سربازی که در رؤیای زنبق های سفید بود و جنگ نوین او

الیاس خوری و محمود درویش

[یادداشت مترجم: به مناسبت انتشار کتاب "چگونه سرزمین اسرائیل اختراع شد؟" اثر شلومو ساند، ترجمه بهروز عارفی و ویراستاری تقی تام، با تبریک به هردو، و آرزوی نفسی بلند برای آنان در خدمت به حقیقت و ترجمه دو کتاب دیگر وی.

مؤلف کتاب، شلومو ساند، یکی از مورخین جدید اسرائیلی ست که افسانه های توراتی بنیانی صهیونیسم را با متدولوژی علمی نقد می کند. کتاب پیشین او "چگونه ملت یهود اختراع شد؟" و کتاب جدیدترش "چگونه من از یهودی بودن دست برداشتم؟" هنوز به فارسی ترجمه نشده است حال آنکه هر کدام از کتاب های فوق دست کم به 20 زبان ترجمه شده. درباره دو کتاب اخیر رک. به :

http://www.peykarandeesh.org/felestin/170-melate-yahood.html

http://www.peykarandeesh.org/felestin/798-shlomosand.html

†† شلومو ساند در سال 1967 سرباز بوده و در جنگ اسرائیل برای اشغال بیت المقدس شرقی شرکت کرده است. وی در همان زمان، دوستی و دیداری با محمود درویش شاعر بزرگ فلسطین داشته؛ دیداری که شعری بلند و زیبا از دیوان درویش بدان اختصاص یافته است. نویسنده و نمایشنامه نویس لبنانی، الیاس خوری از آن دیدار و نیز دیدار خود با شلومو ساند روایتی خواندنی دارد که ترجمه آن را ملاحظه می کنید و سپس ترجمه شعر "سربازی در رؤیای زنبق های سفید".تراب حق شناس]

 

آیاکسی هرگز سربازی را دیده است که با خروج از میدان نبرد در رؤیای زنبق های سفید باشد؟ محمود درویش او را دیده و برایش شعر بلندی سروده است. اما من باید 40 سال صبر میکردم تا با این مرد ملاقات کنم که پس از کندن لباس سربازی به لباس یک مورخ در آمده است. من زنبق های سفید را دیدم و دیدم که چطور این سرباز سابق در دفاع از حقیقت می رزمد. و باز اینکه چطور مردی در سنین 60 سالگی هنوز توان آن را دارد که معجزه دوستی را بیافریند. در بروکسل بودیم. شبانگاه دوشنبه 7 دسامبر 2009. شلومو ساند، مورخ، به سالن اسکاربک آمده بود تا کتاب خود را تحت عنوان "ملت یهود چگونه اختراع شد؟" معرفی کند. زنبق های محمود درویش هم حاضر بود و فضا را انباشته بود.

دو سال پیش با خانم لیلا شهید در باره مقاله کوتاهی حرف میزدم که تام سگف، از مورخین جدید اسرائیلی، در بخش انگلیسی روزنامه هاآرتز نوشته بود. موضوع مقاله کتابی بود از شلومو ساند مورخ دیگر اسرائیلیپیرامون اختراع ملت یهود.

سفیر فلسطین در بروکسل با شنیدن این نام از جا پرید و با صدای بلند گفت "شلومو! دوست محمود! و قهرمان شعر سربازی که در رؤیای زنبق های سفید بود". او برایم از گفتگوی تلفنی بین درویش و ساند حکایت کرد که با تلفن همراه خودش صورت گرفته بود. لیلا شهید گفت که چقدر تعجب کرده وقتی از درویش داستان این شعر را که در 1967 سروده شده شنیده است.

در نیویورک، کارگردان اسرائیلی ایلان زیف به من گفت که به شلومو تلفن زده و قصد دارد برای تهیه فیلمی بر اساس کتاب او با وی دیدار کند. من از زیف خواستم که از ساند در باره واقعیت رابطه اش با محمود درویش و داستان آن شعر پرسش کند. وقتی به نیویورک بر گشتم کارگردان نسخه فرانسوی کتاب ساند را به من هدیه کرد. من پیشگفتار کتاب را خواندم که حاوی فرازهای زیبا و بسیار شاعرانه ای ست از زندگینامه خودنوشت او، از تاریخ زندگی پدرش به نام چولک متولد شهر لودتس در لهستان که در اسرائیل در حالی که سرود انترناسیونا طنین انداز بوده به خاک سپرده شده، و همچنین از تاریخ زندگی پدر همسرش به نام برناردو اهل کاتالان که در بارسلون زاده شده و طی جنگ داخلی اسپانیا در صفوف جمهوری خواهان و آنارشیستها جنگیده و سپس در اسرائیل در گذشته و همواره تا آخرین دم حاضر نشده یهودیت خود را به رسمیت بشناسد.

ساند همچنین از دو دوست فلسطینی یاد میکند یکی به نام محمود اهل یافا که سرانجام مقیم سوئد شده و دومی باز هم به نام محمود که جوانی است شاعر و بعدها شاعر ملی فلسطین شد.

ساند روایت میکند که به عنوان یک سرباز اسرائیلی در اشغال بخش شرقی بیت المقدس شرکت داشته و چگونه روی غیر نظامیان شلیک کرده و آنها را تحقیر نموده است. وی همچنین می نویسد که می خواسته پیش از آنکه اسرائیل را برای همیشه ترک کند به دیدار دوست شاعرش برود و سر انحام پس از آنکه درویش بعد از ماه ژوئن67 از زندان آزاد شده با او در حیفا دیدار کرده است.

 

وی دیدار را چنین شرح میدهد: "با هم شب تا صبح بیدار ماندند. بخار الکل و دود سیگار دریچه ها را تیره می کرد. شاعر می کوشید جوان ستایشگرش را قانع کند که بماند، مقاومت کند، به خارج نرود و کشور مشترکشان را ترک نکند. سرباز نفرت خود را از غرور ناشی از پیروزی بیان کرد، نیز ناامیدی اش، احساس از خود بیگانگی اش در قبال این سرزمین که خون بر آن جاری ست سخن گفت و سر انجام در آخر شب هر چه داشت بالا آورد. فردا صبح نزدیکی های ظهر میزبانش او را بیدار کرد در حالی که شعری را برای او ترجمه میکرد که بامداد همان روز سروده بود در باره "سربازی که در رؤیای زنبق های سفید بود":

".... به من گفت: می فهمم که وطن

یعنی که قهوه مادرم را بچشم

و شب به خانه بازگردم.

از او پرسیدم : سرزمین چی؟

گفت: آن را نمی شناسم ..."

پیشگفتار با داستان دو دختر دانشجو به پایان میرسد یکی ژیزل که تصمیم گرفته از فرانسه به اسرائیل برود در حالی که حاضر نیست از طریق تغییر دین یهودی شود. آخر مادرش یهودی نبوده. و دیگری لاریسا زن اسرائیلی جوانی که روی شناسنامه اش واژه "روس" قید شده است. داستان هایی که در این پیشگفتار روایت شده برای منتقل کردن جو تراژیکی که کتاب در آن تدوین گردیده ظرفیت سحر انگیزی دارند.

در این کتاب می توان فهمید که بازبینی رادیکال روایت صهیونیستی میتواند به فهمی نوین از کشمکش جاری در سرزمین فلسطین راه برد و افقی ممکن برای صلحی که عدالت را نابود نکند ترسیم نماید.

وقتی با ساند دیدار کردم مشتاق آن بودم که قصه تولد شعر درویش را از او بشنوم، ولی به جای آن، به این نکته بسنده کرد کهمحمود درویش در گوشه ای از کتابش حاضر است و اینکه "می خواستم به درویش بگویم که من او را رها نکرده ام".

نویسنده دست کم دو بار داستان را روایت کرده است و من به چشم دیدم که قهرمانان تاریخ چگونه از خود سخن میگویند، تو گوئی آنچه را که درباره شان نوشته شده یا آنچه را که خود در باره خویش نوشته اند تقلید میکنند.

می خواستم از او بپرسم که آیا حرف هایی که در آن شب کذائی در حیفا گفته، همان است که درویش در شعر خود آورده است، ولی جرئت نکردم، مبادا در نتیجه احساسات به ساده لوحی بیفتم. دیگر اینکه میدانم که حافظه فردی تحت تاثیر آشوب و مرور زمان قرار میگیرد و این چیزی است که خود ساند وقتی دیدار خودش را با محمود درویش در محله عود نسناس در آن شب تعریف میکرد تأیید می نمود و دیگر به یاد نداشت که آیا دوست دخترش را در آن شب همراهداشته یا نه، زیرا آن شب برای او، به عنوان یک سرباز، شب دراز خوشگذرانی نیز بوده است.

ساند روی سن سالن اسکاربک ایستاده بود و از کتابش به بهترین نحوی دفاعکرد؛ کتابی که روایت افسانه ای بنیان گذاران صهیونیسسم را همگی به لرزه در می آورد و با بطلان ایده "خروج" ایده وجود ملت یهود را در هم میشکند. او ثابت میکند که "خروج" هیچ مبنای تاریخی نداشته و لذا قابل اتکا نیست. او نتیجه می گیرد که یهودیان هرگز سرزمین کنعان را ترک نکردند بلکه در همانجا به مسیحیت یا اسلام گرویدند، حال آنکه جماعت های یهودی در یمن، آفریقای شمالی و اروپای مرکزی در نتیجه تغیییر دین جمعیت های محلی به وجود آمدند، برای مثال یهودیان پادشاهی حمیر یا خزر یا قبایل بربر مراکش.

ساند به جریانی تعلق دارد که در اسرائیل به "کنعانی" موسوم است که معتقدند صهیونیسم یک ایدئولوژی ناسیونالیستی است که از ناسیونالیسم اروپائی مایه میگیرد و لذا در نظر این جریان، قانون بازگشت [یهودیان به اسرائیل] هیچ پایه تاریخی ندارد. آراء ساند تابو را در هم می شکند. این آراءبحث تاریخی اسرائیل را (که مورخین جدید با کشف فاجعه 1948 و اخراج فلسطینی ها تغذیه اش میکنند) به سوی افق های نوینی رهنمون می شوند و با سپردن مبانی اولیه صهیونیستی به بوته داوری رادیکال تاریخی، آن ها را زیر سؤال می برند.

شلوموساند، شاگرد و دوست "پی یر ویدال ناکه" [مورخ، یونان شناس فرانسوی و مبارز معروف ضد شکنجه و دیکتاتوری و جانبدار حقوق فلسطین]، که شهامت آن را داشته که از فیلم "شوا" اثر کلود لانزمن که همچون تمثال مقدس صهیونیستی بدان می نگرند، انتقاد کند، گفت که به پاریس برخواهد گشت و سال آینده در مونتریال مشغول به کار خواهد شد. او از بایکوت دانشگاهی که علیه او اعمال میشود نیز سخن گفت و افزود که از این وضع نا امید است؛ اما کسی که روزی رؤیای زنبق های سفید در سر داشته به نظر من حق نا امیدی ندارد.

خندید مرا در آغوش گرفت تا خداحافظی کند اما من آنقدر دچار احساسات شده بودم که فراموش کردم از او بپرسم که طی 40 سال پس ازنگارش آن شعر، برآنسرباز چه گذشته است که خود داستان دیگری است. منبع:

http://www.tlaxcala.es/pp.asp?lg=fr&reference=9619

محمود درویش:

سربازی در رؤیای زنبق های سفید

در رؤیای زنبق های سفید است

در رؤیای شاخه زیتون

در رؤیای سینه پر سخاوت دلبرش در شب

گفت: در رؤیای پرنده ای ست

در رؤیای گل لیمو

رؤیایش را با فلسفه در نمی آمیزد

و اشیاء را نمی فهمد مگر آنطور که حس شان می کند و می بوید

به من گفت: می فهمم که وطن

یعنی که قهوه مادرم را بچشم

و شب به خانه بازگردم.

از او پرسیدم : سرزمین چی؟

گفت: آن را نمی شناسم

و حس نمی کنم که پوست و نبض من است

آنطور که در شعرها میگویند

ناگهان، سرزمین را دیدم

آنطور که مغازه، خیابان و روزنامه ها را می بینند

پرسیدم آن را دوست داری؟

گفت عشقم همچون گشت و گذار کوتاهی ست

یا جامی از شراب

یا لحظه ای عشق بازی.

حاضری به خاطر آن بمیری؟

هرگز!

کل پیوندهایی که مرا با سرزمین ربط میدهد

مقاله آتشینی است ... یا یک سخنرانی!

به من آموخته اند که به عشق آن عشق بورزم

و هرگز احساس نکرده ام که قلب آن قلب من است

هرگز گیاه و ریشه های گیاه و شاخه ها را نبوییده ام

-- پس چگونه بود عشق آن؟

آیا سوزان بود مثل خورشیدها، مثل حسرت؟

رو در روی من ایستاد و گفت:

وسیله من برای عشق تفنگ است

و بازگشت اعیاد از خرابه های کهن

و سکوت مجسمه ای باستانی

که زمان و هویتش گم شده!

از لحظه وداع مادرش سخن گفت که

چگونه در سکوت می گریسته

آنگاه که او را به جیهه جنگ می برده اند

گفت که صدای سوزناک مادرش

آرزوی نوینی زیر پوستش حک می کند:

ای کاش کبوتر در وزارت دفاع بزرگ شود...

ای کاش کبوتربزرگ شود!

 

پکی به سیگار زد و سپس

چونان که گویی از باتلاق خون می گریزد گفت:

در رؤیای زنبق های سفید بودم

در رؤیای شاخه زیتون ...

در رؤیای پرنده ای

که بامداد را در آغوش می گیرد

روی شاخهلیمو...

-- و چه دیدی؟

-- دیدم نتیجه کارم را

خاربنی سرخ (1)

آن را منفجر کردم در ماسه ها... در شکمها... در سینه ها...

-- و چقدر کشتی؟

-- سخت است بشمارم

اما به من تنها یک مدال دادند

با لحنی خشن، از او پرسیدم

خب، دست کم یکی از کشته ها را برایم توصیف کن

کمی جا به جا شد، به روزنامه تا شده اش دستی کشید و

آنطور که گویی به ترانه ای گوش می دهد گفت:

همچون خیمه ای بر ریگزار فرو افتاد

و با ستاره در هم شکسته همآغوش شد

بر پیشانی گسترده اش تاجی از خون بود

بر سینه اش مدالی نبود

زیرا جنگیدن نمی دانست

به نظر می رسد یا کشاورز بود یا کارگر یا فروشنده ای دوره گرد

همچون خیمه ای بر ریگزار فرو افتاد ... و مرد...

بازوهایش مثل دو جدول خشک از هم باز بودند

و وقتی در جیب هایش گشتم

تا اسمش را بیابم دو عکس دیدم

یکی از ... همسرش

یکی از ... بچه اش...

پرسیدم غمگین شدی؟

در حرفم دوید و گفت: محمود دوست من،

غم پرنده سفیدی ست

و به میدان جنگ ... و سربازان نزدیک نمی شود

سربازان اگر غمگین شوند گنهکارند

من آنجا ابزار پراکندن آتش و مرگ بودم

که فضا را به پرنده ای سیاه بدل می کرد

از عشق اولش برایم گفت

و سپس

از خیابانهای دوردست

و از واکنش های پس از جنگ

از عربده کشی بلندگوها و روزنامه ها

و درحالی که سرفه اش را در دستمالش پنهان می کرد

از او پرسیدم: آیا همدیگر را خواهیم دید؟

گفت: در شهری دوردست

و وقتی چهارمین جامش را پر کردم

به شوخی گفتم ... می روی. .. وطن چی؟

گفت: ولم کن...

من در رؤیای زنبق های سفیدم

در رؤیایخیابانی طرب انگیز و منزلی روشن

من خواهان قلبی پاکم نه باروت تفنگ

من خواستار روزی آفتابی ام ... نه لحظه پیروزی

دیوانه وار ... فاشیستی

من خواستار کودکی خندانم که به روز لبخند می زند

نه قطعه ای از ماشین جنگی

آمدم طلوع خورشید ها را ببینم

نه غروب آنها را

با من خدا حافظی کرد زیرا ... در جستجوی زنبق های سفید است

در جستجوی پرنده ای که بامداد را در آغوش می گیرد

بر فراز شاخه زیتون

زیرا اشیاء را نمی فهمد

مگر آنطور که حسشان می کند ... و می بوید شان

گفت: می فهمد که وطن

یعنی که قهوه مادرم را بچشم

و شب در امنیت کامل به خانه بازگردم.

(ترجمه از متن عربی: جندی یحلم بالزنابق البیضاء)