سخنان بهرام قدیمی در مراسم نکوداشت رفیق تراب حق شناس

مونترآل ۲۲ فوریه ۲۰۱۴

 

با درود به همهء دوستانی که این جا، برای نیکوداشت و تجلیل از فعالیت های یکی از پرسابقه ترین مبارزین کمونیست کشورمان جمع شده اند.

اجازه بدهید ماجرایی را برایتان تعریف کنم:

دیروز در راه آمدن به اینجا به برنامهء امروز فکر می کردم.

در سفیدی برف، جاده مانند خط کج و ماوج بی انتهایی پیش می رفت. مدت هاست برف ندیده ام، دلم می خواست تا جایی که ممکن باشد چشم هایم را باز نگه دارم، اما نور برف و کم خوابی شب گذشته دست در دست هم داده اند تا به اندازه دو تُن بار روی چشمانم سنگینی کنند. قهوه ی توی راه هم نتوانست بالنی بشود و پلک هایم را بالا بکشد. رفیقی که زحمت رانندگی را می کشید، دلش برایم سوخت و پس از آتش زدن سیگاری گفت: بگیر راحت بخواب!

من با خجالت از او عذر خواستم و فقط چند لحظه بعد دیگر نه بیرون را به یاد می آوردم و نه شرم خوابیدن در اتومبیل را. به تدریج ابر رؤیا جای سفیدی برف کز می کند و به یاد می آورم اولین سفرم را به مونترآل و قیام مردم موهاک را در سال ۱۹۹۰ و لشکر ۲۲ سلطنتی را که برای سرکوب آنان منطقه را محاصره کرده بود. به خاطر می آورم عکس پر معنای یکی از رزمندگان بومی را در سپتامبر ۱۹۹۰ که چشم در چشم سربازی دوخته است و فریاد خشم چند صد ساله را می توان به خوبی در چشمانش مشاهده کرد.

ناگهان من دیگرم را می بینم که از میان باریکادهای بومیان با یک استکان چای به سویم می آید. می گوید رفقا برایت فرستاده اند. بدون آن که لحظه ای تعجب کنم استکان چای را از او می گیریم و سرمای برف را به فراموشی می سپارم. راستی بومیان از کجا می دانستند که من چایی خورم؟ و تازه مگر بیکارند که در این اوضاع و احوال برایم چایی دم کنند؟

(برای اطلاع بیشتر نک به: کانهاستاکه: دویست و هفتاد سال مقاومت https://www.nfb.ca/film/kanehsatake_270_years_of_resistance/)

من دیگر من اجازه فکر کردن نمی دهد و میپرسد: راستی فردا می خواهی حرف بزنی؟

پاسخ می دهم چنین قراری نیست.

من دیگر من باز مثل همیشه سمج می شود و می پرسد: حالا اگر اتفاقی افتاد و دیدی که باید چیزی بگویی چه خواهی گفت؟

راستش دیگر نه مقاومت قوم موهاک را به یاد می آورم و بسته شدن پل مرسیه Mercier را، و نه رفیقی که فرمان ماشین در دست زحمت رانندگی را می کشد. من دیگر من به همان سرعتی که ظاهر شد، ناپدید می شود و من فقط شما را در مقابل خودم می بینم و می گویم:

 

کاش خود رفیق تراب این جا حضور داشت و می توانست با شما حرف بزند. می دانم که دوست داشت با سرود و شادی، به جای آن که از خودش چیزی بشنود، از مبارزات طبقه کارگر و مردم زحمتکش بشنود. از دختر جوانی که با چهره ه ای پوشیده سنگ در دست در خیابان های تهران قیام می کند و از نشریهء خیابان که عکس زیبایش را بر پیشانی اش دارد.

می دانم که خود او معتقد است که هیچ تجلیل فردی ای از یک مبارز کمونیست معنی نمی دهد. این تجلیل در واقع تجلیل از مبارزاتی ست که طی پنجاه سال گذشته در کشورمان جریان داشته و می دانم که رفیق تراب از دوران نهضت آزادی تا همین امروز همیشه درگیر فعالیت تشیکلاتی بوده و هست. بنا بر این بگذارید این مراسم را به عنوان مراسمی در بزرگداشت از تمام به خاک افتادگان راه سوسیالیسم و برابری در این دوران، مراسمی در تجلیل از تمام کسانی که با نام و بی نام، همچنان برای برقراری جامعه ای عاری از استثمار فرد از فرد پیکار می کنند و نیکوداشت تمام زنان، مردان و کودکان کارگری که برای برچیدن یوغ سرمایه داری نبرد را ادامه می دهند در نظر داشته باشیم. فقط در چنین چارچوبی ست که تجلیل از رفیقمان تراب معنی می یابد. اگر تجلیلی از فعالیت های این رفیق انجام می شود، شاید بیشتر از این جهت باشد که او کسی ست که بیشتر به چشم می آید و اگر نه همین جا، در همین سالن هستند رفقایی که سال ها در سخت ترین شرایط و تحت شکنجه مقاومت شان را ادامه دادند. و حتما باید از آنان نیز تجلیل به عمل بیاید.

در عین حال می دانم که اگر بیماری به او اجازه می داد که در میان ما باشد، از همه شما به خاطر وفاداریتان به آرمان های مشترک همگی مان سپاسگزاری می کرد.

 

متاسفانه بیماری ALS، علاج ناپذیر است. و در سال های گذشته او را عملا بستری کرده است. با این حال مهم است بدانید که همچنان، از هر لحظه که نیروی اندکش یاری دهد برای ادامه مبارزه استفاده می کند.

اجازه بدهید بیشتر راجع به ایده ای که ما امروز به خاطرش اینجا هستیم حرف بزنیم. گفته اند:

شعر اگر اعجاز باشد بی بلند و پست نیست

در ید بیضا همه انگشت ها یکدست نیست

 

در جنبش های اجتماعی اگر چه این امر کاملا حکم می کند، و افراد فعال آن هرکدام به نوبه خود و در حد توان خود در آن شرکت دارند، ولی در عین حال همیشه اعضای جنبش با هم ارتباط ارگانیک دارند و به قول فانی:

با هر دلی که شاد شود شاد می شوم

آباد هر که گشت من آباد می شویم

در بند هر که رفت شریک غمش منم

از بند هر که رست، من آزاد می شوم

 

بنا بر این باید به این فکر کرد که چگونه می توان از یکی از این انگشتان، یکی از افراد جنبش، طوری حرف زد که کلیت آن را تقلیل ندهد. یعنی در همان حال که ما هیچ جنبش اجتماعی نمی شناسیم که رفرانس های درونی خود را نداشته باشد، با این حال هرگز نمی توان فراموش کرد که این رفرانس ها کل آن جنبش نیستند. یعنی وقتی از کمون پاریس حرف می زنیم، از لیساگاره، لوئیز میشل، تئوفیل فره و ترنکه (Trinquet) حرف می زنیم، در همان حال وقتی از لوئیز میشل می گوییم، از لوئیز میشلی حرف می زنیم که در مبارزاتش و در کمون پاریس معنی یافت. یعنی وقتی از رفرانس های یک جنبش حرف می زنیم، به هیچ عنوان از افرادی حرف نمی زنیم که بدون این جنبش هم قادر می بودند چنین مفهوم اجتماعی ای را داشته باشند. تنها در چنین صورتی ست که ما در همان حالی که از رفقایمان قدردانی می کنیم، به دام شخصیت پرستی نمی افتیم.

 

یعنی تجلیل از افرادی که در روند یک مبارزهء جمعی شرکت دارند، به خودی خود مفهومی ندارد و نخواهد داشت، مگر آن که مبارزه شان، کارهایشان، تأثیرشان و دستاوردشان مورد بررسی قرار بگیرد. با چنین برداشتی و فقط با ادامه مبارزه و با شرکت در آن است که تجلیل از آنان معنی می یابد.

بگذارید با نگاه دیگری به این امر بپردازیم:

یکی از رفقای شاعر آنارشیست چند روز پیش به من می گفت بهترین تجلیلی که از یک نویسنده می توان کرد این است که روی اثرش کار کنیم.

این امر شخص را از فرد به جمع تبدیل می کند. و اگر نه این که بگوییم فلانی انسان بزرگی ست و یا این که بگوییم به به چه انسان برجسته ای، چیزی را عوض نمی کند.

به سخنی دیگر، پیوستار فرد و جمع را نمی توان از هم تفکیک کرد. به همین علت همان طور که قبلا گفتم، به نظر ما از رفیق تراب نمی توان به هیچ رو به عنوان یک فرد مجزا سخن گفت، بدون ارتباط با محمد حنیف نژاد، سعید محسن، تقی شهرام، بهرام آرام، افراز ها، رضایی ها، شریف زاده علاف، آلادپوش، قجر عضدانلو، سپاسی آشتیانی، بازرگان ها، و صدها رفیق به خاک افتاده در دوران قبل و بعد از قیام، و هزاران رفیق پیکارگر در هر دو دوره - در داخل و خارج از ایران؛ و حتی بدون، حسین روحانی و بقیه آن هایی که کم یا بیش در سازمان مجاهدین خلق ایران و پروسه تکاملی آن به بخش منشعب و سازمان پیکار تأثیرگذار بوده اند، نگاه به او مفهومی نخواهد داشت.

طبیعی ست که هر کدام از این افراد، از جمله خود رفیق نیز تأثیر خود را بر تشکیلات به جای گذاشته اند. بنا بر این جنبشی که از افراد خود تقدیر می کند، دارد از رفرانس های درونی خود تقدیر به عمل می آورد، یعنی از کل مبارزات آن جنبش. در غیر این صورت تقدیر از رفیقی که خودش را با شرکت در یک جنبش و یک تشکیلات تعریف می کند، به معنی تقلیل این رفیق به یک فرد مجزا و ایزوله شده است. انسان کمونیست، الزاما انسانی ست تشکیلاتی. تصور یک کمونیست بدون تشکل، اوکسیمورن است.

در نگاه به یک ساختمان هم، آنچه از بیرون شاهد هستیم، نمای آن است، سقف آن. ولی آیا مگر می توان از پی آن که در دل خاک پنهان مانده است پرانتز گرفت؟ مگر می توان ساختمانی مستحکم را در نظر گرفت که بدون پی بنا شده باشد؟

در مبارزه طبقاتی هم عین همین امر حکم می کند. آنچه در بیرون دیده می شود، کمیته مرکزی، سخنگو، نماینده و غیره است، در حالی که هیچ کدام از این ارگان ها بدون بدنه مفهومی نخواهد داشت. یک انقلابی، انقلابی زاده نمی شود، او در یک روند است که به انقلابی تبدیل می شود و حتی اگر خودش زنده هم نباشد، باز در این روند شرکت دارد و یا به قول معاون فرمانده مارکوس:

 

یادم می آید در خاك ما می گفتند كه مردگانی كه همچنان گام برمی دارند، كار ناتمامی دارند و به همین دلیل آرام نمی گیرند.

 

شاید بتوان گفت که اعدام های دسته جمعی و سرکوب گسترده در ایران، شیلی، آرژانتین، و هر کجای دیگر جهان با توجه به چنین اصلی انجام می گیرد. زیرا در غیر این صورت سرمایه داری به حذف سران تشکل ها بسنده می کرد.

 

با توجه به همهء این ها نمی توان از تراب حق شناس حرف زد، بدون صحبت از انجمن اسلامی دانشجویان، بدون صحبت از سازمان مجاهدین خلق ایران، بدون صحبت از بخش مارکسیستی - لنینیستی سازمان مجاهدین خلق، به خصوص بدون صحبت از فعالیت های سازمان مجاهدین، در هر دو دورهء نخستین آن در خاور میانه و ارتباط آن با سازمان های انقلابی منطقه، بدون صحبت از سازمان پیکار در راه آزادی طبقهء کارگر، و بدون صحبت از اندیشه و پیکار در دوران تبعید. و شاید از جنبش انقلابی ایران، در کلیت آن، در دهه های گذشته.

برای من رفیق تراب، یکی از سمبل های ادامهء کار سازمان پیکار است. پس اجازه بدهید در این باره سخن بگوییم.

 

رفیق تراب در سال ۱۳۲۱ در جهرم و در یک خانوادهء مذهبی متولد شد.

در سال ۱۳۴۰ به نهضت آزادی ایران پیوست.

از سال ۱۳۴۴ برای سازمان مطالبی از زبان های انگلیسی و عربی را ترجمه می کند. آن زمان نشریه ای درونی به نام اخبار فلسطین که به منظور آموزش رفقا به کار می آید تهیه می شود.

در فروردین سال ۱۳۴۹ با دو نفر دیگر از اعضای سازمان به منظور تماس با الفتح و جلب موافقت رهبری آن برای دیدن آموزش نظامی اعضای سازمان عازم کشورهای خلیج می شود. و چند ماه بعد باز هم برای ارائه گزارش کار به طور قاچاق به ایران باز می گردد.

از مرداد آن سال آموزش نظامی اعضاء سازمان آغاز می شود.

در همان دوران است که شش نفر از رفقا که از دبی به بیروت می رفتند دستگیر می شوند. هواپیمایی که قرار بود این زندانیان را در آذر ۴۹ به ایران بازگرداند، توسط یک کماندو متشکل از ۳ مجاهد (از جمله حسین روحانی )، ربوده شده به عراق برده می شود.

در چارچوب فعالیت سازمان برای آزادی زندانیان از چنگ شکنجه های رژیم عراق، رفیق تراب عازم بغداد می شود تا نظر خمینی را برای حمایت از این مبارزین جلب کند. او موفق نمی شود و خمینی از کار طفره می رود.

دست آخر با سفیر سازمان آزادیبخش در عراق، ابو نضال تماس می گیرند و با کمک او موفق می شوند زندانیان را نجات دهند.

سال ۱۳۵۰، سال بزرگترین ضربه به سازمان مجاهدین است. تقریبا کلیه مسئولین و کادرهای سازمان دستگیر می شوند. از این زمان کار پشت جبهه ای رفقای خارج از کشور آغاز می شود.

در بیستم بهمن ماه ۱۳۵۰، رفیق تراب، حسین روحانی و محمود شامخی بیانه اعلام موجودیت سازمان مجاهدین را تهیه می کنند.

در فروردین ۱۳۵۱ نخستین دادگاه مجاهدین تشکیل می شود که در آن چهار نفر را (ناصر صادق، علی میهن دوست، محمد بازرگانی و علی باکری) به اعدام محکوم می کنند و در ۳۰ فروردین همان سال این حکم را به اجرا در می آورند.

در همان سال است که برای نخستین بار به جان یک مستشار نظامی آمریکایی، ژنرال پرایس در ایران سوء قصد می شود.

در اردیبهشت ۱۳۵۲، فرار قهرمانانهء رفیق محمد تقی شهرام با همیاری افسر زندان، ستوان امیر حسین احمدیان از زندان ساری مانند بمبی فضای سیاسی ایران را می ترکاند.

به دنبال قتل مستشار آمریکایی هاوکینز رضا رضایی در بیست و پنجم خرداد ۱۳۵۲ به شهادت می رسد.

در همان زمان فعالیت سازمان در خاور میانه گسترش می یابد.

در سال ۱۳۵۴ با انتشار کتاب بیانیه اعلام مواضع ایدئولوژیک سازمان مجاهدین خلق، و انشعاب در این سازمان، در جنبش سیاسی ایران زمین لرزه ای می شود که پس لرزه هایش را هنوز حس می کنیم.

پس از قیام بهمن ۱۳۵۷، در ماه اسفند همان سال اولین کنگره سازمان پیکار برگزار می شود و رفیق تراب پس از بستن دفاتر سازمان در عدن و لیبی، در فروردین سال ۱۳۵۸ به ایران باز می گردد و در تحریریه نشریه پیکار سازماندهی می شود.

او تا آخرین شماره پیکار، یعنی پیکار ۱۲۷ در ۲ آبان ۱۳۶۰، در تحریریه آن فعال بود.

 

سازمان پیکار که با موضع گیری هایش علیه جنگ ارتجاعی ایران و عراق، علیه ضد انقلاب فرهنگی در ایران، علیه سرکوب کارگران و خلق ها و افشای سیاست های رژیم، از جمله نمایش اشغال سفارت آمریکا که سازمانهای مختلفی در مقابل آن به دفاع از رژیم به خوشرقصی پرداخته بودند، به عنوان تشکلی رادیکال معروف شده بود. فعالین سازمان پیکار به پرچمدار مبارزه ای بی امان علیه هر دو جناح ارتجاعی رژیم بدل شدند و به همین علت نک تیز حمله های رژیم بودند.

ترور بسیاری از رفقای سازمان در خیابان ها نشان دهنده تنفر دشمن از انقلابیون، به خصوص فعالین سازمان پیکار بود.

اجازه بدهید فقط برای یادآوردی از چند تن از آنان نام ببریم:

ناصر توفقیقان (۱۸ فروردین ۱۳۵۸ - اصفهان)

رضا براتوند (۲۱ تیر ۱۳۵۸ - مسجد سلیمان)

حجت الله خوش کفا (۲۴ اسفند ۱۳۵۸ - اندیمشک)

مهناز معتمدی (۴ آذر ۱۳۵۹ - اهواز)

اسفندیار قربانی (۱۳ تیر ۱۳۵۹ - فیروز کوه)

مسعود صالح راد (۱۳ مرداد ۱۳۵۹ - سرخاب تبریز)

حسن صالحی (۱۳ شهریور ۱۳۵۹ - رشت)

مژگان رضوانیان (۱۹ اردیبهشت ۱۳۶۰ - تهران)

نسرین آموزگار (۷ خرداد ۱۳۶۰ - تهران)

و حتی بعد ها در خارج از کشور، مانند

عبدالامیر راهدار (۷ مهر ۱۳۶۱ - بنگلور هندوستان)

رژیم برای از میان برداشتن خطر انقلابیون دست آخر با حکومت نظامی پاسخ داد و به شیوهء اسلاف خود در آرژانتین و شیلی، در سودان و اندونزی، به قتل عام کمونیست ها و بقیهء مخالفین دست زد و کار را به جایی کشاند که دوستان و همکارانش را نیز از زیر تیغ گذاراند.

در ۱۴ بهمن ماه شصت، در کنار بحران درونی، با ضربه جبران ناپذیری که مرکزیت پیکار می خورد، این سازمان عملا به خاموشی می کشد.

در همین دوران است که بسیاری از کادرها و رهبران سابق سازمان پیکار در مدت کوتاهی به اشکال مختلف مبارزه را به کناری می نهند و یا به بهای پست و سمت به گروه هایی می پیوندند که همان زمان هم برای یک فعال پیکاری، تنها به مفهوم گامی بود به عقب. فقط تعداد کمی از فعالین پیکار هستند که همچنان با هم می مانند و می کوشند برای انبوهی از سوالات و ابهامات پاسخ بیابند و در عین حال در برخی مبارزات عملی، تا آنجا که توانشان اجازه دهد، شرکت کنند. در این راستا و با علم به این امر که پاسخ به بحران جنبش کمونیستی نه در محدودهء یک گروه و سازمان و نه در محدوده های ملی قابل رسیدگی ست، جستجوی پاسخ در جنبش های بزرگ و کوچک دیگر در دستور کار قرار می گیرد. بدون آن که هیچ برنامه از قبل تعیین شده ای برایش باشد.

در همین چارچوب بسیاری از کتب و جزوات مارکسیستی تکثیر شد (به خصوص توسط رفقای سوئد)، و فعالیت های مختلفی در دفاع از پناهجویان در پاکستان و ترکیه انجام گرفت.

تشکیلاتی که در گذشته به عنوان اتحادیه دانشجویان ایرانی هوادار سازمان پیکار فعالیت می کرد، نیز نامش به هواداران سابق پیکار تغییر کرد و همچنان فعالیتش را ادامه داد.

اوخر سال ۱۳۶۶ یعنی نوامبر ۱۹۸۷، نخستین شماره اندیشه و پیکار منتشر شد. نشریه ای که هدفش را بررسی بحران و مسائل جنبش کمونیستی در سطح بین المللی و ملی و مبارزه برای تحقق آرمان کمونیسم معرفی کرد. از این نشریه جمعا چهار شماره انتشار یافت.

انتشار اندیشه و پیکار در عین حال گویای یکی از خطوطی ست که سازمان از اولین روزهای آغاز کارش در اواسط سالهای پنجاه همیشه به عنوان یکی از مشخصاتش دارا بود: نترسیدن از اشکال جدید تفکر و عمل. اگر انتقاد به سازشکاری نهضت آزادی، رفقایی را به شیوهء جدیدی از مبارزه کشاند که بعد ها به سازمان مجاهدین معروف شد، انتقاد از ایدئولوژی اسلامی و عدم توانایی آن به پاسخ به معضلات، باعث روی آوردن سازمان به مارکسیسم شد، و انتقاد از مبارزهء جدا از توده، و برخوردهای درونی سازمان، شکل گرفتن از جمله سازمان پیکار را در پی داشت. فعالین سازمان در تبعید نیز می بایستی در جستجوی پاسخ برای بحرانی بر می آمدند که یکی از رادیکالترین سازمان سیاسی ایران را به بن بست کشانده بود. جمع ما کوشید پاسخ ها را در عرصه های مختلفی بجوید.

 

به قول شاعر بزرگ فلسطین، محمود درویش:

"ما را بیهوده به تبعید نفرستادند و ما آن را بیهوده سپری نکردیم"

در نوامبر سال