دربارهی قوانین و نظریهها در علوم طبیعی / فروغ اسدپور

 

بيماري زمانهي ما، كه به نقطهي نوميدي رسيده، اين فرض است كه شناخت، فقط سوبژكتيو است و اين سوبژكتيويته آخرين كلام است بنا به ديدگاه جديد، اعتقاد به معنای دقیق کلمه، يعني صورت محضِ معتقدبودن ـ صرفنظر از محتوای آن ـ خوب است، زيرا هيچ ملاكي براي حقيقتِ آن در دسترس نيست.(1)

انتشار مطلبی با عنوان تزهایی پیرامون نظریهها و پارادایمها(2) و دفاع آن از شکاکیت، نسبیتگرایی عامیانه و غیرعلمی، کثرتگرایی بیدر و پیکر نظری، و پیش کشیدن مطالبی فاقد انسجام ساختاری و نظری، مرا واداشت تا در مطلب کنونی با یکی از پرسشهایی که نویسنده طرح کرده است، درگیر شوم. نوشتهی یادشده بهانهای است برای این که یک بار دیگر(3) برخی مفاهیم اصلی فلسفهی علم رئالیستی ـ دیالکتیکی را پیش بکشم و بگویم که بهجای این آشفتهگوییها بهتر است که مطالعات جدی و انسجام فکری و نظری را ارج بنهیم. بهجا است جملاتی از هگل را در اینجا، همچون بالا، بیان کنم تا بهاین وسیله بگویم که هنوز هم با همان معضلی روبهرو هستیم که او با آن دست و پنجه نرم میکرد، شکاکیت فلجکننده، سوبژکتیویسم و سطحیگرایی: [گمان میکنند] با چنگزدن به آنچه در سطحي بسيار متعارف آموختهاند ميتوانند به فلسفه(4) بپردازند و دربارهي آن داوري كنند. دربارهي علوم ديگر تصديق ميكنند كه بايد با مطالعه با آنها آشنا شد و تنها به مدد چنين آشنايي مجاز به داوري درباره‌‌شان هستيم. تصديق ميكنند كه براي اينكه كفش بدوزيم، بايد نحوهي دوختن آن را بياموزيم و تمرين كنيم، ولو اينكه هر كدام از ما بر اساس پايش، مقياسي در اختيار دارد، و دستاني با موهبتي طبيعي، كه براي انجام اين عمل مورد نياز است. گويا فقط در فلسفهورزي است كه مطالعهكردن، آموختن و تلاشي از اين دست لازم نيست.(5)

***

نویسندهی مطلب یادشده که شناخت را در نهایت امری محدود، موضعی، سوبژکتیو و خلاصهشده در پارادایمها میداند، میپرسد: آیا قوانین و نظریهها در علوم طبیعی از جامعیت برخوردارند و یا اینکه در محدودهی معینی عملکرد دارند؟(6) منظور از جامعیت نزد نویسندهی مطلب عامیت و حتمیت(7) باید باشد که جای دیگری در مطلب بهکار برده است. واژهی مترادف با این واژهها احتمالاً واژهی جهانشمولیت یا کلیتuniversality  است. بهعبارت دیگر نویسنده دربارهی جهانشمولیت قوانین و نظریهها در علوم طبیعی در وهلهی نخست پرسش میکند. در ادامهی این پرسش هم نمونههایی از دشواریهای کاربست نظریهها و روشهای پژوهش علمی در هندسه، مکانیک و فیزیک در حوزههای متفاوت را بیان میکند.به این معنا تغییرات پیشآمده در روش و پژوهش علمی دانشمندان را بیتوجه به سرشت ابژهی خاص شناخت برمیشمارد.(8)

قانونمندی و نظریه همانند نیستند

از همین ابتدای کار باید بنای ناسازگاری را بگذاریم و به پرسش نویسنده در تکجملهی بالا اعتراض کنیم. نویسنده در این تکجمله، قوانین و نظریهها را عین هم قلمداد کرده است و مترادف با هم بهکارشان برده است. این چیزی نیست جز باهمآمیختن امور هستیشناسانه و امور شناختشناسانه، یا منحرف کردن توجه ما از خود ابژه به سوی نظریههای مربوط به ابژه، یا وسایلی که برای شناخت ابژه موضوعیت دارند.(9) واژهی قوانین، در مقایسه با واژهی نظریهها به سطح متمایزی از واقعیت ارجاع میدهد. واژهی قوانین، به سطح هستیشناسی، به سطح ذات پدیدهها، به سطح ساختارها و سازوکارهای اصلی دستاندرکار در جهان ارجاع میدهد. واژهی نظریهها به سطح شناختشناسی، به سطح شناسایی ذات پدیدهها از سوی دانشمندان، به سطح پژوهش پیرامون ساختارها و سازوکارهای اصلی پدیدههای مورد پژوهش ارجاع میدهد. یکی به سطح ساختارها و سازوکارهای بادوامی تعلق دارد، که بینیاز از قوهی شناخت انسانی وجود دارند و در طول زمانهای بسیار طولانی دوام میآورند. دیگری به سطح شناسایی این ساختارها و سازوکارها تعلق دارد، که معلوم نیست در آینده بهعلت تعمیق شناخت دانشمندان از پدیدهی مورد نظر و شناسایی لایههای گوناگون واقعیت دستخوش تصحیح و بهبود نشود. آیا ساختن پل یا محاسبهی حرکت ماهوارهها به یک سطح از واقعیت تعلق دارند؟ به بیان دیگر آیا برای ساختن پل و ساختمان از یکسو و ساختن ماهواره و سپس محاسبهی حرکت آن با ساختارها و سازوکارهای طبیعی یکسانی روبرو هستیم؟ با قانونمندیهای یکسانی روبرو هستیم؟ اگر چنین نباشد طبیعی است که وسایل و نظریههای متفاوتی هم باید استفاده شود و از کثرت نظریهها در این موارد باید کثرت ساختارها و قانونهای طبیعی را نتیجهگیری کرد و نه آنکه آنها را به کثرت پارادایمها فروکاست.

بنابراین در جملهی یادشده به تفاوت بین هستیشناسی و شناختشناسی توجه نمیشود. نه فقط این، که دو سپهربه لحاظ واقعی و نظری متفاوت به هم میآمیزند و همانندی نامشروعی بین آنها ایجاد میشود.

تکرار میکنم: منظور از هستیشناسی، ذات(10) و یا ساختارهای اصلی پدیدهی مورد مطالعه است. ساختارهای اصلی یک پدیده، همان چیزهایی هستند که ابژهی ناگذرای شناخت نامیده میشوند. سرشتنشان این ساختارها یا این سازوکارها این است که در طول زمان دوام میآورند پایدار و تاثیرگذار هستند. این ساختارها و قوانینشان در تعامل با هم و بهرغم شناخت درست یا غلط ما از نحوهی عملشان به زندگی خود ادامه میدهند و جریان سیال رویدادهای تجربی را میسازند. بهعنوان نمونه این درک که خورشید به گرد زمین میچرخد، چنین گردشی را در واقعیت تحقق نمیبخشید، خورشید و زمین همچنان راه خود را بنا بر قانونمندیهای خاص خود میرفتند. بدون وجود نسلهایی از دانشمندان که سرانجام به چگونگی و چرایی گردش زمین و خورشید، یا به عبارتی قانونمندی این حرکتها پی بردند، آنها باز بر مدار خود میگشتند. اما بدون دانشمندان و نظریههای گوناگون آنها، همان که ابژههای گذرای شناخت نامیده میشوند، کسی نمیبود که این قانونمندیها را شناسایی کند. بنابراین ابژهی شناخت و شناخت ابژه دو سطح متفاوت از واقعیت هستند. دومی به اولی وابسته است اما عکس آن درست نیست. اصولاً اختلاف بین نظریههای علمی و پیدایش انواع جدیدتر هم بهخاطر آن است که ابژهای فراسوی شناخت نسبی ما وجود دارد، عمل میکند، تأثیر میگذارد و تداوم دارد. همین وجود مستقل ابژهی شناخت و تأثیرات پایدار، متداوم و ناگذرای آن است که پیدایش نظریههای گوناگون و مکمل یا مخالف را برای شناخت یک پدیده یا لایههای جدیدتر آن توجیه میکند (بهعنوان نمونه نظریههای جدیدتری که ساختار اتم را در پرتو کشف لایههای جدیدتر بهتر از نظریههای پیشین یا رقیب توضیح میدهند. کشفیات جدیدتر علمی معمولا نظریههای قدیمیتر را تصحیح و تکمیل میکند).(11) بنابراین شناخت از یک ابژهی معین، تدریجی و تصحیحی انجام میشود. ابژههای شناخت ساختارمند و لایهمند هستند، شناخت ما نیز از آنها ساختارمند و لایهمند است. بههمین ترتیب هم دانشمندان بهنحوی ساختارمند از پدیدارهای ابژه آغاز میکنند و بهتدریج ساختارهای لایههای گوناگون ابژه را بررسی میکنند. شناخت یک پدیده نه با پردازش پارادایمها و سنخهای آرمانی بلکه با کار سخت و پراتیک پیگیر شناخت ابژه که خود بهمعنای تولید با وسایل پیشتر تولید شده است، ممکن میباشد. شناخت عملی خودسرانه نیست که طی آن هر کس دریافت و بازنمایی خویش از ابژه را بهدست بدهد و تمام بازنماییها هم به یک میزان ارزشمند باشند. شناخت هر ابژهای فقط به معناي شناختن ابژه بنا به محتوای معین آن و تولید آن محتوا در آزمایشگاه و تولید مفهوم آن در نظریه است. هگل بهدرستی میگوید که اما پژوهش در بارهی شناخت، تنها با عمل شناخت انجام میشود.(12) البته شناخت، محصول یک کار معرفتی است که طی آن دانشمندان مواد خام خود را در آزمایشگاه به کمک وسایل تولید پیشتر تولید شده، که شامل وسایل و ابزار آزمایشگاهی، مهارتهای فنی و علمی، نظریههای تجریدی، و دستگاههای مفهومی و نظایر آن است، تغییر میدهند و به سهم خود به پیشرفت علمی و تصحیح و تکمیل دستاوردهای پیشین کمک میکنند. اشتباه است اگر تصور کنیم که عمل شناخت در ذهن فرد جریان دارد و همهی افراد هم به یکسان قادر به انجام آن هستند.کار معرفتی کار به معنای سرراست آن است یعنی مصرف زمان و انرژی، کار روی مواد خام به لحاظ تاریخی معین با ابزار به لحاظ تاریخی معین که در نهادهای به لحاظ تاریخی معین انجام میشود. شناختپذیری یک ابژهی معین به معنای این است که شناخت با پردازشهای گفتمانی که قصدشان توضیح جهان نیست، یا بازنمایی سوبژکتیو، خواه فردی یا جمعی، تفاوت ماهوی دارد. در ضمن باید به خاطر داشت که شناخت تولیدشده توسط دانشمندان (ابژهی گذرای شناخت) تنها در پرتو ارجاع به ابژهی ناگذرای علم، توضیح ساختارها و سازوکارهای ابژهی مورد نظر و کارکردهای آن و همچنین توضیح تناقضهای نظریههای قبلی یا تکمیل آنها، موجودیت و اعتبار خود را اثبات میکند. بنابراین تولید شناخت فرایندی است که اساساً نقطه عزیمتاش ابژهی ناگذرا است که شناخت ما از آن بهتدریج عمیقتر میشود. مناقشات علمی و تغییر در نظریهها بهمعنای تغییر در باورها یا گفتمانها نیست بلکه تغییر در شناخت یا همان تعمیق و تصحیح شناخت پیشین است. تغییر در نظریههای علمی را نمیتوان بدون ارجاع به ابژهی ناگذرای علم درک کرد.

جهانشمولیت قوانین؟

بنابراین جهان و جریان سیال رویدادها را ساختارها، سازوکارها و قوانین علیتی میسازند.(13) این سازوکارها و قوانین با هم ترکیب میشوند تا جریان پدیدههایی را خلق کنند که وضعیت بالفعل و اتفاقی جهان را تشکیل میدهند. آنها واقعی هستند هر چند بهندرت به شکل بالفعل متجلی میشوند و بهندرت به شکل تجربی قابل شناساییاند. آنها ابژههای ناگذرای نظریهی علمی هستند. آنها مستقل از انسانها که موجوداتی اندیشمند، عاملهای علیتی و دریافتکنندههای رویدادها هستند، وجود دارند. آنها شناختپذیرند اگرچه شناخت آنها منوط است به رشد و تکامل آمیزهای از مهارتهای فکری، عملی و فنی در نسلهای پیاپی انسانی. بهاین ترتیب هستیشناسی امری است مربوط به ذات پدیدهها، یعنی آن خصوصیاتی که پدیدهی خاصی را به آنچه هست تبدیل میکنند و آن را از پدیدههای دیگر متمایز میگرداند. همین ساختارهای اصلی، درونی و ضروری پدیدهها است که آنها را قانونمند میکند. قانونمندیها معمولاً بیواسطه قابل مشاهده نیستند. دانشمندان معمولا آنها را در نظام بستهی آزمایشگاه کشف میکنند، جایی که ساختارها و قوانین علیتی پدیدهای در جدایی از دیگر ساختارها و قوانین علیتی مطالعه میشوند. اما در نظام باز بیروناز آزمایشگاه بهندرت بتوان ساختارهای درونی و قانونمندیهای پدیدهای را مشاهده و درک کرد. زیرا در نظام باز بیرون از آزمایشگاه شاهد وقوع جریان سیال رویدادهایی هستیم که در اثر تعامل، تداخل و تقابل آن ساختارها و نیروها و قانونمندیها بهوجود میآیند. عمل تعامل و تداخل و تقابل قانونمندیها در بیرون از آزمایشگاه بهبیان باسکار به معنای این است که این قانونمندیها حالا در شکل جرح و تعدیل شده، در شکل گرایشهایی قانونمند وجود دارند و در وقوع رویدادها سهیم هستند.روی باسکار در این زمینه مینویسد: گرایشها عبارت از قدرتها و نیروهای بالقوهای هستند که شاید اعمال شوند بی این که به تحقق کامل برسند یا این که دستاندرکار باشند بی این که در نتیجهی خاصی تجلی یابند یا تحقق یابند بی این که ما آنها را درک کنیم. توضیح پدیدههای جهان تنها با ارجاع به نیروهای بادوام ممکن نیست بلکه همچنین ارجاع به فعالیتهای تحقق نایافته یا تجلی نایافته کنشهای چیزها هم مطرح است. گرایشها نمیگویند که چه چیزی اتفاق خواهد افتاد بلکه میگویند چه چیزی احتمالاً به شیوه تجلینایافته در حال اتفاق افتادن است خواه تأثیرات بالفعل آن را ببینیم یا نبینیم.(14)

روشن است که ساختارها و قانونمندیهای (ابژکتیو) پدیدهها ـ دستکم در زمینهی طبیعت ـ بدون حضور ما موجودات انسانیِ شناسنده از پیش وجود داشته و مستقل از ما هستند و عمل میکنند. نیروی جاذبهی زمین بدون حضور و دخالت ما انسانها که خود را مرکز جهان و اشرف مخلوقات میدانیم، وجود داشته است. هنوز کسی ندیده است که سیبی بهجای افتادن از درخت به سمت آسمان پرواز کند، اگرچه موجوداتی هم هستند که قدرت پرواز دارند و میتوانند بر نیروی جاذبهی زمین غلبه کنند. اما اگر کسی از این دو نمونهی متفاوت تجربی چنین نتیجه بگیرد که یا قانون جاذبهی زمین وجود دارد و همه چیز باید روی زمین بماند یا اینکه اصلاً وجود ندارد زیرا که موجوداتی هستند که این قانون را نقض میکنند، یا به بیان نویسنده برای آن در مقیاس اندک(15) اعتبار قائل شود، یعنی برای برخی موجودات اعتبار دارد و برای برخی دیگر ندارد، در این حالت مرتکب اشتباه بزرگی شده است. زیرا که یکم، تفاوت نظام بسته و نظام باز و چگونگی عملکرد نیروهای علیتی و قانونمندیهای پدیدهها را در این دو نظام متوجه نشده است. دوم، تفاوت بین دو پدیدهی متفاوت (سیب و پرندگان)، یا به عبارتی لایههای گوناگون زندگی طبیعی را نادیده گرفته است. با توجه به آنچه در بالا گفته شد حالا میتوان موضوع  کلیت قوانین علیتی را بحث کرد.

اگر جهانشمولیت قوانین علیتی به این معنا درک شود که با اعمال یک نیروی خاص، باید به نحوی ضروری شاهد وقوع توالی رویدادهایی معین و تکرارپذیر باشیم، در اینصورت قوانین طبیعی فقط در نظام بستهی آزمایشگاهی (درصورتی که الف، آنگاه ب) اعتبار دارند. زیرا که در  بیرون از نظام بستهی آزمایشگاهی این قوانین در حالتی گرایشگونه عمل میکنند. بهاین جهت که با سازوکارها و قوانین علیتی دیگری برخورد میکنند که به نحوی دوجانبه روی یکدیگر تاثیر میگذارند، یکدیگر را جرح و تعدیل میکنند و حتی برخی دیگریها را خنثی میکند.(16) اما اگر جهانشمولیت را بهمعنای وجود قانونمندی در حالتی جرح و تعدیل یافته و گرایشگونه بدانیم در این صورت قانونمندیها بیرون از نظام بسته هم عمل میکنند، اگرچه شاید همواره در تمام موارد تأثیر یکسانی نداشته باشند. بههمین جهت مواردی همچون پرواز پرندگان و یا پرواز دستسازهای انسانی موجب آن نمیشود که حیطهی اعتبار نیروی جاذبهی کرهی زمین را به زمینهی  معینی محدود بدانیم. پرواز پرندگان محصول تداخل، تعامل و مقابلهی قانونمندیها یا سازوکارهای دیگری با نیروی جاذبه است و تغییراتی که در تأثیرات آن بهوجود میآورند. تا بهحال دانشمندی پیدا نشده است که به دلیل پرواز پرندگان یا پرواز دستسازهای انسانی، قانون نیروی جاذبه را انکار کرده باشد یا آن را به زمینهای خاص محدود کرده باشد. اما یادآوری این نکته نیز مهم است که این دو پدیده، نیروی جاذبه و پرندگان، به دو لایهی گوناگون از واقعیت تعلق دارند (همانطور که مکانیک نیوتونی، نظریه نسبیت و نظریه کوانتوم همگی فقط یک لایه از واقعیت را توضیح نمیدهند). یکی به طبیعت بیجان تعلق دارد و دیگری به طبیعت جاندار. اولی حتماً باید باشد تا دومی بهوجود بیاید، یعنی اولی زمینهی پیدایش دومی است و دومی برآیندی از دل اولی است. با اینکه طبیعت را میتوان زمینهی پیدایش پرندگان دانست اما پرندگان را نمیتوان به آن و قوانین فیزیکی و شیمیایی آن فروکاست یا از آن جدا و مستقل دانست. بر اثر پژوهش در این سطحهای گوناگون هستی طبیعی، در این ساختارها و قانونمندیهای فیزیکی، شیمیایی و بیولوژیکی، که هیچیک به انکار دیگری نمیانجامد، و کسب شناخت از درهمآمیزی، تعامل و جرح و تعدیل آنها با استفاده از ابزار و آزمایشهای گوناگون است که دانشمندان بهتدریج توانستهاند دستسازهایی غولآسا و بهقدر کافی نیرومند بسازند که بر نیروی جاذبهی کرهی زمین غلبه کنند.

بنابراین آنچه که در اینجا داریم، لایههای گوناگونی از واقعیت است که ساختارها و قوانین گوناگون و خاص خود را دارند و در عین حال در وحدت با هم بهسر میبرند. این ساختارها و سازوکارها در نظام باز در تعامل با هم عمل میکنند و به جرح و تعدیل یکدیگر میانجامند. فیزیولوژی انسان فاقد آن ساختارها و سازوکارهایی است که پرنده را قادر به غلبه بر نیروی جاذبهی زمین میکند. اما انسان هم به یُمن پژوهشهای گستردهای که در بارهی این ساختارها و لایههای گوناگون طبیعی و زیستمحیطی انجام داده توانسته است پرواز کند. در حالی که قانون جاذبه به سطحی اصلیتر از واقعیت تعلق دارد، ساختارهای فیزیولوژیک پرندگان به سطحی بالاتر و به دستهی خاصی از موجودات طبیعی تعلق دارد. انسانها هم بهنوبهی خود به لایهی عالیتری از واقعیت تعلق دارند زیرا قادر به شناسایی این قوانین و کاربرد آنها به نفع خود هستند. قوانین فیزیکی، شیمیایی، بیولوژیکی و اجتماعی لایههای گوناگون یک واقعیت پیچیدهی لایهمند، ساختارمند و بههمپیوسته هستند که از دیدگاه هستیشناسانه در آرایشی عمودی با هم بهسر میبرند. یعنی در حالی که هیچ لایهی بیولوژیکی بدون وجود لایهی شیمیایی وجود ندارد، عکس آن صادق نیست. در حالی که در جهان واقعی پدیدهها و جریان سیال رویدادهای طبیعی این ساختارها و قوانین در تعامل با هم عمل میکنند. در ضمن هر چیزی که متعلق به لایهی عالیتر است توسط چیزی بیش از یک قانون هدایت میشود یعنی در موجودیت آن چیزی بیش از یک سازوکار دست اندرکار است. بهعنوان نمونه موجودات بیولوژیکی در عین حال موجوداتی فیزیکی و شیمیایی هم هستند اما قابل فروکاستن به آنها نیستند. باسکار برای توصیف این وضعیت از دو عبارت ریشهمندی و نوپدیدی استفاده میکند. لایههای بالاتر واقعیت مادی ریشه در لایههای زیرین دارند و لایههای زیرین راه را برای نوپدیدها هموار میکنند بی اینکه این نوپدیدها بهدلیل شناخت ما از لایههای اصلیتر پیشبینیپذیر باشند یا بتوان آنها را به نحوی جبرگرایانه تعیین کرد. اما در سطح فعلیت  روابط بین لایهها یکطرفه نیست آنها همه با هم در میآمیزند و به وقوع رویدادی میانجامند که قابل مشاهده است، بهعنوان نمونه پرواز پرندگان.

نتیجهگیری

در پرتو آنچه که در بالا گفتیم، حالا باید گفت: قوانین به سپهر هستیشناسی و ابژهی شناخت تعلق دارند و در نظامهای بسته و باز به راههای مختلفی خود را نشان میدهند. نظریهها به سپهر شناختشناسی و شناخت ابژه تعلق دارند. شناخت علمی تولید گفتمان و بازنماییهای سوبژکتیو نیست بلکه تولید دانش و شناخت عینی از یک ابژهی ناگذرای شناخت است. قوانین در نظامهای بسته خود را در شکل توالی ضروری رویدادهای تکرارپذیر بروز میدهند اما در نظامهای باز بهدلیل آمیزش با نیروهای دیگر گرایشگونه عمل کرده و به ایجاد رویدادهای تجربی میانجامند. شناخت علمی مستلزم داشتن دانش کافی و مناسب از ابژهی ناگذرای شناخت است که خود محصول شناختهای پیشین و کشف کمبودها و نابسندگیهای آنها است. این شناخت پیشینی که در نظریهها، روشمندیها، مهارتها، ابزارها و آزمایشگاهها پیکر یافته است، ابزار تولید پیشتر تولید شده نام دارند که در پژوهشهای بعدی مورد بازبینی و تغییر و تصحیح قرار میگیرند. بههمین دلیل اینها را ابژههای گذرای شناخت مینامیم. یعنی همیشه امکان تصحیح و بهبود این شناخت پیشینی کسبشده از سوی نسلهای پیشین دانشمندان (و اصولاً انسانها) هست. بنابراین باید گفت ابژههای شناخت اموری ناگذرا، پایدار و بادوام هستند، اما نظریهها و شناخت تولید شده از آنها چنین  نیستند. بیان این حرف به معنای این نیست که شناخت امری خودسرانه و سوبژکتیو، سازمانیافته بر اساس برداشتهای فردی است، و یا بینالاذهانی یعنی سازمان یافته بر اساس توافق در جامعهی علمی است. با این که بر حقیقت نسبی و تاریخی شناخت تاکید میورزیم اما این بهمعنای تسری دادن نسبیت به امور هستیشناسی نیست. بهاینترتیب سرشت مستقل پدیدههای طبیعی را در جدایی از شناخت خود تصدیق میکنیم. در ضمن سرشت اجتماعی و متداوم فعالیت علمی را هم تصدیق میکنیم. در عین حال میدانیم که شناخت جز با عمل شناخت جز با به سخن درآوردن ابژه جز با کار سخت اجتماعی و فردی روی آن جز با تغییر آن ممکن نیست. در پایان باید گفت که روش دستیابی به شناخت از ساختارهای اصلی (هستی، قانون یا ذات) یک پدیدهی خاص چیزی نیست که پیشاپیش تعیینشده و روشن باشد. روشمندی یا روششناسی موضوعی است که به سرشت یا ذات ابژهی مورد پژوهش مربوط میشود و در پیوندی تنگاتنگ با آن است. بنابراین روشن است که هر رویهی علمی دارای سه جنبهی تفکیکناپذیر هستیشناسی، شناختشناسی و روششناسی است. امیدوارم فرصتی دست بدهد تا بار بعدی به پرسشهای دیگر مطلب یادشده بپردازم.(17)

پینوشتها

(1)     هگل: دانشنامهی فلسفی. ترجمهی حسن مرتضوی. نشر لاهیتا 1392

(2)     نوشتهی بهروز خلیق. اخبار روز

(3)     نگاه کنید به مطلب ای که در معرفی رئالیسم انتقادی نوشتم و در نشریهی آلترناتیو شمارهی ششم به چاپ رسید. در ضمن در مقالاتی هم که در سایت نقد اقتصاد سیاسی نوشتهام معمولا به مفاهیم اصلی این فلسفه اشاراتی کردهام.

(4)     نام فلسفه به همهي انواع دانشهايي اطلاق ميشود كه به شناخت از مقياسهاي ثابت و امر كليدر درياي خاصهاي تجربي