یونس پارسا بناب: مسئله فلسطین - صهیونیسم

Kategorie: Nachricht

 

درآمد

- پروژه جهانی آمریکا ( ایجاد و تامین " نظم نوین " در سطح جهان از طریق سلطه نظامی بر سراسر کره خاکی ) که به درجات متغیر و گوناگون از طرف " شرکا " و متحدین راس نظام حمایت می شود ، توسط تحلیلگران منجمله مارکسیست ها بویژه در دوره بعد از پایان " جنگ سرد " مورد بررسی قرار گرفته است . این بررسی ها نشان می دهند که در پیشبرد این برنامه جهانی ، معماران آن بویژه جناح با نفوذ نومحافظه کاران در ارکان دولت آمریکا ، خاورمیانه بزرگ و یا جدید را به عنوان استراتژیک ترین منطقه ژئوپولتیکی در جهان انتخاب کرده اند . چون خاورمیانه بزرگ کنونی که شامل کشورهای آسیای مرکزی و قفقاز نیز میشود همراه با پاکستان و افغانستان از یک سو و مصر و لیبی از سوی دیگر در چهار راه " جهان قدیم " ( آفریقا ، آسیا و اروپا ) ، قرار دارد . در نتیجه برای آمریکا آسان تر خواهد بود که بعد از اعمال هژمونی کامل نفتی خود بر آن منطقه از آن به عنوان " سکوی پرش " و پایگاه عظیم نفتی نظامی علیه " شرکا " و رقبای نوظهور ( در حال عروج ) خود بویژه چین ، استفاده کند .

- طراحان پروژه جهانی آمریکا به تعدادی از کشورهای خاورمیانه کنونی که به نام کشورهای " جلو جبهه " معروف شده اند ، مقام ویژه ای در محاسبات نظامی و مالی خود قائل هستند . نبود یک " بدیل متحد " ضد نظام چه در سطح ملی کشوری و چه در سطح منطقه به آمریکا به عنوان سرکرده " امپراطوری آشوب " نظام سرمایه داری در دوره بعد از " جنگ سرد " فرصت داده که با اشاعه و گسترش جنگ های مرئی و نامرئی تعدادی از این کشورهای " جلو جبهه " را با بحران های گوناگون بویژه پروسه فلاکت بار بالکانیزاسیون ( تجزیه کشورها به مُدل یوگسلاوی سابق در منطقه بالکان ) روبرو سازد . تا حالا از کشورهای جلو جبهه ( افغانستان ، عراق ، لیبی و به درجاتی پاکستان ، یمن و سومالی ) عملا بالکانیزه گشته اند و یا در حال بالکانیزه شدن هستند . ولی دولتمردان آمریکا حداقل در حال حاضر و به احتمال قوی در آینده در امر پیشبرد سیاست جهانی خود در دو کشور جلو جبهه ( سوریه و فلسطین ) که از نظر ژئوپولیتکی و سوق الجیشی در قلب خاورمیانه بزرگ و جدید قرار دارند ، با ناکامی روبرو گشته اند . نگارنده در ماه های اخیر در همین نشریه طی یک نوشتار علل اصلی ناکامی آمریکا در سوریه را مورد بررسی قرار داده است . در این نوشتار بعد از بررسی مولفه های ایدئولوژیکی صهیونیسم به عنوان یک بنیادگرائی دینی به سان دیگر بنیادگرائی های دینی و مذهبی ، به علل ناکامی راس نظام در حل مسئله فلسطین به نفع صهیونیسم و دولت برآمده از آن در اسرائیل پرداخته می شود .

صهیونیسم چیست و چه می گوید ؟

- صهیونیسم به عنوان یک انگاشت و جنبش سیاسی و دولت برآمده از آن در اسرائیل ، اساسا یک پروژه استعماری است و تلاقی بین اسرائیل و فلسطینی ها مبارزه بین استعمارگران و مردم استعمار شده کشور فلسطین است . براساس این امر و برخلاف ادعاهای بخشی از متفکرین پسا-مدرنیست و بنیادگرایان دینی و مذهبی ، صهیونیسم یک جنبش تئولوژیکی و فلسفی نبوده و بلکه به عنوان یک بنیادگرائی دینی یکی از پی آمدهای فاز معین تاریخ تکامل سرمایه داری در اروپای " عهد زیبا " ( دوره " صلح مسلح " = 1917 1884 ) می باشد . به عبارت دیگر صهیونیسم نیز مثل دیگر جنبش های بنیادگرائی دینی مذهبی از لابلای متون کلاسیک دینی و مذهبی یهودیت و یا از درون جوامع یهودی نشین بیرون نیامده و بلکه از تبعات حرکت سرمایه در سطح جهانی ( گلوبالیزاسیون ) است . این امر در مورد دیگر جنبش های ارتجاعی بنیادگرای دینی مذهبی ( هندوتوا در هندو ایسم ، ایونجلیکا در مسیحیت ، لامائیسم در بودائیسم ، سلفیسم تکفیری ، دیوبندی ، اخوانی و لائی در اسلام ) نیز صدق می کند .

- صهیونیسم به هیچ وجه یک انگاشت و یا جنبش دینی مذهبی نبوده بلکه و پیوسته یک جنبش صرفا سیاسی با هدف تسخیر قدرت بوده است . کلیه رهبران معنوی صهیونیسم و دولتمردان اسرائیل ( از تئودور هرتسل در ربع آخر قرن نوزدهم گرفته تا نتایاهو در حال حاضر ) علیرغم ادعاهایشان هیچ کتاب و یا مقاله ای درباره تئولوژی ، فلسفه دینی یهودیت و مسائل مربوط به جامعه شناسی مذهبی ننوشته اند . آنها در این صد و پنجاه سال گذشته عموما درباره مسائل سیاسی ، شیوه های مختلف تسخیر قدرت و گسترش و بسط کشور و دولت اسرائیل در خاورمیانه قلم فرسائی کرده و برخلاف علمای دینی محافظه کار و لیبرال یهودی ( ولی غیر بنیادگرا و حتی ضد بنیادگرا ) هیچ اثری از خود در زمینه های فرهنگی ، فلسفی و علم کلام در یهودیت ، به جا نگذاشته اند . این امر در مورد رهبران ، فعالین و دولتمرد ان بنیادگرای دیگر ادیان و مذاهب از ولائی ها در ایران گرفته تا اخوانی ها در مصر و ترکیه ، تکفیری های وهابی در عربستان سعودی ، طالبان ها در افغانستان و پاکستان ، نیز صدق می کند .

- صهیونیسم دقیقا به خاطر ماهیت استعمارگرانه اش ضرورتا متحد با ( و وابسته به ) پدیده امپریالیسم است ، تا سال 1967 و جنگ شش روزه اعراب اسرائیل ، دولتمردان اسرائیل و رهبریت جنبش جهانی صهیونیسم عمدتا وابسته به کشورهای امپریالیستی فرانسه و انگلستان و... بودند . ولی بعد از ناکامی انگلستان و فرانسه در جنگ کانال سوئز در 1956 و عروج پدیده ناصریسم در مصر و دیگر کشورهای عربی ، آمریکا با استفاده از تضعیف کشورهای فرانسه و انگلستان پروسه رشد موقعیت هژمونیکی خود را در خاورمیانه تشدید بخشیده و به تدریج وابستگی اسرائیل به امپریالیسم آمریکا را افزایش داد . بعد از وقوع جنگ شش روزه اعراب و اسرائیل در سال 1967 و شکست نکبت بار مصر ، اردن و سوریه در آن جنگ ، وابستگی اسرائیل به راس نظام ، حتمیت پیدا کرد . در عرض نزدیک به پنجاه سال گذشته دولت اسرائیل به عنوان یک " متحد " و " شریک " آمریکا در خاورمیانه به نفع " انحصارات پنجگانه " حاکم بر وال استریت و اولیگارشی دو حزبی آمریکا عمل کرده و به پروسه استعمارگری مختص صهیونیسم علیه مردم فلسطین شدت بخشیده است .

ویژگی های استعمارگری مختص صهیونیسم

- شکل و شمایل استعمارگری اسرائیل با ویژگی های انواع و اقسام استعمارگری در تاریخ پانصدسال سرمایه داری تفاوت های کمی و کیفی دارند که شناخت ما از آن ها نقش قابل ملاحظه نه فقط از درک ما از مسئله تاریخی فلسطین بلکه در طرح و پیاده ساختن راه حل آن ایفاء می کنند .

در دوران استعمار کهن که تا دهه دوم قرن بیستم طول کشید استعمارگری و مستعمره سازی عمدتا دو نوع بودند . نوع اول استعمار بر اساس تسخیر فیزیکی مستعمرات و سپس الحاق و ضمیمه آنها به بدنه ارضی امپراطوری ها بود . معروفترین این نوع امپراطوری های استعمارگر عبارت بودند از : امپراطوری های عثمانی ، روسیه تزاری ، آلمان قیصری و اطریش هنگری که با پایان جنگ جهانی اول در 1918 ، به آخر عمر خود رسیدند . نوع دوم استعمار بر اساس تسخیر فیزیکی و سپس سکونت دادن مستعمره چیان در آن مستعمرات بود . معروفترین این نوع استعمارگری, عبارت بودند از : استعمار قاره آمریکا و سرزمین های استرالیا ، زلاند جدید در قاره اقیانوسیه توسط عمدتا امپراطوری های بریتانیا و هلند و سکونت دادن مستعمره چیان به همراه انهدام فیزیکی بومیان این سرزمین ها با اعمال قتل عام های مداوم و ارتکاب به ژنوساید . نمونه های دیگر این نوع استعمارگری تسخیر الجزایر توسط امپراطوری فرانسه در دهه سوم قرن نوزدهم و تسخیر کشور آفریقای جنوبی در اواخر قرن نوزدهم توسط امپراطوری انگلستان بودند . ولی استعمارگران در این کشورها نتوانستند به هدف خود ( مستعمره سازی سکونت گاهی ) نایل آیند . جنبش رهائیبخش ملی در الجزایر در دهه های 50 و 60 قرن بیستم و جنبش ضد آپارتاید در آفریقای جنوبی در دهه های 70 و 80 همان قرن ، استعمارگران امپریالیستی فرانسه و انگلستان را در این دو کشور با ناکامی روبرو ساخت .

- در هر دو نوع از استعمارگری هدف اصلی اقتصادی استعمارگران عمدتا تاراج منابع طبیعی و زمینی و استثمار نیروهای انسانی در این مستعمرات بوده و در فاز فعلی جهانی گرائی سرمایه نیز از طریق اعمال سیاست های نواستعماری " بازار آزاد " نئولیبرالی و استقرار حاکمیت های بومی کمپرادور آن هدف را به پیش می برند . اما نوع استعمارگرائی و مستعمره سازی صهیونیسم و هدف آن در سرزمین فلسطین با شکل و شمایل دو نوع استعمارگرائی کهن بطور کیفی و کمی تفاوت دارند .

- هدف استعمارگرائی صهیونیسم ( بر خلاف استعمارسازی الحاقی روسیه تزاری در آسیای مرکزی و استعمارسازی سکونت زائی فرانسه در الجزایر و یا انگلستان در آفریقای جنوبی ) در سرزمین فلسطین صرفا استثمار جمعیت بومی و یا تاراج منابع طبیعی آن نبوده بلکه هدف ایزوله سازی ، اخراج و حتی در صورت امکان انهدام فیزیکی بومیان فلسطینی بوده و هنوز هم هست . در این استعمارگرائی نیروهای رهائیبخش بومی با مشکلی روبرو هستند که همتاهای آنها در استعمارگرائی الحاقی و یا سکونت زا با آن روبرو نبودند . در آن دو نوع استعماگرائی تعداد استعمارچیان به مراتب درصد کمتری از کل جمعیت بومی آن مستعمرات را تشکیل می دادند . در صورتی که در سرزمین فلسطین ( اسرائیل ، ساحل غربی رودخانه اردن منجمله اورشلیم و نوار غزه ) در صد جمعیت اسکان یافته ( اسرائیل های یهودی ) متجاوز از 60 در صد کل جمعیت 10 میلیون نفری آن سرزمین را تشکیل میدهد و اگر اوضاع براین منوال به پیش رود این درصد افزایش خواهد یافت . با اینکه درصد تولد بین فلسطینی ها به مراتب بیشتر از در صد تولد بین اسرائیلی ها است ولی دولت اسرائیل با آوردن یهودیان از اکناف جهان به داخل اسرائیل و اسکان آنان در سکونت گاه های تازه ساخت در کرانه غربی ( البته بعد از اخراج بومیان فلسطینی از خانه های خود ) توازن در صد جمعیت را به نفع اسرائیلی ها و به ضرر بومیان تمام می کند . مضافا با در نظر گرفتن این امر که صهیونیسم متحد و شریک اصلی و با اعتبار راس نظام ( آمریکا ) در خاورمیانه است در نتیجه کسب آرمان های به حق مردم فلسطین ( کسب استقلال و استقرار حاکمیت ملی از طریق صهیونیزم زدائی = استعمارزدگی ) به مراتب برای مبارزین فلسطینی مشکل تر است .

- راه حل عادلانه و سیاسی مسئله فلسطین و پایان تلاقی خونین و جانگداز بین مردم فلسطین و دولت اسرائیل - که قدیمی ترین و طولانی ترین تلاقی در تاریخ معاصر جهان بوده و پیشینه اش به سال های بلافاصله بعد از پایان جنگ جهانی اولمی رسد - تحقیقا و بطور یقین نمی تواند بدون پروژه صهیونیسم زدائی ، کسب گردد . به عبارت دیگر مردم بومی فلسطین ( اعراب فلسطینی ) از هر نظر منجمله زبان ، فرهنگ ، زمین و تاریخ مشترک یک واحد ملی ( ملت ) محسوب می شوند . در صورتی که مردم اسرائیل بر خلاف ادعاهای صهیونیست ها متعلق به یک ملیت و ملت نبود و به ملیت های متفاوت ( روسی ، لهستانی ، هلندی ، آمریکائی ، ایرانی ، مصری ، مراکشی ، اتیوپیائی ، مکزیکی و... ) تعلق دارند . این ترکیب بندی در شکل و شمایل دموگرافیکی اسرائیل از پی آمدهای عملکردی بنیادگرائی دینی (صهیونیسم ) می باشد که اکنون نزدیک به 65 سال است که در اسرائیل و دیگر مناطق اشغال شده فلسطین با حمایت همه جانبه راس نظام حاکمیت خود را اعمال می کند . توضیح اینکه اصول صهیونیسم نیز مثل دیگر بنیادگرائی های دینی مذهبی ( بنیادگرائی سلفیستی و ولائی اسلامی ، بنیادگرائی ایونجلیکای مسیحی ، بنیادگرائی هندوتوا در هندوایسم ، بنیادگرائی لامایستی در بودائیسم ) بر آن است که کلیه یهودیان جهان متعلق به یک " ملت " ( امت یهودی ) است . در صورتی که جامعه شناسی ترکیب جمعیت ( دموگرافی ) برخلاف ادعاهای این بنیادگرایان به ما می آموزد که پیروان این ادیان به ملت ها ، اقوام و ایلات متنوع و مختلف تعلق داشته و هیچکدام یک ملت و امت واحد را تشکیل نمی دهند که صاحب یک " ملت دولت " واحد نیز باشند .

- بدون تردید عملکرد ایدئولوژی صهیونیسم و بویژه اعمال اصل امت گرائی آن در اسرائیل و مناطق دیگر سرزمین فلسطین نه تنها مردم فلسطین را از حق تعیین سرنوشت ملی محروم ساخته بلکه مسئله فلسطین را بیش از هر زمان در تاریخ 65 ساله موجودیت اش به یک کانون گرهی پیچیده در استراتژیک ترین منطقه جهان کنونی ، تبدیل ساخته است .

ناکامی نظام در حل مسئله فلسطین

به نفع صهیونیسم

- مسئله فلسطین ( حق تعیین سرنوشت ملی توسط مردم فلسطین ) علیرغم پیچیدگی هایش ، یک واقعیتی است که تمام ملل و خلق های آسیا و آفریقا و آمریکای لاتین آنرا حس و درک کرده و متفق القول هستند که حق مردم فلسطین پایمال گشته و باید از حقوق آن مردم دفاع کنند . ولی در اروپا و به مقدار زیادی در آمریکا هنوز مردم به خاطر تبلیغات فاندامنتالیستی صهیونیسم روی مسئله فلسطین یا متحد نیستند و یا دچار آشفتگی فکری هستند . رسانه های گروهی جاری فرمانبر و لابی های متعلق به صهیونیست های ابرسرمایه دار درون " یک در صدی ها " نقش بزرگی در این آشفتگی ها ایفاء می کنند .

- امروز بیش از هر زمانی در 65 سال گذشته که ازعمر واقعه " نکبت " و مسئله فلسطین می گذرد ، به خاطر پیاده ساختن پروژه جهانی راس نظام در خاورمیانه بزرگ ، حقوق مردم فلسطین مورد یورش و تخریب قرار گرفته است . با اینکه سازمان آزادی بخش فلسطین ( ساف ) و دولت خودگردان برآمده از آن برنامه های اُسلو ، مادرید و حتی " نقشه راه " واشنگتن در 22 سال گذشته دوره بعد از " جنگ سرد " را پذیرا گشت ، ولی این دولت اسرائیل بود که تمام مقررات آن سه معاهده را زیر پا گذاشت و برنامه تاسیس و گسترش شهرک ها و سکونت گاه را بیش از پیش در بخش کرانه غربی و شرق اورشلیم ادامه داد . مضافا دولت اسرائیل در همین دوره با بمباران و حملات نظامی و امنیتی به مناطق فلسطینی شرایط را برای یک شیفت و جهش در انظار و افکار عمومی مبنی برحل مسئله فلسطین از طریق مذاکرات آماده ساخت .

- این شرایط که منبعث از افزایش قدرقدرتی بنیادگرایان یهودی ( صهیونیست ها ) در حاکمیت رژیم اسرائیل به رهبری نتانیاهو و حمایت همه جانبه جناح های سیاسی مختلف ( بویژه نو محافظه کاران ) درون هیئت حاکمه آمریکا در سال های ریاست جمهوری جورج بوش پسر و سپس باراک اوباما می باشد ، بالاخره اتوریته ( آمریت ) و پرستیژ ساف را که نزدیک به چهل سال از محبوبیت و مشروعیت قابل توجهی بین مردم فلسطین و مردمان کشورهای جهان سوم برخوردار بود بطور قابل ملاحظه ای زیر سئوال قرار داده است . به کلامی دیگر ، افکار عمومی و بویژه طرفداران حق تعیین سرنوشت و رهائی از یوغ بیگانه به حق ساف را متهم کردند که آن سازمان بعد از سال ها مبارزه و تجربه اندوزی بطور ابلهانه و ساده لوحانه ای به دام صمیمیت و کرامت " دشمنان تاریخی خود ( بنیادگرایان صهیونیست ، راس نظام و ارتجاع عرب ) افتاده است .

- بهررو امروز در تحت شرایط حاکم ( تجزیه و بالکانیزاسیون سرزمین فلسطین ، حمله های مداوم امنیتی و نظامی دولت اسرائیل به نوار غزه ، مناطق مختلف کرانه غربی و حتی اورشلیم شرقی از یک سو و گسترش و بسط شهرک ها و سکونت گاه ها در بخش کرانه غربی و اورشلیم شرقی از سوی دیگر ) ، آیا راهکار و راه حل ایجاد دو کشور فلسطین و اسرائیل در کنار هم می تواند به وقوع پیوسته و به مسئله فلسطین که در حدود 65 سال هسته اصلی اکثر مشکلات و مسائل متنوع و متعدد خاورمیانه محسوب می شود ، خاتمه دهد ؟

- مفسرین و تحلیلگران هم ضد نظام و هم بخش از طرفداران خود نظام عموما متفق القولند که راهکار ایجاد " دو کشور " در کنار هم اگر در دوره های گذشته عملی ، مناسب و دلخواه به نظر می رسید امروز نه تنها در انظار عمومی فلسطینی ها بلکه در بین اسرائیلی ها نیز بی مورد ، نامناسب و حتی غیر ممکن محسوب می شود . به چندین علت این شیفت در انظار عمومی مردم فلسطین نسبت به راهکار ایجاد دو کشور در کنار هم به وجود آمده که در اینجا به بخشی از آنها اشاره می شود .

- علت اول تعریف حاکمیت ملی است . فلسطینی ها به درستی طبق قوانین بین المللی و مصوبات سازمان ملل متحد بر این باورند که حاکمیت ملی وقتی که در یک کشوری اعلام می شود دولت آن کشور کنترل کامل بر نیروهای نظامی و امنیتی خود منجمله بر پروازهای هوایی بر فراز آسمان خود کسب می کند . اسرائیلی های متعلق به مکتب بنیاگرائی صهیونیسم که دولت را در اختیار دارند این تعریف را نمی پذیرند و تعریفی که از حاکمیت ملی دارند یک " حاکمیت محدود " است .

- علت و یا جنبه دوم ، موضوع دموکراسی در داخل اسرائیل در ارتباط با امر شهروندی است . آیا بعد از استقرار دو کشور هنوز غیر یهودی های ساکن اسرائیل هم چنین از حقوق شهروندی خود در اسرائیل مثل حالا محروم خواهند ماند ؟ در حال حاضر از جمعیت نزدیک به شش میلیون نفری کشور اسرائیل متجاوز از یک میلیون و نیم نفر غیر یهودی ( عمدتا مسلمانان و مسیحیان فلسطینی و مسیحیان ارمنی ) هستند که از حقوق شهروندی خود در اسرائیل محرومند .

- جنبه و علت سوم عبارت از ماهیت و خصلت این دو کشوری است که دولت اوباما با موافقت دولت اسرائیل و دولت خود گردان فلسطینی می خواهند بر اساس راه حل ایجاد دو کشور بوجود آورند . آیا کشور فلسطین یک " کشور اسلامی " و کشور اسرائیل نیز مثل حالا یک " کشور یهودی " اعلام خواهند گشت ؟ به عبارت دیگر آیا این دو ملت دولت دو کشور سکولار و یا دو کشور مذهبی خواهند بود ؟ کشور اسرائیل در سال 1949 به پیروی از اصولگرائی اندیشه های صهیونیستی حاکم بر رهبری دولت اسرائیل یک کشور و " دولت ملت یهودی " اعلام شد . طبیعتا براساس اصل یهودیت حاکم مردمان غیر یهودی ساکن اسرائیل از حقوق شهروندی در زمینه های مختلف محروم گشتند . برخلاف دولتمردان اسرائیل ( از بن گوریان تا نتانیاهو ) رهبران احزاب و سازمان ها و جریانات دیگر سیاسی درون سازمان آزادیبخش فلسطین ( ساف ) از همان آغاز حضورشان در صحنه کارزار علیه دولت فاندامنتالیستی اسرائیلی ، پیوسته از اصل استقرار یک کشور سکولار ، مستقل و دموکراتیک در فلسطینی ( که در آن همه فلسطینی ها بدون در نظر گرفتن دین ، مذهب ، ملیت و مرامشان از حقوق شهروندی بطور کامل و مساوی برخوردار خواهند بود ) حمایت کردند . در عرض 48 سال گذشته تا زمانی که سازمان ساف در بین توده های مردم فلسطین تفوق سیاسی داشته و در بین ملل خاورمیانه ، آفریقا و آمریکای لاتین ، از اعتبار کم نظیری بهره مند بود ، اقشار مختلف مردم فلسطین ( هم در داخل خود اسرائیل, اراضی اشغال شده و هم در بین فلسطینی های مهاجر و تبعیدی در سراسر جهان ) با پیروی از اصول سیاسی ساف باورمند به استقرار فلسطین مستقل ، سکولار و دموکراتیک بودند . ولی با پیدایش و رشد سازمان حماس از اوایل دهه 1980 به این سو ما شاهد ظهور و عروج اندیشه استقرار " فلسطین اسلامی " در تقابل با " اسرائیل یهودی " گشتیم که امروز به نظر نگارنده به یکی از موانع در امر راه حل مسئله فلسطین ، تبدیل گشته است . توضیح اینکه مردم فلسطین در مسیر استقرار یک دولت سکولار ، مستقل و دموکراتیک در کشورشان برخلاف مبارزین ضد نظام جهانی و ضد رژیم های کمپرادور حاکم در کشورشان ( بطور مثال ایران ، ترکیه ، عربستان سعودی ، مصر و.... ) باید با دو نوع بنیادگرائی ( بنیادگرائی یهودی = صهیونیسم و بنیادگرائی اسلامی = سلفی گری تکفیری و وهابی و یا ولائی ) دست و پنجه نرم کنند . به عبارت دیگر مبارزین سکولار و دموکراتیک فلسطینی که با پروژه راس نظام جهانی سرمایه در خاورمیانه مرزبندی کرده اند نه تنها باید به روند مبارزات تاریخی خود علیه صهیونیسم از طریق سیاست های صهیونیست زدائی ادامه دهند بلکه باید مواظب باشند که در این مبارزه به دام توهمات یک فاندامنتالیسم دیگر ( بنیادگرائی اسلامی ) در نه غلطند .

- مسئله و جنبه چهارم مربوط به اصل " حق بازگشت " است . بعد از استقرار کشور اسرائیل در سال 1949 به تمام یهودیان در سراسر جهان حق مهاجرت و سکونت و برخورداری کامل از حقوق شهروندی در اسرائیل داده شد ، ولی به میلیون ها فلسطینی که در جنگ های متعدد اعراب اسرائیل از سرزمین های اشغال شده خود به بیرون رانده شدند و یا فرار کردند هیچوقت " حق بازگشت " داده نشد . با اینکه اکثر فلسطینی های رانده شده اکنون دهه هاست که در کشورهای مختلف جهان سکونت کرده و امکانا خواهان بازگشت برای سکونت دائم در فلسطین نیستند ، ولی هم دولتمردان فلسطینی و هم فلسطینی های مهاجر که تعدادشان امروز در خارج از فلسطین به متجاوز از 5 میلیون نفر می رسند خواهان کسب حق بازگشت به سرزمین خود هستند .

- تضاد و یا علت پنجم عبارت از پدیده شهرک ها و سکونت گاه های یهودی نشین در درون اراضی فلسطینی نشین در منطقه ساحل غربی و در اورشلیم شرقی است که تعدادشان دائما در حال افزایش است . اگر یهودیان ساکن این شهرک ها و سکونت گاه ها که در داخل اراضی فلسطینی نشین قرار گرفته اند در آینده در کشور مستقل فلسطین ( مجموعه ای از کرانه غربی ، نوار غزه و اورشلیم شرقی ) حاکمیت دولت نوظهور فلسطین را بپذیرند به همان شکلی که نزدیک به یک و نیم میلیون فلسطینی های ساکن کشور اسرائیل حاکمیت دولت اسرائیل را علیرغم تبعیضات و احجاف پذیرفته اند در آن صورت مسئله شهرک ها و سکونت گاه ها به عنوان یک معضل و تضاد حل خواهد گشت . ولی رشد اوضاع در اسرائیل ( افزایش قدرقدرتی جناح های افراطی صهیونیست ها در دولت نتانیاهو از یک سو و رشد اندیشه های به غایت فاندامنتالیستی صهونیستی در میان ساکنین این شهرک ها از سوی دیگر ) نشان می دهد که احتمال پذیرش شهروندی کشور مستقل فلسطین از سوی ساکنین شهرک ها و دولت صهیونیستی بعید به نظر می رسد

نتیجه اینکه

- در پرتو این معضلات و تضادها حل مسئله فلسطین از طریق راه حل استقرار و ایجاد دو کشور در کنار هم با اینکه از طریق تهدید ، تطمیع و زور امکان دارد ، ولی احتمال وقوع آن در چهارچوب پذیرش حق تعیین سرنوشت و حاکمیت ملی برای مردم فلسطین از سوی راس نظام و دولت اسرائیل به کلی بعید و ناممکن است .

- امروزه دل بستن و امیدواری به امر ایجاد دو دولت مستقل اسرائیل و فلسطین در کنار هم به یک موضع موهومی تبدیل گشته است . اگر روزگاری در گذشته های حتی نه چندان دور پروژه ایجاد دو ملت دولت مستقل در کنار هم در خاک فلسطین یک امر مناسب و عملی و شدنی به نظر می رسید ، امروز در پرتو اوضاع رو به رشد در منطقه و جهان پیاده ساختن آن پروژه دیگر عملی و قابل اجرا نیست . به کلامی دیگر ، حامیان و مبلغین ایجاد دو ملت دولت مجزا و مستقل در کنار هم در " انتظار کرامت " کاخ سفید و دیگر کاخ نشین هایی نشسته اند که ساکنان آنها یا نمی خواهند و یا نمی توانند از فرامین اولیگوپولی های مالی نظامی که خواهان تبدیل فلسطین به بنتوستان های وابسته به شهرک های اسرائیلی هستند ، سرپیچی کنند .

- در تحت این شرایط که فلسطین به دو بخش مجزا نه فقط بطور فیزیکی و جغرافیائی بلکه سیاسی و دموگرافیکی تقسیم گشته است ، آیا آلترناتیوی برای رهائی و بقای مردم فلسطین به عنوان یک دولت ملت واحد وجود دارد ؟ نه نظر این نگارنده تنها راهی که برای جلوگیری از تجزیه و بالکانیزاسیون و بنتوستان سازی اراضی فلسطین باقی می ماند تشدید پروسه رهائیبخش سکولار و دموکراتیک در جهت صهیونیست زدائی از سوی خود مردمان فلسطین و اسرائیل است . بروز بحران عمیق ساختاری در درون نظام جهانی و اشتعال خیزش های مردم به ستوه آمده در سراسر جهان برای بار دیگر این فرصت گرانبها را در اختیار نیروهای سکولار و ضد فاندامنتالیسم در میان مردمان فلسطین اشغال شده و اسرائیلی ها قرار داده که با ایجاد یک جبهه متحد سکولار و دموکراتیک ( صهیونیست زدا و ضد بنیادگرائی اسلامی ) راس نظام و شرکا و متحدین آن ( عربستان سعودی ، قطر و اسرائیل ) را وادار به عقب نشینی ساخته و شرایط عینی و عوامل ذهنی را به نفع استقرار یک کشور آپارتاید زدا و مستقل بوجود آورند در این کارزار طولانی و پر پیچ و خم باید به دو امر استراتژیکی توجه فوق العاده کرد .

- یکم اینکه در این پروسه کارزار نیروهای رهائیبخش باید سیاست ها و روش هائی تعبیه سازند که توده های مردمی در جریان نبرد علیه صهیونیسم به عنوان یک فاندامنتالیسم دینی یهودیت به دام فاندامنتالیسم دینی اسلامی در نه غلطند .

- دو اینکه برای هم مردم کشور اسرائیل و هم مردم فلسطین اشغال شده ضروری است که به این امر باورمند باشند که فلسطینی ها و یهودیان اسرائیل مسئول و عامل وجودی مسئله فلسطین و تضادهای منبعث از آن ، نیستند . این مسئله تاریخی و معضلات منبعث از آن در 65 سال گذشته محصول سیاست ها و عملکردهای نظام جهانی سرمایه در 130 سال گذشته خاورمیانه می باشند . با اینکه این نظام در گذشته قادر به حل مشکلات ، بحران ها و تضادهائی که به دست خود بوجود می آورد ، می گشت ولی امروز این نظام که به مرحله پیری و فرتوتی عمر خود رسیده قادر نیست که مثل گذشته تمام تضادها را حتی به نفع ادامه بقای خود حل کند و مسئله فلسطین نیز یکی از آن تضادها ست.

- در تحلیل نهائی ، بحران فرود و ریزش قدرقدرتی ، پرستیژ و نفوذ آمریکا و افزایش درجه بی اعتباری و نامحبوبی آن در سراسر کشورهای جهان از یک سو و لاجرم عروج امواج خروشان بیداری و رهائی مردم به ستوه آمده و بروز مخالفت ها توسط بخشی از متحدین و شرکای خود راس نظام همراه با مخالفت های تعدادی از کشورهای نوظهور متعلق به " بریکس " ( روسیه ، برزیل ، چین ، آفریقای جنوبی و هندوستان ) در صحنه جهانی نسبت به سیاست های جنگی و هژمونی خواهی آمریکا از سوی دیگر به نیروهای چپ سکولار ، دموکراتیک و ضد بنیادگرا فرصت دیگری داده که در این برهه از تاریخ حد نهائی حمایت را به رهائی مردم فلسطین از یوغ آپارتاید و بالکانیزاسیون انجام داد و بدین وسیله به امر ناکامی راس نظام در خاورمیانه بزرگ ، حتمیت بخشند .

.

منابع و مآخذ

1 تام میر ، " صهیونیزم ، امپریالیسم و سوسیالیسم " در مجله مانتلی ریویو ، سال 65 ، شماره 6 نوامبر 2013 .

2 موشه مش اور ، " اسرائیلی ها و فلسطینی ها : تلاقی و راه حل " ، شیکاگو ، 2012

3 امانوئل والرشتاین ، " برندگان و بازندگان در بن بست اسرائیل فلسطین " ، 15 اوت 2011

4 آرترهرتزبرگ "اندیشه صهیونیستی: مجموع مقالات از فلاسفه و حامیان ایدئولوژی وجنبش صهیونیسم" ،1969

5 حاتم حسینی ، " به سوی صلح در فلسطین " ، چاپ دوم ، واشنگتن ، 1976.

6 یونس پارسا بناب ، " شصت و سه سال بعد از واقعه نکبت " : کالبد شکافی مسئله فلسطین و راه کار حل آن " ، در مجله اینترنتی " هفته " ، اوت 2