" اتحادیه اروپا" :

آیا استقرار یک اروپای متحد واقعی امکان دارد ؟

بخش دوم ( و پایانی )

درآمد

در بخش اول این نوشتار بعد از بررسی موردی شباهت ها و تفاوت های موجود سیاسی و تاریخی بین دو قاره آمریکا و اروپا به چند و چون ویژگی های مشترک و همگون آمریکای لاتین ( به عنوان " حیاط خلوت " راس نظام ) با اروپای شرقی ( به عنوان " حیاط خلوت " اتحادیه اروپا ) ، پرداختیم . در بخش دوم و پایانی این نوشتار بعد از تشریح اروپای آتلانتیست به عنوان یک مانع اساسی و بزرگ در مقابل استقرار یک اروپای متحد و مستقل از آمریکا ، به بررسی چرائی تبدیل کشورهای اروپای شرقی به پیرامونی های دربند و حیاط خلوت کشورهای آتلانتیست اروپا ، می پردازیم .

اروپای آتلانتیست مانعی بزرگ در

مقابل استقرار یک اروپای متحد واقعی

-                      خیلی از دولتمردان ( اولیگارشی های حاکم ) در کشورهای اروپای غربی کشورهای مرکز اروپای مسلط با اینکه دائما از اتحادیه اروپا و گسترش و تقویت پایه های سیاسی و اقتصادی آن در سراسر قاره اروپا صحبت می کنند ولی در عمل به تقویت اروپای آتلانتیست و اتحاد و همکاری با راس نظام ( آمریکا در آنسوی آتلانتیک ) ارجحیت می دهند . اهمیت و مقامی که این دولتمردان " اروپای کاپیتال" به سازمان ناتو و حوزه یورو در ساختمان اتحادیه اروپا می دهند گواه بر این امر است که آنها خواهان " اروپای متحدی " هستند که در آن آمریکا به عنوان راس نظام نقش اصلی در رهبری سیاسی ، مالی و نظامی را عهده دار باشد . در واقع اصل اتحاد با کشوری خارج از قاره اروپا ( آمریکا ) به طور قانونی در اساسنامه و به طور عملی در تارو پود " اتحادیه اروپا " تنیده شده است .

-                      این وابستگی به موضع آتلانتیسی بتدریج ولی بطور حتم مردم اروپا را معتقد ساخته که تمامی فعالیت ها در جهت ایجاد یک اروپای متحد چیزی غیر از یک سری شعبده بازی های مسخره آمیز نیست . خیلی از مردم هم در کشورهای مرکز مسلط اروپا ( هلند و ... ) و هم در کشورهای نیمه پیرامونی و پیرامونی اروپا ( از کشورهای لهستان و مجارستان تا کشورهای بلغارستان ، رومانی و... ) به روشنی در طول بیست و چند سال گذشته به این امر پی برده اند که اکثر دولتمردان اروپای غربی به حمایت و حفاظت سازمان ناتو ( یعنی آمریکا ) از موجودیت آنها در مقابل " خطر روسیه " بیشتر اهمیت و ارجحیت قائل اند تا به استقرار یک اروپای واقعا متحد و مستقل از آمریکا

-                      اصرار بر اصل آتلانتیسم تواماَ با گسترش حوزه عملیات نظامی سازمان ناتو در آفریقا ، آسیا و اقیانوسیه هیچ رابطه ای با تقویت یک اروپای متحد نداشته و بلکه از پی آمدهای فلاکت بار ظهور امپریالیسم دسته جمعی سه سره ( آمریکا ، ژاپن و اتحادیه اروپا ) بعد از فروپاشی و تجزیه شوروی و آغاز عصر بعد از جنگ سرد است . علت این دگرگونی در شکل و شمایل امپریالیسم ( تغییر شکل از امپریالیسم چندگانه دوره بین دوجنگ 1918 تا 1945 به امپریالیسم سه سره دسته جمعی در فاز کنونی جهانی گرائی سرمایه ) منبعث از ضرورت ایجاد رو در روئی های متحد علیه چالش های ضد نظام خلق ها و دولت های پیرامونی در بند در آسیا ، آفریقا و آمریکای لاتین که خواهان رهائی از یوغ وابستگی به نیروهای مسلط مرکز هستند ، می باشد . در بررسی این تلاقی ها و رو در روئی ها بین خلق های دربند پیرامونی جنوب و صاحبان ثروت و قدرت پیکان سه سره امپریالیستی شمال باید به ماهیت دوگانه قاره اروپا توجه داشت .

-                      بخشی از اروپا که امروز یکی از اجزاء سه سره نظام جهانی سرمایه ( امپریالیسم ) را تشکیل می دهد همان کشورهای اروپای غربی است . تمام کشورهای درون این بخش از اروپا ( از انگلستان ، فرانسه ، آلمان و هلند گرفته تا سوئد ، نروژ ، سویس و... ) چه آنهائی که صاحب مستعمره در کشورهای جنوب بودند و یا نبودند ، جملگی در تاریخ معاصر جهان پیوسته امپریالیست بودند . زیرا آنها عموما سهم قابل توجهی در منابع و اموال تاراج شده کشورهای سه قاره به اضافه اقیانوسیه پیرامونی داشتند . درست بر خلاف کشورهای غربی ، کشورهای اروپای شرقی هیچ نوع دسترسی به این منابع و اموال نداشتند زیرا که آنها ( از لهستان و مجارستان گرفته تا آلبانی ، بلغارستان و... ) دارای مونوپولی های بزرگ و جهانی مختص به خود نبودند و هنوز هم نیستند . شایان توجه است که دولتمردان کنونی اکثر این کشورها ( مثل جمهوری چک ، کروسیا ، لهستان و... ) در این بیست سال گذشته دوره بعد از جنگ سرد دچار این توهم گشته بودند که آنها نیز صرفا به خاطر اروپائی بودنشان حق دارند که در این یغماگری رانت خواری امپریالیستی سهمی داشته باشند . اوضاع پر تلاطم انفجاری در اروپا نشان خواهد داد که آیا این دولتمردان بالاخره از مصرف این " قرص توهم " دست برخواهند داشت یا نه ؟

-                      اعضای سه سره امپریالیسم که در حال حاضر در سطح جهانی عمل می کنند در ارتباط با کشورهای جنوب دارای یک پروژه سیاسی مشترک هستند و آن سیاست مدام تجاوز علیه خلق ها و دولت هایئ است که جرات می کنند جهانی گرائی نظام را به زیر سئوال بکشند . در مقابله با این چالش ها ، این پدیده سه سره امپریالیستی فقط یک رهبر نظامی دارد و آن آمریکاست . در این چهارچوب روشن است که نه اتحادیه اروپا و نه اجزای دولت های درون آن دیگر صاحب " سیاست خارجی " نیستند . فاکت ها نشان می دهند که امروز ما یک واقعیت درباره اتحادیه اروپا در پیش خود داریم : صف آرائی پشت سر تصمیاتی که آمریکا به تنهائی ( و شاید بعضی مواقع بعد از مشورت با لندن و بوِیژه برلین ) اتحاذ می کند . از منظر و پرسپکتیو خلق ها و چالشگران ضد نظام در جنوب ، رهبران کشورهای آتلانتیست به هدفی دیگر جز اتحاد بی قید و شرط با آمریکا معتقد نیستند. در این مورد با اینکه ممکن است بعضی مواقع شاهد کمی توهم در میان بخشی از چالشگران ضد نظام در آمریکای لاتین باشیم ولی امروز در کشورهای آفریقا و آسیا باور و اعتقاد چالشگران بر آن است که به اصطلاح اتحادیه اروپا عمدتا و پیوسته به آهنگ آمریکا ( اجماع واشنگتن ) می رقصد . اجماع واشنگتن امروز حکم می کند که کشورهای اروپای شرقی به عنوان حیاط خلوت اروپای آتلانتیست به زندگی پیرامونی خود ادامه دهند .

-                      بعد از فرو پاشی و تجزیه شوروی و بلوک شرق و آغاز دوره بعد از جنگ سرد خیلی از مردم در دو بخش اروپا غرب و شرق در این توهم فرو رفتند که پیوند و ادغام در اتحادیه اروپا ، آنها را با داشتن دسترسی به پول و پایتخت واحد ، صاحب ثروت و متعلق به اروپای همگون و بهتر خواهد ساخت . در این مدت زمان ، مردم در اروپای شرقی منجمله یونان براین باور بودند که الحاق به اتحادیه اروپا آنها را قادر خواهد ساخت که در روند سبقت و رقابت بالاخره به آنها برسند . نتیجه ای این مسابقات و " کچ آپ " های فلاکت بار هزینه سنگین و خانمان براندازی است که امروز مردم این کشورها می پردازند : تعدیل ساختاری ( ریاضت کشی ) برای کارگران و دیگر زحمتکشان ( و نه برای میلیاردرهای یک در صدی عموماَ غایب ) . پی آمد این پروسه یک فاجعه اجتماعی برای خلق های کشورهای اروپای شرقی منجمله یونان ، بود : تبدیل اروپای شرقی به حیاط خلوت و پیرامونی اروپای آتلانتیست . یک پژوهش جامع که خلاصه آن در نشست فوروم اجتماعی کشورهای بالکان در ماه مه 2012 در زاگروب ( پایتخت کراواسی ) گزارش داده شد ، نتیجه گیری کرد که در کشورهای رومانی 80 در صد مردم بعد از گذشت نزدیک به دو دهه ( 1992 به این سو ) بر این عقیده اند که "اوضاع در دوران چاوشسکو بهتراز حالا بود" .

-                      آیا وجود و گسترش این نوع باورها که دائما در بین مردم کشورهای اروپای شرقی رواج پیدا میکند ، نشان چشمگیری از رشد پروسه غیر مشروع گشتن اندیشه " زندگی بهتر " در زیر پرچم اتحادیه اروپا و یا در حوزه یورو بین آنها نیست ؟ آیا دولتمردان اروپای شرقی درس های لازم و ضروری را از این توهم زدائی ها خواهند گرفت ؟ آیا آنها بالاخره خواهند پذیرفت که منطق سرمایه داری واقعا موجود نه تنها بر اساس " رسیدن به آنها " بلکه برعکس بر تعمیق نابرابری های عمودی ( پولاریزاسیون ) نهفته است ؟

-                      اینکه امروز یونان فلاکت زده به قلب تلاطمات و بحران تبدیل گشته دقیقا به این خاطر است که آن کشور در حال حاضر عضو حوزه یورو و اتحادیه اروپا است . علت این امر نیز این است که دولتمردان و حتی بخشی از مردم یونان در تاریخ معاصر در توهم فرو رفتند که با الحاق به سازمان ناتو و سپس به اتحادیه اروپا و متعاقبا به حوزه یورو ، آنها خواهند توانست خود را دچار سرنوشت بد کشورهای همجوار بالکانی خود ( آلبانی ، بلغارستان ، رومانی و ... ) که در دوره جنگ سرد " اشتباه " کرده و به بلوک شرق پیوسته بودند ، نسازند . به عبارت دیگر ، بخش قابل توجهی از مردم یونان در بحبوحه جنگ سرد در سالهای 1991 1946 ، این تصور واهی را داشتند که آنها با نه پیو ستن به کمپ شرق و با پیوند به " دنیای آزاد " غرب و سپس پذیرش " کرامات " سرهنگان کمپرادور خود خواهند توانست در مقام مقایسه با دیگر کشورهای بالکان در دنیا و اروپای بهتری زندگی کنند . بعد از پایان دوره جنگ سرد و آغاز دوره بعد از جنگ سرد نیز این بخش از مردم یونان سالهای سال در این توهم شناور گشتند که اگر در " حوزه یورو " باقی بمانند آنها با بی خانمانی ها و بلایای معیشتی ملل دیگر بالکان ( بلغارها ، رومانی ها ، صرب ها و... ) که به خاطر کمونیست بودنشان مورد مجازات نظام قرار گرفتند ، روبرو نخواهند گشت .

-                      ولی امروز یونانی ها در وضع فلاکت باری هزینه توهمات ساده لوحانه خود را می پردازند . حالا که درصد بیکاری در بین جوانان به 50 در صد رسیده و درصد خودکشی بین آنها به مقام اول در جهان ارتقاء یافته ، یونانی ها دریافته اند که نظام جهانی " دنیای آزاد " و " حوزه یورو " سطح زندگی معیشتی و اجتماعی آنها را حتی به سطح پائین تر از آن همسایه گان بالکان تقلیل داده است . زیرا منطق حاکم در دنیای آزاد و حوزه یورو به هیچ نحوی با منطق حاکم بر اتحادیه اروپا تفاوتی ندارد . شیوه منطق حاکم ( انباشت سرمایه از طریق سود ) در سطح منطقه ای و کشوری شرایطی را مهیا می سازد که در آن نابرابری عمودی ( شکاف بین فقر و ثروت ) بین ملت ها و طبقات پیوسته تشدید یافته و به موازات آن انحصارات عمومی تر و مالی تر گشته پنجگانه در کشورهای مسلط مرکز اروپا ( آلمان ، فرانسه ، هلند و.... ) قادر می گردند که کشورهای پیرامونی اروپای شرقی را به حیاط خلوت خود تبدیل سازند .

-                      طرفداران الحاق به اتحادیه اروپا و منطقه یورو مدتها تبلیغ می کردند که اگر کشورهای اروپای شرقی در دوره بعد از " رهائی از یوغ سوسیالیسم " به اتحادیه و خانواده یورو بپوندند ، آنها خود را با استفاده از پول یورو و فرصت هائی که اروپای " آزاد " و آتلانتیست در اختیار آنان قرار می دهد ، از نابرابری که بین شرق و غرب اروپا موجود است ، نجات خواهند داد . ولی در واقعیت امروز به وضوح مشاهده می گردد که این استفاده ها و فرصت ها نه تنها کوچکترین شرایط را برای " کچ آپ " در کشورهای اروپای شرقی آماده نساختند ' بلکه تمام آن کشورها منجمله یونان را به پیرامونی های دربند اروپای آتلانتیک تبدیل ساختند . پیرامونی گشتن این کشورها منبعث از رسوخ و نفوذ مونوپولی های عمومی تر و مالی تر شده متعلق به کشورهای مسلط مرکز در اروپای شرقی در 20 سال گذشته است . مضافا تعلق به " اتحادیه اروپا " و " منطقه یورو " باعث گشته که این انحصارات مالی با تقویت بعضی مناطق به اصطلاح خودمختار مثل باواریا ، لومباردی ، کاتالونی و... در کشورهای متعدد اروپا بتوانند با تضعیف دولت های مرکزی مقررات و تقاضاهای خود را بر دولت های مرکزی ( مثل دولت اسپانیا و.... ) محکمتر و سریعتر دیکته کنند .

-                      در واقع منطقه یورو به این خاطر تعبیه و تنظیم گشت که کشورهای اروپای شرقی منجمله یونان و کشورهای جنوب اروپا ( اسپانیا ، پرتغال و حتی ایتالیا ) را به حیاط های خلوت ( و پیرامونی ها و نیمه پیرامونی های ) کشورهای آتلانتیست اروپا ( آلمان ، انگلستان ، فرانسه و... ) تبدیل سازند . ماهیت اساسی منطقه یورو به طور نمایانی در ماده مربوط به بانک مرکزی اروپا در اساسنامه آن منعکس است . این ماده صریحا و روشن هر نوع قرضی از سوی آن بانک به دولت های اروپا را ممنوع اعلام می کند . طبق این ماده بانک مرکزی اروپا که خیلی آنرا به درستی بانک مرکزی آلمان خطاب می کنند ، فقط به بانکها می تواند قرض دهد . این قرض ها که با بهره بسیار کمی از بانک مرکزی اروپا گرفته می شوند بعدا بدون دخالت دولت ها در گستره های اقتصادی سرمایه گذاری می گردند که صرفا به تقویت تسلط مونوپولی های عمومی تر و مالی تر گشته, کمک می کنند .

-                      در حال حاضر کلیه منطقه یورو در بحرانی فرو رفته که موجودیت آنرا با خطر جدی روبرو ساخته است . علت این امر این است که اتحادیه اروپا به عنوان یک نهاد به اصطلاح بین المللی نه توسط دولت های اروپائی عضو بلکه توسط مونوپولی های مالی تر شده متعلق به اعضای سه سره امپریالیسم اداره می گردد . این مونوپولی ها که در کنترل کامل بانک مرکزی اروپا عمل می کند جملگی در راس و رده اول کشورهای مسلط اروپا قرار داشته و تحت هیچ شرایطی حاضر به ترک آتلانتیزیسم و مقررات بازار آزاد نئولیبرالی نیستند . این وابستگی گره اصلی بحران در اتحادیه اروپا و اوضاع فلاکت بار مردم در اکثر کشورهای قاره اروپاست .

-                      آنهائی که مسئول ورشکستگی پروژه اروپای متحد و یکپارچه هستند بدون تردید قربانیان این نظام ورشکسته ( کشورهای آسیب پذیر اروپای پیرامونی ) نیستند . درست برعکس مسئولین واقعی طبقات حاکم کشورهای مرکز مسلط اروپا و در راس آنها آلمان هستند که سالهاست به آتلانتیسم در مقابل استقرار یک اروپای متحد و مستقل از آمریکا ارجحیت داده و امروز بزرگترین صاحبان و برندگان ذینفع بحران کنونی هستند . این واقعیت نشان می دهد که تهمت ها و توهین هائی که نمایندگان صاحبان اصلی ثروت و قدرت امروز نثار مردم زحمتکش و فلاکت زده یونان می کنند ، چقدر از گستاخی و حرص و طمع آنها سرچشمه می گیرند . خانم لاگارد فراموش می کند که " کلاه برداران و شعبده بازان " نه مردم بیکار و خانه بدوش یونان بلکه صاحبان کمپانی های کشتیرانی در یونان هستند که عمدتا یونانی هم نیستند و دائما نیز از حمایت بیدریغ " آزادی های جهانی گرائی " ( مقررات صندوق بین المللی پول ) برخوردار هستند .

-                      نگارنده با اینکه در بررسی ها و جمع بندی های خود از اوضاع رو به رشد در جهان به بُعد ملی کشوری توجه کرده و حتی گاهاَ تاکید می ورزم ولی در این نوشتار بحث من درباره تلاقی بین ملت دولت ها نیست . در اینجا توجه و تاکید من براساس تلاقی بین مونوپولی های عمومی تر ( تنیده تر ) و مالی تر شده واقع در کشورهای مسلط مرکز اروپا ، از یک سو و کارگران و دیگر زحمتکشان هم کشورهای مرکز و هم کشورهای پیرامونی از سوی دیگر در قاره اروپا است . با اینکه اعمال برنامه های ضد کارگری ریاضت کشی شرایط فلاکت بارتری را برای کارگران و زحمتکشان در یونان ، بلغارستان ، رومانی ، آلبانی و.... بار آورده است ولی اوضاع رو به رشد در ارتباط با بحران انفجاری در درون اتحادیه اروپا نشان می دهد که کارگران کشورهای مسلط مرکز در اروپا نیز مثل کارگران کشورهای پیرامونی اروپا در منجلاب بیکاری و بی خانمانی فرو رفته اند . حتی معجزات و ویژگی های مدل آلمانی نیز نخواهند توانست با منفعل نگاه داشتن کارگران آلمان اوضاع را به نفع مونوپولی ها به پیش ببرند .

-                      " مدل آلمانی " که توسط جناح های راست نیروهای سیاسی و حتی بعضی از چپ ها ، سال هاست مورد تحسین و تمجید قرار گرفته است مدیون سربراه بودن کارگران و کارمندان آلمان است که با سطح مزد ها و حقوق های خود که 30 درصد پائین تر از آن کارگران و کارمندان فرانسه است موافقت کرده و به آن قانع شده اند . این سربراهی و قناعت از سوی کارگران به افزایش قدرقدرتی موفقیت آمیز آلمان در حوزه صادراتی آن کشور در سطح جهانی از یک سو و به رشد مقتدر رانت امپریالیستی- که برای مونوپولی های عظیم و درهم ادغام گشته آلمانی فراهم می سازد از سوی دیگر منجر گشته است . با اینکه این مدل حامیان و مدافعین بی قید و شرط سرمایه داری را محسور خود ساخته است ولی به عقیده خیلی از مفسرین نقاد " معجزه " و ویژگی های منبعث از این مدل نه تنها به عمر بحران ساختاری جاری در اروپا پایان نخواهند داد بلکه فعل و انفعالات درون این مدل منجر به دگردیسی های قابل ملاحظه در آینده حوزه یورو و اتحادیه اروپا خواهند گشت .

آینده حوزه یورو و اتحادیه اروپا

-                      بررسی روند اوضاغ انفجاری بحران در اروپا نشان میدهد که دیر یا زود به سرعت و یا تدریجآ پدیده بی ثبات اتحادیه اروپا که 27 کشور اروپائی را در بر میگیرد با انشقاق و پراکندگی روبرو خواهد گشت . این وضع که به احتمال قوی با انشعاب چند بُعدی در درون حوزه یورو آغاز خواهد گشت ، کلیه اروپای مورد نظر را به بخش های پولی ارزی متعددی تقسیم خواهد ساخت که با شکل و شمایل اروپای دهه 1930 چندان تفاوتی نخواهد داشت . تعدادی از کشورها در حوزه مارک قرار خواهند گرفت که شامل خود آلمان و کشورهای واقع در شرق و جنوب آن خواهند بود . در رده دوم کشورهای هلند و اسکاندیناوی را خواهیم داشت که از نظر پولی ارزی خودمختار خواهند ماند ولی برتری مارک آلمانی را به زیر سئوال نخواهند برد . انگلستان بیش از هرزمانی در 60 سال گذشته خود را از امور و مشغله های قاره اروپا برحذر نگهداشته و در عوض بیش از پیش در باتلاق آتلانتیسم فرو خواهد رفت . در مقابل این صف بندی های قاره ای فرانسه ایزوله گشته و اسپانیا ، پرتغال و ایتالیا نیز در شرایطی پر از تلاطم و باسرنوشتی نامعلوم ، روبرو خواهند گشت .

-                      گستره این صف بندی ها فقط محدود به حوزه پولی و ارزی نخواهد گشت . دیر یا زود این کشورها از یک سو خود را تسلیم بیش از پیش مقررات مونوپولی های عظیم ادغام تر شده بازار آزاد نئولیبرالی ساخته و از سوی دیگر نیروهای حاکم در این کشورها بیش از هر زمانی در 60 سال گذشته از پایان جنگ جهانی دوم به این سو خود را در باتلاق اندیشه های شوونیستی اولتراناسونالیستی فرو خواهند برد. در تحت این شرایط بعید نیست که لفاظی های شوونیستی و پان ایستی راست حاکم دوباره مثل دهه 1930 جوامع اروپائی را در مسیر اعمال ظلم و ستم علیه فقرا ، مهاجرین و کولی ها که نقدا اکثرشان قربانیان اصلی زندگی فلاکت بار بیکاری و بی خانمانی جاری در کشورهای اروپائی هستند ، قرار دهند . نقداَ نیروهای راست حاکم در اروپا مثل همقطاران خود در آن سوی آتلانتیک ( آمریکا و کانادا ) این فقرا ، کارگران بیکار ، بی خانمان ها و زاغه نشینان را که در صد قابل توجهی از جمعیت کشورهای اروپا و آمریکا را در بر می گیرند ، نه تنها مسئول بیکاری ، آوارگی و بی خانمانی خود قلمداد میکنند بلکه آنها را محکوم به " دزدی " و سوء استفاده از کمک ها و سوبسید ها و کوپن ها ( یارانه ها ) ی دولتی می سازند .

-                      در حال حاضر صاحبان ثروت و قدرت ( انحصارات عظیم سرمایه داری متمرکزتر ، تنیده تر و مالی تر گشته ) برای اینکه نظام خود را از باتلاق انفجاری ساختاری که خود مسئول اصلی آن هستند ، بیرون بکشند علیه کارگران ، زحمتکشان و دیگر قربانیان نظام اعلام جنگ کرده اند . این جنگ شامل شعبده بازی های " ریاضت کشی " و حقه بازی های مالی بودجه در اروپای آتلانتیستی و آمریکای شمالی و اشتعال و گسترش جنگ های مرئی و نامرئی ساخت آمریکا در آفریقا ، آسیا ، آمریکای لاتین و اروپای پیرامونی است .

-                      آیا برای بشریت زحمتکش جهان بدیل و انتخاب دیگری وجود دارد ؟ آیا میتوان گفت که انسان در مسیر یک موج نوین دگردیسی مترقی اجتماعی قرار گرفته است ؟ جواب نگارنده به این پرسش ها همان گونه که در بخش نتیجه گیری توضیح داده شده است ، مثبت است .

-                      بجرات میتوان گفت که یک بدیل دیگری در مقابل بدیل صاحبان ثروت و قدرت در حال شکلگیری است که جنب و جوش ها و مبارزات سیاسی روزانه مردم در اکناف جهان علائمی روشن از اشاعه و گسترش آن بدیل در جهان فردا است . حرکت در جهت استقرار یک دنیای بهتر نه تنها امکان دارد بلکه از منظر ماتریالیسم تاریخی یک ضرورت است . زیرا برای انسان بازگشت به مرحله پیشین سرمایه داری ( سرمایه داری پیش از مرحله انحصاری ) غیر ممکن است . ما فقط میتوانیم به پیش رویم : یعنی از مرحله کنونی سرمایه داری انحصاری متمرکز تر ، ادغام تر و مالی تر شده ( سرمایه داری واقعا موجود ) عبور کنیم .این بار نمی توانیم بدون سلب مالکیت از صاحبان ثروت و قدرت و خلع سلاح آنها از این نظام گذار کرده و به افق و دورنمای " دنیای بهتر " نزدیک شویم . بدون تردید در فقدان یک اتحاد پر از همبستگی جهانی بین قربانیان سیاست های ریاضت کشی ( کارگران و دیگر زحمتکشان کشورهای مسلط مرکز در اروپا و آمریکا در شمال ) و قربانیان جنگ های ساخت آمریکا ( کارگران و دیگر زحمتکشان کشورهای دربند پیرامونی در جنوب ) مشکل است که در " سلب مالکیت " موفق شویم .

-                      مبارزات اجتماعی و دموکراتیک که امروز در اکناف جهان پیوسته در حال گسترش هستند، نظام سلطه جویانه این انحصارات را به زیر سئوال کشیده وبه چالشگران ضد نظام احتمال فرازموج دوم دگردیسی جهانی را نوید می دهند . این مبارزات و تلاقی ها بین انحصارات حاکم و قربانیان نظام تقریبا در هر کشوری در جهان چه در شمال و چه در جنوب ، به وقوع می پیوندند .

-                      ولی بررسی اوضاع پر از تلاطمات در کشورهای مرکز و پیرامونی حاکی از آن است که نظام جهانی سرمایه نیز نه تنها حاضر به عقب نشینی در مقابل طوفان مبارزاتی خلق های جهان نیست بلکه برای برون رفت از بحران ساختاری و جلوگیری از انفجار درونی خود دائماَ در جهت سلب بیشتر نعمات و منابع متعلق به بشریت کارگر و زحمتکش جهان وبه جهانی تر کردن استراتژی های خود ( اشتعال جنگ ها در کشورهای در بند جنوب و اعمال ریاضت کشی های فلاکت بار در کشورهای خودی شمال ) دامن می زند . جهانی تر شدن استراتژی های دشمن از نیروهای دموکراتیک و چپ چالشگر ضد نظام طلب می کند که مصاف آنها نیز باید از محدوده های ملی کشوری و منطقه ای فراتر رفته و قاره ای و جهانی باشد .

-                      در ارتباط با اروپا که بررسی موردی این نوشتار است نگارنده بر این باور است که بُعد امپریالیستی در آگاهی های بخش قابل توجهی از چپ های ضد نظام در اروپا و نتیجتا در استراتژهای مبارزاتی آنان علیه نظام اساسا حضور ندارد . بدون تردید آنها نیز بطور جدی خواهان ایجاد انترناسیونالیستی هستند که از طریق آن خلق ها ، کارگران جهان را برای بازسازی و ساختار " اروپای بهتر " در جهانی بهتر اروپای برابرتر ، دموکراتیک تر و امن تر با چشم اندازهای سوسیالیستی ، آماده سازند . ولی در قرن بیست و یکم و در آینده ساختمان نه تنها " جهانی بهتر " بلکه " اروپای بهتر " نیز بدون توجه جدی به خواسته های سیاسی و اجتماعی خلق های کشورهای پیرامونی در بند جنوب که بر خلاف دوره اول عروج امواج بیداری اکثریت عظیمی از کل جمعیت جهان را در دوره دوم عروج امواج تشکیل میدهند نه تنها امکان پذیر نخواهد بود بلکه اگر به وقوع نیز بپیوندد بیش از چند صباحی به عمر خود ادامه نخواهد داد .

منابع و مآخذ

-                      دومینیک ایووس ، " پارتیزان ها و جنگ داخلی در یونان ، 1949 1943 "، نیویورک ، مانتلی ریویو پرس ، 1972 .

-                      ارنست مندل ، " اروپا در مقابل آمریکا : تضادهای امپریالیسم " ، نیویورک ، مانتلی ریویو پرس ، 1970 .

-                      سمیرامین و علی ال کنز ، " اروپا و جهان عرب " ، نیویورک ، 2005 .

-                      رانلد اسمس ، " تاملی نو درباره اتحادیه اروپا " ، در مجله اینترنتی " فارین افیرز" ، ژانویه و فوریه 2008 .

-                      فرقان چاکو ، " چرا کشورهای بالکان نمی توانند به اروپا برسند ؟ " در مجله اینترنتی "یورو آتلانتیک " ، دوم ژوئن 2011 .

-                      سمیرامین ، " انفجار درونی در نظام اروپائی " ، در مجله " مانتلی ریویو " سال 64 ، شماره 4 ، سپتامبر 2012 .

-                      گزارش یک رومانیائی در " فوروم اجتماعی زاگرب" در ماه می 2012 .