بحران بیپایان

جان بلامی فاستر و رابرت مکچسنی

ترجمه خسرو کلانتری

از تارنمای "نقد اقتصادسیاسی"

بحران مالی بزرگ و کسادی بزرگ در ایالات متحد در سال ۲۰۰۷ آغاز شد و بهزودی در سراسر جهان گسترش یافت و همچون نقطه‌‌عطفی در تاریخ جهان است. اکنون، شش سال پس از آغاز آن، اقتصاد جهانی هنوز در حال کسادی است. ایالات متحد، اروپا و ژاپن پس از آغاز بحران در بند شرایط رشد کند، بیکاری شدید، و ناپایداری مالی قرار دارند، همراه با پیدایش همیشهگی لرزههای اقتصادی و پیآمدهایی که بهسرعت در سرتاسر جهان گسترش مییابند. آنچه میخوانید بخشهایی از فصل آغازین کتاب بحران بیپایان نوشته جان بلامیفاستر و رابرت مکچسنی است که خسرو کلانتری به فارسی برگردانده در دست انتشار است.

در میان ناظران آگاه اقتصادی اجماعی عام وجود دارد که اقتصاد سرمایهداری جهانی در معرض تهدید رکود درازمدت اقتصادی است. ( امری که با چشم انداز کاهش بیشتر اتکا به وام[۱] پیچیدهتر شده است)، که گاهی اوقات از آن به عنوان مسئلهی دهههای از دست رفته یاد میشود. این مسئلهی رکود ممتد اقتصاد سرمایهداری است که، حتی بیشتر از بحران مالی یا کسادی اقتصادی، اکنون به عنوان سؤالِ بزرگ در سراسر جهان مطرح شده است.

در ایالات متحد، یافتن نمونههای چشمگیرِ جابهجای تمرکز از بحران مالی به رکود ممتد اقتصادی کار دشواری نیست. بن برنانکه، رییس هیئت مدیرهی فدرال رزرو سخنرانی خود را در سال ۲۰۱۱ در شهر جکسن هول در ایالت وایومینگ تحت عنوان دورنماهای نزدیک و درازمدتتر اقتصاد آمریکا این چنین آغاز کرد: بحران مالی و بهبود کُند متعاقب آن این سؤال را برای برخی ایجاد کرده است که آیا این چنین نیست که ایالات متحد صرفنظر از سیاستهای عمومییی که میتواند برگزیند، اکنون یک دورهی طولانی رکود ممتد را پیش رو دارد. آیا این امکان وجود ندارد که توسعهی کُند اقتصادیِ چند سال گذشته، نهتنها در ایالات متحد بلکه در تعدادی از دیگر اقتصادهای پیشرفته، خود به چیزی ماندگارتر تبدیلشود؟ پاسخ برنانکه این بود که به نظر او اگر اقدامات درست صورت میگرفت وقوع چنین پیامدی بعید بود: بهرغم دشواریهای شدیدی که در حال حاضر در برابر خود داریم، من انتظار ندارم که اگر ـ و بر این اگر تاکید میکنم ـ کشور ما قدمهای لازم را برای تأمین این نتیجه بردارد، توان رشد درازمدت اقتصاد آمریکا به گونهیی اساسی تحت تأثیر این بحران و رکود قرار گیرد. البته میتوان انتظار داشت که در پی چنین بیانیهای توضیح روشنی در مورد آن گامهای لازم ارائه شده باشد. ولی این چیزی بود که در تحلیل او وجود نداشت. مهمترین نکتهی او تنها این بود که کشور نیازمند این است که به اوضاع مالی خود سر و سامان دهد.

رابرت ای هال، که در آن زمان رییس انجمن اقتصادی آمریکا (اِی ای اِی)[۲] بود، در سخنرانیاش در ژانویهی ۲۰۱۱ در جلسهی این انجمن تحت عنوان افول طولانی[۳] رویکرد دیگری ارائه داد. افول، بنا بر تعریف هال، عبارت است از یک دوران بیکاری غیر طبیعی، که با انقباض سریع اقتصادی آغاز میشود و تا بازگشتن به اشتغال طبیعی ادامه مییابد. هال چنین گفت: بدترین افول در تاریخ ایالات متحد رکود بزرگ بود که در آن اقتصاد از ۱۹۲۹ تا ۱۹۳۳ در حال انقباض بود و تا زمان تدارک برای جنگ جهانی دوم نتوانست به حد معمول خود بازگردد. هال دوران طولانی رشد کندی را که ایالات متحد امروزه در گیرآن است افول بزرگ[۴] نامید. او اظهار داشت که با در نظر گرفتن ناتوانی دولت در ایجاد انگیزهی مورد نیاز اقتصاد، راه برونرفتی به چشم نمیخورد: ممکن است این افول سالها ادامه یابد.

در ژوئن ۲۰۱۰ پل کروگمن نوشت که در حال حاضر، اقتصادهای پیشرفته در بندِ ـ به گفتهی او ـ رکود سوم قرار دارند (دو رکود قبلی عبارت بودند از رکود طولانیِ متعاقب هراس ۱۸۷۳، و رکود بزرگ دههی ۱۹۳۰). ویژگی بارز این گونه رکودها نه رشد منفی اقتصادی، مانند آنچه در افت یک چرخهی اقتصادی صورت میگیرد، که رشد مستمر کند بعد از شروع بهبود اقتصادی است. در چنین بهبود طولانی، دورههای کوتاه و پراکندهی پیشرفت هیچگاه برای جبران آسیب سقوط اولیه کفایت نمیکردند، و بازگشت سقوط را به دنبال داشتند. در نوامبر ۲۰۱۱ کروگمن، با احیای فرضیهی رکود ممتد جهانیِ اواخر دههی ۱۹۳۰ تا اوایل دههی ۵۰ به بازگشت رکود ممتد جهانی اشاره کرد ـ ( با وجود اینکه، از نظر کروگمن، در این مورد، پسانداز مازادی که موجب رکود ممتد میشود امری جهانی است نه ملی).

کتابهایی نیز در زمینهی رکود ممتد منتشر شدهاند. در ۲۰۱۱، تایلر کوون رکود ممتد بزرگ[۵] را منتشر کرد، که به‌‌زودی جزو کتابهای پرفروش شد. از نظر کوون مشخصهی اقتصاد آمریکا با یک رکود ممتد چند دههیی است. حتی قبل از وقوع بحران مالی، در دههی اخیر اشتغالزایی خالصی وجود نداشت. در سرتاسر جهان، کشورهای پرجمعیتی که مدتها ثروتمند بودهاند ویژگی مشترکی دارند: نرخ رشد اقتصادی آنها تقریباً از۱۹۷۰ به بعد کند شده است. اگر به این ترتیب مدتی است که رکودِ ممتدِ خزنده معضلی برای آمریکا و دیگر اقتصادهای پیشرفته بوده است، توماس پِیلی، در کتاب خود، از بحران مالی تا رکود ممتد [۶](۲۰۱۲) ، نفسِ رکود ممتدِ بزرگ کنونی را ناشی از بحران مالی بزرگ که قبل از آن واقع شد، و نمایانگر شکست سیاست اقتصادی نولیبرال میبیند.

با در نظر گرفتن رشد کُند اقتصادی در ژاپن و همچنین اروپا، چنین نگرانیهایی به ایالات متحد محدود نمیشود نمیشود. کریستین لاگارد[۷]، مدیر عامل صندوق بینالمللی پول، در سخنرانی سپتامبر ۲۰۱۱ خود در واشنگتن اظهار داشت اقتصاد جهانی وارد مرحلهی خطرناک جدیدی از بحران شده است. رشد جهانی اقتصاد در مجموع ادامه دارد، ولی با سرعتی کاهنده، که شکل بهبودی پر فراز و نشیب و کم رمق را بهخود میگیرد. مطلب اساسی در مورد این مرحلهی خطرناکِ جدیدِ بحران عبارت است از ناپایداری درونی آن، یا ضعف اقتصادهای سهگانه[۸] ـ آمریکای شمالی، اروپا، و ژاپن ـ بههمراه تداوم عدم توازن مالی که رشد را تضعیف میکند. مسئلهیمهمی که مطرح بود احتمال وقوع دهه‌‌ی از دست رفتهی دیگری بود برای کل اقتصاد جهانی. در نوامبر ۲۰۱۱ لاگارد بر چین، نه به عنوان نیرویی همیشگی در برابر رکود ممتد اقتصادی جهانی، که به عنوان حلقهیی بالقوه ضعیف در نظام اقتصادی جهانی، انگشت گذاشت.

 

()

نفی تاریخ

اگرچه گرایش به رکودِ ممتد یا یک دوران طولانی رشد کند حتی بین اقتصاددانانِ جریان غالب به طور روزافزونی به عنوان مسئلهیی عمده شناخته میشود، درک وسیع تاریخی و نظری آن و رابطهاش با تکامل سرمایهداری در حلقههای مسلط وجود ندارد. بهنظر ما، دلیل این امر را میتوان در این حقیقت ردیابی کرد که مدتهاست اقتصاددانان نوکلاسیک، و علوم اجتماعیِ متداول بهطور کلی، هرگونه تحلیل تاریخی معنادار را رها کردهاند. الگوهای انتزاعی آنها، که بیشتر در ارتباط با توجیه نظاماند تا با درک قوانینِ حرکت آن، به طور فزایندهیی به جهانی دیگر تعلق دارند ـ اینها بر مبنای پیشفرضیهایی غیر واقعیچون رقابت کامل و خالص، اطلاعات کامل، عقلانیت کامل (یا انتظارات عقلانی)، و فرضیهی کارآیی بازار، ساخته شدهاند. الگوهای زیبای ریاضی که بر مبنای این ساختارهای محدود تکامل یافتهاند، بیشتر در ارتباط با زیبایی، به معنای کمال مطلوب، میباشند تا با جهان درهم و برهم واقعیت مادی. بنابراین نتیجهشان تقریباً همان قدر مربوط به حقیقت امروز است که بحثهای قرون وسطی بر سر تعداد فرشتگانی که میتوانستند در ته سوزنی بگنجند بود با حقیقت آن روز آنها. این اقتصادی است در جهت ایدهآلیسم خشک ـ بهطور کامل از شرایط مادی جدا شده است. به گفتهی کروگمن حرفهی اقتصاد از این رو منحرف شد که اقتصاددانان، به عنوان یک گروه، زیبایی، پوشیده شده در ریاضیاتی چشمگیر، را با حقیقت اشتباه گرفتند.

جان کنت گالبرایت، در اقتصاد فریبکاری معصومانه[۹]، علوم اقتصادی و اجتماعی متداول را به گونهیی باز هم شدیدتر محکوم و چنین استدلال میکند که در دهههای اخیر خودِ نظام، با فریبکاری، از سرمایهداری به نظام بازار تغییر نام یافت. اهمیت این واژهی دومی از دیدگاه نظام چنین بود: در اینجا تاریخی منفی وجود نداشت، در واقع هیچ تاریخی وجود نداشت. در حقیقت، بهسختی میشد تعریفی بیمعناتر از این یافت ـ این یک دلیل انتخاب است. در نتیجه این نظام بازار است که به جوانها میآموزیم. لذا، هیچ فرد خاص یا شرکتی غالب نیست. یادآور هیچ قدرت اقتصادییی نیست. در اینجا چیزی در مورد مارکس یا انگلس وجود ندارد. تنها بازار بیسیما است که موجود است، فریبکارییی نه کاملاً معصومانه. در همین راستا، گالبرایت چنین متهم میکند: عبارت سرمایهداری انحصاری که زمانی مورد استفادهی عمومی قرار داشت، از واژگان دانشگاهی و سیاسی حذف شده است. شاید بدتر از همه، این بود که با این جابهجایی فریبکارانهی ایدهی اصلی سرمایهداری (و حتا نظام شرکتی)، احتمال فزایندهبحرانی جدی، و کُندی درازمدت در اقتصاد، به طور نظاممند از نظر مخفی میشد.

تأثیر مداوم اقتصاد فریبکاری معصومانهی گالبرایت و نتایج بیهودهیی را که ایجاد کرده میتوان در سخنرانی سال ۲۰۱۰ برنانکه در دانشگاه پرینستون، تحت عنوان پیامدهای بحران مالی برای اقتصاد مشاهده کرد. برنانکه اذعان میدارد که دلیل اولیهی ناتوانی الگوهای استاندارد [کلان اقتصادی] در تشخیص بروز بحران مالی بزرگ این بود که این الگوها تنها برای دورانهای غیر بحرانی طراحی شده بودند.‌ به عبارت دیگر، الگوهای سنتییی که اقتصاددانان سنتی بهکار میگرفتند اینگونه ساخته شده بودند (آگاهانه یا نا آگاهانه) تا نفس امکان وقوع یک بحران عمده یا یک دوران رکود ممتدِ شدتیابندهی اقتصادی را نادیده بگیرند. برنانکه به مخاطبان خود گفت: تا جایی که رشد اقتصادی سالم بهنظر میرسید، الگوها بسیار سودمند از کار درآمدند. او سپس تأکید کرد که مسئله آنقدرها نامربوط بودن یا حداقل خطای مهمی در الگوهایی که تحلیلها و سیاستهای اقتصادی بر مبنای آن بنا شده بودند نبود. ولی، ترکیدن حباب مالی و بحران متعاقب آن نشاندهندهی وقایعی بود که قرار نبود بهوقوع پیوندند، و این الگوها هرگز بنا نبود آنها را توضیح دهند. این شبیه به هواشناسی است که الگویی ساخته برای پیشبینی روزهای همیشه آفتابی با رگبارهای کوچکِ گاه بهگاه، و زمانی که توفان عظیم سرمیزند، در دفاع از الگوی خود ادعا میکند که هدف آن هرگز بهحساب آوردن چنین وقایع نامحتمل و پیشبینی نشدهیی نبوده.

 

این همه نشانهیی است از فقدان تفسیر تاریخییی مستدل در اقتصاد و علوم اجتماعیِ رایج. جوزف شومپیتر[۱۰] در تاریخ تحلیل اقتصادی[۱۱] چنین میگوید: بیشتر اشتباهات اساسی که در تحلیل اقتصادی صورت میگیرد به واسطهی نقصان تجربهیتاریخی است، یا درک تاریخی. از نظر شومپیتر این در تقابل شدید است با رویکرد مارکس، که اولین اقتصاددان برجستهای بود که به مشاهده و آموزش سیستماتیک این موضوع پرداخت که چهگونه نظریهی اقتصادی را میتوان به تحلیل تاریخی بدل کرد و چهگونه روایت تاریخی میتواند به منطق تاریخ[۱۲] بدل شود. امروزه دانشمندان متعارف علوم اجتماعی همگی کارشناسان یا فنشناسهای محدودی شدهاند که تنها به یک گوشه از حقیقت توجه دارند ـ و یا از آن بدتر ، سازندگان الگوهایی شده اند که در نهایتِ تجریدشان دچار به قول وایتهد[۱۳] انضمامیسازیهای نابهجا[۱۴] میشوند. آنان بهندرت به اهمیت این گفتهی قدیمی هگلی پی میبرند که حقیقت کلیت است و در نتیجه تنها از طریق شناخت فرایندِ شدن (صیرورت) میتوان آن را به طور ریشهای درک کرد.

شکست اقتصاد، و علوم اجتماعی بهطور عام، در تشخیصِ حتا امکان وقوع فاجعهی اقتصادی و اجتماعی در سرمایهداری امروز، چشم بندهایی را که علوم اجتماعیِ رایج به چشم خود زده به نحو شگفت انگیزی آشکار کرد. رابرت لوکاس[۱۵] در سخنرانی ریاستی خود در انجمن اقتصادی آمریکا در سال ۲۰۰۳ بدون هیچ شک و شبههیی اعلام کرد که مسئلهی مرکزیِ پیشگیری از رکود حل شده است. این نظر که به واسطهی پیدایش سیاستهای پولی جدید و تکامل یافته، اکنون دیگر اقتصاد از گرایشهای بحرانی عمده آزاد شده، شعور متداول اقتصاد کلان شده بودو شخص برنانکه در سال ۲۰۰۴ از آن به عنوان اعتدال بزرگ[۱۶] نام برد. ولی بیش از چند سال طول نکشید که ترکیدن حباب مسکن میزان غیر واقعی بودن این نظریههای پایان تاریخ را بر ملا ساخت.

طبیعتاً، بودند کسانی که با بحران مالی بزرگ غافلگیر نشدند. از ۲۰۰۲، یعنی دو سال پیش از اینکه برنانکه واژهی اعتدال بزرگ را بسازد، تعداد بسیاری از مفسران مستقل و مطلع اقتصاد سیاسی از جمله خود ما رشد حباب عظیم املاک و مسکن را هشدار داده بودند. ما، به عنوان سردبیران مانتلی ریویو، در نوامبر ۲۰۰۲، ترکیدن حباب املاک / مسکن را به عنوان نیرویی بالقوه ویرانگر در اقتصاد آمریکا یادآور شده بودیم. این مطلب، در بهار بعد، با مقالهیی زیر عنوان کدام بهبود؟[۱۷] پیگیری شد. در این مقاله چنین گفتیم که حباب مسکن را میتوان تا حد ممکن بدون اینکه بترکد کشداد. با بدتر شدن مسئله، یکی از ما در شمارهی مه ۲۰۰۶ مانتلی ریویو مقالهیی نوشت در مورد حباب بدهی خانوار[۱۸]، و در آن به بدهی غیر قابل دوام وام مسکن اشاره کرد که سنگینترین بار آن بر دوش کارگران و دارندگان وام به کماعتبارها[۱۹] قرار میگرفت. مقاله چنین استدلال میکرد که حباب مسکن بهبودِ اقتصاد پس از ترکیدنِ حباب بازارِ سهام را ممکن ساخته بود، ولی این نشاندهندهی احتمال فروپاشی مالی دیگر، و احتمالاً بزرگتری در راه بود که میتوانست با افزایش نرخ بهره، که از همان زمان شروع شده بود، به جریان افتد. پس، در حالی که بعضی از جنبه های بحرانی که در تابستان ۲۰۰۷ آغاز شد برای ما غافلگیر کننده بود، حرکت عمومی وقایع چنین نبود.

مدتها بود که مانتلی ریویو بر مسئلهی مالیهگرائی و رابطهی آن با گرایشهای رکودِ ممتدِ نهفته در اقتصاد تمرکز کرده بود. ولی تشخیص این که بحرانی ویرانگر در نتیجهی بزرگ شدن حباب مسکن در حال شکل گیری بود چیزی مختص به ما نبود؛ بلکه در میان ناظرین دگراندیش بسیار شایع بود، و حتی در نوشتههای تجاری نفوذ کرده بود. سرشناسترین آنها عبارت بودند از دین بیکر[۲۰]، استیون روچ[۲۱]، جان کسیدی[۲۲]، رابرت شیلر[۲۳]، و کوین فیلیپس[۲۴] ـ در حالی که این امر نشریات بازرگانی مصلحتگرایی مانند بیزینس ویک[۲۵] و اکونومیست را نیز دربر میگرفت. در اوت ۲۰۰۲ بیکر گزارشی تحت عنوا ن افزایش قیمت مسکن: امری واقعی یا حبابی دیگر؟[۲۶] برای مرکز تحقیق سیاست اقتصادی نوشت. در همان ماه بیزینس ویک چنین هشدار