زندگی سگی

 

وقتی زنگ ساعت

با صدای دلخراش

ناقوس کلیسا

که خبر از

مرگ میدهد

درآن هوای سرد

تاریک زمستان

که همه چیز

سپید بود

به صدا

در آمد

 

 با بی حوصله گی

که هنوزهم

خستگی تا مغز

تک تک استخوان هایم

رخنه کرده بود

از رختخواب

جدا شدم

 

همه در خواب اند

تنها

سگ همسایه

در خانه چوبی اش 

سرش را

بر روی دست هایش

با بی رمقی گذاشته

از لانه اش

بیرون آمد

وبا صدای

نه چندان غمگین

به من

با پارسی

صبح بخیر

میگوید

 

ومن هم

سوتی میزنم

مانند هر بار

که او را

می بینم

واو

با تکان دم ش

مرا

بدرقه میکند

 

در ایستگاه

قطارهای زیر زمینی 

خطی از انسان ها را

می بینی

هم چون مورچگان

منتظر

 

در هر ایستگاه

دانه های این زنجیر

از هم پاره می شود

هر کدام

با عجله

در راهی

 

دسته ای

بسوی کارخانه ها

می روند

که چرخ دنده ها

هم چون

غول های افسانه ها

دهان باز کردند

برای بلعیدن مان

وهر روز

می شکنند

پا ها ی را

وقطع می کنند  

دست ها ی را

از

هم زنجیران مان

در تمام دنیا

 

عده ای بسوی

معادن

رهسپار می شوند

که هم چون

دهان اژدها

برای  

بدام انداختن شان

گشوده است

 

 فوجی بسوی

پادگان ها

که درانجا 

تفرت آموزش می دهند

وشستشوی مغزی

می کنند

تا وطن سرمایه دارن را

حفظ کنند

 

وعده ای  سوار

براتوبوس ها

بطرف

مزارع و

دامداری ها

که حیوانا ت

منتظر

تا علوفه ای

یا دانه ای و

آبی

ونهایت ا

در چرخه

کشتارگاها

با ضربه ای و

یا گازی

به زندگی شان

پایان می دهند

 

واین چرخه

هر روزه

از برای ما و

آن حیوانات

تکرار می شود

 

در کجای

این زنجیر

قرار گرفته ای

تو

آیا

مانند آن

سگ همسایه

که صاحب ش

مسلمان است

واو را

حتی

در زمستان سرد هم

به داخل خانه اش

راه نمی دهد

فقط

از او

برای حفاظت

مال ش

هم چون

سرمایه دار

استفاده می کند

نه بیشتر

 

در پس

این زندگی سگی

به چه فکر

می کنی

ایا

لحظه ای به

خود نیامدی

که

مستقل فکر کنی

بدون ایست می

 

تو

کیست ی

برای چه

به دنیا آمدی

آیا

تو هم

قطعه ای

از این

ماشین سرمایه

نیستی؟؟؟؟؟

که بجای

باطری

غذا می خوری

می خوابی

وبچه

درست می کنی

تا

این در

بر روی

همین پاشنه

بگردد

 

فقط

لحظه ای

نگاه کن  

به روشنی

می ببینی

در تمام عرصه ها

این حیوانات ه

ناطق اند  

که بر گرده ات

این زنجیرهای

بردگی را

تحمیل می کنند

و تو

تا کی

آن ها را

بر دست و پایت

و مغزت  

تحمل می کنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟.

اکبر یگانه

2011.8.21