درپاسخ به یک انتقاد: آیا نگاه و ارزش گذاری جنسیتی بر مقاله بحران زایمان حاکم است؟

 

 

دوستمان، رزای عزیزیادداشتی برزیرنویس مقاله بحران زایمان گذاشته است که با تشکرصمیمانه از نقدتیز و ابرازنظرش، نکات زیر در پاسخ به آن نگاشته شده است:

 

ملاحظات شما مقدمتا درست می بود اگرمی شد مسائل و مفاهیم بقول شما عرصه سیاسی را با مفاهیم و مناسبات مربوط به حق زن بر بدن خود و مسائلی چون زایمان و قابلگی و سقط جنین و چاقو و جراحی و نظایرآن عینا و نقطه به نقطه مقایسه کرد و از منظریکی نسبت به دیگری حکم صادرکرد. ولی به گمانم همسان سازی دوموضوع جداگانه و دوسطح از بحث کلاملا متفاوت به استنباط های نادرستی می انجامد و روا نباشد. عرصه سیاست به معنی تقابل و برخوردشهروندان با قدرت ها و دولت ها، معنا و مفهوم و مقولات خود را دارد و استفاده از بیان استعاره ای و تصویری از برخی واژه ها چون زایمان و زایش و جنین و... تنها در وجه کلی و عام خود و با ارجاع به موضوعی که درآن رابطه بکارگرفته شده است قابل فهم است. اگر آن را از بسترو یا باصطلاح ازکانتکست خود بیرون بکشیم چه بسا به واژگانی مهمل و بی معنا و یا بقول شما ارزشی تبدیل می شوند. تصورمن آن است که طرح تمثیل کلی زایمان دراین نوشته ربطی به رابطه زن و مرد و حق زن بربدن خود و افاده معنا وتداعی آزاد ذهن در آن عرصه ها نداشته باشد. گواین که همه مسائل عالم و بطریق اول جامعه به نحوی بهم ربط پیدامی کنند اما این به معنی نادیده گرفتن استقلال نسبی مقولات و حوزه های مفهومی هرکدام نیست. برقرارساختن رابط نقطه به نقطه و خطی بین آنها، بارمعنائی این نوع تصویرسازی ها و تمثیل های کلی و یا نمادین را مخدوش ساخته و به کانال دیگری می برد که دیگر با اصل و فلسفه وجود آن درمتن موضوع تناسبی پیدانمی کند. ظاهرا شما برآن هستید که استفاده از تصویرسازی ها و تمثیل های کلی و عام حتی درحد تمثیل هائی چون زایمان و زایش طبیعی و سقط جنین و امثالهم درحوزه سیاسی به معنی داشتن نگاه جنسیتی و مردانه به تحولات سیاسی است. ولی بنظرمن استفاده از برخی استعاره ها و تصاویرنمادین در حوزه های گوناگون درفرهنگ و ادبیات ضرورتا به معنی داشتن نگاه جنسیتی و یا هرنگاه دیگری که واژه ها از آن حوزه وام گرفته شده باشند نیست، بلکه درخدمت تصویرسازی و رسا و ملموس کردن زبان گفتاری و یا نوشتاری در آن حوزه هاست. البته فراتررفتن از حدمعینی از تشابه های کلی و واردعرصه های ریزتر و مشخص تر شدن می تواند به معنا و هدف استفاده از این واژه ها لطمه وارد کند دارای اشکل بوده و قابل نقد است، اما نافی استفاده از این گونه تصاویر درسطح نمادین و تشابه های کلی نیست. نگاهی که شما از منظر آن به این نوشته و تحولات سیاسی و تعمیم جزء به جزء بدن زن به بدن اجتماع و هم ارزکردن مقولاتی چون سقط و کورتاژ و چاقو و ربط آن به هورمونهای مردانه و نظایرآن کرده اید، به تصور من، ازحد کلی و حوزه ای فرارتر رفته و با ایجادمناسبات میان حوزه ای تنگاتنگ و خطی ببن بدن زن و بدن اجتماعی به آن بارجنسیتی به مراتب غلیظ تری داده است. درحالیکه که اساسا بدن زن و بدن جامعه سیاسی را نمی توان نقطه به نقطه مقایسه کرد مگر در حوزه ها و اموربسیارکلی و نمادین. بنابراین سزاست که بحث و نظرهرکسی را در کانتکست و بسترواقعی مطرح شده درآن قراردهیم، و گرنه زبان مفاهمه و ارتباط دهنی بین انسانها دچار اختلال و نقصان می گردد و درک های نقطه ای جایگزین آن می شود. بهتراست نگاه مشخص تری براستنتاجات شماداشته باشیم.

نوشته اید:

روزبه: ناتوانی از زایمان طبیعی!
رزا: پس زایمان طبیعی عالی و نجات کودک با چاقو بد است؟
روزبه: خاورمیانه سالهاست که آبستن بحرانی چندوجهی و عمیق است، اما قادر به پرورش طبیعی جنین خود و انجام زایمان طبیعی نبوده است.
رزا:برخی مواقع سقط جنین درست تر است و پایان حاملگی. در جمله ی بالا حاملگی و... ارزشگذاری مثبت شده. و سقط کردن منفی!
روزبه: اقدام برای زایمان های زودرس و غیرطبیعی و کورتاژگونه توسط این یا آن جریان و این یا آن قدرت، نه فقط پاسخی به  بحران نبوده و نیست بلکه خود بازتاب فوران بحران بوده...
رزا: تصویر سازی جنسیتی از شرایط موجود.
ارزشگذاری منفی در عمل سقط و کورتاژ... سترونی بد و زایمان خوب! کورتاژ بد و تولد طبیعی خوب!
دست
ها از بدن زنان کوتاه!
بهتر است وضعیت خاورمیانه را به بالا رفتن هورمونهای مردانه ربط دهید.

در خاورمیانه ای که با کله ی بُریده فوتبال بازی میکنند، همان بهتر که در این محیط بشدت غیر انسانی، سقط کرد.
البته مردان همواره مادری را ارزشگذاری کرده و به تعداد کودکان به مادران جایزه هم میدهند!
آیا وقت آن نرسیده که اگر استالین را در سیاست کنار گذاشتید، در نوشتار نیز قلمتان را روی بدن زنان به تیزی فرو نکنید؟
شما در هر جمله در حال ارزشگذاری بروی نفی سقط جنین و اعتبار به زائو ها هستید!
نمیتوان استالین را نفی کرد و کماکان به مادران با زایمان طبیعی مدال داد!

جملات فوق آشکارا بیانگر ایجاد رابطه خطی و نقطه به نقطه بین مفاهیم دوحوزه مستقل و استناجات برآمده از آن است و به گمان من بیش از آنکه واقعا برخاسته ازمتن نوشته باشد تحمیل بارمعنائی و ذهنیت خواننده به متن نوشته است.

اما مسأله چیست؟ قبل ازپرداختن به واژه گان و مقولات بهتراست ابتدا نگاهی به محتوا که این واژه ها بازتاب دهنده آنها هستند داشته باشیم :

نوشته من با نگاهی انتقادی به مقوله"درد زایمان خاورمیانه جدید" که سالهاست به بحران این منطقه اطلاق می شود همراه است. میدانیم که مشخصا این ترم از زمان بوش پسر با لشکرکشی به منطقه وارد ادبیات سیاسی شد. نوشته اما برآن است که ماهیت بحران فراتر از درد زایمان بوده ( گوئی که جنین طبیعی و رشد یافته ای وجود دارد و مساله فقط در شکل زایمان خلاصه می شود) و ریشه در نارسی و ماهیت جنینی دارد که قراراست با استفاده از زور و لشکرکشی و بکارگیری مشت آهنین متولد شود و البته نمی شود و سقط می شود ( با اشاره به دولت های چون السیسی و اخوان و اسد.و......). از همین منظر به نقد وانتقاد این نوع قابلگی و کاربرد زور توسط قدرت ها پرداخته و در برابر آن از نیاز منطقه به یک زایش و بدیل طبیعی برآمده ازبطن خود ( مبتنی بر خود زائی و خود قابلگی) و با مشخصاتی چون آزادی و برابری اجتماعی و .... نام برده است. گفته شده که منطقه به شکل و شیوه تاکنونی خود قادربه ادامه حیات نیست و نیازمند جامعه ای با مختصات دیگر( آزادی و برابری اجتماعی و همبستگی و اتحادداوطلبانه) است.

نوشته گفته است که خاورمیانه ازدرد به خودمی پیچد و باید فراتربرود و درهمین رابطه به سترونی دو پاسخ عمده ارتجاعی ناظر یکی از نوع اسلام سیاسی آنهم از نوع مافوق ارتجاعی اش و دیگری دفاع از وضع موجود ( السیسی مصر و سوریه ...) اشاره شده است. آیا بنظرشما این رویکردها سترون نیستند و پذیرش آن به معنی انکارحق سقط جنین و حق زن بربدن خوداست؟ آیا شما مخالف ضرورت تکوین چنین بدیلی از بطن جامعه کنونی هستید؟.

آیا خاورمیانه نیازبه یک زایمان و یا بدیلی طبیعی و خودجوش که از دل نیازهای واقعی مردم و جامعه برآمده باشد، در برابر بدیل های مصنوعی و وارداتی قدرتها و نیروهای واپسگرا ندارد؟ آیا شما مخالف ضرورت تکوین چنین بدیلی از بطن جامعه کنونی هستید؟. اگرپاسخ "نه" باشد بحث را باید درحوزه دیگری پی گرفت و اگر آری باشد چه ربطی به انکارحق زن بربدن خود یعنی مثلا حق مادرشدن و یا نشدن و سقط و کورتاژ دارد. گفته اید که این یعنی پس نجات کودک با چاقوبداست: اولا این استناج ریشه در تقابل قراردادن این موضوعات دارد که گوئی درآن پذیرش یکی مغایرپذیرش دیگری است و حال آنکه این موضوعات اصلا دربرابرهم نیستند و تأکید بریکی الزاما نفی دیگری را ندارد و آن چه که این تقابل را برقرارمی کند درحقیقت تحمیل معنا از ذهنیت و بیرون برآن است که دراین مورد بیشترتوضیح خواهم داد. دوم آنکه با جداکردن بحث از بسترخود اصل معنا مغشوش می شود، غافل از آن که در موضوع بحث مشخص ما، جراحی و چاقو و زورناظربر اقدام بوش و نئوکان هاست و این (لااقل از دیدنویسنده) اصلا قابل ستایش نیست. آیا شما موافق زایش های هائی چون اخوان و السیسی و ارتش آزاد سوریه و.... با چاقو و جراحی هستید؟ قطعا خیر. اما جداکردن استعاره ها از متن و بردن آن به مبنای دیگر، موجب این نوع سوء تفاهم ها که درسطورنقل شده بخوبی مشهوداست می شود.

حالا ازجنبه دیگر:

خوب! اگرما به عنوان کنش گران ضدسرمایه داری اعم اززن و مرد علیه جهان سراسرتبعیض آمیز موجود و برای ساختن جهانی دیگر و انسان تر مبارزه می کنیم ( بدیهی است که مناسبات مردسالارانه هم بخشی از از این تبعیض هاست اما معادل همه آنها نیست) و در این معنا فلسفه وجودی امان این است که چون برای جهانی بدور از سلطه انسان برانسان و سلطه انسان برطبیعت مبارزه می کنیم، پس هستیم و گرنه نیستیم، داریم بسهم خود برای زایش وتولد جهانی دیگر از بطن جهان کهنه و نظم حاکم می کوشیم. بدیهی است که در این راستا اولا خود انتخاب و تصمیم می گیریم و ثانیا ، نفس قابلگی را رد نمی کنیم و به جنگ بیهوده الفاظ نمی رویم، اما خود قابله خویشیم (خودقابلگی) و نیازی به قابلگی قدرت ها نداریم (پس قابلگی هم بالذات منفی نیست و برای کاهش درد زایمان و زنان خیلی خدمت کرده است مثل نیازانسان به دکتر) . اگرچنین است و برای زایش جهانی دیگر مبارزه می کنیم، دفاع از جامعه بدیل و استوار بر آزادی و برابری اجتماعی ربطی به انکار حق زن برای مادرشدن و یا نشدن و ارزش گذاری های مربوط به آن ندارد. نوشدن طبیعت و بهار، یا زایش و زایمان طبیعی (در برابرزایش های غیرطبیعی قدرت ها) همه و همه استعاره هائی هستند درجهت فلسفه ستایش از زندگی زندگی آزاد- و درمعنای رهائی بخش و البته نفرت از مرگ و نابودی و جنگ و کشتاراست. در این زایمان و نوشدن زندگی، مرد به همان اندازه مشمول آن است که زن. بدیهی است درجائی که بحث بدیل و جامعه نودرمیان است، و دقیقا دراین سطح از بحث، واردکردن و هم ارزکردن واژگانی چون چاقو و جراجی و سقط و... در تقابل با آن جائی ندارد و معنا را مختل می کند. پس درکنتکست ما جائی برای این ادعا که پس زایمان طبیعی عالی و نجات کودک با چاقو بد است؟! نمی ماند. چرا که زایمان طبیعی یعنی بدیل رهائی بخش جامعه و چاقو یعنی بکارگیری زور و جراحی برای زایش که دربحث مشخص ما قدرت های بزرگ بدان مشغولند. از حمله به عراق و افغانستان بگیر تا مشت آهنیین با کودتای السیسی.

چالش دوم:

علاوه بر اشکال ناشی از شیوه ارتباط نقطه به نقطه مفاهیم و مقولات حوزه های مختلف به یکدیگر و درنظرنگرفتن معنای و جایگاه استعاره های نمادین و استقلال نسبی حوزه ها، درهمان حوزه مربوط به حق زن بربدن خودهم که گویا در مقاله بحران زایمان به آن تعرض شده است و دست ها کوتاه!، این رویکرد بدلیل هم ارزکردن مقولات مربوط به آن حوزه بی اشکال نیست: دراین رویکرد همه مقولاتی چون زایمان طبیعی و جراحی و یا سقط و حق عدم باروری و.. مقولات هم ارز و اعتباریکسان تلقی می شوند که چنین نیست. چرا که هرکدام از این مقوله ها جایگاه اخص خود را داشته و درمحدوده و سطح میعنی دارای اعتبارهستند.

توضیح مختصری می دهم:

بدیهی است که زایمان طبیعی در برابرزایمان های غیرطبیعی قرار دارد و دفاع و یا ترجیح زایش درشکل طبیعی خود نسبت به اشکال دیگرزایش مشروط به امکان تحقق آن است. روشن است که هرزن بارداری که خواهان تولدفرزندش و مادرشدن باشد قاعدتا و منطقا ترجیحش زایمان طبیعی است (با درنظرگرفتن این که درک ما ازآن نسبی است و تابع دانش و دست آوردهای بشر) و نه غیرطبیعی. چرا که پی آمدهای احتمالی و منفی آن برای خودش و طفلش کمتراست (پس این شق هم ارز و برابر باسایرشق هانیست). اما اگر شرایط زایمان طبیعی فراهم نباشد و با معضلات ناخواسته ای مواجه باشد صورت مسأله عوض می شود و معنایش آن است که زایمان" طبیعی" ریسک دارد، یعنی که دیگر طبیعی نمی تواند باشد. بدیهی است که درآن صورت اشکال دیگر زایش و حراحی اولویت پیدامی کنند (یعنی که آنها الزاما دربرابرهم قرارندارند و این ذهنیت ها و باورهای تحمیل شده برآن چنین می کند) . کسی هم که بهردلیل مایل به مادرشدن نیست و ناخواسته باردارشده است و از این زاویه خواهان کورتاژاست موضوعش متفاوت است ونمی تواند در برابر و نافی اولویت زایمان طبیعی درشرایط مفروض و برابرمطرح است باشد. همانطورکه عکس آن نیزصادق است یعنی زایمان طبیعی در برابرکورتاژ و یا حراجی و نظایرقرارندارد و نمی تواند قرارداشته باشد ( چون ذهنیت ها و باورهای نادرست آن ها را در برابرهم می نهد، از همین رو به هنگام نقد این مقولات باید بجای جنگ با واژگان به سراغ این ذهنیت ها رفت و این واژگان و مقولات را ازشرآنها حفظ و دموکراتیزه کرد....) . می خواهم تأکید کنم که این مقولات اصالتا حوزه ها و استقلال نسبی خود را دارند و مقولات هم ارز و متضاد نیستند و پذیرش یکی الزاما به معنی رد دیگری نیست، چرا که هرکدام درسطوح و شرایط و پیش فرض های متفاوتی مطرح هستند. آن چه که آنها را در برابرهم قرارمی دهد، در واقع پیش داوری ها و ذهنیت های ویژه و انگاره های تبعیض آمیز و فرهنگ سنتی و نظایرآن است که به این مقولات و مفاهیم تحمیل می شود. یعنی آن نوع رویکردهائی غیردموکراتیک و مردسالارانه و سنتی پیرامون نابرابری و انکارحق زن بربدن خود.

پس با چنین منطقی می توان نتیجه گرفت دقیق ترآنست بجای آنکه بگوئیم پس زایمان طبیعی خوب است و چاقو وحراحی بداست! بگوئیم زایمان طبیعی درجای خود خوبست و چاقو و حراحی هم درجای خود نجات بخش است و با رویکردهائی که این ها را در تضادباهم قرارمی دهد مقابله کنیم. درعین حال همانطورکه اشاره شد می دانیم که همه این مقولات و ارزش گذاری ها نسبی و در تناسب با آگاهی و امکانات و تحولات بشر بوده و در تناسب با افزایش آگاهی و دستاوردهای انسان چه بسا فردا ین مقولات بالکل محتوا ها و معناهای تازه ای پیداکند.

منتقدعزیز می گوید شما در هر جمله در حال ارزشگذاری به روی نفی سقط جنین و اعتبار به زائو ها هستید! ولی اگراستعاره را فقط استعاره بدانیم و از نقطه به نقطه وصل کردن دوحوزه مختلف و تحمیل بارمعنائی ذهنیت خود فاصله بگیریم، آن گاه باید مقولاتی چون زایمان طبیعی را واژگانی توصیفی- استعاره ای به شمارآوریم و نه ارزش گذاری از نگاه جنسیتی. گرچه تصدیق می کنم که بارمثبت زندگی و زنده باد زندگی در مقابل ایدئولوژی مرگ و خشونت حاکم برمنطقه در این نوشته برجسته است ولی هیچ کدام در برابرمقولات معطوف به حق زن بربدن خود قرارندارد. تأیید می کنم که دفاع از جامعه بدیل و نوین برآمده از دل جامعه کنونی و در برابربدیل های ساختگی و مصنوعی قدرتها و یا واپسپرایان با استفاده از استعاره زایمان طبیعی و چندواژه مربوط به آن ها از درونمایه های اصلی این نوشته است، ولی همین مسأله از منظرنگاه نقطه به نقطه و منفک کننده استعاره ها از بستربحث به معنی داشتن نگاه جنسیتی و اعتباربخشیدن به زائوها تلقی می شود، که بزعم من ربطی به نوشته ندارد و بیشتر به ذهنیت خاص و تداعی آزادخواننده عزیزبرمی گردد.

 

و اما استالینیسم؟!

آن قسمت که به استالینیسم برمی گردد نیزقدری نیازبه توضیح دارد:

ای کاش وارداین ادعا در این بحث نمی شدید. چون وارد تونلی می شویم که درآن بهره برداری از استالین هم چون چماق سرکوب و تکفیر دارای ریشه و سنت عمیقی درمیان صفوف چپ هاست، تا حدی که خود به یکی از نشانه ها و اهرم پاس دارنده فرقه گرائی و فرقه ها تبدیل شده است.

پرداختن به این موضوع گرچه مطلب را بیش ازحدحجیم می کند و فضای این نوشته را هم برخلاف تمایل نویسنده بیش از حدسنگین، اما متأسفانه حال که مطرح شده است، بدون آنکه بخواهم شیوه برخورد دراین مورد را تعمیم داده و مننقدخود را بداشتن گرایش استالینیستی متهم کنم، اشاره کوتاهی به آن لازم است: بی تردید نقدهای متفاوتی از استالین وجود دارند، باندازه افراد و گرایش ها. خیلی نقدها استالین را فقط درشکل و شمایل مشخصی که بروزکرده است نقدمی کنند و به نقد استالین و نه استالینیسم درتمامی وجوه خود بسنده می کنند. دراولی شخص معینی مظهرشیطان و شربزرگ می شود، در دومی زمینه های تولید و بازتولید استالنیسم بویژه در اتخاذشیوه های مناسباتی آمیخته به سلطه در بین انسانها مطرح می شود. همین تبدیل کردن استالین به مظهرشر و شیطان بزرگ و سنجش خوب و بدعالم با آن به نقد واقعی ونادیده گرفتن ظهور و بروز استالینسم در اشکال دیگر ولو درضدیت کامل با آن زیان می رساند و به خط کشی ها و تولیدزبان چوبین بین چپ ها که قادربه دیالوگ و نقد و تفهیم متقابل نیستند و درآن هرکس خود به استالین کوچکی می شود، کمک می رساند. ربط دادن یک بحث و گفتگو که نه میدان جنگ بلکه محل استدلال و درعین حال احترام به مواضع دیگری است و مثل ما نمی اندیشد با استالین و استالینیسم، پیشاپیش یعنی زدن مهرباطله برمواضع و نگاه طرف دیگر و آوارکردن او در زیربهمنی ازشرمهیب بنام استالین (همان انگاره شیطان بزرگ درنحله های مختلف). این در کنه خود نوعی از برقرارکردن مناسبات بین انسان هاست که درآن به نحوی سلطه و غلبه کردن حرف اول را می زند و بجای پیشروی درحوزه معنا و مفهوم و دیالوگ و تعمیق آگاهی دو و چندجانبه، یکی در موضع داشتن حق مطلق با دیگری که گوئی مظهرباطل است سخن می گوید. این نوع سخن گفتن و برقراری مناسبات بین انسانها و برخورد با مخالف خود هم چون شلیک مهمات بدرد از میدان بدرکردن و خلع یدکردن حریف می خورد تا جریان یافتن بحث و دیالوگ و نقدمتقابل و انسانی، و جستجوی مشترک برای یافتن حقیقت نسبی و البته مهمتراز آن، مشارکت سازنده درساختن خود و دیگران (یعنی درعین حال داریم خود را نیزمی سازیم). دو سوی معادله نابرابری که یکی خودرا مظهرحقیقت می انگارد و طرف دیگر را مظهرباطل و انحراف و درست بهمین دلیل، آگاهانه و ناآگاهانه، خود چنین مناسباتی(حامل هسته مرکزی ) و مصداق بارزاستالینیسم می گردد و متأسفانه در پوشش حمله به استالین چه بسیارموارد که خود استالینیسم و لو در رنگ و بوی دیگری بازتولید می شود. اگر از استالین به مثابه ی شربا رنگ وبوی مشخص و فحش سیاسی فاصله بگیریم و آن را به مولفه های واقعی و فراگیرخود تعمیم دهیم، آنگاه خواهیم دید که در وجود هریک از ما ناخواسته یک استالین کوچک وجود دارد. استالینیسم دراین معنا چیست؟ جوهراستالینیسم به گمان من خود را محور و معادل حق و حقیقت تلفی کردن و براین اساس صدورحکم و استیلایافتن است. برعکس احترام به انسان و شأن انسانی او، صرفنظر از آنکه چون او می اندیشد یا نه، پادزهراستالینیسم است. در حقیقت باندازه انسانها می تواند دگراندیش و سایه ورشن نظرهای متفاوت وجود داشته باشد و ماباید درچارچوب دفاع و مبارزه برای برابری همه جانبه انسانها، این تکثرانسان ها را به پذیریم و مناسبات خود را با احترام به آن تنظیم کنیم. اگرکسی تصورکند که حق و حقیقت را یک تنه در آستین خود دارد، باندازه ای که آب برای شناکردن پیداکند بهمان اندازه استالین لانه کرده در درونش میدان عمل پیدا خواهد کرد.