در کشورهای جنوب ، و اعمال ریاضت کشی های فلاکت بار علیه کارگران در کشورهای خودی شمال ) دامن می زند . جهانی تر شدن استراتژی های دشمن از نیروهای چپ چالشگر ضد نظام طلب می کند که مصاف آن ها نیز باید از محدوده های ملی کشوری و منطقه ای و قاره ای فراتر رفته و بین المللی تر و جهانی تر گردد .

2 تعداد زیادی از تشکل ها و نیروهای ضد نظام که به نهادهای کارزاری گوناگونی چون " فوروم اجتماعی جهانی " ، " فوروم جهان سوم " ، " فوروم چپ " ، ایکور و... تعلق دارند بطور جدی خواهان تاسیس انترناسیونالی هستند که از طریق آن خلق ها و کارگران جهان را برای بازسازی و ساختار جهانی بهتر ( جهانی برابرتر ، دموکراتیک تر و امن تر ) با چشم اندازهای سوسیالیستی آماده سازند . هدف کوتاه مدت این انترناسیونال جدید باید بر اساس مدل انترناسیونال کارگری اول پایه گذاری گردد ولی چشم اندازهای سوسیالیستی آن نباید فقط متعلق به کارگران باشد بلکه پلاتفرم آن باید مطالبات و نیازهای معیشتی و اجتماعی کلیه قربانیان نظام جهانی فعلی را در اکناف جهان فرموله و تنظیم سازد .

3 هدف میان مدت این انترناسیونال جدید طبق مدل انترناسیونال اول کارگری باید ترویج و گسترش اندیشه و پراتیک ادغام تنوع ها باشد : تنوع هائی که هدفشان نه " عبور " از بحران ساختاری نظام بلکه " گذار " از کلیت نظام جهانی سرمایه ( سرمایه داری واقعا موجود = امپریالیسم ) است . این انترناسیونال باید در حین تحمل تنوع ، برای پذیرش داوطلبانه این اصل که امروز در جهان هیچ نوع تلاقی بین تمدن ها و فرهنگ ها به غیر از تلاقی مابین چشم انداز سوسیالیسم و واقعیت های سرمایه داری وجود عینی ندارد ، مبارزه کند . در تحلیل نهائی بر چالشگران ضد نظام است که دوباره با زدن " نشان سرخ دلیری " به سینه های خود جسارت تاریخی خود را در جهت ایجاد جهانی بهتر در خدمت بشریت زحمتکش به منصه ظهور رسانند . آنها می دانند که در شرایط فعلی حاکم مطمئن ترین ، مناسب ترین . کارآئی ترین محمل و نهاد اجتماعی جهانی برای استقرار جهانی بهتر در مصاف با نظام فرسوده و بی ربط کنونی ، ساختمان انترناسیونال جدید جهانی است .

منابع و مآخذ

1 امانوئل والرشتاین ، " ضعف آمریکا و مبارزه برای هژمونی " در مجله مانتلی ریویو
" ، سال 55 شماره 3 ( ژوئیه اوت 2003 ) .

2 استفن انگل ، " سپیده دم انقلاب جهانی سوسیالیستی " فصل اول : خصوصیت بین المللی انقلاب سوسیالیستی " برلین ، 2011 .

3 ویلیام تب ، بحران : نگاهی به آمریکای تسخیر شده در مجله مانتلی ریویو ، سال 64 ، شماره 4 ، سپتامبر 2012 .

4 نوام چامسکی ، " تسخیر " ، نیویورک ، 2012 .