تأملی در معنای علمی بودن آموزهای کمونیستی مارکس

پارسا نیک جو

طرح مسأله

مارکس بارها به روشنی و صراحت در تقابل با آموزه های سوسیالیست های ناکجا آبادی و آیده آلیست های نظرورز و ماتریالیست های مشاهده گر بر علمی بودن آموزه های کمونیستی خود تاکید کرده است. وی هم چنین در تقابل با فرقه های جزم اندیش و جزم گرا، همواره بر سرشت خلاق و پویای آموزه های خود پای فشرده و از وسوسه و اتوپی بنا کردن کاخ های بی گزند و تراشیدن پاسخ های سرمدی، به شدت گریزان بوده است. هر چند مارکسیست های چپ و راست ایرانی، تاکنون درباره ی معنای علمی بودن آموزه های مارکس، کمتر اندیشیده اند، اما بیشتر آن ها علمی بودن آموزه های مارکس را چون یقینی بی چون و چرا پذیرفته اند و یک صدا به تکرار آن پرداخته اند. تا جایی که می توان گفت، علمی نامیدن آموزه های مارکس، خود به یک باور جزمی و عبارت کلیشه ای تبدیل شده است. در ادامه می کوشم بر پایه ی آموخته های تاکنونی ام، به اجمال به معنای علمی بودن آموزه های مارکس و علمی که وی بنیان گذار آن بوده است بپردازم.

معنای علمی بودن آموزه های مارکس

مارکس در نامه ای می نویسد: در نوشته های من، شیوه ی نگارش و چفت و بست های پر شمار آن حکایت از پیروزی علم آلمانی(Deutschen Wissenschaft) دارد. یا در جایی دیگر می گوید: اقتصاد چون علم در مفهوم آلمانی آن هنوز پدید نیامده است. "علم آلمانی" به روایت مارکس، شناخت روابط و پیوند درونی پدیده، ورای شکل های پدیداری آن است. "علم آلمانی" پدیده ها را در کلیت شان بررسی می کند. این بینش در جزء، تجلی کل را می بیند و در خاص، بازتاب عام را، بینشی که با اندیشه های فلسفی و اومانیستی پیوندی استوار دارد. در دهه های نخستین سده ی نوزدهم، در ادبیات و سنت آلمانی، علمی (Wissenschaftlich) مترادف بود با "عقلانی" یا "انتقادی". با عنایت به چنین معنایی از مفهوم "علم و علمی" بود که انجمن های فرهنگی و ادبی آن روزگار اغلب عنوان علمی را به نام خود می افزودند. مارکس نیز با توجه به همین معنای علم، یعنی انتقادی، بود که آموزه های خود را علمی می خواند. برای نمونه مارکس در نامه به روگه می گوید: اگر کار ما این نیست که آینده ای بسازیم که برای همیشه به مشکلات انسان پایان می دهد، پس آنچه اکنون باید انجام دهیم کاملاً مشخص است؛ منظورم نقد بیرحمانه ی هر چیز موجود است، بیرحمانه به این معنی که این نقد نه از پیامدهای خود هراسی دارد و نه از درگیرشدن با قدرت های حاکم. و یا در جایی دیگر که به صراحت، تنها سوسیالیسم واقعی را سوسیالیسم انتقادی و ماتریالیستی می نامد، آن جا که می گوید: برای هموار کردن راه سوسیالیسم انتقادی و ماتریالیستی، یعنی تنها سوسیالیسمی که می تواند تحول تاریخی و واقعی تولید اجتماعی را آگاهانه گرداند، گسست قطعی از اقتصاد ایده ئولوژیک ضروری است. براین پایه می توان گفت نخستین سویه ی معنای علمی بودن آموزه های مارکس، انتقادی و ماتریالیستی بودن آن است. سویه ی ماتریالیستی(ˡ) آموزه های مارکس بیان گر آن است که نقطه عزیمت شناخت عینی- انتقادی مارکس، هستی و پراتیک اجتماعی- تاریخی است، نه پژواک های ایده ئولوژیک آن، هر چند در ادامه به نقش آن پژواک های ایده ئولوژیک در هستی و پراتیک اجتماعی- تاریخی نیز می پردازد. سویه ی انتقادی آموزه های مارکس نیز بیان گر آن است که آموزه های وی فقط روشنگر و تبیین گر موضوع بررسی خویش نیست، بل در برابر موضوع بررسی خویش، موضعی انتقادی دارد و در پی دگرگونی یا نفی آن است. به عبارت دیگر آموزه ی انتقادی، دارای سرشتی دگرگون سازنده و جانب دارانه است. بر این پایه می توان گفت دومین سویه ی معنای علمی بودن آموزه های مارکس، انقلابی بودن آن است. در واقع علم انقلابی، علمی است که واجد بالقوه گی های دگرگون سازنده و یا نفی کننده ی موضوع بررسی خویش است. همین سویه ی انقلابی آموزه ی علمی مارکس است که وی را قادر می سازد تا به نقش تاریخی و انقلابی طبقه ی کارگر در نفی موضوع نقد خود پی ببرد. مارکس در خانواده ی مقدس می گوید: پرولتاریا و ثروت دو قطب متضاد اند، که یک کل واحد را می سازند. آن ها هر دو آفریده ی جهان مالکیت خصوصی اند. مسأله به طور دقیق این است که هرکدام چه جایگاهی را در آنتی تز اشغال می کنند. این کافی نیست که گفته شود آن ها دو جهت یک کل واحد اند. مالکیت خصوصی، به مثابه مالکیت خصوصی، به مثابه ثروت، مجبور است خود، و درنتیجه قطب متضاد خود، یعنی پرولتاریای موجود را حفظ کند. این همانا جهت مثبت آنتی تز مالکیت خصوصی از خود راضی است. پرولتاریا بر عکس، به مثابه پرولتاریا، قطب متضاد خود را یعنی مالکیت خصوصی که هستی او را تعیین می کند، و او را پرولتاریا می سازد، نابود می کند... بنابر این، در این آنتی تز، صاحبان مالکیت خصوصی، جهت محافظه کارانه، و پرولتاریا جهت نابود کننده است. از آن یک عمل حفظ آنتی تز، و از این یک عمل نابودی آن ناشی می شود... هنگامی که پرولتاریا پیروز گردد، به هیچ وجه به قطب مطلق جامعه تبدیل نخواهد شد، زیرا پرولتاریا فقط با نابود ساختن خویش و طرف مقابل خود، پیروز خواهد شد. در حقیقت مارکس با کشف نقش تاریخی و انقلابی پرولتاریا بود که سویه ی اصلی معنای علمی بودن آموزه های خویش را شناخت، سویه ای که سرانجام سبب پروسه ی گسست مارکس از موضع دموکراسی انقلابی به موضع کمونیسم پرولتری شد. بنابر این سومین سویه ی معنای علمی بودن آموزه های مارکس، از موضع پرولتری به نقد و نفی موضوع بررسی خویش نگریستن است. بر پایه آن چه تاکنون گفته شد می توان گفت، علمی بودن رویکرد و آموزه های کمونیستی مارکس، به معنای ماتریالیستی- انتقادی- انقلابی- پرولتری بودن آن است.

انقلاب پرولتری، موضوع علم مارکس

انگلس در "اصول کمونیسم" می نویسد: کمونیسم آموزه ی (Lehre) شرایط رهایی پرولتاریا است. وی هم چنین در مقاله ی "کمونیست ها و آقای کارل هاینتس" می نویسد: کمونیسم تا آن جا که نظری است، بیان تئوریک موضع پرولتاریا، در جنگ[ بین پرولتاریا و بورژوازی] و جمع بندی تئوریک شرایط رهایی پرولتاریا ست. بر این پایه می توان گفت، موضوع علمی که مارکس سنگ بنای آن را گذاشت، همانا شرایط رهایی پرولتاریا یا شرایط انقلاب پرولتری و الغای نظم و نظام سرمایه است. بدیهی است که شناخت شرایط رهایی، در گرو شناخت و نقد روزآمد نظم و نظام سرمایه، تناقض ها و بحران هایش، آرایش نیروها و صف بندی های طبقاتی و هم چنین شناخت انضمامی ترکیب اردوی انقلاب و ضد انقلاب،... است. شناخت و نقدی که سرانجام با بیان مطالبات پرولتری وطرح خطوط کلی چشم انداز و بدیل سوسیالیستی، در فشرده ترین شکل بیانی خود، در قالب برنامه ی پرولتری و کمونیستی طبقه ی کارگر متجلی می شود. برنامه ای که راهنمای کلی پراتیک انقلابی اردوی پرولتری و سازمان دهی انقلاب سوسیالیستی است."مانیفست کمونیست" مارکس و انگلس، تجربه و الگویی در خور در این زمینه است. بی شک اما، بدون مادیت یابی این برنامه، نمی توان تعبیر انقلابی جهان را به اهرم تغییر انقلابی جهان تبدیل کرد. امری که مارکس را به طور مستقیم به درک ضرورت سازمان یابی و تحزب کمونیستی پرولتاریا واداشت. در واقع، سازمان یابی و تحزب کمونیستی پرولتاریا، میانجی و حلقه ی پیوند تئوری و برنامه ی پرولتری با پراتیک انقلابی و سازمان دهی انقلاب سوسیالیستی است. به سخن دیگر سازمان یابی و تحزب نیروی تغییر دهنده ی جهان، میانجی و حلقه ی پیوند تعبیر انقلابی جهان و تغییر انقلابی جهان است. سازمان یابی و تحزب کمونیستی پرولتاریا، تنها در صورتی می تواند به مثابه میانجی و حلقه ی پیوند برنامه و انقلاب پرولتری تلقی شود، که پرولتاریا را قادر سازد به دست و نیروی خود رها شود، نه آن که به میانجی منجی باوری و حلقه ی پیوند با فرقه های ایده ئولوژیک تبدیل شود. در نتیجه پروسه ی شکل گیری تحزب کمونیستی پرولتاریا، با تحزب رهبران و پیشروان کمونیست و درونی پرولتاریا آغاز و با تحزب وسیع ترین بخش طبقه ی کارگر گسترش و تداوم می یابد. چنین تحزب کمونیستی می تواند، سازمان دهی هژمونی پرولتری را در دستور کار خود قرار دهد، و به هژمونیک شدن نیروی پرولتاریا در اردوی انقلاب یاری رساند. با چنین تحزبی، پرولتاریا نه فقط به دست خود رها می شود، بل قادر می شود در دوران گذار از جامعه ی سرمایه داری به جامعه ی کمونیستی، به مثابه یک طبقه با حکمرانی مستقیم خود، پروسه ی الغای نظم و نظام سرمایه و الغای خویش را رهبری و سازمان دهی کند.

با چنین تأ ویلی از معنای علم و علمی که مارکس بنیان گذار آن بود، باید گفت، بیگانه ترین مکان و فضا برای حضور و رشد رویکرد و آموزه های کمونیستی مارکس، همانا برکه های نهادهای آکادمیک بورژوایی و حزب- دولت ها و فرقه های ایده ئولوژیک غیر کارگری است. و یگانه مکان و فضای حضور و رشد آن، جنبش ضد سرمایه داری اردوی پرولتری است، یعنی همان دریای خروشان و پرتلاتمی که اندیشه های مارکس در آن پای به عرصه ی هستی نهاد و بالیدن گرفت.

http://payanekar.blogspot.fi/

 


1- همین جا به اجمال باید یادآور شوم که ماتریالیسم مارکس، پراتیکی و دیالک تیکی است. پراتیکی است بدین معنا که از سویی هستی اجتماعی - تاریخی را به مثابه عینیت یابی پراتیک تاریخی- اجتماعی در می یابد و از سوی دیگر پراتیک عینی را به مثابه فعالیت انتقادی- انقلابی، نیروی دگرگون کننده ی جهان می داند. دیالکی تیکی است بدین معنا که پدیده ها را نه به طور مجزا، بل در پیوند متقابل آن ها؛ نه به طور ایستا، بل در پروسه ی شکل گیری و رشد و زوال آن ها ؛ نه به طور یک سویه و تک راستایی، بل چند سویه و چند راستایی... بررسی می کند.