هگلیسم یا مارکسیسم! سرمایه داری یا سوسیالیسم!

حسن جداری

 

 

سرتاسر سیستم سرمایه داری جهانی را بحران بیسابقه و در حال گسترش اقتصادی، فراگرفته است. با گذشت زمان، نه تنها ازابعاد گسترده این بحران کاسته نه میشود، بلکه بر دامنه آن بدون وقفه افزوده میگردد. بحران سرمایه داری که مدتهاست دامن کشورهای از لحاظ اقتصادی پیشرفته را گرفته ، درکشور های عقب نگه داشته شده، بس دهشتناک و فاجعه آمیز می باشد. هر روز بر تعداد لشکر بیکاران در تمام کشور های سرمایه داری افزوده میشود. سهام بانکها مرتبا سقوط میکند و کارخانه ها وتراست ها و شرکت ها یکی پس از دیگری، ورشکست میشوند. قرض کشورهای سرمایه داری به بانکهای جهانی بطور نجومی بالا میرود. آیا سرمایه داری به پایان راه رسیده است ؟ آیا نظام های سرمایه داری ، در حال فرو ریختن و از هم پاشیدن هستند؟ دنیا با این بحران بی سابقه اقتصادی، بیکاری، فقر، بی خانمانی، جنگها و تجاوزات نظامی و انواع مصیبت های خانمانسوز، بکجا میرود؟ این روزها بسیاری این سوآلها را از خود میکنند و پاسخی قانع کننده ، دریافت نمی کنند. در چنین اوضاع و احوال آشفته و گیج کننده ای ،طبیعی است که بازارانواع حدس زدنها و ارائه تز ها و تئوریهای فلسفی، سیاسی و اقتصادی، گرم باشد.

+++++

بحرانهای ادواری سرمایه داری- بحران اضافه تولید نسبی-، ناشی از این است که در اقتصاد سرمایه داری که هدف غائی آن چیزی جز کسب سود نیست ، تولید هرچه بیشتر خصلت اجتماعی بخود گرفته ، در حالیکه مالکیت وسایل تولید خصلت خصوصی دارد و بخش قابل ملاحظه ای از حاصل کار کارگران ارزش اضافی- به جیب صاحبان کارخانه ها و سرمایه داران سرازیر میشود. این تضاد ذاتی نظام سرمایه داری، سبب هرج و مرج و بی نظمی در پروسه تولید شده و منجر به بحرانهای ادواری نظام سرمایه داری میگردد. تا نظام های سرمایه داری، به حیات خود ادامه میدهند، بحران های اقتصادی، همچنان وجود خواهند داشت و هر بحرانی از بحران پیشین، حادتر و زیان بارتر خواهد بود . رژیمهای سرمایه داری با توسل به انواع تدابیر، از آنجمله دخالت دولت در امور اقتصادی و اتخاذ سیاستهای نئو لیبرالی، بهیچوجه نخواهند توانست خود را از چنگ بحرانهای ویرانگر رها سازند. این بحرانها ،در تجزیه و تحلیل نهائی، زمینه ساز انقلاب پرولتری و واژگونی سلطه طبقاتی بورژوازی خواهند بود.

+++++

در حال حاضر که بحران عمومی سرمایه داری ، شدت و سرعت بی سابقه ای ، پیدا کرده است ، در بین نکته نظرها و تئوریهائی که در رابطه با این بحران عظیم و نتایج ملموس وپیش بینی نشده آن، ارائه داده میشود، دو نظریه از همه رایج ترو سوآل بر انگیز تر است. برخی از نظر پردازان مسائل سیاسی و اقتصادی برآنند که عمر سرمایه داری به پایان رسیده و در آینده نزدیک ، شاید تا ده یا حداکثر بیست سال آینده، نظامهای بحران زده سرمایه داری ، یکی پس از دیگری فرو ریخته و بشریت برای همیشه از چنگ فقر و استثمار و جنگ و دیگر مظالم سرمایه داری و امپریالیسم، رهائی پیدا خواهد کرد! در نقطه مقابل این نظریه بغایت ذهنیگرانه و خوش بینانه، کسانی هم هستند که به دفاع آشکاراز نظام های سرمایه داری برخاسته، چنین استدلال میکنند که استقرار سیستم های حکومتی پارلمانی و لیبرالی نظیرآنچه در انگلستان و فرانسه و سوئد وجود دارد، نهایت پیشرفتی است که بشریت در زمینه اقتصادی و سیاسی میتواند بدان نایل گردد. از دید این مبلغین اسارت و انقیاد پرولتاریا، سوسیالیسم و کمونیسم و آموزشهای انقلابی و فعالیت های خستگی ناپذیر مارکس و انگلس و دیگر کمونیستها در جهت ایجاد جوامع سوسیالیستی ، چیزی جز خیال پردازی و انحراف ازمسیر اصلی تکامل و پیشرفت ممکن و قابل حصول برای بشریت، نمی باشد. دانش اقتصادی و سیاسی در فلسفه هگل، فیلسوف ایده آلیست آلمانی تکمیل شده و به نقطه پایانی خود رسیده است! علیرغم تمام تلاشهای کمونیست ها و پرولتاریای جهانی،نظام های سرمایه داری، با وجود تمام ناهمواریها، بحرانها و ناعدالتی های گریز ناپذیری که دارند، همچنان به عمر خود، ادامه خواهند داد!

+++++

      در این نوشته، در زمینه این دو نظریه رایج در مورد آینده نظام های سرمایه داری و امکان یا عدم امکان نیل به سوسیالیسم و کمونیسم ، صحبت میشود. از همان سال 1848میلادی که مانیفست حزب کمونیست، اثر جاودانی مارکس و انگلس به زبان آلمانی ، انتشار یافت، مبارزه علیه نظریات علمی و انقلابی مطرح شده در این جزوه دوران ساز، آغازگردید.( مارکس و انگلس سه اثر مشترک دارند که عبارتند از: خانواده مقدس، سال 1845، اید ئولوژی آلمانی، سالهای 1846 1845 و مانیفست حزب کمونیست، سالهای 1848- 1847 البته همکاریهای قلمی و فکری آنها بهیچ وجه محدود به این سه اثر ارزشمند نمیشود.) شبحی که طبق نوشته مانیفست،160 سال پیش اروپا را تهدید میکرد --- شبح کمونیسم --- هنوز هم رژیم های سرمایه داری و اشراف مالی و صاحبان مکنت و دارائی را تهدید میکند. سیستم سرمایه داری با اینهمه نابرابریها، مفاسد و بحرانهایش نه تنها آخرراه نیست، بلکه تنها فازی گذرا از دگرگونی ها و تحولات اقتصادی، سیاسی و اجتماعی در تاریخ زندگی پر حوادت بشرمی باشد. کارل مارکس، دراثردوران ساز خود (سرمایه)، که جلد اول آن در زمان حیات وی در سال 1867 انتشار یافت، نظام سرمایه داری را که از بطن فئودالیسم ، بیرون آمده بود، در انگلستان کشوری که در آن زمان، سرمایه داری در آن بیش از هر کشور دیگری رشد یافته بود، مورد بررسی قرار داده و با مطالعه عمیق و مو شکافانه جوانب مختلف این سیستم اقتصادی، به این نتیجه گیری داهیانه رسید که تضادهای ذاتی نظام سرمایه داری، این نظام استثمار و بی عدالتی را بطور اجتناب نا پذیر، بسمت بحرانهای لاینقطع اقتصادی و سیاسی و زوال و نابودی حتمی سوق می دهد. گورکن سرمایه داری، طبقه کارگر است که با بورژوازی ، بوجود آمده و در نظام های سرمایه داری ،طبقه تحت ستم و استثمار

      شونده را تشکیل میدهد.

      +++++ در تمام جوامع سرمایه داری، بخش کوچکی از اهالی، تمام ثروتهای جامعه را بخود اختصاص داده و اکثریت عظیم اهالی که همان کارگران و توده های زحمتکش هستند، درفقر و مسکنت روز افزون زندگی میکنند. در نظام های سرمایه داری، نیروی کار کارگران، خود به کالائی مبدل شده و در معرض خرید و فروش قرار میگیرد. سرمایه داران و صاحبان کارخانه، نیروی کار کارگر را خریده و ارزَش اضافی حاصله از کارکارگران را تصاحب میکنند. در تمام کشورهای سرمایه داری، کارگران چاره ای جز فروش نیروی کار خود ندارند. در غیر این صورت باید خود و بستگانشان از گرسنگی بمیرند. در بسیاری ازکشورهای سرمایه داری، بورژوازی با اعمال سرکوب و قهر ضد انقلابی به سلطه طبقاتی خود دوام می بخشد. دموکراسی موجود در برخی دیگر از کشورهای سرمایه داری، در عین حال که کارگران برای مقاصد مبارزاتی خود باید از آن استفاده کنند، دموکراسی صوری و قلابی بوده و مترادف با اعمال دیکتاتوری علیه طبقه کارگر می باشد. لیبرال ترین حکومت های بورژوائی، وقتی منافع طبقاتی شان با خطر جدی از جانب طبقه کارکر ، مواجه میگردد، به درنده ترین حیوانات مبدل شده و در نهایت خشونت و بی رحمی به سرکوب کارگران و زحمتکشان می پردازند و از نظام سرمایه داری و سیستم استثمار و نابرابری حاکم دراین نظام ها، با چنگ و دندان مدافعه میکنند.

      +++++ در کلیه جوامع طبقاتی، دموکراسی برای طبقه حاکم،مکملش دیکتاتوری برای طبقه یا طبقات محکوم و تحت ستم می باشد. در آتن باستان که مهد دموکراسی نامیده میشود، برده داران بر انبوه عظیمی از بردگان، اعمال دیکتاتوری میکردند و فیلسوفانی نظیر ارسطو که به طبقه استثمارگر تعلق داشتند، با توسل به دلایل واهی، نظام برده داری را توجیه میکردند. در تمام ادوار تاریخی که طبقات وجود داشته اند در طول هزاران سال، در همه جوامع ، دموکراسی همواره جنبه طبقاتی داشته است. دموکراسی مطلق و مافوق طبقاتی، بر خلاف نظر مدافعین نظامهای استثمار و بردگی ، افسانه ای بیش نیست. دموکراسی پرولتری، در مقام مقایسه از هر لحاظ بر دموکراسی بورژوائی برتری دارد. چون بر خلاف دموکراسی بورژوائی که ماهیتی کاملا ریاکارانه داشته و معنا و مفهومی جز اعمال قدرت اقلیت استثمارگر بر اکثریت زحمتکش جامعه ندارد ، دموکراسی پرولتری وسیله ای برای اعمال قدرت اکثریت عظیم زحمتکش جامعه بر اقلیت استثمارگرمی باشد. در دنیای کمونیستی آینده که از طبقات اجتماعی و دیکتاتوری طبقه ای بر طبقه دیگر نشانه ای باقی نخواهد ماند، لاجرم دموکراسی مشروط جوامع طبقاتی نیز، جائی نخواهد داشت.

+++++

            برای پی بردن به ماهیت تفاوت ماهوی که بین اندیشه هگل و مارکس در رابطه با مقوله مذهب، دیالکتیک و دولت وجود دارد، لازم است ابتدا نگاهی هر چه کوتاه به دوران کودکی وعنفوان جوانی کارل مارکس انداخته شود. درسال 1818 میلادی، درشهرقدیمی و قرون وسطائی تریر در ناحیه راین آلمان دریک خانواده نسبته مرفه یهودی، فرزندی متولد شد که سالها بعد نظریات و تئوریهای خلاق و دوران سازش در زمینه علم اقتصاد، فلسفه، تاریخ و جامعه شناسی، تحولات انقلابی عمیقی را سبب گردید .این اندیشمند برجسته همانا کارل مارکس می باشد. پس از انقلاب کبیر فرانسه در سال 1789 و در دوران امپراطوری ناپلئون بناپارت، طی جنگ هائی که بین فرانسه از یک طرف و دولتهای محافظه کار اروپائی از طرف دیگر به وقوع پیوست، سرزمین راین به اشغال قشونهای فرانسه در آمد . این اشغال نظامی سبب آن شد که اساس فئودالیسم در این ناحیه برچیده شده و اندیشه های ترقی خواهانه متفکرین عصر خرد گرائی و انقلاب کبیر فرانسه در بین اهالی، رسوخ پیدا کند. پدر کارل مارکس که به شغل وکالت اشتغال داشت، از جمله روشنفکران آلمانی طرفدار نکته نظرات فلاسفه و نویسندگان آزاد اندیش نیمه دوم قرن 18 فرانسه بود که زمینه فکری و فرهنگی را برای انقلاب کبیر فراهم آوردند. کارل پس از اتمام تحصیلات مقدماتی و دبیرستانی در شهر زادگاه خود ، وارد دانشگاه بن شد. وی پس از یکسال تحصیل در رشته حقوق در این شهر، درسال 1836 در دانشگاه برلن که مهم ترین مرکز علم و فلسفه در تمام آلمان بود، دربخش حقوق نام نویسی کرده ودر زمینه فلسفه، حقوق و تاریخ، به تحصیل و مطالعه عمیق پرداخت. ضمن تحصیل دردانشگاه برلن، مارکس جوان با فلسفه هگل آشنائی پیدا کرده، در طول سال 1837، کلیه آثار فلسفی هگل و برخی از نوشته های شاگردان وی را مطالعه کرد! در آن زمان، اندیشه هگل، فیلسوف ایده آلیست معروف آلمانی ( 1831 1770)، در دانشگاه برلن و دیگر دانشگاه های آلمان سخت رواج داشت. فردریک ویلیام هگل از سال 1818 تا سال وفات خود، بمدت 12 سال در این دانشگاه در رشته فلسفه و تاریخ، تدریس میکرد. وی بخاطر نظریاتی که در دفاع از دولت پروس ارائه میداشت، از حمایت و احترام این حکومت استبدادی، برخوردار بود.

            +++++

پس از مرگ هگل، پیروانش در برلن به دو بخش متمایزتقسیم شدند. در حالی که هگلی های سنتی، با استناد به این گفته هگل که هرچه واقعی است عقلانیست، مدافع سرسخت مسیحیت و سلطنت خودکامه پروس بودند، گروه هگلی های جوان که شامل موزس هس، برادران بوئر (برونو و ادگار)، اشتراوس، روژه و فوئرباخ میشدند، با برجسته کردن گفته دیگرهگل که هر چه عقلانی است واقعی می باشد، نتایج ضد دینی از نوشته های هگل گرفته و نگاهی انتقادی به مسیحیت و حکومت مطلقه حاکم داشتند. مارکس و انگلس( 1895- 1820) هر دو، بعدها به این گروه ترقی خواه پیوستند . لودویک فوئرباخ ( 1872- 1804) از شاگردان هگل ، نخستین کسی بود که نظریات ایده آلیستی استاد خود را مورد نقد قرار داده و از ماتریالیسم در مقابله با ایده آلیسم هگل، دفاع کرد. نظریات ما تریالیستی فوئرباخ، در مارکس و انگلس تاثیر عمیق و روشنگرانه داشت. " جوهر مسیحیت" اثر ارزشمند وی در سال 1841 یعنی درست 10 سال پس از مرگ هگل، انتشار یافت. در این نوشته، فوئرباخ به انتقاد ازدین پرداخته و ماتریالیسم خود را در مقابل ایده آلیسم هگل قرارداد. انگلس در جزوه " لودویک فوئرباخ و پایان فلسفه کلاسیک آلمانی 1886،" در زمینه کتاب " جوهر مسیحیت" و تاثیر نظرات ماتریالیستی فوئرباخ در هگلی های جوان چنین می نویسد: "آنگاه (جوهرمسیحیت) فوئرباخ آمد.....و بدون ذره ای روده درازی، ماتریالیسم را دوباره بر تخت نشاند. طبیعت مستقل از همه فلسفه ها وجود دارد. بنیادی است که ما انسانها که خود محصول طبیعتیم ، برآن پایه نشوو نما یافته ایم. در وراء طبیعت و انسان، چیزی وجود ندارد و موجودات عالی تری که تخیلات مذهبی ما آفریده است، تنها بازتاب شگفت آور جوهر مادی خود ما هستند. طلسم شکسته شد . نظام متلاشی گشت و هر تکه اش به سوئی پرتاب گردید..... آدم باید خود، تاثیر رهائی بخش این کتاب را تجربه کرده باشد تا بفهمد مسئله چیست. شورو شوق همه ما را فرا گرفته بود. ما همه بیدرنگ فوئرباخی شدیم...."

+++++ هگل فیلسوفی ایده الیست بودکه نظریه دیالکتیکی برخورد به پدیده ها را که قبلا ار جانب فلاسفه دیگر مطرح شده بود، تکامل داد. لنین در مقاله عالمانه ای در باره مارکس، در مورد دیالکتیک هگل چنین می نویسد: "از نظر مارکس و انگلس،دیالکتیک هگلی جامع ترین و پر محتواترین و عمیق ترین آموزه تکامل و بالاترین دسـت آورد فلسفه کلاسیک آلمان بود." از دید هگل ، تاریخ جهان ، تاریخ هدفمند تحول و حرکت متعالی روح مطلق است. نگرش هگل به تاریخ ، نگرشی دیالکتیکی و معقول بود که به صورت ایده الیستی مطرح میشد. مارکس، با مطالعه جامع و دقیق آثار فلسفی هگل و آموختن از ماتریالیسم فوئرباخ، دیالکتیک ایده آلیستی هگل را وارونه کرد. بدیگرمعنی، مارکس جوهر معقول دیالکتیک هگل را پذیرا گردیده و پوسته ایده آلیستی آنرا بدور انداخت. در فلسفه هگل، ایده بر ماده تقدم دارد. در اندیشه مارکس، برعکس این صادق است. یعنی ماده اصل و ایده زائیده آن می باشد. از دید هگل واقعیت عینی مستقل از ایده، وجود ندارد.در اندیشه مارکس، قضیه درست بر عکس این است. دیالکتیک ماتریالیستی مارکس ، دقیقا نفی دیالکتیک ایده آلیستی هگل می باشد. در توضیحی که مارکس در سال 1873 به چاپ دوم "سرمایه" می نویسد، در رابطه با تفاوت بین دیالکتیک ایده آلیستی هگل و دیالکتیک ماتریالیستی خود، چنین می گوید : " اسلوب دیالکتیکی من نه تنها از ریشه با اسلوب دیالکتیکی هگل تفاوت دارد، بلکه درست در نقطه مقابل آن قرار دارد .....هگل برای نخستین بار به نحوی جالب و آگاه اشکال عمومی حرکت دیالکتیک را بیان نموده است. دیالکتیک در نزد وی، روی سر ایستاده است . برای اینکه هسته معقول آن از پوست عرفانیش بیرون آید، باید آنرا واژگونه ساخت. " فردریک انگلس در اشاره به ایده آلیسم هگل، در اثر معروف خود " لودویک فوئرباخ و پایان فلسفه آلمانی" چنین مطرح میسازد: " در حالیکه ماتریالیسم، طبیعت را یگانه واقعیت میداند، طبیعت در نظام هگلی صرفا نماینده از خود بیگانگی ایده مطلق یا به عبارت دیگر، تنزل ایده است. در هر حال، اندیشه و محصول آن ایده در اینجا اصل است و طبیعت مشتق که تماما و تنها به دلیل تنزل ایده، وجود دارد." در دیالکتیک هگل، این روح مطلق است که بدنبال از خود بیگانگی در طبیعت، در پروسه حرکت متعالی تاریخ ، تکامل می یابد و در دیالکتیک مارکس ، جای روح مطلق را، انسان میگیرد که در تضاد و درگیری دائم با طبیعت و در پروسه تولید مایحتاج حیات، تاریخ خود را میسازد . تاریخی که هرگز ایستا نبوده و لاینقطع ، به حرکت متعالی خود ،ادامه میدهد. چیزی که دیالکتیک هگل را برجسته میساخت، ماهیت متحول و انقلابی آن بود. در اندیشه دیالکتیکی ، طبیعت و پدیده ها همه با هم رابطه داشته و در حال تغییر و تحول دائم هستند. هیچ موجود و هیچ پدیده ای در طبیعت؛ ثابت و پایداروابدی نیست. همواره، بودن با نیستی همراه است. تضاد داخلی اشیا و پدیده ها ، سبب از بین رفتن کهنه و پیدایش نو میشود."اهمیت واقعی و خصلت انقلابی فلسفه هگل ...همانا در این است که فلسفه هگل یک بار برای همیشه هرگونه تصویری را در باره جنبه نهائی نتایج تفکر و عمل انسانی ، به دور افکنده است." ( لودویک فوئرباخ و پایان فلسفه کلاسیک آلمانی) تاثیراندیشه های دیالکتیکی هراکلیتوس فیلسوف یونان باستان که در قرن ششم قبل از میلاد زندگی میکرد، در اندیشه هگل کاملا مشهود است.

            +++++ چنانچه ملاحظه میشود دیالکتیک هگل جنبه کاملا متحول و انقلابی دارد. اما، متد دیالکتیکی اندیشه هگل، با سیستم فکری این فیلسوف ایده آلیست که نظیر دیگر سیستم های فلسفی ایستا و غیر متحرک می باشد، در تضاد کامل قرار دارد. بخاطر همین سیستم فلسفی متافیزیکی هگل است که دیالکتیک وی که سرشتش، تحول و حرکت دائم و بی وفقه می باشد، در وسط راه با مانع و رادع روبرو گردیده، مجبور به توقف میشود. جامعه که طی هزاران سال ، در حال حرکت متعالی بوده، ناگهان از حرکت باز می ایستد. تاریخ به پایان عمر پر تلاطم خود میرسد و در یک مرحله خاص از حرکت متعالی خود، دریکی از جوامع بشری یعنی حامعه پروس دوران سلطنت استبدادی فردریک ویلهلم سوم ( از سال 1797 تا 1840 سلطنت کرد) به اوج عظمت و تعالی خود نایل میشود! حرکت متعالی روح مطلق( اندیشه انسانی) نیز همزمان با توقف تاریخ رشد جوامع بشری، در سیستم فکری هگل به عالی ترین مرحله ترقی و تکامل خود دست یافته، بر از خود بیگانگی چیره میشود! هر قدر، متد اندیشه فلسفی هگل ( دیالکتیک هگل) پویا،خلاق و انقلابی است، بهمان اندازه سیستم فلسفی وی، جامد،ایستا و ارتجاعی می باشد. اگر جامعه بشری در طول هزاران سال، از دوران امپراطوریهای باستانی مشرق زمین گرفته تا جامعه بورژوازی مدرن، در حال حرکت و رشد و تکامل دائم بوده است ،چگونه امکان دارد در دورانی که هگل در آن زندگی میکرد، در دوران سلطنت مطلقه ویلیام سوم در پروس، از حرکت لاینقطع خود بازمانده و به نقطه اوج پیشرفت خود برسد؟ حال آنکه در دهه های نخستین قرن نوزدهم در همان زمان حیات هگل ، پروس و سرتاسر آلمان از لحاظ اقتصادی و سیاسی و فرهنگی نسبت به انگلستان و فرانسه، جامعه عقب افتاده ای بشمار میرفت.( آلمان دوران کودکی هگل، شامل300 حکومت بزرگ و کوچک بود.)

            +++++ کارل مارکس در همان سالهای جوانی، از سال 1843 تا 1847، با منطقی محکم و مستدل، نظریات نادرست و غیر علمی هگل را در زمینه مذهب، دولت و جامعه مدنی رد کرد. در مغایرت با ایده آلیسم هگل، نظرات ماتریالیستی و ضد دینی مارکس در همان سال 1841، در تز دکترایش کاملا مشهود است. در تز دکترای خود، مارکس از نکته نظرهای اپیکور، فیلسوف ماتریالیست یونان باستان دفاع میکند. در سال 1847، مارکس در " فقر فلسفه" که در رد " فلسفه فقر" پیر ژوزف پرودون( 1865 1809) نوشته بود، در عین دفاع از دید دیالکتیکی هگل و اشاره به عدم توانائی پرودون دردرک مقوله دیالکتیک، دیالکتیک ماتریالیستی خود را در مقابل دیالکتیک ایده آلیستی هگل قرار میدهد. یکی از خدمت های بزرگ مارکس به اندیشه بشری این بود که نگرش ماتریالیستی تاریخ را کشف کرده، آنرا در مقابل نگرش ایده الیستی هگل و هگلی های جوان قرار داد. در این رابطه، نگرش دیالکتیکی هگل به تاریخ، یاور و الهام بخش مارکس بوده است . رجوع شود به کتاب " ایدئولوژی آلمانی" اثر مشترک مارکس و انگلس.

            +++++ چنانچه گفته شد، مارکس، همانطور که دیالکتیک ایده آلیستی هگل را مورد نقد موشکافانه قرار داد، در زمینه پدیده دولت و جامعه مدنی نیز، نظراتی کاملا متفاوت با هگل داشت. هگل ،دولت را جامه تقدس پوشانده و وجود آنرا برای سعادت و رفاه افراد در جامعه مدنی ( قلمرو اقتصادی)، وسیله ای ضروری میشمرد. هگل،وجود دولت را به مثابه بالاترین پیشرفت در تحول دیالکتیکی جوامع انسانی، برای حفظ توازن جامعه و آشتی و سازش بین طبقات متخاصم اجتماعی، امری ضروری میدانست. در فلسفه هگل،انسان با بودن دولت به اوج تکامل خود نایل میشود. دولت ایده آل هگل که قرار است روح در آن متحقق گرد د، دولت مشروطه سلطنتی پارلمانی است . در عین حال، هگل از وضع موجود سیاسی و حکومت مطلقه حاکم در پروس که دشمن بی امان آزادی بیان و مطبوعات بود ، دفاع میکرد. انقلاب کبیر فرانسه هم زمان بود با دوران جوانی هگل. درفتح باستیل، تنها 19 سال از عمر وی میگذشت. هگل نظیر دیگر جوانان روشنفکر آلمانی از انقلاب فرانسه استقبال کرده وبه دفاع از آرمانهای ترقی خواهانه آن برخاست. همان هگل گرچه تا آخر عمر ستایشگر انقلاب 1789 فرانسه باقی ماند، بعد ها توجیه گرحکومتی شد که با اصول دموکراتیک و آزادیخواهانه آن حادثه بزرگ تاریخی، کاملا مغایر بود. طبق نظر انگلس، " خود هگل از قراین معلوم، به طور کلی به سوی جنبه محافظه کارانه گرایش داشت. بیهوده نیست که سیستم او نسبت به اسلوبش برای وی به مراتب کار فکری سنگین تری را ایجاب نمود." آرتور شوپنهاور، فیلسوف معروف آلمانی (1860- 1788) در حالیکه هگل را در مد نظر دارد در این زمینه چنین اظهار نظر میکند: "دولت ها فلسفه را به وسیله ای مبدل میسازند که به منافع آنها خدمت کند. دانشمندان نیز با آن ، تجارت میکنند." ( هگل، پیتر سینگر. ترجمه ازمتن انگلیسی )

            +++++ برعکس هگل ،مارکس دولت را نه وسیله ای برای سازش بین طبقات متخاصم اجتماعی ، بلکه آلت دیکتاتوری و اعمال قدرت یکی از طبقات اجتماعی علیه طبقه یا طبقات دیگر میدانست. هزاران سال پیش، در دوران جوامع ابتدائی یا کمون اولیه که هنوز طبقات به وجود نیامده بودند، از وجود دولت نیز خبری نبود . با رشد تولید مادی در جوامع ابتدائی، ازدیاد جمعیت و تقسیم کار بیشتر، جامعه طبقاتی از بطن جامعه کمونی زائیده شد. از مشخصات بارز جوامع طبقاتی ، همانا وجود دولت با تمام نیروهای باز دارنده و سرکوبگر آن میباشد.انگلس در اثر معروف خود، " منشا خانواده، مالکیت خصوصی و دولت - 1884"، در رابطه با ماهیت طبقاتی دولت مطالب پر ارزشی مطرح ساخته است. مارکس نیز در آثار گرانبهائی نظیر" مبارزه طبقاتی در فرانسه - 1850 " " 18 برومر لوئی بوناپارت 1852" و" جنگ داخلی در فرانسه 1871"، ماهیت طبقاتی دولت را به نحو آشکاری عیان ساخته است. در جوامع سرمایه داری کنونی، دولت ها اشکال مختلف دارند، اما درهمه این کشورها، بدون استثنا دیکتاتوری بورژوازی حاکم است. طبقه کارگر هم وقتی قدرت سیاسی را در دست میگیرد، دولت خود را که عبارت از دیکتاتوری پرولتاریا می باشد، باید داشته باشد. وجود چنین دیکتاتوری طبقاتی برای حفظ دست آوردهای انقلاب سوسیالیستی و جلوگیری از احیای سرمایه داری، امری لازم می باشد. "پرولتاریا، هم برای سرکوب مقاومت استثمارگران و هم برای رهبری توده عظیم اهالی یعنی دهقانان،خرده بورژوازی و نیمه پرولتاریا در امر روبراه کردن اقتصاد سوسیالیستی، به قدرت دولتی، سازمان متمرکزی از نیرو و سازمان قوه قهریه نیازمند اسـت." ( دولت و انقلاب - ولادیمیر لنین) یکی از اختلافات اساسی بین کمونیست ها و آنارشیست ها این است که بر خلاف کمونیست ها ، آنارشیست ها، دولت و دیکتاتوری پرولتاریا را قبول ندارند و بر این نظر هستند که در پروسه انقلاب، پس از خرد شدن ماشین دولتی بورژوازی، دولت هم باید از بین برود. تا کنون آنارشیست ها که البته مخالف مبارزه سیاسی هستند ، هیچ جای دنیا به قدرت نرسیده اند که نشان داده شود پرولتاریا و توده های تهی دست چگونه میتوانند بدون داشتن دولت خود و بدون توسل به حربه زور و اعمال دیکتاتوری در فردای سرنگونی سلطه طبقاتی سرمایه داران، مقاومت بورژوازی را که برای بدست آوردن مجد د بهشت از دست رفته ، دست به مبارزه و مقابله و مقاومت مرگ و زندگی خواهد زد، درهم شکنند! تاریخ جهان به روشنی نشان داده است که بورژوازی پس از شکست و بر افتادن ازاریکه قدرت، بهر تشبث و توطئه ای دست می یازد که دیکتاتوری پرولتاریا را سرنگون ساخته و قدرت سیاسی را بار دیگر ازآن خود سازد. بهمین جهت نیز ، پرولتاریای پیروزمند بدون هیچ تردیدی به دولت انقلابی خود احتیاج دارد که از طریق نیروی قهریه و اعمال دیکتاتوری در زمینه های سیاسی، اقتصادی و فرهنگی، کوشش های سرسختانه بورژوازی را برای کسب مجد د قدرت سیاسی ، نقش بر آب ساخته و از احیای سرمایه داری جلو گیری بعمل آورد. همانطور که مارکس در نوشته های خود به نحو روشنی توضیح داده است، کمونیسم دو فازمشخص دارد. فاز نخست، همانا دوران سوسیالیسم و استقرار نظام سوسیالیستی می باشد. در این فاز که ممکن است ده ها سال طول بکشد ، طبقات وجود دارند و مبارزه طبقاتی بر سر قدرت سیاسی نیز دوام دارد. بهمین جهت نیز پرولتاریائی که قدرت سیاسی را کسب کرده است، باید دولت خود را داشته باشد. دولت این فاز از کمونیسم، همانا دیکتاتوری پرولتاریا می باشد ." نه کشف وجود طبقات در جامعه کنونی و نه کشف مبارزه بین آنها، هیچکدام از خدمات من نیست. مدتها قبل از من، مورخین بورژوازی، تکامل تاریخی این مبارزه طبقات و اقتصاد دانان بورژوازی تشریح اقتصادی طبقات را بیان داشته اند.کار تازه ای که من کرده ام اثبات نقاط زیرین است: 1- اینکه وجود طبقات فقط مربوط به مراحل تاریخی معین تکامل تولید است. 2 - اینکه مبارزه طبقاتی ناچار کار را به دیکتاتوری پرولتاریا منجر میسازد. 3 اینکه خود این دیکتاتوری فقط گذاری است به سوی نابودی هرگونه طبقات و به سوی جامعه بدون طبقات." ( از نامه مورخ 5 مارس سال 1862 مارکس به وید میر) این نظر تابناک مارکس یعنی دیکتاتوری پرولتاریا را آنارشیستها و تمام "سوسیالیستها ئی " که در درون صفوف پرولتاریا و در بین روشنفکران به مثابه کارگزاران بورژوازی فعالیت میکنند، عامدانه نادیده گرفته و یا اینکه "کهنه شده" میدانند. طبق نظر صریح مارکس در این نامه و در دیگر موارد و از آنجمله درنقد "برنامه گوتا سال 1875، " بین جامعه سرمایه داری و کمونیستی، دورانی وجود دارد که دوران تبدیل انقلابی اولی به دومی است.مطابق این دوران، یک دوران گذار سیاسی نیز وجود دارد و دولت این دوران چیزی نمی تواند باشد بجز دیکتاتوری انقلابی پرولتری." لنین در جزوه معروف " دولت و انقلاب" که در ماه های اوت و سپتامبر 1917 یعنی کمی قبل از انقلاب پیروزمند سوسیالیستی اکتبر، به رشته تحریر در آمده است، در رابطه با دیکتاتوری پرولتاریا چنین می نویسد: " محدودکردن مارکسیسم به آموزش مربوط به مبارزه طبقات به معنای آن است که از سر و ته آن زده شود، مورد تحریف قرار گیرد و به آنجا رسانده شود که برای بورژوازی پذیرفتنی باشد. مارکسیست فقط آن کسی است که قبول نظریه مبارزه طبقات را تا قبول نظریه دیکتاتوری پرولتاریا، بسط دهد."

            +++++ در دوران استقرار جامعه سوسیالیستی، درست است که طبقه بورژوازی در نتیجه انقلاب پرولتری دستش ازقدرت سیاسی کوتاه شده است، اما هنوز به حیات خود در جامعه ای که در آن پرولتاریا قدرت را در دست گرفته است، ادامه میدهد. برای اینکه پرولتاریا پس از کسب قدرت سیاسی بتواند از احیای سرمایه داری و بر افتادن سلطه طبقاتی خود جلوگیری کند نه تنها باید از جانب حزب راستین کمونیست،- ستاد فرماندهی پرولتاریا- رهبری شود، بلکه باید در تحکیم پایه های دیکتاتوری خود مجدانه کوشش به عمل آورده و با اتخاذ سیاست ها و تاکتیک های انقلابی، در مقابل توطئه های بورژوازی، سدی آهنین بکشد. پرولتاریا برای تحکیم پایه های قدرت سیاسی خود و فراهم ساختن زمینه برای گذار به جامعه کمونیستی یعنی فازدوم و نهائی کمونیسم، همانا به انقلابهای متعد د فرهنگی و سیاسی ، مبارزه با بورژوازی و عقاید وافکار بورژوائی و فئودالی درسطوح مختلف زندگی مادی و معنوی، احتیاج دارد . مبارزه مرگ و زندگی بین پرولتاریا و بورژوازی بر سر قدرت سیاسی، امکان دارد ده ها سال به درازا بکشد. هر قدر پرولتاریائی که بورژوازی را از قدرت انداخته و دولت انقلابی خود را ایجاد کرده است در پیشبرد امر انقلاب و ساختمان سوسیالیسم پیروزیهای بیشتری کسب کند، بهمان اندازه هم توطئه های بورژوازی از قدرت افتاده وبورژوازی بین المللی جهت محو و سرنگونی دیکتاتوری پرولتاریا و احیای سرمایه داری بیشتر و موذیانه تر خواهد بود. " طبقات در دوران دیکتاتوری پرولتاریا باقی مانده اند و باقی خواهند ماند. دیکتاتوری زمانی غیر لازم خواهد بود که طبقات از بین بروند. طبقات بدون دیکتاتوری پرولتاریا از بین نخواهند رفت..... مبارزه طبقاتی به هنگام دیکتاتوری پرولتاریا از بین نمی رود، بلکه فقط شکل های دیگری بخود می گیرد." ( لنین: اقتصاد و سیاست در عصر دیکتاتوری پرولتاریا 7 نوامبر 1919) بدین ترتیب مشاهده میشود راه رهائی پرولتاریا و توده های تهی دست از چنگ نظام سرمایه داری، راه بس طولانی و پر نشیب و فرازی است و پیروزی بر بورژوازی و بر انداختن اساس ظلم و استثمار، کاری بس جانکاه و دشوار می باشد. در جوامع سوسیالیستی، همواره امکان احیای سرمایه داری وجود دارد و پرولتاریای در قدرت، هرگزو تحت هیچ شرایطی نباید هوشیاری و سرعت عمل خود را در مقابله با دسیسه های دشمنان طبقاتی از دست بدهد.

            +++++ اما ناهموار و طولانی بودن مسیر انقلاب و دشواری کار ساختمان سوسیالیسم، به هیچ وجه به معنای جاودانه بودن سیستم ظالمانه سرمایه داری نیست . نابودی سلطه سرمایه همراه با حرکت پیروزمندانه جوامع بشری به سمت سوسیالیسم و کمونیسم، امری حتمی است وهیچ عاملی نمیتواند جلو آن را بگیرد. نظام فئودالیسم در اروپا به مدت بیش از هزار سال دوام داشت. اما این نظام ظالمانه که در جلو رشد نیروهای تولیدی سد و مانع ایجاد کرده بود، با تمام جان سختی ها و مقاومت های مذبوحانه اش در جهت حفظ سلطه طبقاتی، از صفحه روزگار محو گردیده و جای خود را به نظام نوینی که در مقایسه با نظام فئودالیته، پیشرفته و مدرن بود، داد . در تمام فورماسیون های اقتصادی ، تضاد آشکاری بین نیروهای تولیدی و روابط تولیدی وجود دارد. نظام سرمایه داری هم از این قانون کلی مستثنی نیست. در جوامع سرمایه داری، زمانی فرا میرسد که نیروهای تولیدی، در پروسه رشد خود، با مانع روابط تولیدی، مواجه میشوند. به عبارت دیگر، روابط تولیدی جلو رشد نیروهای تولیدی را میگیرند. در چنین مواردی اگر قرار نیست جامعه در حال رکود و بحران ویران ساز دائم باشد و توحش وبیکاری و فقر و فلاکت و جنگ های خانمانسوز بر جوامع بشری حاکم گردد، باید روابط تولیدی موجود که دیگر با رشد نیروهای تولیدی همخوانی ندارد، ازبین رفته و جای خود را به روابط تولیدی نوینی که راه را برای رشد نیروهای تولیدی باز و هموار میکند، بدهد. به دیگر سخن، باید انقلاب سوسیالیستی سلطه طبقاتی سرمایه داری را سرنگون ساخته و روابط تولیدی نوینی را جانشین روابط تولیدی راکد وباز دارنده بورژوازی، سازد. سرنگونی نظام های سرمایه داری از طریق انقلاب های پرولتری را در حقیقت امر، تضادهای لاینحل اقتصاد سرمایه داری به ویژه در فاز امپریالیستی آن، اجتناب ناپذیر می سازد. ضرورت این امر را تضادها و تحولات ذاتی فرماسیون های اقتصاد بورژوازی و دیالکتیک تاریخ، ایجاب می کند. اماجبر تاریخ هرگز به مفهوم نادیده گرفتن نقش عامل انسانی در تحولات اجتماعی نیست. در انقلاب های سوسیالیستی که راه را برای محو طبقات و سلطه طبقاتی باز میکند ، عامل انسانی و فعالیت های آگاهانه نیروهای پیشرو انقلابی، امری تعیین کننده است . اگر در تحولات قبلی جامعه ، طبقه استثمارگر تازه از راه رسیده ای جای طبقه استثمارگر قبلی را میگرفت و مالکیت خصوصی دست نخورده باقی میماند، در انقلابات سوسیالیستی، قرار است مالکیت خصوصی و استثمار انسان از انسان از بین رفته و در پروسه رشد چنین جامعه ای، تولید کالا ئی و روابط پولی به زباله دان تاریخ افکنده شود . در چنین صورتی، کوچکترین تردیدی نباید داشت که طبقه کارگر و توده های تهیدست، بدون رهبری داهیانه حزبی قدرتمند، هرگز قادر نخواهند بود قدرت سیاسی را بدست آورده و ماشین دولتی بورژوازی را خرد ومتلاشی سازند. چه برسد به اینکه توانائی لازم برای حفظ قدرت سیاسی خود و جلوگیری از برگشت سرمایه داری را داشته باشند. در شرایط کنونی که کارگران در کشورهای سرمایه داری از داشتن تشکیلات انقلابی خود محرومند و احزاب و تشکلات سوسیالیستی و کمونیستی در اغلب موارد، چیزی جز گروه بندیهای خرده بورژوائی، اوپورتونیستی و رویزیونیستی نیستند، در فقدان اردوگاه قدرتمند حکومتهای سوسیالیستی و اشاعه و رواج نکته نظرات ارتجاعی و ضد کمونیستی، انقلاب های سوسیالیستی و ضد امپریالیستی در نقاط مختلف جهان با موانع و مشکلات عدیده ای روبرو هستند. تردیدی نیست که بدون حزب انقلابی و تئوری انقلابی ، جنبش انقلابی هم نمیتواند وجود داشته باشد.برای پیروزی انقلاب و برانداختن رژیم های سرمایه داری، کارگران همه جا به وجود احزاب کمونیستی راستین، نیاز مبرم دارند و این وظیفه روشن فکران انقلابی و کمونیست است که با بردن آگاهی سوسیالیستی به صفوف پرولتاریا در این زمینه ازهیچ تلاشی فروگزاری نکنند.

            +++++ مشکلات عدیده ای که امروز بر سر راه رهائی طبقه کارگر و توده های تهی دست ، وجود دارد ، البته بدان معنی نیست که سرمایه داری آنطور که حامیان و مدافعین آن ادعا میکنند، برای همیشه باقی خواهد ماند و محو و نابودی سیستم ظالمانه سرمایه داری وحرکت جوامع بشری به سمت سوسیالیسم و کمونیسم ، امکان پذیر نخواهد بود. در حقیقت امر، تضادهای لاینحل جوامع سرمایه داری و نظام های امپریالیستی،سرمایه داری را به سمت بحرانهای هرچه بیشتر و حادتر و نابودی حتمی سوق میدهند . تضاد عمده سیستم سرمایه داری --- تولید دسته جمعی، مالکیت و تصاحب خصوصی - و آنارشی و هرج مرج در پروسه تولید ناشی از آن، در شرایط تشدید ناموزونی رشد سرمایه داری در مرحله امپریالیستی ، سبب میگردد که بحرانهای اقتصادی ویرانگر، نظام های سرمایه داری را به مریضی که دردهایش علاج پذیر نیست، مبدل سازد . درعین حال، تضاد و کشمکش بین قدرتهای امپریالیستی بر سر تقسیم مجد د جهان و تصاحب ثروتهای زیر زمینی ملل تحت ستم، دنیای بحران زده کنونی را بطرف جنگ ها و در گیریهای خونین پیش می برد. تا قدرتهای امپریالیستی وجود دارند، خطر جنگ جهانی همچنان وجود خواهد داشت. غارتگری، تجاوز و توسل به جنگ برای تسلط بر جهان، از خصلت های ذاتی امپریالیسم است. راه رهائی ازچنگ بحرانهای سرمایه داری، استثمار، بیکاری، تورم وجنگهای خانمانسوز، بهیچوجه ترمیم و اصلاح سیستم ناعادلانه سرمایه داری نیست . کارگران و توده های اسیر درچنگ سرمایه داری را نه تسلیم وسکوت و دست کشیدن از مبارزه و نه امید بستن به "مراحم" امپریالیست های غدار واین یا آن جناح بورژوازی، بلکه تنها و تنها روی آوردن به انقلاب و قهر انقلابی میتواند آزاد سازد . انقلابی سهمگین که طومار عمر سرمایه داری را در هم پیچیده و برای همیشه به استثمارانسان از انسان و بردگی و ستم طبقاتی، پایان بخشد. اگر قدرت گیری و پیروزی جنبش های انقلابی، عرصه را بر قدرتهای امپریالیستی و سرمایه داری بین المللی تنگ نکند، اگر انقلاب کارگران و توده های زحمتکش پاسخگوی تجاوزات و بیدادگریهای امپریالیست ها و رژیم های سرمایه داری نباشد، تردیدی نباید داشت که جوامع بشری همچنان در چنگ فقر و فلاکت و استثمار و توحش و بربریت و بحرانهای اقتصادی و جنگهای ویرانگر، اسیر و گرفتار خواهند ماند.

            +++++ درست است که مارکس در زمینه علم تاریخ ،فلسفه ،اقتصاد و سیاست، سبب انکشافات دورانساز گردید. اما این رهبر کبیر پرولتاریا و زحمتکشان جهان، قبل از هرچیز، یک انقلابی پیگیر بود و تمام عمر گرانبهای خود را صرف مبارزات انقلابی به خاطر رهائی کارگران و توده های زحمتکش ساخت. مارکس در همان دوران جوانی زمانی که تز دکترای خود را می نوشت و در ایام پر شوری از حیات پر ارزشش که سردبیری روزنامه راین را در شهر کلن بر عهده داشت ( سالهای 1843 1842) و در انقلاب ناکام آلمان در سال 1848، در جهت برانگیختن کارگران و توده های زحمتکش برای انقلاب و دگرگونی های اجتماعی، از هیچ کوششی فروگزاری نکرد. تا آخر عمر پر ثمر خود ، این رهبر کبیر پرولتاریای جهانی همچنان با تحمل شداید بیشمار به مثابه یک انقلابی مقاوم و سرسخت ، به تلاش و مبارزه ادامه داد. انگلس، رفیق و همکار نزدیک مارکس در روز 17 مارس 1883 در لحظه دفن مارکس در گورستان های گیت لندن در اشاره به مبارزات انقلابی مارکس چنین گفت:" ... مارکس بیش از هر چیز دیگر یک انقلابی بود.ماموریت واقعی او در زندگی این بود که از هر طریق به سرنگون کردن جامعه سرمایه داری و نهاد های دولتی مخلوق آن، یاری رساند. به آزادی و رهائی پرولتاریا کمک کند.......با چنان شور با چنان سرسختی و با چنان کامیابی مبارزه کرد که کمتر کسی با او رقابت میکند...." آنها که راه مارکس را میروند باید به تبعیت از این رهبر کبیر پرولتاریا و بهره گیری از اندیشه های تابناکش، در راه رهائی کارگران و زحمت کشان، پر شور و بیهراس گام بردارند . آنها که بیعدالتی ها و وحشیگری های حکومتهای سرمایه داری را نمی خواهند تحمل کنند، باید در جهت نابودی چنین نظام های ظالمانه ای، مبارزینی پیگیر و سرسخت باشند. کمونیست ها به مثابه انسانهای انقلابی که رهائی پرولتاریا و توده های زحمتکش را هدف زندگی خود قرار داده اند ، کسانی نیستند که از توسل به مبارزه انقلابی سر باز زده، ساکت و فارغ البال در گوشه ای به نشینند و منتظر آن باشند که جبر تاریخ کار خود را کرده و نظام های سرمایه داری بخودی خود از بین بروند. لازم به تاکید نیست که بدون کوشش ها و فداکاریهای منسجم و سازمان یافته کمونیست ها و پرولتاریا در جهت سرنگونی سلطه سرمایه، رژیمهای سرمایه داری با وجود تمام بحرانها، لنگان لنگان به بقای خود ادامه خواهند داد و جوامع بشری همچنان در چنگال ارتجاع و بربریت گرفتارخواهند ماند. باید برای انقلاب برنامه داشت. باید با تمام نیرو وارد میدان مبارزه شد و انقلابی عمل کرد. اگر کمونیست ها در بین کارگران کار نکنند، اگر پیوند محکم بین روشنفکران انقلابی و پرولتاریا به وجود نیاید ، مطمئن باشیم که مبارزات کارگران هیچوقت از چهارچوب سندیکالیسم بیرون نخواهد رفت. اگر کمونیست ها قاطعانه علیه نظریات اپورتونیستی، رفرمیستی و رویزیونیستی مبارزه نکنند، هرگز زمینه برای تشکیل حزبی انقلابی بوجود نخواهد آمد. در شرایطی که هر روز بر دامنه بحران های اقتصادی افزوده میگرد د و در نتیجه این بحران های گسترده بیسابقه، تضاد و کشمکش بین قدرتهای امپریالیستی بر سر تسلط بر جهان افزونی می یابد، در حالیکه دنیا را جنگ و ویرانی و فقر و بیکاری و استیصال هرچه بیشتر تهدید میکند، آنچه بیشتر از هر چیزی مورد نیاز است کار کمونیستی پیگیر در جهت تدارک تحولات انقلابی بمنظور نابودی نظام های سرمایه داری در نقاط مختلف جهان میباشد. مارکس در سال 1845 در یکی از تز های یازده گانه خود در نقد نظریات فوئرباخ چنین میگوید: " فلاسفه، جهان را به اشکال مختلف تفسیر کرده اند، اما مسئله، تغییرآن است."

      پایان فروردین 1393