در ضرورت سرخ شدن

نقدی بر "در ضرورت عبور از ستیز به تفاوت" فرخ نگهدار

پارسا نیک جو

با خواندن نوشته ی فرخ نگهدار، منتشر شده در سایت رادیو زمانه، نخستین جمله ای که در ذهنم نقش بست، جمله ای از مارک تواین بود. جمله ای تکان دهنده و بیاد ماندنی، آن جا که می گوید: "انسان تنها حیوانی است که سرخ می شود و به این [ سرخ شدن] نیاز دارد." بی درنگ از خود پرسیدم، آیا هنگامی که فرخ نگهدار کلمات نوشته ی خود را تایپ می کرده و این دُر درّی را در پای خوکان می ریخته، لحظه ای اسیر وسوسه ی شرخ شدن، شده است؟ با اندکی تأمل در پرسش خود به یاد تعبیر مارکس از شرم افتادم، "شرم، نوعی خشم بر خویشتن است... شرم، انقلاب در خویش است." چنین بود که پاسخ پرسش خود را دریافتم، اگر نیاز به سرخ شدن مستلزم خشم بر خویشتن و انقلاب در خویش است، فرخ نگهدار دیری است که تن و جان را از وسوسه ی سرخ شدن تهی کرده است. در واقع درست به همین دلیل است که وی می تواند در میانه ی طرح کیفر خواست داغ دیده گان و خونین جگران، چنین بی شرمانه از "زیان بار" بودن حقیقت و بیان حقیقت، و از سودمند و ضروری بودن "همزیستی ما و آن ها" سخن بگوید. با تکیه بر همین معیار و منطق سود و زیان است که وی در خطاب به نیکفر می گوید: عیب بزرگ این تعبیر[ رژیم کشتار] از ماهیت جمهوری اسلامی این است که همزیستی ما با آن ها را ناممکن می ‌کند... حرف نیکفر که این جنایت ناشی از ذات حکومت است انسجام منطقی دارد ولی به شدت زیان‌بار است. و در خطاب به گنجی نیز می گوید: نسبت دادن کشتار ۶۷ به اعمال مخالفان فقط برای تشدید خصومت میان ما و آن ها‌ مفید است. در واقع، شناخت ِ حقیقت و بیان آن، دغدغه ی ایشان نیست، آن چه برای وی مهم است، شناختی است که "همزیستی ما و آن ها" را ممکن کند.

حال باید دید این "ما و آن ها" در برگیرنده ی چه کسانی است که همزیستی میان آن ها، به آمال فرخ نگهدار تبدیل شده است. وی به روشنی در باره ی آن ها می گوید: منظورم در این جا از آن ها مجموعه نیروهایی در درون جمهوری اسلامی است که تقویت و برتری ارکان جمهوریت این نظام را ممکن می ‌شمارند و حفظ نظام را ممکن‌ ترین وسیله برای حفظ امنیت کشور می‌ دانند. ایشان درباره ی "مایی" که خود یکی از سخن گویان آن هستند، هیچ توضیحی نداده اند، شاید بتوان گفت منظور ایشان از "ما" مجموعه نیروهایی در بیرون جمهوری اسلامی است که تقویت و برتری ارکان جمهوریت نظام را ممکن می شمارند و حفظ نظام را ممکن ترین وسیله برای همزیستی ما و آن ها می دانند.

با چنین رویکرد ماکیاولیستی، اگر سودمند واقع شود حتا می توان به چهره آرایی و روتوش تصویر ما و آن ها پرداخت. می توان آن چه را که هست، نیست و آن چه را که نیست، هست جلوه داد. چنان که ماکیاوللی در شهریار می نویسد: نیازی نیست که شهریار به راستی همه ی خیم هایی [ سرشت/خوی] را که بر شمردیم دارا باشد. اما ضروری ست که به ظاهر بدان ها آراسته باشد. فرخ نگهدار با چنین رویکردی است که مدعی می شود: تصمیم به کشتار بیرحمانه مخالفان دو کارکرد کاملا مشهود داشته است: اولا به عاملان آن امکان داد که آیت الله منتظری و به دنبال او جناح چپ جمهوری اسلامی را به سهولت از راس قدرت، از دسترسی به مقام رهبری، محروم سازند؛ ثانیا کمک کرد که مخالفان جمهوری اسلامی در ذات آن چیزی جز یک ماشین کشتار نبینند... از روز اول تأسیس جمهوری اسلامی تا همین امروز همه کشتارها، از ۲۲ بهمن ۵۷ تا همین امروز، همین دو هدف را پی گرفته‌ اند. پیش از هر چیز نخست باید به فرخ نگهدار و همراهان وی تبریک گفت، که با وجود تمام اعدام ها و کشتارهای تاکنونی، فریب جناح راست را نخورده اند و هم چنان به اصلاح جمهوری اسلامی امیدوارند. البته ناگفته نماند که ایشان نه فقط امیدوار، بل حتا در اوج کشتارهای سال های 60، به روشنی گفتند که در پی "شکوفایی جمهوری اسلامی" اند و از در هم شکستن "جبهه ی متحد ضد انقلاب درتابستان شصت" به دست جناح چپ جمهوری اسلامی به عنوان پیروزی بزرگ یاد کردند. مهم تر آن که در سرکوب و معرفی جبهه ی ضد انقلاب در کردستان، آمل و... به نیروهای سپاه یاری می رساندند. دوم آن که وی نه تنها "جناح چپ رژیم" را از هم پیمانی و هم دستی در کشتارها تبرئه می کند، بل مهم تر آن که "آن ها" را نیز از قربانیان این کشتارها جلوه می دهد! و از دیگران نیز می خواهد به تصحیح نظر زیان بار خود بپردازند و از هم دستی و هم پیمانی کل نظام در این کشتارها سخنی نگویند!

سوم این که، اگر همین معیار و منطق سود و زیان و همزیستی را بخواهیم تا انتهای منطقی آن پی بگیریم، می توانیم بگوییم؛ با توجه به این حقیقت که جمهوری خواهان درونی نظام، از روز نخست تا فردای نیامده در همزیستی با جناح راست درونی نظام به حیات خود ادامه داده و خواهند داد. بنابر این به هیچ وجه به سود همزیستی جناح چپ و راست نظام و "ما" ی فرخ نگهدار نیست که جناح راست نظام را به جناح کشتار و چرخ گوشت، تقلیل دهند. در نتیجه بر پایه ی گفته ی ایشان که بارها و بارها آن را تکرار کرده است، در مصائبی که رخ می‌دهد، هم ما مسئولیم و هم مسئولین.، می توان گفت کوشش گنجی برای مسئول جلوه دادن جان باخته گان چندان هم بی فایده نیست! هم چنان که خود فرخ نگهدار نیز در بخشی از نوشته اش می کوشد، مردم را مسئول وقایع خشونت بار سال های 57 تا 60 جلوه دهد، و نقش حاکمان و دست گاه های سرکوبگر رسمی و غیر رسمی را در سازمان دهی خشونت ها، پنهان کند. در این باره فرخ نگهدار می گوید: از روز ۲۲ بهمن که نظام پادشاهی برچیده شد تا اواخر سال ۱۳۶۰ که حکومت اسلامی نهادهای حکومت خود را بر پا ساخت، این قشرهای مردم بودند که سازمان‌ گر نظم اجتماعی بودند. در این سال ها بیشتر کشاکش‌ ها بعد اجتماعی دارد. در تهران دعوا دعوای غیر مذهبی‌ ها و بی چادر‌ها با مذهبی‌ ها و چادر به سرهاست. در ترکمن صحرا ترکمن‌ ها و شیعیان دو دسته شده‌اند و هر دو مسلح. در نقده ترک و کرد یک دیگر را کشتند. در سنندج درگیری واقعا ناخواسته درگرفت. نخست این که، وی علاوه بر تبرئه ی حکومت و دست گاه های سرکوبگر رسمی و غیر رسمی آن، می کوشد پیکار همه جانبه ی سیاسی - طبقاتی آن سال ها را نه فقط به کشاکش های اجتماعی تقلیل دهد، بل به تحریف آشکار آن نیز می پردازد. آیا به راستی در تهران آن سال ها دعوا دعوای غیر مذهبی ها و بی چادرها با مذهبی ها و با چادرها بود؟ آیا کمیته و سپاه و روحانیان با متحد کردن و بسیج نیروهای مرتجع و عناصر ناآگاه، در کشتار های ترکمن صحرا و نقده ، نقش اصلی را به عهده نداشتند؟ آیا می توان یورش گسترده ی نیروهای سرکوب گر به مردم انقلابی سنندج و قتل عام آنان را به پیامدهای یک درگیری ناخواسته کاهش داد؟ بله، چرا که نه! این تحریف ها و تبرئه ها برای همزیستی بین "ما و آن ها" مفیدتر از هر حقیقت زیان بار است!

فرخ نگهدار در نقد نوشته ی محمد رضا نیکفر می نویسد: من مقاله‌ ی نیکفر را که خواندم حس کردم او را خوب می‌ فهمم؛ هم‌ چنانکه احساس و واکنش بازماندگان هزاران قربانی بی ‌گناهِ سوخته در تنورِ آدم کشی‌های دهه‌ی شصت را. اما از سوی دیگر، قضاوت او در باره‌ی میلیون‌ها فعال سیاسی، که صادقانه و صمیمانه و بر پایه‌ی باورهای نیک اسلامی، جمهوری اسلامی ایران را بنیان نهادند، نیز غیر‌منصفانه و ظالمانه است. نخست این که، تصور این امر که فرخ نگهدار بتواند نوشته ی نیکفر و احساس بازمانده گان را بفهمد، برای من اگر نه غیر ممکن، بل بسیار دشوار است. دوم آن که انقلاب ایران، اسلامی نبود، بل اسلامی اش کردند. به عبارت دیگر نیروی ارتجاعی اسلام سیاسی در دل یک جنبش انقلابی، مجال فعال شدن یافت. درغیاب هژمونی و بدیل انقلابی، با اتکا به امکانات و ظرفیت های تشکیلاتی- تبلیغاتی از پیش داشته و آن چه در اختیارش گذاشتند، فرصت تبدیل شدن به نیرویی هژمونیک را به چنگ آورد. سرانجام نیز با توجه به ظرفیت های ضد کمونیستی و ضد انقلابی اش، گواهی تولد اش را سرمایه جهانی صادر کرد. سوم این که، استقرار و تثبیت ضد انقلاب اسلامی، در گرو سرکوب تداوم و تعمیق انقلاب و بازسازی نظم و نظام سرمایه بود. بدیهی است که استقرار چنین نظم و نظامی، آن هم در موقعیتی که سیاست̊ توده ای و توده̊ سیاسی شده بود، جز با سیاست ترور و سرکوب ممکن و میسر نبود. به همین دلیل نخستین دغدغه ی ضد انقلاب حاکم از فردای پس از قیام بیست و دوم بهمن، خلع سلاح توده ها و تشکیل دست گاه های سرکوب ویژه ی خود بود. محسن سازگارا در همین باره می گوید "روز بیست و سوم بهمن، آقای لاهوتی نزد آقای خمینی رفت و از ایشان حکمی برای جمع آوری سلاح های تهران گرفت. یک هفته بعد نیز طرح تشکیل سپاه پاسداران را نهایی کردیم". سپاهی که به گفته ی رفسنجانی "آثار مثبت تأسیس آن، درگیری موثر با نیروهای شورشی ضد انقلاب بود... کانون های فتنه در خوزستان، که خلق عرب ایجاد کرده بود، کردستان، ترکمن صحرا، بلوچستان و جاهایی دیگر با حضور فرزندان سپاه متلاشی و منهدم شد". بنابر این، سیاست سرکوب و ترور، نه سیاستی واکنشی ، بل تنها سیاست مطلوبی بود که می شد، در آن شرایط انقلابی، با توسل بدان به سرکوب نیروهایی که خواهان تداوم و تعمیق انقلاب بودند پرداخت. در واقع اگر بخواهیم منصفانه و صمیمانه داوری کنیم باید بگوییم، قهرانقلابی توده و نیروهای انقلابی، که خواهان تداوم و تعمیق انقلاب بودند، پاسخی واکنشی به قهر سازمان یافته و آگاهانه ی ضد انقلاب اسلامی بود. چهارم این که، آن میلیون ها فعال سیاسی، تشنه ی آزادی و عدالت و استقلال بودند، و هیچ تصویر و تصوری از حکومت اسلامی نداشتند تا خواهان تأسیس آن شوند. مهم تر این که، آن باور های اسلامی که راهبر بنیان گذاری جمهوری اسلامی شد، نه نیک بود و نه صمیمانه و صادقانه. آیا ایده ی ولایت فقیه، آپارتاید جنسی، سنگ سار، قصاص و بریدن دست دزد و به طور کلی شرعی کردن قوانین مدنی، جزایی و کیفری، از باورهای نیک اسلامی بود؟ آیا مفسد فی الارض، محارب با خدا و باغی خواندن نیروهای سیاسی از باورهای نیک اسلامی بود؟ آیا اعمال تبعیض های ملی، مذهبی و فرهنگی از باورهای صادقانه و صمیمانه ی اسلامی بود؟ به یاد آورید که حتا، صفتی که در آن زمان الله را با آن وصف می کردند، رحمان و رحیم نبود، بل قاسم الجبارین بود.

فرخ نگهدار در ادامه می نویسد: نیکفر در عمل آن‌ چه که آن ها ساختند را از سر غیظ، غیظی کاملا قابل فهم، و نیز با ولنگاری به رژیم کشتار تقلیل می ‌دهد. دیرزمانی است که نیکفر دیگر دوست ندارد ببیند که آنچه او آن را به سادگی رژیم کشتارمی ‌بیند، از چشم کسانی که آن را ساختند، از چشم هزاران فعالی که در تمام شبانه ‌روز برای تصحیح آن کوشیده‌ اند و می ‌کوشند، نه یک چرخ گوشت، که ممکن‌ ترین مسیر به سوی استقلال و آزادی و عدالت، با مشارکت همین توده‌های مردم عادی ایران بوده است. نخست این که، در این شکی نیست که نیکفر با تقلیل رژیم اسلامی به رژیم کشتار مرتکب خطا شده است. شما درست می گویید رژیم اسلامی فقط رژیم کشتار نیست، بل رژیم سلب حق حاکمیت مردم، فقر و فلاکت توده ای، بینوا سازی و بهره کشی گسترده از کارگران، آپارتاید جنسی، تبعیض ملی و مذهبی، تاریک اندیشی و... نیز هست. دوم این که، مشکل شما این است که نمی توانید ببینید روز به روز جامعه ی ما به همت این سازنده گان و اصلاح کننده گان، وابسته تر و دربند تر و ناعادلانه تر می شود، نه مستقل تر و آزادتر و عادلانه تر. آن چه ما نمی بینیم ظرفیت و امکان اصلاح رژیم نیست، بل ظرفیت و امکان دموکراتیک شدن و آزاد شدن و عادلانه شدن رژیم است.

فرخ نگهدار در ادامه می نویسد: قضاوت از دشوارترین کارهاست؛ نه به این دلیل که وجدان آدمی توان تشخیص نیک و بد را ندارد؛ بلکه به این دلیل که از همان لحظه که تو تن می‌دهی که من و دیگری وجود دارند و متفاوت‌اند، از همان لحظه خود و دیگری را از دست‌یابی به حقیقت مشترک، از دست‌یابی به تعبیر واحدی از تاریخ، از آن چه رخ داده است، و از قضاوت همه‌پذیر در باره‌ی آن محروم می‌کنی و این کار ناگزیر است. این شبه استدلال فلسفی فرخ نگهدار مرا به یاد پاسخ وی به مصباح یزدی در آن مناظره ی تلویزیونی در هنگامه ی کشتار و سرکوب سال شصت انداخت. همان مناظره ای که شرکت کننده گان برای اثبات وفاداری خود به رژیم اسلامی، ملزم به حضور در آن بودند. در آن مناظره فرخ نگهدار برای اثبات علمی بودن دیالک تیک به جدول مندلیف در فیزیک اشاره کرد، جدولی که طبری به وی یاد آوری کرد در شیمی است نه در فیزیک. اکنون نیز چنین به نظر می رسد که ایشان درباره ی "من" و "دیگری" و "تفاوت" چیزکی شنیده است. اما دریغا که معنا و جایگاه طرح این مفاهیم را به درستی درنیافته است. ایشان مدعی است، مشکل ما این است که " من و دیگری وجود دارند و متفاوت اند"، در صورتی که درست بر خلاف باور ایشان، مشکل ما این است که "من" "حضور دیگری" را درک نمی کند، "صدای دیگری" را نمی شنود، "دیگر بوده گی ِ دیگری" را پاس نمی دارد و ارج نمی نهد. مشکل این است که "من" اسیر خیال خام "فنای دیگری در من"، یا "فنا شدن من در دیگری" است. مشکل آن است که پذیرای "تفاوت" نیستیم. بر خلاف تصور فرخ نگهدار مشکل ما این نیست که به حقیقت مشترکی دست نیافته ایم یا به تعبیر واحدی از تاریخ نرسیده ایم، بل مشکل ما همین سودای به حقیقت مشترک رسیدن و به تعبیر واحدی از تاریخ رسیدن است. دموکراسی در حوزه ی عمومی، زمینه ساز دست یابی به توافق های تعارضی است، نه حقایق مشترک و تعابیر واحد.

http://payanekar.blogspot.fi/