لنین دوست کارگران نبود!

نقدی بر نوشته هایی از محسن حکیمی و ناصر اصغری

 

مجلّه آرش شماره ی ١٠٩ (فروردین ١۳۹٢ آوریل ۲٠١۳) ویژه نامه ای را با عنوان مبارزه تدافعی طبقه کارگر و سوتیتر شرایط تبدیل آن به تهاجم و وظایف پیشروان کارگری منتشر کرد. در این ویژه نامه پنج پرسش مطرح شده است و چند تن از فعالان جنبش کارگری و از جمله محسن حکیمی به آن ها پاسخ داده اند. ناصر اصغری در نوشته ای با عنوان دشمن لنین نمی تواند دوست کارگران باشد به تاریخ ١٠ نوامبر ٢٠١۳، تلاش کرده است تا پاسخ های حکیمی را بررسی کند.

نوشته ی پیش رو قصد دارد، در سطح یک مقاله، پس اجمالی، هم پرسش های آرش، هم پاسخ های حکیمی و هم نقدگونه ی اصغری را از نظر بگذراند و نقدی بر هر سه باشد.

از آن جایی که پرسش های آرش، پاسخ های حکیمی و نقدگونه ی اصغری دارای یک الگوواره هستند که آن را می توان در پایبندی به مارکسیسم جست و جو نمود، لازم است به قول معروف سنگ ها را در همین سطور نخستین واچید.

ستم دیدگان و استثمارشدگان در طی سده های دراز همواره علیه زورگویان و استثمارکنندگان به پا خاسته اند و با شورش و انقلاب خواستار جامعه ای آزادتر و برابرتر شدند. هر چند هنوز در گوشه و کنار جهان برده داران و زمینداران بزرگی هستند که به ستمگری و استثمار ادامه می دهند، امّا پس از انقلاب بزرگ فرانسه در سال ١٧۸٩، سرمایه داران به ستمگران و استثمارکنندگان غالب تبدیل شدند و اکنون سراسر جهان را، از شمال تا جنوب و از شرق تا غرب، در اختیار خود دارند. پس امروز بیش از هر برهه ی دیگر تاریخ مسئله ی تغییر برای رهایی نوع بشر و استقرار جامعه ای برابر و آزاد در دستور کار قرار دارد. امّا میان داشتن آرمان آزادی و برابری و گام برداشتن برای استقرار آن ها و به وجود آوردن جامعه ای آزاد و برابر راه هنوز دراز است و دشواری ها بسیارند و کاری ست کارستان. به ویژه این که امروز ستم گران و استثمارکنندگان یا در یک واژه سرمایه داران، بیش از پیش گستاخ و یکه تاز شده اند و نه فقط هر روز جیب های گشادشان را پرتر از دیروز می کنند، بلکه دستاوردهایی را که طبقه ی کارگر به ویژه از رویداد شکوهمند کمون پاریس در سال ١٨۷١ بدین سو با مبارزاتی جانانه کسب کرده است از اوبازمی ستانند. فرقی نمی کند که این سرمایه داران چه جامه ای بر تن دارند. آنان می توانند دولتی به نام جمهوری اسلامی ایران با ولی فقیه بر رأسش یا دولتی به نام جمهوری خلق چین با نظام تک حزبی کمونیست یا دولتی با نام ایالات متحده ی آمریکا با نظم دو حزبی، با چند تار مو اختلاف، داشته باشند، آنان می توانند دولتی به نام جمهوری کوبا یا جمهوری دمکراتیک خلق کره داشته باشند که قدرت از برادری به برادری و از پدری به پسری می رسد!

امّا به راستی چرا نظم غالب ستمگران و استثمارکنندگان توانسته است بیش از دو سده دوام بیاورد؟ چرا امروز آنان چنین بی شرمانه به دستاوردهای کارگری یورش می آورند؟ چرا بیش از یک سده و نیم، از کمون پاریس بدین سو، که کارگران و دیگر اقشار ستمدیده رودررو با سرمایه داران و به بهای فدای جانشان، چه در میدان های نبرد و سنگرها و چه در کارخانه ها و محلات جنگیده اند هنوز این نظم سرمایه داری ست که دست بالا را دارد؟ چرا پس از این همه نظریه پردازی ارزشمند از مارکس و باکونین گرفته تا ده ها و صدها نفر دیگر علیه نظم سرمایه داری، هنوز نوع بشر در بند و اسارت است و چشم انداز آزادی و برابری این چنین دور و دست نیافتنی می نماید؟

دو علّت اساسی برای وضعیت موجود هست. یکم این که طبقه ی سرمایه داری همچنان با استفاده از منابع عظیم مالی که دارد فقط با جنگ، کودتا، توطئه یا در بهترین حالت برگزاری انتخابات خودش را حفظ نکرده است. این طبقه دارای ارتشی بزرگ از روشنفکران، فیلسوفان، روزنامه نگاران، انواع و اقسام خبرگان، متخصصان و استادان، نهادها، تشکلات و سندیکاها ست و با استفاده از رسانه ها، کتاب ها، فیلم ها و هزاران ابزار دیگر جلوی شکل گیری هرگونه آلترناتیو انقلابی را می گیرد و برضد آن عمل می کند و اگر لازم ببیند آن را به خاک و خون می کشد. از آن جایی که این علّت موضوع نوشته ی پیشرو نیست، از بسط بیش تر آن اجتناب می کنیم. امّا علّت دوّم به جز این نیست که بیش از نیمی از این یک سده و نیم مبارزه ی کارگری جهانی در توّهمی گذشت که نامش اردوگاه سوسیالیسم یا سوسیالیسم واقعاً موجود بود که اتفاقاً حکیمی به درستی از آن به عنوان لنجزار سرمایه داری دولتی حزبی نام می برد. امّا این لجنزار از آسمان نازل نشد و نتیجه ی یک رشته نظر و عمل بود. حکیمی نیز خوب می داند که این لنجزار چگونه پدید آمد، ولی آن جایی اشتباه می کند که نظریه ی لنین را تحریف کامل نظریه ی مارکس و انگلس در باره ی "حزب طبقه ی کارگر" می داند. در حالی که حزب بلشویک لنینی با برخورد مستبدانه ی مارکس در انترناسیونال اوّل و اخراج باکونین و تحمیل انشعاب به این تشکل بین المللی کارگری قرابت های فراوانی داشت. همین جا باید به این نکته اشاره کرد که ناصر اصغری در نقدگونه اش به حکیمی ادعا می کند که انترناسیونال اوّل هم یک حزب طبقه ی کارگر بود. اصغری ظاهراً هنوز تفاوت یک تشکل با نظرات گوناگون و گاهی متضاد و یک حزب سیاسی که دارای خط و برنامه ی واحدی ست را نفهمیده است. از قضا، زمانی که انترناسیونال اوّل با پیشدستی مارکس و هم نظران وی خواست این تشکّل را به حزب تبدیل نماید، دوران زوال و افولش آغاز شد و نهایتاً مُرد. بر این اساس است که سخن حکیمی درباره ی نفوذ آنارشیسم در انترناسیونال اوّل و پرودونیسم در کمون پاریس برای توجیه شکست آن ها بی پایه و اساس است و از ناآگاهی حکیمی درباره ی تاریخ هر دو حکایت می کند. حکیمی و مارکسیست ها با هر پسوندی لنینیست، تروتسکیست یا مائوئیست چه بخواهند و چه نخواهند، این یک واقعیت تاریخی بوده و هست که آنارشیسم باکونین، پرودون، کروپوتکین و افرادی از این دست جزئی جدایی ناپذیر از جنبش کارگری بوده، هستند و باقی خواهند ماند. مبارزه با سرمایه داری به ویژه با توجه به فجایعی که در کشورهای موسوم به بلوک شرق به وجود آمدند، نه در گذشته، نه در حال و نه در آینده ملک طلق مارکسیست ها نیست. جنبش کارگری نیز از یک توده ی بی شکل کارگر به وجود نیامده است. همه ی کارگران یکسان فکر نمی کنند. در جایی که آزادی در حد سر و دم بریده ی سرمایه داری هست، آزادی که مطلقاً در کشورهای اردوگاه سوسیالیسم وجود نداشت، کارگری برای دفاع از منافع طبقاتی اش عضو یک اتحادیه اصلاح طلب است، آن دیگری یک اتحادیه ی سرخ را برگزیده است و دیگری هم آنارکوسندیکالیست است. کارگری عضو یک تشکل تروتسکیستی ست، دیگری عضو تشکلی مارکسیستی ست و کارگری هم آنارشیست است. آنارشیسم نیازی به نفوذ در انترناسیونال نداشت، چرا که خود همچون امروز جزئی از جنبش کارگری بود که برای آزادی های سیاسی بی قید و شرط و بی حد و حصر و برچیدن طبقات و جامعه ای برابر مبارزه می کرد و می کند.

هر چند حکیمی به درستی بی نیازی طبقه ی کارگر را به هر گونه حزبی و از جمله حزبی که نام حزب طبقه ی کارگر و از این قبیل را برخود می گذارد درک کرده است و آن را کمابیش در نوشته اش توضیح می دهد امّا هنوز همچون آن چه در پرسش های آرش آمده است معتقد به نقش پیشروان طبقه ی کارگر است که ظاهراً باید از بیرون (از بالای سر؟) آگاهی را به درون طبقه ی کارگر ببرند. حکیمی بر خلاف بسیاری از کسانی که خود را فعال جنبش کارگری می دانند، دستی از دور بر آتش ندارد، امّا او هنوز بر این واقعیت آگاهی نیافته است که کارگران همانگونه که کار و زندگی می کنند، می توانند در تحولات سیاسی، اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی و غیره مُهر انقلابی خود را بکوبند و نیازی به پیشرو و پیشگام ندارند. مقوله ی پیشروان طبقه ی کارگر و بردن آگاهی از بیرون به درون طبقه ی کارگر بیش از آن که مارکسی باشد، لنینی ست.

لنین در آستانه ی سده ی بیستم وضعیت روسیه را تحلیل نمود. او متوجه شد که در روسیه، سه میلیون کارگر در مراکز صنعتی مشغول به کار هستند و در کنار آنان یک صد میلیون دهقان وجود دارد. وی نه می خواست و نه می توانست که پرولتاریا به چنان رشد عددی و نظری برسد تا آن گاه بخواهد و بتواند سرمایه داری را سرنگون نماید، آن هم سرمایه داری عقب مانده ی روسیه را. پس چه می بایستی کرد؟ وی پاسخ داد: باید شرایط تاریخی را وادار به تغییر کرد. لنین برای این که شرایط عینی را مهیا کند به این پرداخت که شرایط ذهنی باید خود را به آن تحمیل کند و آن هم چیزی نبود جز آن چه وی نامش را رهبری انقلابی با سازمان انقلابیان حرفه ای گذاشت. البته لنین نیز خودبه خود به چنین نتیجه ای دست نیافت. لنین بر خلاف تصور حکیمی یک مارکسیست بود و جبرگرایی تاریخی مارکسی را با ژاکوبینیسم این چنین ممزوج کرد. مارکس در آثاری مانند نوشته های جوانی (١٨۴۴)، هجدهم برومر لوئی بناپارت (١۸۵۲) و گروندریسه (١٨۵٧) قائل بر خلاقیّت خودجوش جنبش کارگری بود و به درستی بر نیروی آفریننده ی مردمان و توانایی بشر برای ساختن جامعه ای نو و تاریخ خود تأکید می کرد. امّا همین مارکس در مانفیست حزب کمونیست (١٨۴٨) و در کاپیتال (١٨۶٧) مفهوم دیگری را به نام جهت گیری تاریخی مطرح کرد و عنوان نمود که تاریخ روندی جبری دارد که در آن جامعه ی کمونیستی اوّلیه به برده داری، سپس به برده داری، آن گاه به زمینداری و در نهایت به کمونیسم گذر می کند. مارکس بر این باور بود که در جامعه ی سرمایه داری دو طبقه ی اجتماعی که سرمایه داری ستمگر و پرولتاریای ستمدیده است وجود دارد و اگر دوّمی موفق به سرنگونی اوّلی گردد، طبقات و اقشار دیگر نیز از میان می روند و جامعه کمونیستی می شود. مارکس در جبرگرایی تاریخی خود فقط یک عامل یا موتور برای پیشروی می بیند و آن هم توسعه و گسترش وسائل تولید است. اقتصاد و پیشرفت فن آورانه تمام جوانب دیگر را تحت تأثیر قرار می دهند و آن ها را با خود به جلو می کشند. بین دو مفهومی که مارکس مطرح کرد، از سویی خلاقیّت خودبه خودی جنبش کارگری و توانایی انسان برای ساختن تاریخ خود و از سوی دیگر جبر تاریخی تناقض وجود دارد. اگر نوع بشر توانایی ساختن تاریخ خود را دارد، این تاریخ نمی تواند دارای جهتی از پیش تعیین شده یا به قول مارکس جبر تاریخی باشد. امّا اگر برعکس تاریخ دارای یک جهت گیری جبری ست در این صورت دیگر لزومی ندارد که انسان ها و پرولتاریا برای ساختن آن دخالت کنند. جبرگرایی مارکسیستی بسیاری از مارکسیست ها را به دام انداخت، به گونه ای که برخی از آنان هر چند می دانستند که آن چه در شوروی و اقمارش وجود دارد سوسیالیسم آزادی خواه و برابری طلب نیست، ضمن خرده انتقاداتی، ادعا می کردند که سوسیالیسم هرگز در این کشورها فرونخواهد پاشید و عقربه ی تاریخ به عقب نمی رود.

لنین توجه ای به آثار مارکس نکرد که به درستی بر توانایی انسان برای ساختن تاریخ به دست خود پای می فشرد، او عامل ذهنی یا سوبژکتیو را بر عامل عینی یا ابژکتیو غالب می دانست و فاجعه نیز از همین جا شروع شد. روش لنین به طور خلاصه این چنین است: اگر پرولتاریا به اندازه ی کافی رشد نکرده است، الیت، متخصصان یا انقلابیان حرفه ای سیاسی می توانند او را رهبری کنند و به جای او دولت تشکیل دهند. جایگاه این متخصصان هم جایی نیست به جز حزب بلشویک یا حزب کمونیست. این حزب هم باید واحد باشد و هم باید دارای انضباط نظامی و تمام اعضایش مؤظف اند مطیع حلقه ی کوچک تری از انقلابیان حرفه ای که کمیته ی مرکزی ست باشند. البته تمام این ها در زرورقی به نام سانترالیسم دمکراتیک پیچیده شد، گویی واژه ها می توانند واقعیت را تغییر دهند و به صرف افزودن واژه ی دمکراتیک این نهاد واقعاً دمکراتیک می شود. استالین پس از لنین آن چنان دمکراتیسم مرکزیت حزب بلشویک را نشان داد که حتا دست به تیرباران چند تن از اعضای آن زد!

اگر قرار بود انقلابیان حرفه ای متشکل در حزبی به نام طبقه ی کارگر رهبری کارگران را همچون گوسفندانی که به چوپان نیاز دارند به دست بگیرند، آن گاه چه نیازی به شوراها باقی می ماند که از همان انقلاب ١٩٠۵ تشکیل شدند و در فوریه ١٩١۷ ادامه داشتند، پیش از آن که بلشویک ها آن ها را در ژانویه ١٩١۸ قبضه کنند تا بتوانند دیکتاتوری خود را بر پرولتاریا تحمیل نمایند؟ البته بلشویک ها قیام ماخنوویستی اوکرائین را نیز در سال های ١٩۲٠ ١٩١۸ سرکوب کردند و شورش ملوانان کرونشتات را در سال ١٩۲٠ که شعارشان زنده باد شوراها بود به خاک و خون کشیدند. لنین با طرح نپ و شیفتگی اش برای تایلوریسم نشان داد ادعاهایش در دفاع از کارگران پوچ بود. لنین از خلاقیت خودجوش کارگری که در تشکیل شوراها از همان سال ١۹٠۵ صورت گرفت، به عالی ترین نحوی سوء استفاده کرد تا عطش خود را برای به دست گرفتن قدرت سیاسی با رنگ و لعاب کارگری برطرف نماید. ناگفته نماند که سال ها پیش از آن که حزب بلشویک انقلاب اکتبر را به شکست بکشاند و قدرت را با استیلاء بر شوراها قبضه نماید، حتا در برخی نوشته های لنین بی اعتنایی و بی اعتقادی او به شوراها وجود داشت. او در شماره ی ١۲ نشریه پرولتاری به تاریخ ١۶ / ۸ / ١٩٠۵ نوشت:سازماندهی خودمدیریتی انقلابی که انتخاب مردم برای نمایندگانش است، آغاز قیام نیست، پایان آن است.

محسن حکیمی در پاسخ به پرسش های لنینیستی آرش که هنوز می خواهد پیشروانی به طبقه ی کارگر تحمیل کند ضمن پذیرش نقش پیشرو گاهی از بردن آگاهی از بیرون به درون طبقه می نویسد و گاهی از خودآگاهی طبقه ی کارگر که این خود متناقض است. حکیمی به خواننده توضیح نمی دهد که آیا بین پیشروان طبقه ی کارگر و انقلابیان حرفه ای متشکل در حزب لنینی تفاوتی هست یا نه و اگر هست، چه اند؟ حکیمی مدعی ست که کارگرانی که تحصیلات بیش تری دارند آگاه ترند و می توانند نقش پیشرو را داشته باشند. درجه ی آگاهی یک کارگر که منافع طبقاتی اش را می شناسد و عِرق مبارزه دارد ربطی به تعداد کلاس های درسی که خوانده است ندارد. کارگری می تواند دیپلم دبیرستان یا لیسانس دانشگاه یا بالاتر از آن را داشته باشد امّا نه دارای آگاهی طبقاتی و نه سیاسی باشد و تن به مبارزه هم ندهد، کارگران برای مبارزه و گرفتن سرنوشتشان به دست خود لزومی ندارد که کاپیتال مارکس یا مالکیت چیست پرودون را خوانده باشند. یک کارگر حتا بی سواد می تواند به مراتب از یک کارگر تحصیلکرده مبارزتر و آگاه تر باشد، مگر این که روزی روزگاری سرمایه داری اجازه دهد که مبارزه جویی، آگاهی طبقاتی، انقلابی گری و مقولاتی از این دست در کتاب های مدرسه ای تدریس گردند که این از محالات است.

هر چند حکیمی به درستی بی نیازی طبقه ی کارگر را به حزب نشان می دهد و بر نقش اصلی شوراها پای می فشارد و خصلت جنبشی و غیرایدئولوژیک و اتکّا به دمکراسی مستقیم و انتخاب از پایین آن ها را برجسته می کند، هر چند او باز هم به درستی بر عدم تمرکزگرایی شوراها تأکید می کند، امّا او ناگهان تناقضی را وارد بحثش می کند و آن هم جایی است که پس از برشمردن خصلت های شوراها، آن ها را دولت آینده معرفی می کند که هم قانون گذار است و هم مجری قانون و او آن را دولت شورایی می نامد.

شوراهای کارگران و دیگر زحمتکشان به شرطی می توانند جامعه ای آزاد و برابر ایجاد کنند که تمرکزگرا نباشند. شوراها نمی توانند یک دست و همگون باشد، ممکن است در جایی شورایی ده، بیست یا سی عضو داشته باشند و در جایی دیگر هزار، دو هزار یا بیش تر. چگونه می توان به تعدادی بیشمار از شوراها تمرکز بخشید در حالی که برخی از آن ها می توانند هیچ گونه نزدیکی و از هیچ لحاظی با یکدیگر نداشته باشند؟ واضح است که تعدد شوراها نمی تواند مانع آن شود که آن ها با یکدیگر رابطه داشته باشند تا بتوانند بهتر به رتق وفتق امور مربوط به خودشان در سطح محلی، منطقه ای، ملّی و حتا بین المللی بپردازند. تمرکز دهی به شوراها آغاز پایان آن ها خواهد بود و آزمون های شکست خورده را تکرار خواهد نمود.

تناقض نوشته ی حکیمی طرح مسئله ی دولت و به طریق اولی دولتی ست که او شورایی می نامد. حکیمی حتماً می داند که دولت نهادی ست که نمی تواند تک و تنها در گوشه ای برای خودش وجود داشته باشد. تمام دولت هایی که تاکنون وجود داشته اند بازوهای مختلفی از نظامی، پلیسی، سیاسی، تبلیغاتی، مذهبی، پارلمانی و غیره و غیره داشته اند. حکیمی به این واقعیت رسیده است که حزب کمونیست، حزب طبقه ی کارگر یا حزب انقلابیان حرفه ای در روسیه و دیگر کشورهای سوسیالیستی چگونه شوراها را کنار زدند و جای آن ها را گرفتند، امّا از آن جایی که هنوز نتوانسته است پایش را از قید و بندهای مارکسیستی باز کند باز هم قائل به نقش دولت است که همچون اختاپوسی بر سیمای جامعه چنگ می زند و مانعی جدّی در برابر رشد و تعالی آن ایجاد می کند. اگر دولت انقلابی، دولت پرولتری و انواع و اقسام دیگری از دولت نتوانستند و نخواهند توانست وجود داشته باشند، دولت شورایی هم در همان زمره است و سرابی بیش نیست. شاید به همین خاطر است که حکیمی در نوشته اش هیچ اشاره ای به رابطه ی دولت شورایی اش و شوراها نمی کند. آیا این دولت کذائی باید تابع شوراها باشد یا برعکس؟ اگر شوراها باید تابع دولت باشند، طولی نخواهد کشید که نهاد دولت با ایجاد یک قشر انگل و در عصر کنونی سرمایه دار نهاد شورا را از میان خواهد برد و دوباره جامعه ی ضدآزادی و ضدبرابری را سامان خواهد داد و اگر دولت باید تابع شورا باشد در این صورت نفس وجودی اش از میان می رود و لزومی ندارد که وجود داشته باشد. در این جاست که حکیمی فراموش می کند که لنین و امثالهم با شوراها چه کردند. آنان نخست شوراها را فدای دولت کردند، پیش از آن که این دوّمی را حزبی کنند. مثال حیّ و حاضر در رابطه با شوراها و دولت هنوز در کوبای برادران کاسترو موجود است. در کوبا شوراها در لحظه ی پیروزی انقلاب نام کمیته های دفاع از انقلاب را گرفتند. هر چند هنوز در هر کوی و برزن و در هر کارخانه و کارگاهی این کمیته ها وجود دارند، امّا نه فقط در رتق و فتق امور هیچکاره اند بلکه تبدیل به نهادهای جاسوسی، زد و بند و باج گیری شده اند و زیر فرمان حزب کمونیست کوبا به کسی اجازه ی ابراز بحث و انتقاد نمی دهند.

نمی توان با نامگذاری های زیبا همچون انقلابی، کارگری، سوسیالیستی یا شورایی برای نهادی که اساساً انگل صفت، ضدانقلابی، ضدکارگری، ضدسوسیالیستی و ضدشورایی است آبرو خرید یا ایجاد کرد و آن را موجه و لازم جلوه داد. سوسیالیسم که همان برابری و آزادی ست یا می تواند مستقیماً با تکیّه محض بر شوراهای غیرمتمرکز تحقق یابد یا هرگز نخواهد توانست. نمی توان برای برابری و آزادی مبارزه کرد و در عین حال خواستار برپایی نهادی به نام دولت شد که از بیخ و بن ضدبرابری و ضدآزادی ست. از این جاست که می توان گفت که دشمن اصلی جنبش کارگری در هر جای از جهان در یک واژه ی چهار حرفی خلاصه می شود: دولت.

طبقه ی کارگر و عموم زحمتکشان نه فقط نیازی به حزب به هر نامی ندارند، بلکه با اتکّا به شوراهای خود در هر کارخانه و کارگاه، در هر محله و مدرسه، در هر مکان علمی و هنری و در جای جای جامعه می توانند سرانجام آرزوی دیرین بشریت را برای جامعه ای برابر و آزاد برآورده نمایند و تحقق بخشند. کارگران و زحمتکشان باید در ابتداء بخواهند تاریخ ساز باشند تا بتوانند. آنان باید بخواهند امور خود را راساً به دست بگیرند و به نمایندگان اکتفاء نکنند. مادام که چنین آگاهی در کارگران به وجود نیاید، آنان می توانند هزار بار انقلاب بکنند و هزار بار شکست بخورند.

محسن حکیمی با ردّ حزب به نام طبقه ی کارگر و به ویژه حزب لنینی گام بلندی برای حرکت در جهت چنین جامعه ای برداشته است، امّا او هنوز غل و زنجیرهای مارکسی دولت گرایی را از پاهایش نگشوده است تا بتواند گام های بلندتری در مبارزه برای آزادی و برابری بردارد.

نشریه آرش با طرح پرسش هایی که ظاهراً با نظرخواهی از برخی بوده است بازتاب ادامه ی سطحی نگری خط شکست خورده ی لنین است که آزمونش را هفتاد و اندی سال در پهنه ی جهان داده است. البته نشریه آرش به عنوان یک رسانه محق است که آن گونه که گردانندگانش می اندیشند برای تولید و بازتولید لجنزار سرمایه داری دولتی حزبی با طرح پرسش های جهت دار ژورنالیستی تلاش کند و کسی نمی تواند این آزادی را از این نشریه بگیرد.

ناصر اصغری و بقیه ی مارکسیست ها با پسوند های گوناگون امّا هنوز در زمانه ای بین کمون پاریس و انقلاب اکتبر در گشت و گذار اند. گویی اصلاً اتفاقی نیافتاده است و شکستی در شوروی، چین، کوبا، کره شمالی، ویتنام و دیگر لجنزارهای دولت های موسوم به سوسیالیستی حادث نشده است. ادبیات او یک ادبیات ناب لنینی استالینی ست آن جایی که محسن حکیمی را متهم به تبلیغ رسانه های جنگ سردی می کند یا آن جایی که او را مدافع شوراهای اسلامی کار می داند و یا آن جایی که به دروغ عربستان سعودی را از قول حکیمی در کنار شوروی، چین، کوبا و کره شمالی می گذارد. اگر نگارنده ی این سطور می خواست به زبان افرادی مانند ناصر اصغری دست به قلم ببرد، می توانست چنین بگوید که لنین دوست کارگران نبود، پس دوستان لنین، دشمنان کارگران هستند! امّا چنین فرمول بندی هایی دیگر زمانشان را سپری کرده اند و بگذاریم همچنان ورد زبان اعضای احزاب لنینیستی مانند اصغری باقی بمانند. چرا که آن ها علی رغم حضوری که این جا و آن جا دارند کارشان به پایان رسیده است و دیگر نخواهند توانست با کشتار و سرکوب هایی که کرده اند خود را مدعی ایفای نقش در روند برقراری جامعه ی آزاد و برابر جا بزنند. نه دیگر طبقه ی کارگر تره ای برای آن ها خرد می کند و نه اقشار متفاوت مردم. به همین جهت است که لنینیست هایی از قبیل ناصر اصغری سال هاست که پسرفت می کنند یا در بهترین حالت در جا می زنند و تا زمانی که تغییری در خود و نظرات و روش هایشان پدید نیاورند، باز هم پس خواهند رفت و اگر بخت همراهشان باشد در جا خواهند زد، حال نامشان حزب طبقه ی کارگر انقلابی باشد یا نه. واضح است که اصغری ها می توانند در عمل به دوستان جنبش کارگری تبدیل شوند اگر شهامت نقد ریشه ای و انقلابی نه فقط لنینیسم بلکه مارکسیسم را به خود بدهند.

ن. تیف

۲۶ / آبان / ١۳٩٢ ١۷ / نوامبر / ۲٠١۳