بر سر انقلاب های عربی چه آمده؟

 

آلن گرش، لوموند دیپلماتیک، 23 دسامبر 2013

ترجمه بهروز عارفی

 

سه سال پیش، در میان شگفتی همگانی، هم در میان روشنفکران عرب گرفتار در برج عاج خود، و هم در میان کارشناسان غربی که در مورد بی عملی توده های عرب اظهار فضل کرده و ادعا داشتند که آنان از آرمان دگرگونی و دموکراسی بهرهء چندانی نبرده اند، مردم مصر به دنبال خلق تونس به خیابان ها ریختند و در مدت پانزده روز، دیکتاتوری به ظاهر تزلزل ناپذیری را از هم پاشیدند. ویژگی مسالمت آمیز این دگرگونی ها، جهان را به تحیر واداشت، که هرچند با کشتارهای بزرگ روبرو نبود، اما قربانیان بسیاری داد.

 

سه سال بعد، بدبینی و نومیدی همه جا را گرفته است، بسیاری از روشنفکران عرب و شماری از کارشناسان اروپائی و آمریکائی از زمستان اسلام گرائی و پسگَرد توده ها سخن می گویند. برای مثال در مصر، گروهی به طور بسیار جدی طرح می کنند که آیا باید به بیسوادان حق رای داد؟ برخی از توطئهء غربی سخن گفته و تغییرات در جهان عرب را غیر ممکن می دانند[1].

 

با نگاهی به گذشته، چگونه می توان رویدادهای تونس[2] و مصر[3] را تحلیل کرد؟ آیا انقلاب بودند؟ سقوط آسان بن علی و مبارک همه را دچار توهم کرد. به این معنی که آیا سقوط آنان، مرحلهء نخست بود. حتی می توان افزود که اگر این دو رئیس جمهور چنان راحت سقوط کردند، به این دلیل بود که ... رژیم ها سر جایشان ماندند. به عبارت دیگر، بخش اساسی طبقهء حاکم در مصر و در تونس متوجه شدند که می توانند دو رئیس را فدا کنند بدون این که امتیازات شان را به خطر بیاندازند. ثروت های کلان و بازرگانانِ اغلب فاسد، دولت سنگین پای، بوروکراسی وابسته به طبقات بالا، همه به این نتیجه رسیدند که بهتر است برای حفظ پول های مفت شان، سقوط دیکتاتور های مزاحم را بپذیرند تا از انقلابی گسترده تر پیشگیری کنند.

 

این نکته ما را به تعمق بر روی شرایط این دو کشور و نیز سوریه[4] دعوت می کند. در سوریه، بشار اسد موفق شد، بخش اساسی طبقهء حاکم را قانع کند که سقوط وی، نه فقط موجب از دست رفتن امتیازات آن ها خواهد شد، بلکه همچنین نابودی آن ها را نیز به دنبال خواهد داشت. به کدام دلیل، در موقعیتی که بن علی و مبارک شکست خوردند، اسد توانست موفق شود؟ عوامل چندی در این زمینه دخالت داشتند. ابتدا، ارادهء سنگدلانهء حاکمیت که پس از تردید هائی چند، حول رئیس شان انسجام یافتند . اما، نظامی شدن قیام، ورود جنگجویان جهادی بیگانه، ناتوانی اپوزیسیون (مخالفان) در ارائهء تضمینی به اقلیت ها و بخشی از نخبگان، ترفند های اسد را ممکن ساخت و به او امکان داد که لباس کهنهء مبارزه با جهادیست ها را بر تن کند.

 

در کشور رود نیل، سرنگونی مبارک نشانهء نابودی دولت پیشین نبود. دگرگونی عمیق این دولت، و در مرحلهء نخست، وزارت کشور، پاسخ مثبت به آزمان های عدالت اجتماعی مردم (به یاد بیاوریم نقش اعتصاب های کارگری در هر دو کشور تونس و مصر را)، نیاز به استراتژی کوتاه و میان مدت داشت. در حالی که، نه فقط نیروهای مخالف از ارائهء برنامه ای واقع بینانه عاجز بودند فراتر از استمداد از جاذبهء مدل ناصری در مصر که تحقق آن در شرایط کنونی غیر ممکن است، (در هر حال، هیچکدام از نیروهای موجود توضیح ندادند که چگونه در اوضاع کنونی، می خواستند این مدل را پیاده کنند) -، بلکه همچنین نتوانستند استراتژِی ای برای دگرگونی تدریجی دستگاه دولتی ارائه دهند که در عین حال که مسئولان اصلی رژیم پیشین را تصفیه می کردد، بقیه عفومی شدند. این یکی از نقاط قدرت و ضعف جنبش ژانویه-فوریه2011 بود: این جنبش برنامه مدون نداشت.

 

اگر رویدادهای جهان عرب را با انقلاب های بزرگ تاریخ در قرن بیستم مقایسه کنیم، باید دقت کنیم که در جهان عرب، نه حزبی سیاسی وجود داشت (که هنوز هم وجود ندارد)، و نه ایدئولوژِیِ قادر به بسیج توده ها (نظیر انقلاب 1917 در روسیه یا 79-1978 در ایران) تا دستگاه دولتی پیشین را درهم شکسته و نظام جدیدی بر افکند تا گذشته را پشت سر گذارد. این امر بدیهی است. برخی از این اوضاع متاسف اند و گروهی شادان، اما این واقعیتی است که در سال های آینده تغییر نخواهد کرد. انقلاب های عرب، بیشتر روندی خواهند بود با نشیب و فراز ها تا یک دگرگونی عمده با پیش و بعد از آن.

 

در این فرایندها، اخوان المسلمین مصر که در تظاهرات ژانویه-فوریه 2011 شرکت داشتند، در اساس به عنوان نیروی محافظه کاری عمل کرده که در پی سازش با رژیم قبلی بود از جمله با روسای ارتش و پلیس. این به طنزی می ماند که بر حسب اتفاق، وزیر کشوری که خود محمد مرسی، رئیس جمهور مخلوع منصوب کرده بود، سرکوب بی رحمانه علیه اخوان المسلمین را رهبری می کند. مرسی هنگامی که به ریاست جمهوری رسید، به رغم وعده هائی که برای کسب پیروزی در دور دوم انتخابات به نیروهای انقلابی داده بود، همان راه را ادامه داد، هر چند تردیدها و مسامحه های مخالفانی که نماینده شان جبهه نجات ملی بود، و نیز نزدیکی میان این جبهه و نیروهای نظام پیشین مشوق او در این راه بود. سرانجام، در اثر اشتباهات و سکتاریسم (فرقه گرائی) آنان، اخوان المسلمین حتی موفق شد تا از رژیم پیشین در نظر بسیاری از مصری ها اعاده حیثیت کند و این کار منجر به توجیه کودتای سوم ژوئیه از سوی این گروه از مردم شد[5] .

 

اما، به رغم حمایتی که نظامیان از آن برخوردار شدند، با وجود سرکوب (یا در اثر آن)، روشن است که دولت جدید، به عنوان ویترین حکومت نظامیان، به سختی خواهد توانست پایهء مستحکمی برای خود بسازد. به ویژه که ، نه در زمینهء اقتصادی و اجتماعی (اکنون و زین پس، کشور برای تداوم به کمک سعودی ها و حکومت های خلیج [فارس] متکی است)، نه از نظر آزادی ها (شاهد این مدعا، زیر پا گذاشتن قانون مربوط به حق تظاهرات است که مصری ها با هزینه گزاف کسب کرده اند)، هیئت حاکمه پاسخگوی مطالبات انقلاب ژانویه-فوریه 2011 نیست.

 

براساس چنین مشاهده تلخی، می توان چنین نتیجه گرفت که آن چه در کشورهای عربی رخ داده ، یک انقلاب نیست، بلکه حتی توطئهء غربی برای بی ثباتی منطقه است. در واقع، سال 2011، نشانهء خیزش خلق های عرب در صحنه سیاسی است ، نشانهء خود آگاهی ژرف به این که نظم کهن قادر به دوام نیست. نشان از این دارد که کشورهای عربی نمی توانند در حاشیه جهان بمانند، که دولت ها باید به شهروندانشان احترام بگذارند و حقوق غیر قابل انتقال آن ها را بپذیرند. فراتر از پیشروی ها و پس رفت ها، این دگرگونی مهمی است.

 

ولادیمیر ایلیچ لنین، در اثر مشهورش چپ روی، بیماری کودکی کمونیسم (1920) می نویسد: فقط هنگامی انقلاب می تواند پیروز شود که "پائینی ها" دیگر نمی خواهند، و "بالائی ها"نمی توانند به سبک کُهَن زندگی کنند. اگر به این معیار، دل ببندیم، شرایط جهان عرب انقلابی مانده است.

***

Alain Gresh, Que Sont les r憝olutions arabes devenues ?, Le Monde-Diplomatique.

http://blog.mondediplo.net/2013-12-22-Que-sont-les-revolutions-arabes-devenues

 

 



[1] http://www.monde-diplomatique.fr/index/pays/arabemonde

[2] http://www.monde-diplomatique.fr/index/pays/tunisie

[3] http://www.monde-diplomatique.fr/index/pays/egypte

[4] http://www.monde-diplomatique.fr/index/pays/syrie

[5] http://www.monde-diplomatique.fr/index/sujet/coupdetat